تاریخ انجام گفت و شنود: 25.02.2009  ؛ نشر در آسمایی:  03.03.2009

 

گفت و شنود ویژه  با سخیداد هاتف

بخش سوم- شانه خالی نکردن از مسوولیت های روشنفکرانه

 

 

حمید عبیدی : آیا بدون به حاشیه راندن گرایش های فرقه گرا و غلبه گفتمان های روشنگرانه- ملی بر گفتمان های فرقه گرایانه، شکلگیری نیرو های سیاسی هوادار تحول و پیشرفت و معتقد به  دموکراسی که بتوانند دریچهء رفتن به سوی فردای بهتر را باز بکنند،  ممکن است؟

 

سخیداد هاتف:  در این تردیدی نیست که آنچه شما گفتمان های فرقه گرایانه می نامید ما را در رسیدن به یک زنده گی بهتر در یک وطن مشترک کامیاب نخواهند کرد. اگر بپذیریم که دموکراسی بهترین نظام شناخته شده برای تدبیر امور اجتماع است ، آن گاه نگاه های قبیله گرا از شکل گرفتن چنین نظامی در افغانستان جلوگیری می کنند. چرا که نگاه های قبیله گرا بیشتر بر دور شدن از عرصه های مشترک تاکید دارند و این عرصه های مشترک قلب تپنده ی دموکراسی است. از سویی دیگر ، درخت دموکراسی را پلورالیزم آب می دهد. پلورالیزم یعنی پذیرفتن تکثر و تنوع. نگاه پلورالیستی اساسا نگاهی کیفی است ، به این معنا که برای تجربه های سیاسی ، فرهنگی ، مذهبی ، زبانی و اتنیکی گروه های مختلف جامعه عمیقا اعتبار قایل است. در نگاه ِ تکثرگرای واقعی که از پلورالیزم فقط به عنوان تاکتیک های موقتی استفاده نمی کند ، در مثل شماره گان افراد یک قوم نیست که جایگاه آن قوم را در کشور تعیین می کند. ببینید که در کشور ما چه دعوای داغی بر سر مساله ی اقلیت و اکثریت جریان دارد. گویی که اگر معلوم شود که خانواده ی من هشت نفر دارد و خانواده ی شما شش نفر ، این به خودی خود به من حق می دهد که شما را نادیده بگیرم یا به حاشیه برانم.

در کشور ِ ما متاسفانه بسیاری در یکی از دو نهایت می ایستند : یا فکر می کنند که حفظ هویت خود جز در جدا ماندن ممکن نیست ، یا فکر می کنند که برای حصول وحدت ملی کسی نباید نامی از هویت ِ اتنیکی یا زبانی و مذهبی خود ببرد. در حالی که این دو ( وحدت ملی و حفظ هویت های گروهی ) دو مفهوم ذاتا متنافر نیستند و می توانند با هم جمع شوند.

 

 حمید عبیدی :  آیا فکر نمی کنید این تا حد زیادی تقصیر نخبه گان سیاسی و روشنفکران است که نتوانسته اند موضوع را به مردم بفهمانند  و ملت شدن را با توجه به واقعیت های اجتماعی افغانستان درست تعریف بکنند  ؟

 

سخیداد هاتف:  شاید پاره یی از مشکل ناشی از قصور و تقصیر نخبه گان و روشنفکران باشد. اما احساس تعلق ِ شهروندانه به یک " ملت" ، تنها با آگاهی یک شهروند واقعیت نمی یابد. شهروندان یک مملکت باید بتوانند در تجربه ها و افق های دید ِ همدیگر مشارکت کنند. مثلا یک شهروند که همیشه در حاشیه ی قدرت سیاسی نشسته ، باید بتواند تجربه ی حضور در متن ِ قدرت سیاسی را هم داشته باشد تا بتواند بگوید که " این دولت-ملت از آن ِ من هم هست و من مثل دیگر شهروندان به آن احساس تعلق می کنم". در زمینه های اقتصادی و فرهنگی نیز همین طور. می بینیم که وقتی در باره ی تجربه ی مشارکت ملی یک شهروند فکر می کنیم به جز نقش نخبه گان و روشنفکران در تعریف و توضیح این تجربه عوامل دیگر نیز در میان می آیند. جغرافیای افغانستان یکی از این عوامل است. کوه های افغانستان و توزیع اتنیکی و جمعیت شناختی ِ محصور در میان این کوه ها سبب شده اند که مردم افغانستان با همدیگر روابط کافی نداشته باشند و نتوانند در تجربه ها و افق های دید همدیگر مشارکت کنند. نبودن جاده و امکانات ِ ترانسپورت فقط زنده گی مردمان محبوس در قلاع ِ کوهستان ها را مشکل نکرده است ؛ بر تجربه ی تعلق شان به یک ملت نیز اثر منفی گذاشته است. دولت های افغانستان هم همواره از منظری سیاسی به این مساله نظر کرده اند. در حالی که خواست ِ عدالت اجتماعی خواستی صرفا اخلاقی یا سیاسی نیست. بدون عدالت اجتماعی ملت هم ساخته نمی شود. این است که وقتی دولتی در افغانستان به توزیع عادلانه ی ثروت ، قدرت ، معرفت و منزلت در میان همه ی شهروندان مملکت بی اعتنایی می کند ، در پروراندن احساس تعلق ملی در میان این شهروندان نیز ناکام می ماند. این است که مردن صد نفر در سرمای زمستان ِ ولایت غور ، مردم جلال آباد را به خشم نمی آورد و کشته شدن هفتاد نفر بی گناه در پکتیا( در اثر بمباران نیروهای خارجی) باعث تظاهرات در بدخشان نمی شود.

