تاریخ انجام گفت و شنود: 25.02.2009  ؛ نشر در آسمایی:  04.03.2009

 

گفت و شنود ویژه  با سخیداد هاتف

بخش پنجم-  هاتف در آیینه

 

حمید عبیدی : شما قبلاً به فضای روانی و فکریی که شما در آن به جوانی رسیدید اشاره کردید؛ آیا آن فضا شما را به سوی فعالیت های سیاسی و وابسته گی های سازمانی هم کشانید ؟

 

سخیداد هاتف :  نه ، من هیچ وقت فعال سیاسی نبوده ام و به سازمان های سیاسی وابسته گی نداشته ام. این را به عنوان یک روایت از یک واقعیت می گویم نه از این جهت که بخواهم خودم را به این خاطر بستایم یا ملامت کنم. گرچه گاهی کمی به سمت ملامت کردن خود کج می شوم. با وجود این ، من روحیه ی حزبی و سازمانی خوبی ندارم. کار حزبی و سازمانی کردن الزاماتی دارد که با زنده گی آدم ِِ پراکنده ذهن ، پراکنده گفتار ، پراکنده رفتار و پراکنده خویی چون من نمی سازد. حد اقل پیش از این این گونه بوده.

 

حمید عبیدی :  شما هویت تان را چی گونه تعریف می کنید؟

 

سخیداد هاتف:  من افغان یعنی شهروند افغانستان ام و آن گاه در دل ِ این افغانیت مسلمان ام ، شیعه ام ، هزاره ام و زبان مادری ام فارسی ِ دری است. برای من همه ی این عناصر سازنده ی هویت اجتماعی ام مهم اند. من وقتی زاده شدم با این عناصر یا در میان این عناصر زاده شدم. انتخابی نداشتم. اما بعد ها آموختم که این عناصر خشت های یک زندان نیستند و می توان آن ها را روی هم گذاشت ، بر فراز شان ایستاد و جهانی بزرگ تر و متنوع تر را تماشا کرد. این تجربه ی تماشای جهان بزرگ تر بود که به من یاد داد که می توان مرزهای هویت خود را سیال کرد ، به گونه یی که آدم ضمن تعلق به یک هویت جمعی نماینده ی فردیت خاص خود باشد. من افغان ام ، اما می دانم که افغان ذره یی بر دیگران برتری ندارد و ذره یی از دیگران فرو تر نیست. من هزاره ام اما می دانم هزاره همان تاجیک و ازبک و بلوچ و پشتون و... است. یعنی هیچ چیز در هزاره بودن نیست که مرا نسبت به دیگران برتر یا فروتر کند. من مسلمان ام ، اما می دانم که مسلمان همان یهودی و مسیحی و بودایی و ... است. شیعه ام ، اما می دانم که شیعه همان سنی است. کسی باید مرا متقاعد کند ( با لیست کردن تفاوت های شیعه و سنی) که این دو واقعا با هم فرق دارند. هنوز استدلال متقاعد کننده یی در این زمینه ندیده ام و نشنیده ام. یا باید کسی مرا متقاعد کند که رفتن من به مسجد و نماز خواندن ام چیزی متفاوت از رفتن فلان مومن بودایی به معبد خویش است. این نگرش وجه مهم دیگری هم دارد و آن این است : حالا که سنی و شیعه تفاوتی ندارند ، چرا باید من ِ شیعه سنی شوم؟ چرا باید از هویتی آشنا که با آن راحت ام بگسلم و هویتی تازه بر گزینم که هیچ مزیتی بر هویت اولیه ی من ندارد؟ چراباید از افغان بودن خود شرمسار باشم ، در حالی که انگلیسی شدن یا پاکستانی شدن چیزی بر انسانیت ام نمی افزایند؟ چرا منی که مسلمان ام مثلا مسیحی شوم ، در حالی که می دانم مسیحیت چیزی بر ایمان دینی ام نمی افزاید؟ من شدیدا مخالف تبلیغ دینی با هدف تغییر دین افراد ام ، چون فکر می کنم این کار بی فایده و کاملا غیر عقلانی است. چرا که با آمدن کسی به دین شما نه دین شما بهتر می شود و نه آن فرد چیز تازه یی به دست می آورد. در حالی که می توان انرژی و هزینه ی این کار را بر سر ابتکاری بهتر و مفیدتر گذاشت.

