پرسش  نصیر سهام از سخیداد هاتف

 

رسیدن به آسمایی: 07.03.2009 ؛ نشر در آسمایی:  10.03.2009

 

[... ] من به حیث یک خوانندهء همیشه گی آسمایی از مدتی بدینسو در کنار سایر مطالب ، نوشته ها و تحلیلهای های جناب سخیداد هاتف را نیز میخوانم . شیوه نگارش زیبا و بررسیهای علمی ـ ریالیستک این بزرگوار عجب دلنشین است به طور خاص در گفت و شنود با سخیداد هاتف که اخیراً به نشر رسیده است بر مطالبی مکث شده است که از اهمیت زیادی برخوردار اند.
در گفت و شنود موردی توجه مرا جلب کرد که میتواند به حیث یک سوال مطرح باشد.
جناب هاتف شما سوالات  چه گونه فردایی برای افغانستان آرزو میکنید ؟ و درک شما از اسلام رایج در کشورما چه گونه است ؟ ؛ را بر بنیاد اساسات قوانین مدنی و عواطف و احساسات عمیقاً  انسانی جواب گفته اند که میشود بر آن هزار آفرین گفت و از دل و جان استقبالش کرد . و اما سوالی که مطرح میشود چیست ؟
از دید این حقیر آرزوی بزرگ ، نیک و انسانی هاتف را یک تعداد وسیع مردم ما به دل میپرورانند ، حالا ممکن است که این آرزو ها به آواز مشترک بدل شوند ؟ و اگر چنین کاری ممکن است برای بلند شدن و همه گیر شدنش چه پیشنهاد میکنید ؟ دو دیگر این که آیا بلند کردن چنین آوازی مفیدیتی خواهد داشت . فعلاً  همین[ ... ]

نصیر سهام

 

پاسخ سخیداد هاتف به نصیر سهام

رسیدن به آسمایی: 09.03.2009 ؛ نشر در آسمایی:  10.03.2009

 

با سلام خدمت جناب نصیر سهام عزیز،

از توجه تان به مطالب مطرح شده در گفت و شنود بسیار سپاس گزارم و از لطف تان نسبت به دیگر نوشته های من نیز متشکرم.

شما بر نکته یی بسیار مهم انگشت نهاده اید. به راستی ، آیا آرزوهای بلند ما روزی در صدای مشترکی بازتاب خواهند یافت؟

به نظر من اگر هر کدام از مایی که صادقانه می خواهیم وطن مان جایی برای زیستن ِ شاد و آزاد برای همه گان باشد ، کمی فکر کنیم و اندکی پایداری نشان بدهیم رفته رفته راه برای بهبود وضعیت باز خواهد شد. مثلا اگر هر کدام از ما متعهد باشیم که در ساعات ِ بیداری خود هرگز و در هیچ کجا به تعصب و نفرت و بی خردی تن ندهیم و هر جا این چیزها را دیدیم شجاعانه صدای بیزاری مان را بلند کنیم ، گام بزرگی برداشته ایم. ما همین کار را هم نمی کنیم. مثالی بدهم : ما در مجالس و برخوردهای رفیقانه ی مان در حلقه های خودی مثلا می گوییم که " مردم پاکستان مردم بدی هستند". در این جا تسلیم نوعی نگاه تنبل ِ آلوده به تعصبی بی اساس شده ایم. ما عادت نداریم که با آدم های غایبی که فرصت دفاع کردن از خود ندارند با مدارا و انصاف برخورد کنیم. کمتر کسی از ما مثلا با خود عهد می کند که من هرگز حاضر نخواهم شد جمله ی " مردم پاکستان مردم بدی هستند " را بشنوم ، مگر این که تعصب و تعمیم نابخردانه ی مکتوم در آن را به چالش بگیرم. چند نفر از ما در خانه ی خود رسما قانونی را اعلام کرده اند که به موجب آن هیچ فرد خانواده در هیچ صورتی حق ندارد به اقوام ، مذاهب ، زبان ها و فرهنگ های دیگر اهانت کند؟ چند تن از ما سعی می کنند که در میان اعضای خانواده ، شاگردان ، دوستان و دیگر کسانی که مخاطب شان می شوند ارزش هایی چون مدارا ، خردورزی ، شکیبایی ، احترام به آرای مخالف و شنونده ی خوب و منصف بودن را گسترش بدهند و تحکیم کنند؟

