تاریخ انجام گفت و شنود: 25.02.2009  ؛ نشر در آسمایی:  01.03.2009

 

گفت و شنود ویژه  با سخیداد هاتف

بخش دوم - پنجره ها هنوز بسته اند

 

حمید عبیدی:  و چی زمانی و چی گونه از آن دایره خانواده گی به  مرز اجتماعی رسیدید و در این مسیر چی پله هایی را پیموده اید؟

 

سخیداد هاتف:  بخشی از این روند طبیعی است. با بالا رفتن سن تعامل آدم با جامعه معمولا بیشتر می شود و رفته-رفته آدم یاد می گیرد که داد و گرفت با دیگر افراد جامعه یک انتخاب نیست ، بل ضرورتی گریزناپذیر است. به هر حال ، من وقتی بزرگ تر شدم دریافتم که فقر خانواده ی من پاره یی از فقر ِ عمومی در جامعه است. یادم می آید که یک روز در زیر درخت سیبی که پیش حویلی ما بود نشسته بودیم . من با پدرم صحبت می کردم. در کنار من قوطی خالیی بود که بر روی آن به دری نوشته بودند : پنسیلوانیا. من از پدرم پرسیدم که این کلمه یعنی چه. پدرم گفت که پنسیلوانیا نام یک شهر(!) در امریکا است. برای من تعجب آور بود که چطور یک قوطی از امریکا به خانه ی ما رسیده بود ( و هنوز نمی دانم در کجا کلمه ی پنسیلوانیا را با خط خوش نستعلیق بر آن قوطی نوشته بودند). آن روز پدرم به من گفت که همه ی چیزهای ما خارجی اند و در افغانستان چیزی ساخته نمی شود. آن گاه برای من تا حدی روشن شد که وضع ِ مملکت ما چندان خوب نیست. از آن پس این واقعیت که ما مردمی عقب مانده هستیم هر روز برای من روشن تر شد. بعدتر ، فهمیدم که فقر یک تک مفهوم ِ گسسته از دیگر وجوه زنده گی اجتماعی نیست و سیاست و دین و فرهنگ و جغرافیا و ... نیز در چند و چون پدیده یی چون فقر اقتصادی دخیل اند.

 

حمید عبیدی:  در شکل گیری دید شما نسبت به جامعه و جهان تا چی حد تجربهء زنده گی شخصی و محیطی و تا چی حد مطالعات تیوریک  تاثیر داشته اند و از چی زمان آشنایی شما  با آثار آن دشمن شماره یک و اندیشه وران  دیگر  آغاز شد؟

 