 

 حمید عبیدی :  پس به نظر شما در روند  زمانبر رفع عقبمانی و با دستیابی به رشد اقتصادی- اجتماعی متوازن  و شکلگیری فرهنگ مدرن ، به حیث �ملت-دولت� مدرن  تبارز خواهیم نمود ؟

 

 سخیداد هاتف:  من به آینده ی کشور ام خوش بین ام و فکر می کنم که امروز برای مردم ما بیشتر از گذشته روشن شده است که این تنها وطنی که داریم با بی خردی ، کین و تعصب آزاد و آباد نمی شود. این را در برخورد مردم عادی در کوچه و بازار می توان دید. این که روزی دولت های ما نیز ( همچون دولت های کشورهای پیشرفته و دارای نظام های دموکراتیک) مشروعیت خود را از خواست و اراده ی ملت بگیرند ، واقعا زمان زیادی خواهد برد. چرا که ما هنوز با مساله ی ملت مشکل داریم. دولت- ملت ها از هم آهنگ شدن سامان سیاسی و ساختار قدرت با تنوع و تکثر اجتماعی ایجاد می شوند ، و این تکثر اجتماعی ( به لحاظ فرهنگی ، اتنیکی ، دینی و...) سازنده و بازتابنده ی یک هویت ملی است. در کشور ما کثرت ِ پراکنده به رسمیت شناخته می شود و مثلا همه قبول دارند که در افغانستان چندین قوم زنده گی می کنند. اما تکثر به عنوان پروسه ی طبیعیی که از طریق آن هر یک از اعضای سازنده ی یک ملت نقش و جایگاه شایسته ی خود را احراز کنند- معمولا طرد و انکار می شود. به بیانی دیگر ، در افغانستان رابطه ی مکانیکی میان افراد برقرار است ، اما رابطه ی ارگانیک گروه های اجتماعی با همدیگر- که شرط اساسی شکل گرفتن یک ملت است- وجود ندارد. در رابطه ی مکانیکی اجمل قبول می کند که محمود وجود دارد و درافغانستان زنده گی می کند و حتا ممکن است در کارخانه ی بوت سازی خود به او کار هم بدهد. اما وقتی پای ِ تعلقات ِ گروهی ( نژاد ، زبان ، مذهب و ...) به میان بیاید ، اجمل به درون گروه خود می خزد و رابطه اش را با محمود قطع می کند. مثلا اگر آدمی که اجمل نمی شناسد اما می داند که با او هم قبیله است با محمود نزاعی داشته باشد ، اجمل از همان فرد ناشناخته ی هم قبیله ی خود طرفداری می کند و محمود را که برای او کار می کند و آدم خوبی هم هست مقصر می شناسد. در رابطه ی ارگانیک اجمل محمود را با همه ی تعلقات اش به رسمیت می شناسد و می داند که گروه ِ اجتماعی ِ محمود و منافع و مناسک و آرمان های اش چنان به گروه ِ اجتماعی خود او گره خورده که دیگر نمی توان به ساده گی این دو گروه اجتماعی را از هم جدا کرد. در این حال ، اجمل در نزاع میان محمود و یکی از هم گروهی های نا شناخته ی خود اش با چشمان بسته محمود را مقصر نمی داند و احتمالا به خاطرداشتن مشترکات صنفی با او از او حمایت می کند. در همه ی کشورهایی که ملت شکل گرفته و قوام یافته ، تکثر اجتماعی پروسه یی کاملا ارگانیک در بدنه ی جامعه است. وقتی سامان سیاسی و ساختار قدرت با این تکثر هم آهنگ می شوند ، دولت- ملت به وجود می آید. ما رسیدن به این نقطه راه درازی در پیش داریم و من گمان نمی کنم در باقی مانده ی زنده گی من ( حتا اگر من پنجاه سال دیگر زنده باشم !) چنین چیزی اتفاق بیفتد. در امریکا پنجاه سال پیش سیاهان را به مراکز رفت و آمد سفیدها راه نمی دادند و همه ی چیزها در زنده گی سیاهان از زنده گی سفیدها جدا بودند. حالا امریکا یک رییس جمهور سیاه پوست دارد. ما اما خیلی کند حرکت می کنیم.