به گمان من هر فردی باید به نزدیک ترین و آشناترین منابع هویت خود مراجعه کند و به سرعت و آسانی هویت خود را مشخص کند. آن گاه بقیه ی عمر خود را صرف ِ درگیری با محتویات عملی زنده گی کند. هویت ها با همه ی طمطراقی که در عصر حاضر دارند چیز زیادی به آدم نمی دهند. بحران هویت هم زمانی رخ می نماید که آدم در اهمیت ِ رسیدن به یک هویت دقیق و خالص مبالغه کند.

 

حمید عبیدی : شما چی گونه فردایی را برای افغانستان آرزو می کنید؟

 

سخیداد هاتف:  نمی دانم چه بگویم که یکی از کلیشه های معروف در باره ی وطن نباشد. من می خواهم فردا وطن ام جایی باشد که در آن افراد و گروه ها به روشی همدلانه به نگرانی ها ، ملاحظات و خواسته های همدیگر توجه کنند و به جای چسپیدن به دگم های ایدیولوژیک ، مذهبی و قبیله یی رویکردی پراگماتیستی تر در پیش بگیرند و از طریق مذاکرات مداوم به راه حل های عملی وعادلانه ی مشکلات برسند. من برای فردا ( و البته امروز) وطنی می خواهم که در آن دانش ِ شک انگیز نسبت به یقین ِ آرامش آور قدر بیشتر ببیند. می خواهم در وطن ام عقلانیت جا را بر غیرت تنگ کند. آرزو دارم در وطن ام دین و سیاست با هم یکجا باشند ، اما به نقش های متمایز همدیگر احترام بگذارند ( چون می دانم که این دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند). می خواهم در وطن ام شماره گان افراد یک قوم معیار برتری و شایسته گی افراد و گروه ها برای اداره ی امور مملکت نباشد و یک گروه اتنیکی و مذهبی ده نفره همان قدر از حقوق و فرصت های شهروندی برخوردار باشد که یک گروه اتنیکی ده میلیونی. می خواهم در وطن ام به گوشت و پوست و خون و استخوان ِ افراد بیشتر و پیشتر از عقیده و ایمان شان توجه شود. می خواهم در وطن ام همه با سواد شوند و البته وقتی با سواد شدند شروع کنند به خواندن و هرگز از این کار باز نایستند.

به نظرم این آرزوها پایانی ندارند و فکر می کنم همین چند سطر روشن می کنند که من فردای وطن ام را چه گونه می خواهم.

 

حمید عبیدی :  ببخشید در این بخش من همه سخنان دیگر تان را بدون نیاز به توضیح درک کردم و اما متیقن نیستم این را که می گویید �آرزو دارم در وطن ام دین و سیاست با هم یکجا باشند ، اما به نقش های متمایز همدیگر احترام بگذارند ( چون می دانم که این دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند)� درست فهمیده باشم؛ لذا اگر ممکن باشد آن را توضیح بدهید تا مبادا خواننده گان نیز مانند من دچار سرگردانی شوند .

 


سخیداد هاتف:
در وطن ما کم نیستند کسانی که پیوسته تکرار می کنند که دین باید از سیاست جدا باشد. این دو هم از جدا نمی شوند. به این دلیل ساده که آدم ها را نمی توان دو پاره کرد. تاملات و تحقیقات هم نشان داده اند که رگه های احساسات ، تعلقات و ارزش های مان را در همه جا می توان یافت ، حتا در گزاره هایی که فکر می کنیم صرفا از یک واقعیت خنثا خبر می دهند. این که می گوییم دین و سیاست باید از همدیگر جدا باشند به خاطر این پیش فرض است که فکر می کنیم سیاستمدار ِ دیندار همه چیز را در زیر چتر ِ دین خواهد برد و در نتیجه بسیاری از حقوق مدنی افراد جامعه را لگدمال خواهد کرد. این تجربه در گذشته ی ما و دیگران بسیار اتفاق افتاده است. اما این پیش فرض همیشه صحیح نیست. ما وارد عصری دیگر شده ایم. منابع معرفت ِ دینداران امروز بسیار گسترده تر است و در نتیجه فهم شان از نقش دین �- آن گونه که هست یا باید باشد- بهتر شده است. یعنی امروز امکان این که کسی هم دیندار باشد و هم سیاستمدار و در عین حال نگذارد که باورهای دینی خصوصی او قوانین مدنی را نقض کنند ، بیشتر شده است. سیاستمدار عاقل سعی نمی کند دین را از همه ی گوشه و کنار سیاست یا زنده گی بیرون براند و دیندار عاقل نمی کوشد که همه ی گوشه و کنار سیاست را تسخیر کند. سیاستمدار ِ دیندار ِ عاقل میان دین و سیاست توازنی مفید برقرار می کند. در افغانستان هم دیندار بی مغز حکومت کرده است و هم سیاستمدار بی دین و از هیچ کدام خیری ندیده ایم. این است که به نظر من واقع بینانه تر آن است که فعلا دعا کنیم سیاستمداران ِ دیندار ِ عاقل زمام امور را در دست بگیرند ، تا نه عوام هر روز از دست شیوع کفر به جاده ها بریزند و نه کسی برای آن که یک مقاله در باره ی قرآن خوانده است بیست سال حبس بگیرد.