سخیداد هاتف:  بی تردید طرز نگاه من نسبت به جامعه و جهان با تجربه های زنده گی شخصی ام ربطی محکم دارد. برای همه ی ما این طور است. محیط زنده گی اولیه و تجربه های نخستین یک فرد به هزار راه به او القا می کنند که تعلق خاطرش به چه چیزی بیشتر باشد و نگاه اش بر چه چیزهایی بیشتر متمرکز شود ( اگر چه ممکن است نقشه ی دقیق ِ این تاثیرگذاری را همواره در خودآگاه خود نیابیم). پدر من آدم با سوادی بود و تحصیلات آخوندی داشت. شعر می خواند و پیوسته یادداشت می نوشت. یکی از برادران ام که معلم بود � و هنوز معلم است- نیز آدمی بسیار با سواد و خوش ذوق است. او همیشه مرا تشویق به خواندن و نوشتن می کرد و برایم کتاب می آورد. این برادر ام حتا یک روز هم از پرورش فکری من غفلت نمی کرد و این کار را با مهربانی ِ آمیخته به نوعی سخت گیری انجام می داد. این محیط خانواده گی سبب شد که من همه ی توجه ام را بر شعر و داستان و ادبیات متمرکز کنم. تا آنجا که در همین دوره بزرگ ترین خطای زنده گی ام را مرتکب شدم و آن خطا وداع کردن با ریاضی بود. از سویی دیگر ، عشق ِ افراطی ام به دین و مذهب ( که باز محصول زنده گی کردن در یک خانواده و جامعه ی بسیار مذهبی بود) در آن سال ها سبب شده بود که کتاب های دینی هم زیاد بخوانم. خواندن کتاب های دینی یک وجه بسیار جالب دیگر هم داشت : کتاب هایی که من می خواندم معمولا به شدت از دین اسلام دفاع می کردند و آن را به عنوان تنها راه روشن رستگاری معرفی می کردند. برای این کار دلیل هم می آوردند. من هر روز بیشتر از پیش عاشق ِ دلیل هایی می شدم که در این کتاب ها می خواندم. آن وقت نمی دانستم که دلیل آوردن در عرصه ی دینداری مثل یک تیغ دو دم است. از یک سو مدعای یک آدم دیندار را تحکیم می کند - آنچنان که برای من می کرد- و از سویی دیگر آن مدعا را در برابر چالش های عقلانی کسانی قرار می دهد که ممکن است دلیل های مخالف بیاورند و دلایل شان قوی هم باشند. بخشی از مواجهه ی من و هم نسلان من با چیزی به نام کمونیزم و مارکسیزم هم از طریق خواندن همین کتاب های دینی ممکن شده بود ؛ بخشی دیگر ناشی از تبلیغات مجاهدین در سال های اشغال افغانستان به دست شوروی سابق بود. در کتاب هایی که من می خواندم مارکسیزم دشمن اسلام معرفی می شد. گویی مارکس واقعا دشمن شماره یک دین ما بود و همه ی آثارش را به خاطر ضربه زدن به دین اسلام نوشته بود. مرتضی مطهری نویسنده ی روحانی ایرانی کتابی دارد به نام " جامعه و تاریخ" و در آن کتاب همه ی آموزه های مارکسیزم را یکسره رد کرده است. من سال ها عاشق آن کتاب بودم. کتاب دیگری بود با عنوان " درس هایی در باره ی مارکسیزم" ، نوشته ی جلال الدین فارسی. این کتاب نیز مرا مسحور می کرد. خواندن جزوه ی " دین تریاک نیست" ، اثر نویسنده ی وطنی خودمان مرحوم اسماعیل مبلغ،  که با مقدمه یی از جلال الدین فارسی چاپ شده بود نیز برای من سکر آور بود. کتاب های اسلام شناسی داکتر علی شریعتی ( شماره های شانزده ، هفده و هجده ی حسینیه ارشاد) نیز برایم بسیار جذاب بودند. معلمی داشتم به نام عبدالغفور ربانی و او این سلسله را برایم درس می داد. در همین درس ها بود که برای اولین بار دیدم که مارکسیزم چیزی بیش از یک جبهه ی ضد اسلام است. اما شریعتی هم در نهایت می خواست برتری آموزه های اسلام بر آموزه های دو زاویه ی دیگر مثلث ( یعنی مارکسیزم و کاپیتالیزم) را اثبات کند. برخورد ِ کاملا تصادفی من با کتاب " ایدیولوژی ِ شیطانی یا دگماتیزم نقابدار" - نوشته ی داکتر عبدالکریم سروش- و خواندن آن کتاب مرا کاملا متقاعد کرد که دلایل مسلمانان در برابر مارکسیزم و مارکسیست ها از هر جهت برتری دارد.خواندن این کتاب اما آغاز ورود من به دنیای متفاوتی از اندیشه بود. دیری نگذشت که کتاب " تضاد دیالکتیکی" سروش را خواندم. آن کتاب تیشه بر ریشه ی مارکسیزم و ادعای علمی بودن آن مکتب می زد ، ولی در همان حال مسایل و روش های استدلال کاملا تازه ی را معرفی می کرد که خیلی فراتر از حوزه ی مقابله با مارکسیزم می رفت. خواندن آن کتاب در کنار کتاب " دگماتیزم نقابدار" بدون شک مهم ترین رویداد در مسیر جست و جوهای ِ بی تابانه ی من بود. با خواندن " تضاد دیالکتیکی" سوال بسیار ویران گری در ذهن من رویید. آن سوال این بود : چه طور است که روش های استدلال به کار رفته در این کتاب را در برابر اسلام نیز به کار ببریم؟ آن کتاب که در نقد تضاد دیالکتیکی نوشته شده بود به نحوی صاحبان آن تئوری را هم معرفی می کرد و نشان می داد که در جهان کسان دیگری هم هستند که مسلمان نیستند اما اذهان خلاق و پیچیده و سخنان بسیار شنیدنی ، دل انگیز و تامل آور دارند.