 

 حمید عبیدی :  و باز هم آیا فکر نمی کنید این تا حد زیادی تقصیر نخبه گان سیاسی و روشنفکران است که نتوانسته اند به مردم بفهمانند که منظور از اکثریت و اقلیت در یک نظام دیموکراتیک ، اکثریت و اقلیت قومی و دینی و مذهبی و زبانی نیست؛ بل  در دموکراسی اکثریت و اقلیت سیاسی است ؟

 

سخیداد هاتف:  توجه داشته باشید که اولا خود نخبه گان و روشنفکران ما هم پرورده ی همین نظام و ساختار اجتماعی کشور هستند و جامه ی تعلقات را پوشیده اند. ثانیا این دولت های افغانستان بوده اند که همواره روشنفکران را در میان مردم بی اعتبار کرده اند. این که روشنفکران ملی اندیش پیوسته متهم می شوند که تماس خود را با واقعیت های جامعه از دست داده اند به این علت است که مردم فکر می کنند این روشنفکران کور اند و نمی بینند که قدرت سیاسی ِ حاکم چه می کند. روشنفکر می تواند در باره ی مساله اکثریت و اقلیت و دیگر مسایل سخنان خوبی بگوید ، اما به محضی که حاکمیت سیاسی نشان بدهد که همه ی برنامه هایش رنگ و بوی قبیله یی دارند ، مردم به طرف روشنفکر بر می گردند و می گویند : شما چه وقت از آسمان تخیلات شیرین خود فرود خواهید آمد و واقعیت های اجتماعی افغانستان را درک خواهید کرد؟ به این ترتیب قصور و تقصیر روشنفکران را که در موارد بسیاری نمی توان نادیده گرفت- نباید جدا از ساختار و مناسبات قدرت سیاسی در جامعه تحلیل کرد. حکومت های انحصارگرا و استبدادی روشنفکران را ناگزیر از توده گرایی می کند . مثلا اگر روشنفکری باشد که توانایی تولید اندیشه داشته باشد ، مردمی که تحت حاکمیتی نا مطلوب زنده گی می کنند چنین روشنفکری را مجبور می کنند که با چنین حکومتی درگیر شود یا به عنوان آدمی بی درد و بی خبر گلیم خود را بردارد و برود.  

 

 حمید عبیدی :   پس چی باید کرد که نه رفتن در مسیر بادهای هرزه باشد، نه قرار گرفتن در مواضع افراطی ، ماجراجویانه  و غیرمسوولانه با شد و نه هم شانه خالی کردن از مسوولیت های روشنفکرانه؟

 

 سخیداد هاتف:  سوال سختی است. اما بگذارید من به سه چهار حد اقل ِ سلبی و ایجابی ای اشاره کنم که زمینه ساز تعادل اند. ما تجربه های سهم گینی را از سر گذرانده ایم و در این تجربه ها رنج های فراوان برده ایم. همه ی ما چوب ِ افراطی گری ایدیولوژیک ، قومی ، زبانی و مذهبی را خورده ایم. باید در رویکردهای مان بازنگری کنیم. باید تعامل آشتی جویانه و مذاکره را قلب ِ هر برنامه ی اجتماعی و سیاسی قرار داد. باید با شجاعت و البته با همدلی از بی رسمی ها و افراطی گری ها انتقاد کرد حتا اگر هدف انتقاد هم قبیله یی های خودمان باشند. نباید کورکورانه به جوش و خروش عوام پیوست و نباید با چشم و گوش بسته نگرانی ها و اعتراض های عوام را به عنوان احساساتی بی اساس محکوم کرد. ما معمولا یکی از این دو کار را می کنیم. در عالم روشنفکری حد اقل باید خواند و خواند و خواند. باید اندیشید و اندیشید و اندیشید. نباید قضاوت کردن را از بن تعطیل کرد ( کاری که روشنفکران پست مدرن افغانستان می کنند و می گویند که ما هرگز نخواهیم دانست که چه چیزی بد است و چه چیزی خوب!) . در عین حال نباید هر روز را با چند قضاوت بی اساس و نسنجیده آغاز کرد. این ها به خاطری اهمیت دارند که مردم به کسانی که فکر می کنند اطلاعات بیشتری دارند گوش می دهند و از آنان تاثیر می پذیرند.

پاسخ جامع دادن به این سوال حد اقل مجالی در حد ِ یک مقاله ی مفصل می خواهد.