حمید عبیدی : نخست عرض شود که وجود احزاب دموکرات مسیحی در غرب خود ثبوت این است که در غرب هم دموکراسی به معنای جدایی دین از سیاست نیست ؛ بل مسأله روی جدایی دین و دولت است ؛ آیا شما چنین چیزی را هم برای دین و هم برای دولت مفید نمی دانید؟


سخیداد هاتف: این تمایز مفیدی است. در کشور ما شعار جدایی دین از سیاست زیاد سر ِ زبان ها است نه جدایی دین از دولت. در ضمن در امر جدایی دین از دولت هم سوء تفاهمی هست. عده یی فکر می کنند که دینداران نباید وارد دولت شوند و تبلیغات شان برای یک حکومت سکولار هم ناشی از همین دیدگاه است. فکر می کنند که دینداری مطلقا با عقلانیت سازگار نیست و بنا بر این آدمی که باورهای دینی دارد اسیر دگم های تعبدی است و از تفکر انتقادی ناتوان است. در حالی که اداره ی امور این جهان نیاز به فاصله گرفتن از باورهای متعبدانه دارد. به نظر من این دیدگاهی نادرست است ، چرا که عقلانیت را به نحوی مطلق از ارزش ها ، احساسات و تعلقات آدمی جدا می پندارد ، گویی تعقل ِ خالص ممکن است. از سویی دیگر ، یک آدم می تواند دین دار باشد و در همان حال خود را عملا ملتزم به رعایت قوانینی بداند که در مواردی در چارچوب باورهای دینی او نمی گنجند. این که کسانی را می بینیم که باورهای دینی شان جایی برای قوانین مدنی نمی گذارد ، دلیل نمی شود که فکر کنیم همه ی دین داران همین طور اند و نمی توانند طوری دیگر باشند. یک دیندار می تواند عاقلانه تصمیم بگیرد که با مصالح قوانین مدنی کنار بیاید. همه ی ما در همه حال در نظامی از توجیهات ِ سازگار کننده زنده گی می کنیم و دین داران هم از این قاعده بیرون نیستند. وقتی جامعه یی دین دار باشد ، دین را از دولت هم نمی توان جدا کرد. همین که سیاستمداری غیر دین دار به دین مردم احترام بگذارد و دین داری اهل سیاست نقش های متمایز قوانین دینی و مدنی را به رسمیت بشناسد و به آن ملتزم باشد ، کافی است.



حمید عبیدی : آیا  توضیح قبلی شما را  باید به آن معنا فهمید که شما خواهان تبارز دموکرات های اسلامی - چیزی شبیه دموکرات های مسیحی- هستید ؟


سخیداد هاتف
:
نه، من خواهان حکومتی دموکرات و سکولار هستم که نسبت به دین مردم بی طرف باشد. این خواست من است و ممکن است خواست آدم های بسیاری باشد. اما من نگاهی بر وضعیت اجتماعی مان هم دارم و می دانم که فعلا داشتن چنین حکومتی فقط خیالی خوش است. این است که واقع بینانه آرزو دارم که در کشور ما کسانی به حکومت برسند که هم دیندار باشند و هم آن قدر به اهمیت قوانین مدنی پی برده باشند که این قوانین را قربانی باور های دینی خود نکنند.