 

حمید عبیدی:  کدام اثر و یا آثار بیشتر از همه بر شما اثر داشته اند؟

 

سخیداد هاتف:  در دوره های مختلف آثار مختلف نظام باورها و دانسته ها- و احتمالا خصوصیات اخلاقی و شخصیتی- مرا دچار تنش و تغییر کرده اند. من چون کتاب خوان ِ آماتور ام ، بهتر است از اثر یا صاحب اثر خاصی ( جز آن چه در پاسخ به سوال قبلی آوردم) نامی نیاورم. مخصوصا وقتی نوبت به بزرگان دانش در غرب می رسد ، نمی خواهم با نام بردن از آنان یا آثار ِ شان تظاهری کنم یا سرپوشی بر چاه ِ عمیق نادانی خود بگذارم. من کمی انگلیسی می دانم و در این زبان چیزهایی می خوانم.

 

حمید عبیدی:  شما که بیشتر به فلسفه و جامعه شناسی علاقه دارید، چرا در این رشته تحصیل نکردید که رفتید دنبال تحصیل ادبیات؟

 

سخیداد هاتف:  من می خواستم اقتصاد بخوانم ولی نشد. گفتند نمره ی کانکورام کافی نیست. در دانشکده ی ادبیات بلخ هم ژورنالیزم را انتخاب کردم. روزنامه نگاری را بسیار دوست می داشتم. اما دیری نگذشت که احساس کردم که به قول آن شاعر " به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است" و در دانشگاهی مثل دانشگاه ِ بلخ فرقی نمی کند که در کدام رشته تحصیل کنی. چرا که در هیچ رشته اش چیزی نیست. با وجود این درس ام را تمام کردم. البته دانشگاه ما رشته ی فلسفه و جامعه شناسی نداشت.

 

حمید عبیدی: این را که  می گویید مشکل فقر در افغانستان باید به صورت گسترده حل شود،  آیا باید به این معنا درک کرد که به نظر شما مشکل بنیادین جامعهء ما عقبمانی شدید اقتصادی و اجتماعی است؟

سخیداد هاتف:  امیدوارم استفاده از عباراتی چون " مشکل ِ بنیادین" ذهن ِ ما را به سوی تحلیل های ِ " تک عاملی" نبرد. چرا که اگر چه توصیف کردن مشکلات با عبارات " بنیادین" و "فرعی" و امثال آن ارزش تحلیلی موقت دارد ، لزوما پرده از آرایش واقعی پدیده ها و رویدادها بر نمی دارد. گذشته از این که عوامل بزرگ هم در تعامل با هم کارساز می شوند ،  گاهی مجموعه یی از عوامل خرد چنان به هم می رسند و به گونه یی با هم تعامل می کنند که از نتیجه ی تعامل شان رویدادی بزرگ یا تغییری چشم گیر خلق می شود. آن گاه کسانی که معمولا چارچوب های تحلیلی ِ پیشین دارند ، سعی می کنند این تغییر چشم گیر یا رویداد بزرگ را در همان چارچوب های شناخته شده ی معمول خود تحلیل کنند. این کار تا آنجا که با ذهنی باز انجام شود عیبی ندارد. همه ی تحلیل ها به صورت مستقیم و غیر مستقیم به نظریه های زیرنشین متصل اند. اما نباید فراموش کرد که عوامل خرد ِ سلسله ساز نیز همیشه در کار اند. این عوامل هیچ کدام به تنهایی " بنیادین" نیستند ، اما به هم رسیدن شان تحت ِ بعضی شرایط می تواند به اندازه ی عواملی که بنیادین شان می خوانیم تاثیر گذار باشد. مثلا می توان جنگ های داخلی افغانستان را در مجموع در چارچوب های تحلیلیی گنجاند که بر عناصر مهمی چون توازن یا عدم توازن در قدرت ، روابط قومی ، هویت مذهبی ، فقر اقتصادی ، عقب مانده گی فرهنگی و... تاکید می کنند. اما گاهی ممکن است یک سوء تفاهم کم اهمیت نیز در تعامل با چند عامل کم اهمیت دیگر تا شعله ور شدن یک جنگ داخلی برسد.