ما باید بنشینیم و از خود بپرسیم : راز کامیابی خشک مغزان در افغانستان در چیست؟ به نظر من یکی از علت های موفقیت آنان پایداری شان است. به سلسله یی از چیزها باور دارند و با سماجت از آن باورها دفاع می کنند. در میان روشنفکران باور غلطی شایع شده است که روشنفکری یعنی قضاوت را به صورت مطلق کنار گذاشتن و در پای هیچ باوری نایستادن. اگر کسی سر کسی دیگر را ببرد و شما از روشنفکر پست مدرن زمانه ی ما بپرسید که نظر شما چیست ، می گوید: "نمی دانم ، این چیزها نسبی اند و از فرهنگی تا فرهنگی دیگر و از زمینه یی تا زمینه یی دیگر فرق می کنند."! ما ذهن باز داشتن را با باور نداشتن به هیچ چیز اشتباه گرفته ایم. وقتی هم که به چیزی باور مند شدیم دیگر حتا اگر همه ی جهان هم زیر و رو شود ما از کوفتن بر همان طبل قدیمی مان دست بر نمی داریم و حتا صورت عقایدمان را نو نمی کنیم.

در این چند سال اخیر ما با پدیده یی به نام " بیانیه ی جمعی از فرهنگیان و روشنفکران" در دفاع از این یا آن فرد یا در حمایت از این یا آن برنامه آشنا شده ایم. برای من شمار کسانی که این بیانیه ها را امضا می کنند جالب است. در پای یک بیانیه مثلا دو صد و بیست نفر یا شش صد و چهل نفر و ...امضا می کنند. اگر هر کدام از این دو صد و بیست نفر( یا شش صد و چهل نفر) در خانواده ی خود مجدانه کار کند و ارزش های انسانی درخشان تری را به اعضای خانواده ی خود یاد بدهد ، در گردش یک نسل بسیاری از چیزها تغییر می کنند. مادر ِ من مکتب نخوانده است و سابقا مخصوصا در باره ی اقوام دیگر افغانستان سخنان درشتی بر زبان می آورد. امروز همو برخورد بسیار مدنی تری نسبت به دیگران دارد و درشت گویی هم نمی کند. نگرش فرزندان او در فضای خانواده حاکم شده است. نوبت به فرزندان من که برسد ، وضعیت خیلی بهتر خواهد شد. این ماییم که باید تغییر را بخواهیم و برای عملی شدن اش کمی به خود زحمت بدهیم.

مساله ی مهم دیگر در این زمینه ضرورت مواجهه ی صریح با انگاره های ذهنی پرده نشین خود است. ما این قدر برادر برادر نکنیم بهتر است. برادران اهل تسنن ، برادران اهل تشیع ، برادران تاجیک ، برادران هزاره ، برادران پشتون ، برادران ازبک و.... به جای آن ، بهتر آن است که انگاره های ذهنی پرده نشین خود را که گاه گاه در گفت و گوهای خصوصی مان به آفتاب شان می آوریم ، صادقانه بیرون بیندازیم و از همدیگر کمک بخواهیم که چه گونه می توان با بعضی از جدی ترین این انگاره ها برخورد باید کرد. به جای این که کسی را به دروغ برادر خطاب کنیم ، بهتر آن است که به او بگوییم : من در پس ِ ذهن ام از تو تصویر نامناسبی دارم ، به من کمک کن که تصویر بهتری به جای آن بگذارم.

می توان امید داشت که روزی صداهای مان هم آهنگ شوند. اما اول باید این صداها اصالت داشته باشند. یعنی آدم بتواند بگوید که فلان صدا از عمق یک باور ِ راستین و سنجیده می آید. درغیر ِ آن حالا هم ما کم صدقه و قربان همدیگر نمی شویم. اما دریغ از یک ذره اصالت. با هم برادر ایم ، اما به محضی که جنون قبیله یی مان بجنبد پوست از سر همدیگر می کنیم. به قصه ی عزت و افتخار مان نظری بیندازید. ما شیر بچه ی افغان هستیم ، ملتی که فلان و فلان قدرت را به زانو در آورده هستیم ، فلان چیز مان در جهان کم نظیر هست ، بهمان چیز مان شهره ی آفاق هست ، مولانا جلال الدین و سنایی و ناصر خسرو از مایند و ... . اما دریغ از ذره یی اصالت. وطن مان به خاکستر نشسته ، سربازان خارجی در خانه های مان سنگر گرفته اند ، در تمام دنیا یک کف آبرو نداریم ، به خاطر فروختن دختران یازده ساله به مردان پنجاه ساله شرمسار ایم ، برای گرفتن یک بوجی آرد کمکی از سازمان های خیریه صف می بندیم ، در کشورهای دیگر به ما جا نمی دهند و در کشور خود از سرما و گرما و گرسنه و تشنه گی و بی سرپناهی و بی امنیتی جان می دهیم و... . آن گاه یک قدم هم حاضر نیستیم عقب بنشینیم و در این همه افتخار و عزت بی اصالت خود لحظه یی شک کنیم.