حمید عبیدی : اسلام شما با درک رایج در کشور ما از اسلام چی تفاوت هایی دارد ؟


سخیداد هاتف:
در خود ِ فرهنگ و متون ِ دینی ما اصلی هست که می گوید هر کس در برابر اعمال خود مسوولیت دارد. گفته می شود که در قیامت هر کس صرفا در برابر اعمال خود پاسخگو است. اگر این طور است معنای این سخن برای من این است که هیچ کس حق ندارد هیچ باوری دینی را بر من تحمیل کند. این کاری غیر معقول و ظالمانه است. چرا منی که فردا باید به تنهایی پاسخگوی باورها و اعمال دنیوی خود باشم امروز دنبال کسانی بروم که در روز قیامت با من نخواهند بود و ذره یی از مسوولیت فردی مرا بر دوش نخواهند کشید؟ بنا بر درک غالب از اسلام در کشور ما همه باید از تفسیر غالب و رسمی ِ دین تبعیت کنند. اما من فکر می کنم که حالا که هر کس مسوول اعمال خود است ،منطقا باید همه آزاد باشند که تصمیم بگیرند چه باورهایی داشته باشند یا نداشته باشند. این است که در چارچوب ِ مسلمانی من ، کفر و ایمان کسی به من ربطی ندارد. مثلا اگر کسی تصمیم گرفته که نماز نخواند ، خوب نخواند. خودش هم پاسخگوی نماز نخواندن خود خواهد بود. همین طور اگر کسی تصمیم گرفته که بیست و چهار ساعت نماز بخواند ، خوب بخواند. این قدر هست که من نباید نماز خواندن یا نخواندن خود را وسیله ی فشاری بسازم برای تغییر دادن سبک زنده گی دیگران. اما آیا می توانم یعنی حق دارم استدلال کنم که مثلا نماز خواندن به حال فرد یا جامعه مفید است؟ بلی. همین طور به نظر من کسی حق دارد که ( در همین مثال) استدلال کند که نماز نخواندن بهتر است. به نظر من این بزرگ ترین تفاوت در مسلمانی من با مسلمانی در جامعه ی سنتی ما است. آنچه مهم است هم همین تفاوت در چارچوب ِ کلان ِ نگاه دینی است. اختلاف در جزییات ِ عقاید زیاد اهمیتی ندارند. از همین رو ، به نظر من تشیع و تسنن �- دو فرقه ی بزرگ مذهبی در اسلام- در نهایت هیچ تفاوتی با هم ندارند چون هر دو در یک چارچوب عمل می کنند. در مثل ، یکی از اختلاف های اهل تسنن و تشیع بر سر این است که چه کسی باید بعد از پیامبر فورا خلافت را بر عهده می گرفت. حال ، چارچوب ِ کلان مساله این است : "چه کسی باید هزار و چند صد سال پیش در جزیره العرب خلیفه می شد؟". شما تا وقتی که به این سوال جواب می دهید ، این اهمیتی ندارد که جوابی که به این سوال می دهید چه قدر با فلان جواب دیگر در آن سر ِ دیگر طیف فرق دارد. چرا که چارچوب کلان مساله برای هر دوی تان یکی است. اما اگر بپرسید : " اساسا این سوال که چه کسی در آن زمان و در فلان جا خلیفه می شد چه اهمیتی برای زنده گی من دارد؟ " در این جا شما اصل چارچوب مساله را تغییر داده اید و همین است که تفاوت ساز می شود.

حمید عبیدی : آیا این با اسلام در مغایرت نیست که مثلاً در یک کشور اسلامی یک عیسوی ، یهودی، بودایی ، هندو و یا سکهه و یا هم کسی که اصلاً مذهبی نیست، رییس جمهور شود؟


سخیداد هاتف:
این با بعضی قرائت ها از اسلام مغایرت دارد. اما برای بعضی دیگر از مسلمانان مشکلی ایجاد نمی کند. در قرائت های بنیادگرایانه و سنتگرایانه حاکم اسلامی باید مسلمان باشد. اما بنا بر دیدگاه های جدید تر در میان مسلمانان نواندیش زمامداران را باید مردم انتخاب کنند و حق انتخاب شدن یک زمامدار برخاسته از حق شهروندی او است نه از مسلمانی اش.

حمید عبیدی : آیا اگر چنین کسی در افغانستان نامزد ریاست جمهوری باشد و از لحاظ همه معیارهای دیگر نسبت به نامزدهای دیگر برتری داشته باشد، شما به وی رای خواهید داد؟


 سخیداد هاتف:
بلی. قطعا. تصور کنید زیبایی افغانستان را که در آن مردم در انتخاباتی آزاد و عادلانه به شهروند با کفایتی رای بدهند که مثلا سکهه باشد.