اما در پاسخ به سوال تان باید بگویم که فقر اقتصادی جز آن که فقیران را به صورت مستقیم رنجور می کند فرساینده ی اخلاق و ویران کننده ی بافت اجتماعی نیز هست و بنابر این روزگار همه گان را سیاه می کند. این که تبلیغ قانون از منبر ِ دولت و تبلیغ اخلاق از منبر ِ دین این قدر در جامعه ی ما بی اثر است تنها به این خاطر نیست که مبلغان خود به گفته های خود پابند نیستند. این هست. اما علت دیگر این ناکامی این است که اکثر مردم افغانستان شب و روز گرفتار یک گفت و گوی درونی بی وقفه با خود و درگیر پرسش " حالا چه کنم؟" اند. غریو فقر جا را بر هر صدای دیگری تنگ کرده است. به قول سعدی :

 


همه‌ روز اتفاق‌می‌سازم‌

 که‌ به‌ شب‌ با خدای پردازم‌

شب‌ چو عقد نماز می‌بندم‌

 چه‌ خورد بامداد فرزندم‌

فرض کنید کسی در یک اداره ی دولتی کار می کند و از مردم رشوت می گیرد. این فرد ممکن است آدم بدی نباشد. این فرد کار غلطی می کند . اما پیش از آن که به این کار غلط ( غیر ِ قانونی و غیر اخلاقی ) برسد ، با خود دو کار کرده است: یا زیر فشار ِ فقر در درون خود شکسته و فرو پاشیده و با خود گفته است که اخلاق و قانون حرف های مفت اند. یا با خود استدلال کرده که در شرایط کنونی و به صورت موقت ( مثلا چند سال) کمک خواستن اش از کسانی که به او مراجعه می کنند کاملا موجه و مشروع است. اما نتیجه ی عینی کارش بر هر مبنایی همان رشوت ستانی است که غیر قابل قبول است. به بیانی دیگر ، چه این فرد باور خود به اخلاق و قانون را کاملا از دست داده باشد و چه این باور را موقتا به حالت تعلیق در آورده باشد ، نتیجه ی کارش همان رشوت ستانی است که غیرقانونی و غیر اخلاقی است. حال اگر شما بروید و برای این آدم قانون و اخلاق تبلیغ کنید ، وضعیت زنده گی او اجازه نمی دهد که تبلیغات شما به گوش او بروند.

من چند سال پیش در جایی خواندم که وقتی نازی ها می خواستند عده ی زیادی از زنان و مردان اسیر را که در میدانی گرد آورده بودند- اعدام کنند ، نزد آن اسیران رفتند و به آنان گفتند که پانزده دقیقه بعد همه ی شان اعدام خواهند شد. چند تن از زنان و مردان اسیر که با هم هیچ نسبتی نداشتند و همواره فاصله ی میان همدیگر را رعایت می کردند ، در حضور همه گان برهنه شدند و شروع کردند به مقاربت جنسی. آن گاه تعداد بیشتری به آنان پیوستند. نویسنده نوشته بود که چیزی به نام " شرم" ( در گونه ی متعارف اش در یک فضای عادی) برای آنان دیگر معنایی نداشت. هیچ اصل اخلاقی دیگری هم معنا نداشت. پیوستن افراد بعدی به کسانی که آن کار را شروع کرده بودند نیز به این معنا بود که در حضور ِ مرگی ناعادلانه چشم انداز اخلاقی بسیاری از اسیران یگانه شده بود.