به نظر من برای فراگیر شدن یک نگاه ملی ِ اصیل و مبتنی بر آگاهی عمومی باید در باز کردن گره هایی که مانع شناخت دقیق وضعیت مان می شوند کوشید. بسیاری از مردم و به ويژه آنانی که سواد کافی هم ندارند- بر انگاره های ذهنی مسلط بر رفتار اجتماعی خود آگاهی ندارند و در چارچوب خاطره و عادت خود عمل می کنند. باز کردن تار و پود این انگاره ها و تلاش برای تغییر شان احتمالا روند رفتن به سوی رفتارهای اجتماعی بهتر و خردمندانه تر را هموارتر خواهد کرد.



در پاسخ به سوال شما در مورد فایده ی هم صدا شدن عرض کنم که بلی ، هم آهنگ شدن صداها برای تغییرات مثبت در کل در وضعی که ما داریم مفید است. البته می دانم که این هم صدا شدن ها به تنهایی کفایت نمی کنند. گاهی از دل همین هم صدا شدن ها ( در غیاب نظامی از نظارت و توازن دموکراتیک) رهبران پاپیولیست ِ کاریزماتیک به قدرت می رسند و دیکتاتوری های سنگدلانه یی بر پا می کنند. همان چیزی که در بسیاری از انقلاب های موفق دیده ایم.

***

 

 نظرات شماری از هموطنان در مورد گفت و شنود با سخیداد هاتف در وبلاک رهانه :




الهام غرجی:
سلام هاتف عزیز. قسمت اول مصاحبه را خواندم و دلم سوخت.

February 28, 2009 8:42 PM


علی :
سلام

گفته های تان را در مصاحبه جالب یافتم. چه مسایلی ساده یی باعث تغییرات عظیم در تجربه ای یک کودک می شود !

نمی دانستم که شما در مزار شریف متولد شده اید.

تشکر

March 1, 2009 6:18 AM


جاغوریگگ :
سلام به هاتف عزیز

من دو بخش مصاحبه ی شما را خواندم و آن را آموزنده یافتم. چیزی که بسیار جالب و بخشی از تجربه ی عمومی تعداد زیدی از روشنفکران وطن می بینم این است:

شما در باره ای یکی از کتابهای سروش گفته اید که اساسات مارکسیسزم را در هم می ریخت. اما تا اینجا نگفته اید که با این اساسات از کجا آشنا شده اید و ایا نظر به منابع اینها اصلا اساسات مارکسیسم بوده اند یانه.

من حدس می زنم که آن اساسات یا برگرفته از بحث های مجاهدینی بوده است و یا هم اساساتی که خود همان کتاب یا شریعتی به عنوان اساسات مارکسیسزم تعریف می کرده و بعد هم آن فرض شان را نقد می کرده اند.

این را من به این خاطر می گویم که تجربه ی من از آشنایی با مارکسیسم اینگونه بوده است. اما بعدها وقتی توانستم به زبان انگلیسی یک دو اثر بنیانگزاران این مکتب را بخوانم دیدم که آن اساساتی که من به عنوان مارکسیسم می شناخته ام زیاد هم درست و همخوان با مارکسیسم نبوده اند.

بعدها وقتی با به اصطلاح کمونست های افغانستان آشنا شدم متوجه شدم که برداشت شان از مارکسیسم نادرست و سطحی است دقیقا مانند برداشت طالبان از اسلام که تمام اسلام و دست آورد تمدن اسلامی را چند حکم می دانند و ریش و لنگی.

در میان کتابهای فارسی رایج در مناطق تحت کنترول مجاهدین و ایران کتابی های ترجمه شده از بزرگان مارکسیسم ( به نظر من) به سختی به گیر می آمد و یا اصلا یافت نمی شد.