حمید عبیدی : شما قبلاً در مورد غلبه ذهن پرسشگر و جستجوگر بر ذهن متحجر در دوران روشنگری در اروپا و تأثیرات آن در پیشرفت و ترقی اروپا سخن گفتید؛ برخورد خود شما در مورد مشکل دین و علم چی گونه است- مثلاً آخرین انکشافات علمی از جمله دانش ژنتیک بر نظریه ی داروین مهر تایید می زنند؛ در حالی که هیچ دینی و به ویژه اسلام نمی تواند چنین چیزی را بپذیرد؟


سخیداد هاتف:
برای من رستگاری اصل است. رستگاری یعنی شکوفایی همبسته ی تن ، روان ، ذهن و زبان آدم. این رستگاری باید در همین جهان تجربه شود. به این معنا که من باید تا زنده ام تنی سالم ، روانی متعادل ، ذهنی باز و رشد یابنده و زبانی توانا بر بیان و ارتباط داشته باشم. من مطمین ام که مثلا موء من دین داری که خودش نداند که رستگار هست یا نه ، رستگار نیست. آدم باید رستگاری را در زنده گی خود تجربه کند. من نمی توانم بپذیرم که آدمی که روبرویم نشسته است و از نگاه و حرکات و سکنات اش اضطراب و نفرت و خشم می بارد رستگار است ( هر قدر که عبادت کند یا هر قدر که سرمایه ی علمی داشته باشد). البته رستگاری به نظر من درجه دار است. می توان درجه ی بالایی از آن را داشت و می توان به بهره ی کمتری از آن رسید. آنچه گفتم به این معنا است که برای من زیاد مهم نیست که فلان باور دینی ام در برابر فلان یافته ی علم به پیچ و تاب می افتد ، یا در هم می شکند. بگذار چنین شود. یا بر عکس ، فلان باور دینی یا عرفانی ام با فلان نگرش یا داده ی علمی نا سازگار است. بگذار چنین باشد. به نظر من تجربه های وجودی ما مهم تر اند. ما پیوسته درگیر این مساله نیستیم که داستان آدم و حوا درست است یا روایت داروین از تطور ِ انواع. ما در اکثر مواقع با خود و تجربه های موجود خود درگیر هستیم و در این حالت ها برای مان فرقی نمی کند که تبار ما به حضرت آدم می رسد یا به کسی دیگر. این است که من از تجربه ی انبساط وجودی و رستگاری ِ خود دفاع می کنم نه از باورهای دینی ِ یا یافته های علمی. این درست است که آدم گاه گاهی تناقض را تجربه می کند ، اما هیچ کسی در پیچ تناقض ها اقامت نمی کند. ما سعی می کنیم عقاید و باورهای مان با همدیگر سازگار باشند. اما اگر سازگار هم نشدند به زنده گی خود ادامه می دهیم. و در این ادامه دادن زنده گی است که باید با تجربه های تناقض آلود رستگاری را احساس کنیم.


حمید عبیدی: در یکی از پرسش های قبلی تلویحاً از برخورد نابرابر والدین نسبت به پسران و دختران شان انتقاد کردید؛ آیا شما خود به دختر تان همانقدر حقوق و آزادی قایل خواهید شد که برای پسر تان؟
سخیداد هاتف:
بلی ، حتما این کار را خواهم کرد.


حمید عبیدی :
اگر پسر تان به عقایدی معتقد گردد که شما آن را خطا می دانید و یا به چنان شیوه یی از زنده گی رو کند که برای شما ناپسند است چی خواهید کرد؟


 سخیداد هاتف: اول سعی خواهم کرد دقیقا معلوم کنم که چرا پسرم به چنان باورها و شیوه ی زنده گی رو آورده است. بعد کوشش خواهم کرد با او مذاکره کنم ، به او گوش بدهم و مطمین شوم که او به راه غلط می رود و نه این که روش و منش اش صرفا با آنچه مورد پسند نسل من است تفاوت دارد. سعی خواهم کرد موضع خودم را در این زمینه کاملا برای او روشن کنم. آن گاه سعی خواهم کرد محیط زنده گی و رشته ی ارتباطات او را تغییر بدهم . البته من طرفدار استفاده از تاکتیک هایی چون تحریم و قهر ( عاری از خشونت فیزیکی) نیز هستم. این را هم می دانم که گاهی هیچ چیز کار نمی دهد و فرزند آدم از دست آدم می رود. بعضی از فرزندان بعضی آدم ها بد می شوند. به همین خاطر در جامعه آدم های بد هم داریم.  یکی از این آدم های بد ممکن است فرزند من باشد. در این زمینه باید خیلی واقع بین بود. جرگه ی آدم های بد در جامعه همواره به اعضای جدید نیاز دارد و ساده دلی و بی مغزی ِ محض است اگر فکر کنیم که این آدم های بد در خانه ی ما هرگز پرورده نخواهند شد.