اما آیا این سخنان به این معنا است که فقر ابو المعایب و ام المفاسد است و تا مشکل فقر حل نشود هیچ مشکل دیگری حل نخواهد شد؟ به نظر من پاسخ ِ مثبت دادن به این سوال نیز بسیار مشکل آفرین است. چرا که به همان اندازه که فقر می تواند به بی قانونی و بد اخلاقی دامن بزند ، بی قانونی و بد اخلاقی ( در متن جامعه ی مربوط) نیز می تواند به زایش و گسترش فقر بیانجامد. قانون و اخلاق هر دو در میان رعایت کننده گان ِ خود اعتماد ساز اند و گسترش اعتماد در میان افراد جامعه رفتار ها را پیش بینی پذیر می کند. داد و ستد و امور بازار بر وجود ِ اعتماد و پیش بینی پذیری رفتار کسانی استوار است که در یک معامله مشارکت می کنند و همدیگر را به عنوان عاملان ِ عاقل می شناسند. این اعتماد و پیش بینی پذیر بودن رفتار و ساختار را بردارید ، چیزی که بر جا می ماند فقر عمومی است. چه کسی حاضر است به شما پول قرض بدهد اگر مطمئن نباشد که شما پول او را ( بی بهره یا با بهره) به او برخواهید گرداند؟ چه کسی دکانی باز می کند بی آن که بداند که هفته ی آینده هم دکان او در همان جا خواهد بود و به تاراج نخواهد رفت؟

این است که هر رویکرد ِ معطوف به حل کردن مشکل فقر باید در توازن و تناسب با برنامه هایی باشد که دیگر جنبه های زنده گی اجتماعی را هدف می گیرند.

 

حمید عبیدی: در دههء شصت مبارزه با فقر ، عقمبانده گی اقتصادی و بی عدالتی اجتماعی در محراق توجه جریانات سیاسی چپی آن زمان قرار داشتند ؛ چرا آنان نتوانستند میان  میلیون ها انسانی که در زیر بار سنگین فقر �زنده گی� می کردند ، نفوذ کنند؟

 

سخیداد هاتف:  اولاً جریان های سیاسی ِ چپ رویکردی بسیار نا متوازن داشتند و مبنای این رویکرد نا متوازن یک پیش فرض کاملاً غلط بود. آن پیش فرض این بود که مردم خلاف ِ منافع ِ خود عمل نمی کنند. فکر می کردند که اعتقادات و باورهای مردم محصول ِ مستقیم وضعیت معیشتی آنان و زاییده ی نظام طبقاتی برخاسته از توزیع ناعادلانه ی منابع است. همان قصه ی روساخت و زیرساخت. این است که چپ ها فکر می کردند اگر در زیر ساخت ها دست ببرند ، روساخت های فرهنگی و دینی بازدارنده نیز فرو می ریزند. اما واقعیت ( به گواهی شواهد تاریخی) آن است که آدم ها مکررا از نان و لباس و خانه فراتر می روند و به باورهای دینی و فرهنگی خود نیز اهمیت فراوان می دهند. مشکل دیگر در رویکرد جریان های چپ این بود که با همه ی مسایل برخورد ایدیولوژیک می کردند. وقتی شما از " فلان مشکل باید به نحوی حل شود " به " فلان مشکل باید به نحوی انقلابی حل شود" عبور کردید ، دیگر باید مطمئن بود که شما شایسته گی حل مشکلات را ندارید. عین این برخورد ایدیولوژیک را در میان محافظه کاران مذهبی هم دیدیم  و می بینیم. مجاهدین هم به طبیب بودن یک طبیب راضی نبودند و دنبال ِ "برادر ِ مبارز و متعهد داکتر فلانی " می گشتند. هم چپ های غیر مذهبی و هم راستگرایان مذهبی با دانشی که در دستگاه های ایدیولوژیک تولید نشده بود ، دشمنی می کردند. نتیجه این شد که هر دو می خواستند بهشت های ایدیولوژیک خودشان را در افغانستان بیافرینند ، اما تنها به خلق جهنم توفیق یافتند.

 

حمید عبیدی :  به سرنوشت  تجربه های ایدیولوژیک دهه های اخیر شما کوتاه اشاره کردید. و امّا، چرا هنوز هم صحنهء سیاسی افغانستان تقریباً در انحصار همان گروه هايي است که به خلق جهنم توفیق یافتند - حتا بدون آن که از این گذشتهء خود درس گرفته باشند؟...