 

 

 حمید عبیدی :  فکر نمی کنید که افراطیونی که خودسرانه مدعی اند سخنگوی این یا آن گروه اتنیک، زبانی و مذهبی اند، با مطرح کردن خواست های افراطی و زیادتخواهانه و آن هم با طرح نادرست مسایل نه تنها بر منافع همه گانی ، بل حتا بر منافع آن بخشی که ادعای دفاع از منافع آن را دارند، نیز صدمه وارد می کنند؟

 

سخیداد هاتف:  باور رایج در میان ما این است که چیزی وجود دارد به نام " مردم" و چیزی دیگر به نام " مدعیان سخنگویی از جانب این مردم". آن گاه این مردم خوب و معصوم اند و توسط مدعیانی که خود را سخنگوی آنان می دانند به گروگان گرفته شده اند. به نظر من این برداشت غیر واقع بینانه است. قدرت گرفتن افراطی ها یا میانه رو ها در یک جامعه چیزی هم در باره ی مردم آن جامعه می گوید. نماینده گان مردم از آسمان نازل نشده اند و اگر خوب اند یا بد در جامعه جایگاه و پایگاه دارند. درک نکردن همین نکته بود که آدمی شجاع ، پرانرژی و با روحیه یی چون ملالی جویا را از ساختار قدرت بیرون انداخت. برای این که بدانیم که نماینده گان مردم افغانستان در ساختار قدرت بر منافع مردم صدمه وارد کرده اند یا نه ، لازم نیست جای دوری برویم. فقط کافی است که بر فقر فزاینده ، ساختار اقتصادی از هم پاشیده ، اعتماد ِ از میان رفته، بی قانونی و بد اخلاقی گسترده و ناآرامی های پیوسته در کشور نظری بیندازیم. این ها هستند.  با این همه فکر نکنید که جامعه ی ما و اقوام مختلف این کشور نماینده گان بهتری داشتند که نتوانستند روی صحنه بیایند. حتا اگر نماینده گان بهتری هم بودند ، جامعه ی افغانستان آنان را همچون نماینده گان بهتر نمی دیدند و انتخاب هم نکردند. در انتخابات پارلمانی سال 2005 میلادی که گمان می رفت چهره های تازه یی به نماینده گی از مردم ظهور کنند ، دیدیم که باز همان هایی آمدند که فکر می کردیم جامعه طرد شان خواهد کرد.

 پاره ی مهمی از مشکلات ما ریشه در گذشته دارند. ناکارآمدی حکومت شاهی و بی اعتنایی اش نسبت به عدالت اجتماعی زمینه ساز ظهور جریان های چپگرا با شعار عدالت اجتماعی شد. برخورد سرسری جریان های چپگرا با باورهای دینی مردم و طرد کردن آن ها به عنوان محصول های ارتجاعی و روبنایی فیودالیزم جامعه را به سمت افراطی گری مذهبی راند. جنگ های طولانی در سال های مقاومت در برابر اشغال و ضعف حکومت مرکزی مجال واسعی فراهم کرد که اقوام رانده شده به حاشیه ی قدرت سیاسی نیز وارد متن منازعات قدرت شوند. ورود آنان در این منازعات با هویت قومی ناگزیر بود. اما فهمیدن این که وقتی همه درگیر تثبیت هویت قومی خود شوند و در این مسیر با همدیگر بجنگند  یک کشور چه تجربه یی را از سر خواهد گذراند ، هوش زیادی نمی خواهد.  این ها را به این خاطر می گویم که نشان بدهم چه گونه تصمیم گیری های کلان در نظام های غیر دموکراتیک جامعه را به سوی تجربه های سهمگین و گاهی برگشت ناپذیر می رانند.

 

حمید عبیدی : برای زنده گی بهتر در وطن مشترک چی باید کرد- آیا فکر نمی کنید که همین قانون اساسی موجود امکانات حقوقی  برای حل این مسایل از طریق  تعاملات دموکراتیک را باز کرده است؟

 