لذا می توان گفت که آشنایی ما با مارکسیسم از دریچه ای دشمنی با آن و تلاش در رد آن بوده است. ( که شما به آن به درستی اشاره کرده اید. )

نظر شما چیست؟

باز هم می گویم که من مارکسیست نیستم اما باور دارم که این ایدلوزی هنوز در میان چب ها حرف برای گفتن دارد. جالب این است که تاثیر مارکسیسم را در تغییرات عمیق راستهای شرق و غرب هم می توان به خوبی دید.

موفقیت تان را می خواهم

March 1, 2009 7:47 AM


سخیداد هاتف :
سلام دوستان ،
جاغوریگگ عزیز ،
آنچه شما گفته اید درست است. در افغانستان - و مخصوصا در میان مجاهدین و در سال های جهاد- آنچه به نام مارکسیزم و کمونیزم کوبیده می شد یک تصویر ِ پنسلی از روی فوتوکاپی ِ کاریکاتور ِ مارکسیزم بود. شاید همان هم نبود!
آثار شریعتی بد نبودند. شریعتی حد اقل مارکسیزم را از حالت کاریکاتوری اش کمی بیرون آورده بود. او از تقابل دیدگاه های مارکس و ماکس وبر هم به تفصیل سخن می گفت و مناسبات برقرار میان مفاهیمی چون کار ، تولید ، ابزار تولید ، سرمایه ، کارگر ، پول ، طبقه ، سازمان دهی ، انحصار ، رفاه ، تنش/ نارضایتی ، الیناسیون ، انقلاب و... را تحلیل می کرد. جالب ترین وجه کار شریعتی این بود که او برای دشمنی با مارکسیزم زیاد هیجانزده نبود و عجله نداشت.
اما آن کتاب سروش - تضاد دیالکتیکی- بیشتر روش آموز بود. سروش در لندن معرفت شناسی و فلسفه ی علم خوانده بود. او به جای آن که بنشیند و تک تک گزاره های فلسفی ، اقتصادی و اجتماعی و... مارکسیزم را نقد کند ، کوشیده بود ادعای علمی بودن مارکسیزم را ویران کند. به بیانی دیگر ، سروش سعی کرده بود نشان بدهد که این ادعا که مکتب مارکسیزم علمی است خالیگاه های متدولوژیک غیر قابل رفعی دارد. از جمله خود همین مفهوم تضاد را مفهومی غیر علمی دانسته بود.
خواندن آن اثر برای من یاد داد که آدم می تواند با ادعاها در دو سطح برخورد کند. یکی این که ببیند که ماده و محتوای یک ادعا چه مایه قوت دارد. دیگر این که از صاحب مدعا بپرسد که از کجا و از چه راهی به ادعای خود رسیده است.
سروش در آن کتاب برای اولین بار از دانشمند مورد علاقه ی خود یعنی کارل پاپر سخن گفته بود و تئوری ابطال پذیری او را معرفی کرده بود. همان جا هم گفته بود که ادعاهای مارکسیزم غیر علمی اند چون ابطال ناپذیر اند و خصوصیات دیگر گزاره های علمی را هم ندارند. یادم هست که سروش با عین روش آرای بنی صدر را هم رد کرده بود.
این بود که با خواندن کتاب سروش برای من بیش از آن رد مارکسیزم اهمیت یافته باشد ، یادگرفتن روش های تازه ی استدلال مهم شده بود.