حمید عبیدی : اگر پسر تان بخواهد با یک دختر یهودیی که حاضر نیست دینش را تغییر دهد ، ازدواج بکند ، چی خواهید کرد؟


سخیداد هاتف:
به پسر ام خواهم گفت که این کار به دلایل عملی غلط است و او بهتر است با یک افغان ازدواج کند. به او خواهم گفت که او می تواند حق انتخاب همسر اش را با برداشتن گام های معتدل تر و با ریسک کمتر تجربه کند. به او خواهم گفت که دین فرد ِ مورد علاقه ی او برایم اهمیتی ندارد ، اما نگران ام که پس از فرو نشستن موج ِ عواطف فاصله ی فرهنگی ِ میان آن دو بحران زا شود و آن دو نتوانند به نحوی معقول به حل مشکلات ناشی از این فاصله موفق شوند. نمونه هایی از پیوند های نا موفق این چنینی را برای پسر ام ارایه خواهم کرد. اما اگر با همه ی این ها او همچنان بر خواست خود اصرار کرد ، سعی خواهم کرد او را در امر ازدواج اش کمک کنم و هر جا که ممکن بود برای حل مشکلات در کنار شان باشم.


حمید عبیدی : و اگر دختر تان بخواهد چنین بکند چی خواهید کرد؟


 سخیداد هاتف:
عین ِ برخوردی را که با پسر ام می کنم ، با دختر ام نیز خواهم داشت.
 

حمید عبیدی :  عقاید سیاسی شما به کدام یک از مکاتب و گرایش های شناخته شده در جهان نزدیک تر است؟

 

 سخیداد هاتف:  پاسخ ِ متواضعانه تر این است که نمی دانم. شما ظاهرا مرا خیلی جدی گرفته اید. من هر چیزی را که به نظرم درست بیاید ، از هر جا بیاید قبول می کنم. و این تا حدی ناشی از اعتقاد ام به پراگماتیزم است. بسیاری از مکاتب فلسفی و سیاسی یک داکترین محوری عرضه می کنند و هر روز که می گذرد چارچوب اصلی این داکترین برای چالش های تازه تنگ تر می شود. آدم های تازه یی که در درون آن چارچوب های اولیه رشد می کنند شروع می کنند به تغییر و تفسیر آن ها ، تا آن جا که گاهی میان نسل نو پیروان یک مکتب با بنا کننده گان آن مکتب کمتر شباهتی بر جا می ماند. امروز چالش ها چنان فراوان شده اند و شاخه های معرفت چنان متنوع که کمتر کسی را می توان یافت که جز در حوزه ی باریک تخصص خود ( که خود دنیایی است) بر گستره ی بزرگی از حوزه ی معارف تسلط داشته باشد. این است که امروز زیاد " مکتب " هم تولید نمی شود. غول ِ علم ، فلسفه و غیره هم زیاد نداریم. چرا که غول های امروزی گرفتار خرده شاخه هایی از معرفت اند که کافی است عمر کسی را ببلعند و فوق العاده با اهمیت اند. اما اهمیت شان در بیرون از محیط های تخصصی برای بسیاری از مردم بسیار ملموس نیست. این وضع برای آدم های بی هنری چون من گیج کننده است.

 

حمید عبیدی :  این را فکر می کنم درست فهمیده باشم که شما هوادار میانه روی هستید  و طرفدار تغییر و تحول تدریجی و نه انقلابی ؛ و در این صورت درست خواهد بود تا شما را شخصیت دارای تمایلات فکری و سیاسی چپ میانه تعریف کرد ؟

 

سخیداد هاتف:  شاید. من به برنامه هایی علاقه مند ام که برای بهتر شدن ِ زنده گی آدم های دارای گوشت و پوست و خون و استخوان ( نه آن مردمی که نام شان هست و نشان شان را نمی یابیم) کار بدهند. معنای این سخن این است که من به رویکردهای ایدیولوژیک به مسایل اجتماعی مطلقا علاقه یی ندارم. همواره سعی می کنم ذهن ام را برای چیزهای تازه باز نگه دارم. اما طبیعی است که بسیاری از مفاهیم و رویکردها همبسته اند و در مجموع می توان از روی ردیابی کردن حرکت یک فرد در درون این سلسله ی همبسته او را در جایی از طیف تمایل سیاسی قرار داد.