سخیداد هاتف:   قانون اساسی موجود امکانات حقوقی خوبی برای بنای یک زنده گی بهتر در افغانستان فراهم می کند. اما کارآمدی ِ امکانات و ساختارهای حقوقی را باید در مقایسه با امکانات و ساختارهای حقیقی سنجش کرد. مثلا می دانیم که پارلمان حق استیضاح وزیران و دادن رای عدم اعتماد به آنان را دارد. پارلمان ما به عنوان مرکز ساختار حقوقی قدرت داکتر اسپنتا وزیر خارجه ی دولت آقای کرزی را استیضاح کرد و به او رای عدم اعتماد داد. اما ساختار حقیقی قدرت مانع اجرای تصمیم ِ نماینده گان پارلمان شد و داکتر اسپنتا را در مقام اش ابقا کرد. انتخابات ریاست جمهوری باید در بهار سال جدید برگزار می شد ( بنا بر پیش بینی ساختار ِ حقوقی انتقال قدرت) ، اما ساختار حقیقی که همان اراده ی رییس جمهور و اطرافیان اش باشد برگزاری انتخابات را به تعویق انداخت و ظاهرا چنان می نماید که در موعد مورد قبول رییس جمهور نیز انتخابات برگزار نخواهد شد. قانون اساسی می گوید که متهمان به ارتکاب جرایم باید در یک محکمه ی عادلانه محاکمه شوند و حکمی که در مورد شان صادر می شود قضایی و فارغ از نفوذ سیاسی حکومت باشد. آقای کرزی رییس جمهور ما در سخنرانی ِ خود گفت : کسانی که در قندهار بر روی دختران مکتب تیزاب پاشیده اند باید دستگیر و اعدام شوند. حکم اعدام صادرکردن برای مجرمان از پشت میز خطابه معنایی جز این ندارد که خود ِ بالاترین مقام حکومتی ِ ما پروای ساختار ِ حقوقی را ندارد. مجلس چیزی را تصویب می کند و آن را برای اجرا به وزیر اطلاعات و فرهنگ آقای کریم خرم- می فرستد. وزیر مذکور آن را رد می کند. یعنی مرجع عالی ِ قانونگزاری مملکت در برابر ساختار حقیقی قدرت کاری کرده نمی تواند. در این حالت قانون اساسی کاغذپاره ی بی ارزشی می شود که فقط به درد آزار دادن مظلومان و ناتوانان می خورد. این وضعیت فعلی قانون اساسی کشور ما است. با وجود ِ این ، من امیدوارم که هر چه ما بیشتر از تجربه های مان بیاموزیم ( و این برای نسل نو امکان روشنی است) ، احتمالا با احتیاط بیشتر و با رعایت بیشتر قانون عمل خواهیم کرد.

 

حمید عبیدی :  اگر مثلاً کسی بگوید که همین مردم و همین پارلمان ، همین  حکومت و همین رییس جمهور ، چنین  استدلالی مورد پسند و قبول شما قرار خواهد گرفت؟

 

سخیداد هاتف:  نه. این استدلال برای من پذیرفته نیست. رهبر باید همواره چند گام پیشتر از بقیه حرکت کند. اگر دیدن چشم انداز های آینده است ، اگر عبرت گرفتن از گذشته است ، اگر احترام به قانون است ، اگر مبارزه با فساد است ، اگر کم کردن فاصله های زیان مند است و ... در همه ی این احوال رهبران باید پیشتر و سریع تر از بقیه ی مردم حرکت کنند و گرنه رهبری شان معنایی ندارد. وقتی مثلا رئیس جمهوری در خطابی تهدید آمیز کشور همسایه ی خود را از غیرت افغانی و امکان حمله ی خود می ترساند ، قصابی که در پل ِ باغ عمومی در دکان خود نشسته است و تلویزیون را تماشا می کند می تواند بگوید : این قدر اش را که من هم بلد بودم!

 

حمید عبیدی :  کم از کم از یک سده است که نخبه گان ما به عقبمانی افغانستان از بقیه جهان پی برده اند  و امّا تا کنون هر کوششی برای رفع این عقبمانی با ناکامی انجامیده است. و ما هنوز راهی را که ما را سرانجام به کاروان مدنیت معاصر نزدیک سازد نیافته ایم.   علل این ناتوانی به نظر شما کدام ها اند و چی گونه می توان بر آن ها غلبه نمود؟

 

سخیداد هاتف:  من واقعا نمی دانم چه کار باید کرد. یعنی نمی دانم متن ِ کار چیست ، اما می دانم که حد اقل فراهم کردن بعضی از مقدمات برای مقابله با عقب مانده گی ما لازم است. این که مشکل یک فرد بیمار دقیقا چیست و کدام طبیب و چه دواهایی برای درمان او خوب خواهند بود پس از آن می آید که مریض متواضعانه پذیرفته باشد که مریض است و از وضعیت خود گزارشی صادقانه ارایه کند. اگر مریضی اصلا نپذیرد که مریض است نمی توان درمان اش کرد. مریضی هم که کاملا دست از جان شسته باشد ، تن به مداوای طبیب نخواهد داد. ما در افغانستان با هردوی این وضعیت روبروییم. در مکاتب به ما یاد می دهند که کشور ما سرشار از افتخار است. حتا کوه های بلند و رودهای خروشان را که چیزهایی کاملا طبیعی اند و ما در بلندی یا خروشان شدن شان دخالتی نداشته ایم هم از جمله ی افتخارات ما می دانند. وقتی یک رعیت ذوق زده عبارتی چون " کوه های سر به فلک کشیده ی هندوکش" را در کتاب درسی جغرافیه ( بلی در کتاب درسی) می یابد و آن را با صوتی سرشار از شعف دکلمه می کند ، فکر نمی کنید در این جریان چیزی کج و توهمی در کار است؟ از سویی دیگر ، شاید هیچ مردمی به اندازه ی مردم افغانستان در باره ی ناقابلی و کج ذوقی و بی خردی خود فکاهی نگویند. وقتی می شنویم که کسی خطایی کرده است ، شانه های خود را بالا می اندازیم و با بی اعتنایی می گوییم : " افغان است دیگر. " یعنی این که ما هیچ ایم و از همان ابتدا دیوانه گی محض است که از ما بخواهید از عقل مان استفاده کنیم. می بینید که ما صبح اصلا نمی پذیریم که مشکلی داریم و شام اعلام می کنیم که کار ِ ما تمام است و دیگر امیدی به چیزی نمی توان بست. با این رویکرد به جایی نمی رسیم.

