سخنی در مورد این گفت و شنود

و سلسله از این زاویه


با خواندن اینجا مخفی گاه دشمن است! ، که در نخستین و یگانه شماره ی مجله افرند منتشر شده بود، با نام سخيداد هاتف آشنا شدم. گرچه افرند پر بود از پرآوازه ترین نام ها ، ولی مرا نه نام نویسنده ، بل عنوان نوشتار به سوی مخفیگاه دشمن کشانید. آن مخفیگاه  را سرتا پا چند بار زیر و زبر کردم - مگر ممکن بود کسی که پیش از آن نامی هم از او در رسانه ها به چشمم نخورده بود و حتا استادان سرشناس ادبیات ما هم او را نمی شناختند، این مطلب را نوشته باشد؟!
مقاله چنان یک دست بود که نمی شد گمان کرد کسی رفته و از متفکران و ادبای بزرگ مفکوره ها و گفته هایی را گرفته و با هم سرش کرده و به نام خود منتشر ساخته است.
با جستجوی چندین مراتبه یی مخفی گاه دشمن ، علاقه مندیم به نبشته و نویسنده ی آن بیشتر شد. کوشيدم نشانی وی را بيابم و همکاريش را با آسمايی جلب کنم. بالاخره زمانی که هاتف به امريکا آمد، از روی لطف دوستان مشترک ، وی را يافتم. از همان نخستين صحبتی که با هاتف داشتم از وی خواستم تا متن ديجيتال مقاله ی اینجا مخفی گاه دشمن است! را برای نشر در آسمايی ، بفرستد. ماجرای آن نوشته به جای خودش ، ولی هاتف از همکاری با آسمایی دریغ نکرد- گرچی این همکاری مد و جذرهایی داشت.

باری هاتف برایم نوشت که به دلیل داشتن کار بسیار نتوانسته است در موقع معینه مطلبی را که وعده کرده بود بفرستد. من در پاسخش نوشتم: ...اگر من امکان مي داشتم و شما هم موافق مي بوديد چنان مي کردم که کار شما تنها مطالعه و نوشتن باشد؛ تا هم وقتي که کار مي داشتيد مي نوشتيد و هم وقتي که بيکار مي بودید. البته این به آن معنا نیست که با هر آن چی هاتف می نویسد من موافق هستم؛ ولی هاتف کسی است که به اگر هم با وی اختلاف نظرهای جدی داشته باشید می توانید با او به بحث بنشینید و از چنین بحثی بهره ببرید. گاهی او حرفهایی می گوید که شما می خواستید بگویید . گاهی بر چیزهایی انگشت می گذارد که پیشتر هم پیش چشم شما بوده ، اما متوجه آن نشده اید.
به هر رو، باری کسی از هاتف انتقاد کرده بود و بی پرده انتقاد کرده بود. کسی هم از روی محبت به هاتف برخاسته بود و برای دفاع از هاتف با تندی تمام، آن انتقادات را رد کرده بود. و جالب این که روز دیگر هاتف نوشت که آن انتقاد کننده وی را از قدیم و از بسیار نزدیک می شناخته است و انتقاداتش از هاتف به جا بوده است ؛ چون وی در گذشته واقعاً چنان بوده است که انتقاد کننده نوشته است... و ایکاش شمار بیشتری از ما چنین صداقت و چنین انتقاد پذیریی می داشتیم.

مهاجرت ما افغان ها را به شش گوشه ی گیتی پراگنده است. هاتف در امریکا است و من در آلمان و به رغم همکاری چندین ساله ما تا هنوز همدیگر را از نزدیک ندیده ایم. صحبت های گاه به گاه تیلفونی ما نیز فرصت کافی برای شناسایی شاید و باید فراهم کرده نتوانست. همین بود که فکر کردم اگر منی که پیوسته با هاتف در تماس هستم هنوز وی را خوب نشناخته ام، پس به احتمال بسیار خواننده گان آسمایی نیز نه تنها هاتف ، بل شاید بسیاری از همکاران دیگر آسمایی را نیز چنان که شاید و باید نمی شناسند. و فکر کردم که یکی از دشواری های ما شاید ناشی از همین امر باشد که از همدیگر شناخت شاید و باید نداریم و شاید هم پیشداوری هایی در مورد همدیگر داریم که مانع از درک متقابل می شوند.
بلی به باور من جنگ روانی دراز مدت ما افغان ها را متاسفانه بسیار از هم بیگانه ساخته است. نادرست نخواهد بود اگر بگوییم جنگ روانی دل و دماغ ما را به مخفیگاه دشمن مبدل ساخته است. به همین دلیل ما در سلسله از این زاویه گفت و شنودهایی را با شخصیت های دارای خاستنگاه ها ، پیشینه ها ، اندیشه ها، دیدگاه ها و گرایش های گوناگون انجام خواهیم دید ، تا مگر از این طریق در حد امکان زمینه ها و امکانات را برای غلبه بر نتایج و پیامدهای جنگ روانی ویرانگر و غلبه بر پیشداوری هایی که مانع از روابط سالم میان روشنفکران افغان می گردند، فراهم بسازیم. باور دارم که با فروریختن هر دیوارپیشداوری ، یک پل همبسته گی می تواند ایجاد شود.
گفت و شنود با هاتف که اینک به خدمت تان تقدیم می گردد، نشان داد که حتمی نیست کسانی که دیروز در دو سوی خط استقطاب قرار داشتند، امروز هم میان شان برزخ های عبور ناپذیر موجود باشد. و من با آشنایی بیشتر با نویسنده ی  مخفیگاه دشمن ، کسی را یافتم که کم از کم می توانم بگویم هردوی ما برای آینده ی میهن و ملت مان آرمان ها و آرزوهای مشترک داریم ... تا نظر شما چی باشد.
شایان یادآوری است که هاتف از پاسخ گفتن به هیچ پرسشی سرباز نزد و نیز گرچی گاهی پرسش ها به مرزهای سرخ نزدیک می شوند ، ولی او حتا یک بار هم از خود اثری از ناراحتی بروز نداد؛ به همین سبب جا دارد که از این بابت از وی ابراز سپاس بنمایم.
حمید عبیدی
28 فبروی 2009 مطابق به 10 حوت سال 1387