 

سخیداد هاتف:  سلطه ی پایدار ِ این گروه ها بر صحنه ی سیاسی افغانستان ریشه در وضعیت اجتماعی و سطح رشد فرهنگی ، سیاسی و اقتصادی مردم دارد. البته فراموش نکنیم که ظهور جریان های چپگرا در جامعه ی سنتی افغانستان با هر حسابی نوعی خروج از نرم ِ غالب در جامعه بود و ریشه های غیر محلی داشت. کاری که جریان های ایدیولوژیک چپگرا کردند این بود که تنش ِ درون سیستمی ِ جامعه را تشدید کردند. در حالت ِ نرمال هر جامعه یی تنش های درون سیستمی دارد ، اما افراد ِ جامعه معمولا زنده گی شان را می کنند و پیوسته بر حضور و چه گونه گی ِ باورهای ذهنی و خصوصیات اعتقادی خود آگاهی ندارند. به گفته ی شاعر : ماهیان ِ همیشه اندر آب / پرس پرسان ز هم که آب کجاست ؟ به بیانی دیگر ، در حالت ِ نرمال بسیاری از مردم پیوسته خود را در موقعیت تحکیم باورها و دفاع از اعتقادات خود نمی یابند. اما وقتی تنش درون ِ سیستمی یک جامعه تشدید شود ، افراد بر موقعیت های مختلف خود هوشیار می شوند و از خود می پرسند که چرا مثلا فلان باورها و اعتقادات را دارند و باید داشته باشند. با این حساب ، جریان های چپگرا که فکر می کردند باید به قول خودشان با ارتجاع مبارزه کنند و آن را از میان ببرند ، دقیقا به نتایج معکوس رسیدند. جریان های ایدیولوژیک مذهبی رشد کردند و به دفاع رسمی از چیزی پرداختند که خود اعتقادات اصیل ِ اسلامی ِ ملت شهیدپرور افغانستان می خواندند.

می دانیم که در غیبت ِ تفکر انتقادی ِ چالش انداز آن دسته از آموزه ها خوب دل و دماغ مردم عادی را تسخیر می کنند که بسیار ساده باشند و دنیای ِ اخلاقی بسیط و مسطح ِ عوام را تایید و تقویت کنند. ایدیولوژی مذهبی در میان مردم افغانستان دقیقا همین کار را می کند. این که گفته اند وقتی فقر از در وارد شود ، ایمان از پنجره فرار می کند درست است. اما به شرطی که پنجره یی باشد و گرنه فقر و ایمان همخانه می شوند. هنوز کسی نتوانسته برای مردم فقیر افغانستان این دریچه را باز کند. این است که اگر چه مردم بی نوا در زیر سلطه ی بنیادگرایان مذهبی خون دل می خورند ، اما راه دیگری هم نمی شناسند.

 

حمید عبیدی : پس از این همه تجربه هایی که به خلق جهنم منتج شدند، چرا ما هنوز به توانایی فکری نفی این تجربه ها و کسب توانایی تشخیص و انتخاب راه و روش موثر برون رفت از بحران نرسیده ایم و به گفتهء شما دریچهی فرار از فاجعه را باز کرده نتوانسته ایم ؟

 