به گمان من ، یک گام ِ مهم در جست و جوی راه برون رفت از مشکلاتی که داریم همان برخورد واقع بینانه و صادقانه با وضعیتی است که گرفتار اش هستیم. لازمه ی این برخورد واقع بینانه این است که نظری انتقادی بر همه ی اسطوره ها ، باورها و اعتقادات خود بیندازیم و از رخنه یی که ممکن است در نتیجه ی تفکر انتقادی در برج و باروی این اسطورها ، باورها و اعتقادات بیفتد نهراسیم. این رویکرد واقع بینانه به ما کمک می کند که بر باد تکیه نکنیم و با باد و بر باد حمله نکنیم . مولوی می گفت : ما همه شیریم ، شیران ِ علم / حمله مان از باد باشد دم به دم. یعنی ما شیر که نیستیم ، نقش شیر بر پرده ایم و اگر بادی بیاید و پرده را به پیش براند آن گاه ما نیز گویی حمله می آوریم! باید توهمات مان را به روشنی بیاوریم و از شر شان تا آنجا که ممکن است خلاص شویم. صمد بهرنگی نوشته بود که باید کودکان را از چنگ ِ امیدهای بی پایه وارهاند. در ضمن یک رویکرد انتقادی واقع نگرانه به ما کمک می کند که خود مان را یکسره هیچ هم ندانیم. تاریخ ما هم سراسر شرم و تباهی نبوده است و خطوط درخشانی در آن می توان یافت. اکنون نیز ، اگر همتی کنیم و از مغز ِ مان استفاده کنیم می توانیم وضعیت ِ اسف بار خود را کم کم پشت سر بگذاریم و به چشم انداز بهتر و امیدوارکننده تری برسیم.

 برای رسیدن به این مرحله باید به علم و یافته های آن در دنیای امروز بیشتر بها بدهیم. در افغانستان ما معمولا وقتی در باره ی کشورهای پیشرفته فکر می کنیم ، این طور فکر می کنیم : در این کشور ها آدم ها دانش هایی را پروراندند و ابزاری را تولید کردند که بتوانند به بهبود وضع زنده گی شان کمک کنند. فکر می کنیم که این دانش ها و ابزارها در خدمت ِ آنان قرار گرفتند و آنان به پیش رفت نایل شدند. این روایت عمومی غلط نیست ، اما جزییات بسیار سرنوشت ساز را پنهان می کند. در دنیای پس از عصر روشنگری اروپا این نظر در میان دانشمندان غالب شده بود که یک حکم علمی تا آن زمان معتبر است که حکم دیگری و کشف ِ تازه یی آن را از مسند اعتبار فرود بیاورد. تا اینجا هم گام بزرگی برداشته بودند. یعنی اگر مثلا فکر می کردند که آب از ترکیب سودیم و هایدروجن پدید می آید ، وقتی تایید می شد که آب از ترکیب اکسیجن و هایدروجن به دست می آید تسلیم این واقعیت علمی می شدند. نمی گفتند که پذیرفتن این واقعیت علمی توهین به مقدسات یا اساطیر ماست و ما نمی توانیم قبول اش کنیم. اما دانشمندی به نام " کارل پاپر" آمد و گفت که در انتظار نشستن و تن دادن به احکام ِ علمی معتبر ِ آینده کافی نیست و باید فعالانه در پی ِ ابطال نظریه ها و یافته های خود بر آمد. یعنی قوت یک نظریه در ابطال پذیری اش است نه در استعداد اش برای پذیرفتن موارد تایید کننده. این رویکرد معنای اش این است که پیش رفته شدن کشورهای پیشرفته به این علت نیست که آنان خوب می فهمیدند چه گونه دنیا را در مسیر ِ تایید باورهای خود تغییر بدهند. بر عکس ، آنان دریافتند که باید ذهن خود را باز کنند و به استقبال حقایق ِ گاه ناراحت کننده و تنش آور اما نهایتا مفید و راه گشا بروند. در تاریخ فرهنگ اسلامی هم گاهی چیزهای جالبی می یابیم. مثلا در میان مسلمانان کسانی بودند که با طرح شبهه هایی قوی در برابر متعلقات ایمانی مسلمانان آنان را به چالش می خواندند. از قضا در دوران همان شبهه اندازی ها تمدن اسلامی رونقی داشت.