 

حمید عبیدی :  اگر شما را در قطار کسانی  تعریف کنند که می خواهند روشنگری کنند ، به واقعیت نزدیک تر خواهد بود و یا این که شما را در شمار تحلیلگران امور سیاسی و اجتماعی قرار دهند؟

 

 سخیداد هاتف:  گمان نمی کنم میان روشنگری و تحلیل گر بودن امور سیاسی و اجتماعی منافاتی باشد ؛ چون تحلیلگران هم به نحوی روشنگری می کنند یا حد اقل فکر می کنند که روشنگری می کنند. اما من از تحلیل هایی که می نویسم قصدم این است که زاویه های نسبتا تازه یی را در میان خواننده گان افغان خود معرفی کنم. این زاویه های تازه یا روشی اند یا محتوایی ، و البته نمی دانم میزان توفیق ام در این کار چه قدر است. ادعایی ندارم.

 

حمید عبیدی :  شما گاهی  پیوسته می نویسید و گاهی از دنیای مجازی مفقود می شوید و مدتی هیچ نمی نویسید ؛ دلیلش چیست؟

 

 سخیداد هاتف:  بخشی از این پیوستن ها و گسستن ها مربوط به امور زنده گی شخصی من می شوند ( داشتن وقت ، وضع صحت و غیره ) و بخشی از آن به علاقه ی بیشتر من به خواندن ربط دارد. من هر وقت که می نویسم و در آن وقت نمی توانم بخوانم ناراحت می شوم. گاهی از نوشتن نا امید می شوم ؛ چون به ندرت می توان با کسی وارد گفت و گویی معنا دار شد.

 

حمید عبیدی :  آیا شما بر آدم ها باور می کنید مگر این که دلایل موثقی برای غیرقابل اعتماد بودن کسی بیابید ؛ یا بر کسانی اعتماد می کنید که دلایلی کافی برای اعتماد بر وی دارید؟

 

 سخیداد هاتف:  سابقا فکر می کردم که هر آدمی خوب است مگر این که ثابت شود که بد است. بعد ها فهمیدم که این سخن تقلید ناقصی است از عرصه ی قانون و حقوق. من سعی می کنم با افراد ( چه مورد اعتماد ام باشند و چه نباشند ) به گونه یی رفتار کنم که باورها و ارزش های اخلاقی خودم را نقض نکنم و به باورها ، ملاحظات و ارزش های طرف مقابل بی احترامی نشود. اما به تجربه آموخته ام که این که آدم اعتماد خود را کمی به تاخیر بیندازد عیبی ندارد. اعتماد چیز ارزشمندی است و بایدش با احتیاط مصرف کرد. اما از همان آغاز اعتماد خود را به کسی ندادن معنای اش این نیست که آن فرد را آدم بدی می دانید. فقط هنوز با بعضی تجربه های قبلی تان مشورت می کنید. با این همه ، من بر این باور نیستم که باید همیشه شکاک ماند و احتیاط را به اهانتی به سلامت شخصیت افراد تبدیل کرد.

 

حمید عبیدی :  از چی چیزهای هاتف خوش تان نمی آید؟

 

سخیداد هاتف:  از تنبلی ِ ویران گر اش. از کمبود ِ شجاعت اش. از بی نظمی غیر قابل درمان اش.

 

حمید عبیدی :  اگر سرنوشت قابل انتخاب باشد  می خواهید در آینده در چی شغل و مصروفی خود را ببینید؟

 

سخیداد هاتف:  می خواهم معلمی کنم.

 

حمید عبیدی :   آیا فکر نمی کنید که نویسنده بودن ، تحلیگر بودن  و گام نهادن در راه  روشنگری ، در جامعه ی ما خودش در پیمانه وسیع تری به نوعی همان نقشی را ایفا می کند که معلم  در مقیاس محدودتر به آن می پردازد؟

سخیداد هاتف:  این درست است . اما معلم معمولا در چارچوبی سامان مند تر عمل می کند. از سویی دیگر معلم معمولا با مجموعه یی نسبتا خالص از کودکان ، نوجوانان و جوانان سر و کار دارد و این به او مجال می دهد که با تمرکزی بیشتر به پرورش نسلی بپردازد که استعداد رشد و تغییر بیشتری دارند. اکثر میان سالان و بزرگ سالان کمابیش به ثبات و حتا رخوت فکری می رسند و به اندازه ی کودکان ، نوجوانان و جوانان از اندیشه های نو استقبال نمی کنند. 