سخیداد هاتف:  تجربه های دردناک ممکن است عبرت آموز باشند ، اما گاهی بعضی تجربه ها برگشت ناپذیر یا به مشکل برگشت پذیر اند. در این حالت ها ، عبرت هست اما کسی نمی تواند کمر خود را راست کند تا از این عبرت استفاده کند. آگاهی بر همین نکته است که نظام های دموکراتیک را سر پا نگه می دارد. یک نظام دموکراتیک اساسا بر این مبنا استوار است که افراد یک جامعه نمی خواهند وارد قلمرو تجربه های برگشت ناپذیر شوند. می گویند : درست است که ما بر سر تمام مسایل با همدیگر توافق نداریم و درست است که اختلافات مان گاه بسیار شدید می شوند ، با این همه می دانیم که نباید هزینه ی تصمیم های کلانی که می گیریم بر فایده های آن تصمیم ها بچربند. در نظام های دموکراتیک اکثر افراد جامعه می دانند که به بعضی راه ها ، نظیر انقلاب ، اصلا نباید رفت. چرا که می دانند که فرو پاشی اجتماعی تجربه یی نیست که به آسانی بتوان از زیر آوارش کمر راست کرد. وقتی جامعه یی دچار فروپاشی می شود ( مخصوصا در میانه ی جریان تند جهانی شدن) ، دیگر حتا آگاه شدن بر ابعاد این فروپاشی و تمایل برای خروج از آن نیز ممکن است زیاد کار آمد نباشد. این را برای این نمی گویم که پس دست های مان را زیر بغل مان بزنیم و بنشینیم. در عوض ، می خواهم بر این نکته تاکید کنم که این که عده یی فکر می کنند آگاهی به تنهایی می تواند نجات بخش باشد ، گمان خطایی می زنند. کسی که خودش را از طبقه ی چهل ام یک ساختمان پنجاه طبقه یی به پایین انداخته  ممکن است در میانه ی راه بفهمد که کار غلطی کرده است ، اما عوامل بسیار دیگر باید در کار شوند تا او نجات بیابد و این آگاهی او برای دفعه های بعد به کارش بیاید.

در کشور ما در کوتاه مدت امید چندانی به بهبود اوضاع نیست. دیگران یعنی بازیگران بین المللی- هم نخواهند گذاشت که ما از پیامدهای تجربه های وحشتناک خود هر طور که دل مان خواست فاصله بگیریم. تنها کاری که فعلا می توانیم بکنیم این است که تجربه ها و عبرت هایی را که گرفته ایم ثبت کنیم و روایتی متقاعد کننده یی از این تجربه ها و عبرت ها را برای نسل ِ نو عرضه کنیم تا مگر آنانی که پس از ما می آیند با دید بهتری به مسایل نگاه کنند و با خطای کمتری با همدیگر و با دیگران رابطه برقرار کنند.

 

حمید عبیدی :  در تفاوت از دهه شصت که جریانات سیاسی عمده هم در چپ و هم در راست ، خصوصیت اتنیکی ، سمتی و زبانی نداشتند ، در دهه نود شاهد  غلبهء گرایش های اتنیکی ، سمتی و زبانی بر صحنهء سیاسی افغانستان هستیم. از نظر شما چرا چنین شد؟

 

سخیداد هاتف:  بعد از سقوط حکومت شاهی در افغانستان و آمدن نظام جمهوری ( بماند که آن نظام جمهوری چه قدر غیر شاهی بود) هم مردم و هم فعالان سیاسی بر یک " امکان" وقوف یافتند. به بیانی دیگر ، عملا دیدند که ممکن است کسی را که چهار دهه حکومت کرده است از حکومت بر کنار کرد و حتا نوع نظام را از شاهی به جمهوری تبدیل کرد. آگاهی بر این امکان - امکان رخنه انداختن در چیزی که قبلا ناممکن پنداشته می شد- پیامدهای گسترده ی بسیاری داشت. در سطح جهانی هم این که مثلا انقلاب در یک کشور حاکمان یک کشور دیگر را نگران می کند ، به این خاطر است که انقلاب در یک کشور پیام ِ امکان چنین کاری را برای بقیه هم می فرستد. من گمان نمی کنم که گروه های اتنیکی ، زبانی و مذهبی ای که در دهه ی شصت چندان ابراز وجود نمی کردند و در حاکمیت مشارکت نداشتند از وضعیت خیلی راضی بودند یا به هویت های خود اهمیتی نمی دادند. از طرف حاکمیت هم این طور نبود که گروه حاکم خیلی ملی اندیش بوده باشد و بر پلورالیزم سیاسی ، قومی ، مذهبی و زبانی در افغانستان صحه گذاشته باشد. این طور نبود. آنچه در دهه ی نود میلادی اتفاق افتاد در واقع رها شدن یک آتشفشان مکتوم بود. تمرین یک " امکان" بود در برابر تجربه هایی تاریخی ای که این امکان را نفی می کردند.

***

سخنی در مورد این گفت و شنود

زنده گی نامه کوتاه سخیداد هاتف

بخش نخست- زنگی که دل و دماغ را می خراشید