ما اگر فعالانه در پی آزمودن نظام عقاید و باورهای مان بر نمی آییم ، باید حد اقل در هنگامی که همه ی شواهد بر خطا بودن این باور و یا آن رویکرد مان دلالت می کنند دست از لجاجت برداریم. وارد شدن در چنین سطح و ساحتی به معنای ِ فرو نهادن ِ رویکردهای ایدیولوژیک و ترک ِ حقیقت های فرا زمانی و فرا مکانی است. در عرصه ی اجتماع و سیاست این به معنای ِ باز کردن مجال برای درجه یی از پراگماتیزم است. گمان من این است که جامعه ی ما برای پذیرفتن این سخن که آوردم کم کم آماده می شود و اگر تعداد بیشتری از ما به شرح و بسط و انتقال این مفاهیم به متن جامعه بپردازیم ، امید آن هست که حد اقل گامی در مقدمات ِ بهبود وضع ِ مملکت برداریم. منظور من از این سخنان دادن ِ تقدم یا نقش برتر به جنبه های معرفتی خروج از عقب مانده گی نیست. فقط فکر می کنم که در این حوزه وضع ما بحرانی تر است و از این رو توجه بیشتر می طلبد.  

حمید عبیدی :  به نهضت های مشروطه خواهی و تجددطلبی در افغانستان که بنگریم ، در آن ها نقش روشنفکران بسیار برجسته است . دیدگاه های آنان نیز �فرقه گرا� نبود. در شرایط کنونی  به باور شما ، بهبود در روابط میان روشنفکران و بر کدام مبانی امکان پذیر شده می تواند؟

 

سخیداد هاتف:  اگر روشنفکران ما به همدیگر گوش بدهند و به صورت پیشینی همدیگر را مستوجب آتش دوزخ ندانند ، گام اول برای بهبود روابط برداشته می شود. فرض کنید کسی مقاله یی نوشته و در آن قوم ِ مرا  به هزار ناروا متهم کرده است. من باید مقاله ی او را با همدلی و دقت بخوانم و با انصاف سعی کنم ببینم سخنان او در ترازوی تحقیق بی طرفانه چه قدر وزن دارد. باید سعی کنم دریابم که چرا بعضی کسان چنان چیزهایی می نویسند. اگر ده روز بعد نوشته ی دیگری از همان شخص در مورد ِ دین اسلام دیدم ، نباید فورا به این نتیجه برسم که نوشته ی او ارزش خواندن ندارد و حتما از جنس همان مزخرفات همیشه گی است. روشنفکری در سطوح متعالی اش درجه ی بالایی از پابندی به جست و جوی حقیقت را می طلبد. در افغانستان هر انسان یک بار مشهور می شود و تا زنده است نان یا چوب همان شهرت خود را می خورد. گویی انسان ها اصلا تغییر نمی کنند. مثلا اگر روشنفکری پانزده سال پیش پرچمی بود و ایدیولوژی مارکسیزم را تبلیغ می کرد تا ابد همان خواهد بود که پانزده سال پیش بود. اگر همان شخص امروز نقدی بر مارکسیزم بنویسد اکثر ما یا او را به ریا کاری در نظام جدید متهم خواهیم کرد ، یا به خاطر تزلزل در اعتقاد محکوم اش خواهیم کرد. مگر نه این است که مرد باید در پای ِ اعتقاد خود - همان یک اعتقادی که یک بار با آن مشهور شده است- بمیرد؟( بگذریم از این که زنان اصلا در هیچ یک از محاسبات مان جایی ندارند). روشنفکران ما اگر با شکیبایی به همدیگر گوش بدهند و تغییر در اعتقادات یک روشنفکر را زیاد غیر طبیعی ندانند و برای هر کس سهمی از اعتبار قایل باشند ، گام بزرگی در بهبود روابط با همدیگر برداشته اند.