 

حمید عبیدی :   من با خواندن ِ  �" اين جا مخفی گاه دشمن است!�" ، با نام سخيداد هاتف آشنا شدم ؛ آیا می شود در مورد این که این مطلب را چی گونه و در کجا و با کدام انگیزه ها نوشتید ، کمی توضیح بدهید؟

سخیداد هاتف:  در پیشاور پاکستان من در موسسه یی به نام " روزنه" کار می کردم ( این موسسه در زمینه ی دفاع از حقوق زنان فعالیت می کرد). در آنجا همکاری داشتیم به نام " گلنور بهمن". آقای بهمن که خود نویسنده و شاعر بود- به من گفت که می خواهد نشریه یی به نام " افرند" منتشر کند و من نیز باید چیزی برای نشریه بنویسم. در آن زمان بیشتر آثاری که در پیشاور منتشر می شدند رگه های برجسته یی از مقاومت داشتند. چرا که در آن وقت طالبان در افغانستان در اوج قدرت خود بودند و به نظر می رسید که سیاهی و تباهی فراگیر شده بودند و باید در مقابل شان مقاومت می شد. این رگه های مقاومت در آثار ادبی گاهی بسیار عریان می شدند. در آن زمان من به این فکر می کردم که در چنین شرایطی نقش ادبیات چیست و چه کار می تواند بکند؟ حاصل تاملات ام در این مورد را به عنوان " طرحی در شرح وضعیت دشوار ادبیات در شرایط جنگی" ( و البته با عنوان اصلی ِ اینجا مخفی گاه دشمن است!) نوشتم و در افرند چاپ شد.

 

حمید عبیدی :   شما در مقدمه یی بر نشر دوباره ی این مقاله در انترنت نوشته اید : روشن است که این نوشته هم از نظر شکل و هم از نظر محتوا منعکس کنندهء درگیری های ذهنی آن روزگار من است و اگر امروز بخواهم این نوشته را باز نویسی کنم ای بسا که به آن مایه و جامهء دیگر ببخشم. آیا ممکن است کمی در این مورد توضیح بدهید ؟

 

سخیداد هاتف:  منظور ام آن بود که در این هشت- نه سالی که از نشر آن نوشته می گذرد من به مسایل مختلف بیشتر اندیشیده ام ، چیزهای تازه یی خوانده ام و تجربه های نوی کرده ام. شاید اگر آن نوشته را امروز بنویسم نکات تازه تری در آن بگنجانم و به لحاظ ساختاری و شکلی هم آن را به یک مقاله ی استاندارد تبدیل کنم. البته هنوز هم به اصل درونمایه ی آن مقاله معتقد ام. این قدر هست که حالا به نقش ِ مهم ادبیات ِ مصرفی و شعاری هم بیشتر واقف شده ام. آن وقت ها به گونه یی افراطی به اصالت یک اثر و ماندگاری اش اهمیتی انعطاف ناپذیر می دادم ( یازده دوازده سال پیش هر وقت که جلوه هایی از این افراط در گفتار ام ظاهر می شدند ، حسین ساعی -دوست دیرینه ام- لبخندی می زد و می گفت : خیر است ، زیاد سخت نگیر. و سال ها وقت گرفت تا من این درس را بیاموزم).

 

حمید عبیدی :    مهاجرت  چی تاثیراتی  بر شما داشته است ؟

سخیداد هاتف:  آدم چون همیشه با خود زنده گی می کند ، زیاد متوجه تغییراتی که در ذهن ، زبان ، روان و رفتار اش آمده اند نمی شود. باید بنشینم و این تغییرات را به خود آگاه خود بیاورم. با این همه ، اگر به این سوال شما پاسخی فوری بدهم ،  بزرگ ترین تاثیر مهاجرت بر من تشدید احساس تعلق ام به وطن خودم یعنی افغانستان بوده است.  قبلا به آن شعر سعدی اعتقاد داشتم که " نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم" ، اما امروز احساس می کنم که شوق ِ تپیدن بر سر ِ آن خاک که زادگاه ام است-  و آرمیدن در زیر ِ آن خاک در من ریشه دار تر از آن بوده است که فکر می کرده ام.

باز شدن چشمان ام بر چشم انداز وسیع انسانیت و دیدن مردمان مختلف از چهار سوی جهان تجربه ی مهم دیگری است که بی مهاجرت ممکن نبود. شاید دسترسی به دنیای کتاب شیرین تجربه ی من در دنیای مهاجرت بوده است و می دانم که رد پای  این دسترسی راحت به دنیای کتاب و دنیایی از کتاب را می توان در همه ی تغییرات در من یافت.   

 

***

سخنی در مورد این گفت و شنود

زنده گی نامه کوتاه سخیداد هاتف

 

بخش نخست- زنگی که دل و دماغ را می خراشید
 

بخش دوم - پنجره ها هنوز بسته اند

 

بخش سوم- آینده  را نباید قربانی گذشته  کرد

 

بخش چهارم - شانه خالی نکردن از مسوولیت های روشنفکرانه