 

حمید عبیدی :   به باور شما ، بهبود در مناسبات روشنفکران تا چی حد می تواند به ارتقای مثبت نقش آنان در جامعه بینجامد و چنین تحولی چی گونه امکان پذیر خواهد شد؟

 

 سخیداد هاتف:  روشنفکران با جامعه پیوند دارند و رفتار و گفتار شان به صورت مستقیم و غیر مستقیم بر دید و رفتار بقیه ی افراد جامعه اثر می گذارند. در میزان این تاثیر گذاری در جامعه ی افغانستان نباید مبالغه کرد. با وجود این ، سالم و مدنی بودن روابط میان روشنفکران راه را برای تاثیر گذاری های مثبت بیشتر باز می کند. اگر تعداد زیادی روشنفکر دور اندیش در میان گروه های مختلف سیاسی ِ ما وجود می داشتند و در روابط بین گروهی نقش بازی می کردند شاید بعضی از بدترین تجربه ها و نزاع ها در کشور خود را به گونه ی دیگری و با عمق و شدت کمتری از سر می گذراندیم. از سویی دیگر بخش مهمی از تولید و حمل و نقل اندیشه به توسط روشنفکران به انجام می رسد و همکاری و همدلی آنان با همدیگر به تعمیق و تسریع این روند کمک خواهد کرد. در کشور ما نتایج بسیاری از برنامه ها و پروژه های اجتماعی را از روی نیات بانیان آن برنامه ها حدس می زنند و فکر می کنند که اگر برنامه یی با نیت خیر و با صداقت کامل اجرا شود ، حتما برآیند خوبی هم خواهد داشت. گاهی اشاره می کنند که فلان برنامه در فلان کشور و در فلان سال خوب کار داد و ما نیز می توانیم آن را در افغانستان اجرا کنیم. روشنفکران می توانند در روشن شدن زمینه ها ، ابعاد و پیامدهای این برنامه ها کمک کنند . روشنفکران می توانند در همراهی با همدیگر به بسط آزادای های فردی ، حقوق بشر و دموکراسی در کشور کمک کنند. یک دست بی صداست و صدای دو دست کافی نیست. به چندین دست و چندین صدا نیاز است.

 

حمید عبیدی :   آیا نوعی تقسیم وظایف  میان روشنفکران در داخل و خارج از کشور  مفید و لازمی نیست و اگر است  این تقسیم به نظر شما چی گونه باید باشد؟

تقسیم کار رسمی که عملی نیست. اما همین قدر که یاد بگیریم اهمیت کارهای همدیگر را درک کنیم کفایت می کند. معمولا روشنفکرانی که عملا در فعالیت های سیاسی-اجتماعی ِ هر روزه درگیر اند بعضی دیگر را  به سرگرمی های انتزاعی و بریده از زنده گی واقعی متهم می کنند. از آن طرف نیز گاه گاهی تیر های ملامت پرتاب می شوند. کسانی که در امور پژوهش کتابخانه یی مشغول اند ، گاهی روشنفکران درگیر در سیاست ِ روز را به سطحی گری و بی اعتنایی به شناخت ِ عمیق مسایل متهم می کنند. به نظر ِ من باید پذیرفت که همه ی چیزهای خوب در یک نفر جمع نمی شوند. به مشکل بتوان کسی را یافت که فیلسوف گرانمایه یی باشد و در همان حال پیوسته در میدان های مبارزه ی سیاسی هم به گونه ی مستقیم حضور داشته باشد. پخته شدن در هر کاری وقت می گیرد. یکی از نیورولوژیست ها به نام دنیل لویتین از " قانون ده هزار ساعت" سخن می گوید. به این معنا که برای پخته شدن در هر کاری باید ده هزار ساعت صرف ممارست در آن کار کرد. حال اگر بخواهیم که کسی در کار خود پخته باشد نباید از او انتظار داشته باشیم که در هر عرصه یی فعالانه حاضر باشد. بهتر است قبول کنیم که عده یی از طریق پژوهش های کتابخانه یی به تولید و توزیع دانش بپردازند و عده یی دیگر درگیر فعالیت سیاسی و ترجمه کردن تئوری به عمل باشند. نقش " واسطه" ها را نیز به هیچ وجه نباید از یاد برد. دیده باشید که عده یی در یک کار خیلی خوب اند : واسطه شدن میان افراد مختلف و گرد ِ هم آوردن شان در یک مجموعه ، زیر یک سقف. این ها کسانی اند که تحول و پیشرفت را ممکن می کنند اما معمولا به نقش شان اهمیتی داده نمی شود. همه ی ما گاه خود را در خانه ی کسی می یابیم که نه فعال سیاسی برجسته یی است و نه در هیچ رشته یی از معارف دستی دارد ، اما همو است که حیات ِ نشریه ها ، انجمن ها و گرد هم آیی های مهم به وجود اش بسته است.  

***

سخنی در مورد این گفت و شنود

زنده گی نامه کوتاه سخیداد هاتف

بخش نخست- زنگی که دل و دماغ را می خراشید

بخش دوم - پنجره ها هنوز بسته اند

بخش سوم- آینده  را نباید قربانی گذشته  کرد