بلی ، مارکس شاید برجسته ترین دانشمند موقعیت گرا (situationalist)در زمانه ی خود بوده باشد. قرن ها نظر غالب این بود که رفتار آدم ها را می توان انحصارا به خصوصیات شخصیتی شان نسبت داد. مارکس به نقش موقعیت در پشت رفتار های آدمی توجه کرد. در قرن بیستم کسانی چون فوکو سعی کردند در پشت موقعیت عوامل موقعیت ساز ( نظام قدرت) را بررسی کنند. گذار از شخصیت به موقعیت و آن گاه به قدرت شاید بی مارکس ممکن نمی بود یا بسیار دیر اتفاق می افتاد.
من وقتی به دشمنی با اندیشه های مارکس فکر می کنم خنده ام می گیرد. آخر چرا باید از ترس این که مبادا اعتقادات من ویران شوند باید با اندیشه ها دشمنی کرد؟ البته این را هم نباید فراموش کرد که مارکسیزم با اندیشه های مارکس یکی نبود و نیست و این را خود او هم متوجه شده بود وقتی که گفته بود : خود من مارکسیست نیستم!
یکی از مصیبت ها در میان ما آن بود که کسی سعی نمی کرد بنشیند و برای لحظه یی هم که شده در باره ی آنچه می شنود فکر کند. من بعدها در کتاب یکی از مارکسیست های برجسته ی اروپایی خواندم که بسیاری کسان حتا بعضی از سخنان مارکس را که اصلا شکایت بودند به عنوان تئوری او فهمیدند. مثلا گفته بود که این که مارکس می گفت دین تریاک توده هاست ، در واقع از وضعیت موجود شکایت می کرد نه این که در باره ی نهاد دین تئوری بافی کند!
...
این رشته سر دراز دارد.

شادکام باشید.

March 1, 2009 10:21 AM


جاغوریگک :
سلام

تشکر از جواب مفصل تان در مورد نوشته
 ی قبلی تان. همیشه از خواندن مطالب تان سود می برم. یاداشت جدید تان بسیار به جا و رشن است.

این رویکرد را در موسستات تحصیلی مان هم می توان دید. از محصلین چیزی می خواهند که نه خود و نه محصل می داند که چگونه باید بدان دست یافت.

تشکر

March 4, 2009 6:03 PM


هاشم :
گفت خود پیداست از زانوی تو (عاریت گرفته ام )
سلام هاتف عزیر وهزاره وانسان خردمند و....................................
بااین اوصاف والقابی که به تونسبت دادم قصدم بیان پشت ذهن خودم وبه قول تو زمینه وزمانه آن است .اما چرا چنین ؟
یکم
- عزیز بخاطراینکه : درکنار وب نوشته های دیگران ازدیرزمانی نوشته های تراهم میخوانم واما نوشته های دیگران مرا به سه گونه برمیانگیزند اینکه مرا به نهایت نفرت وتلخ کامی میرسانند و یا اینکه به نهایت شیرینی وشهد کامی وگاهی هم به هیچ ،یعنی هیچ واکنشی درمن برنمیانگیزند گو یا اینکه چیزی رانخوانده یا حس نکرده ام ودرین میان وقتی نوشته های ترامیخوانم نه تلخ کام میشوم نه شیرین کام ونه هم از نوع سوم بلکه نوعی حس و ادارک همذات پنداری میان من ومتن تو برقرارمیشود حالا ادعا نمیکنم که این چقدر قرین به واقعیت است ویا من باکدام تیوری وروشی مدرن یا سنتی علمی میتوانم آنراثبات کنم . فقط میگویم من تاحالا در برخورد بامتن تو نوعی تعلق عاطفی را که هیچ گونه ذایقه ای نمیتوانم برای ان بگزینم ، تجربه میکنم واز این جهت تو برایم عزیز هستی
دوم
- هزاره بخاطر اینکه : من ترکیبی از تاجک وپشتونم (مادرم پشتون وپدرم تاجک ) و در مواجهه با هرمتن نوشته شده ای تو به گونه ای این واکنش ژنیتیکی و اتنیکی که فکر میکنم تا اعماق و درونی ترین لایه های جان وروانم نفوذ وحضور دارند وبه جز مرگ نمیتواند چیزی دیگر اینرا از من دور کند ، نیز برانگیخته میشود وبر تجربه ای من از متن تو سایه میافگند . برای مثال وقتی تصویر هزاره گی ات را میبینم چهره ای یکی از همان سربازان یک گروهی هزاره وشعیه در ذهنم تداعی میشود که زمانی در یکی از خیابان های کابل پدرم را به جرم هیچ در برابر چشمانم که هنوز کودک بودم مورد ضرب وشتم شدید قرار داد ودر اثر همین لت وکوب او فلج شد و کمی بعد تر مرد .
سوم
- و انسان خردمند ازاین جهت که : من تااکنون نوشته ها وپرداخت های کوتاه وبلندی زیادی از هموطنانم را درمورد افغانستان ومسایل ان وچیزهای دیگر دیده وبرخی آنها را خوانده ام اما در حد بینش ودانش خودم کمتر نوشته های را همپایه وهم مایه ای متن تو به لحاظ استقلال فکر واجتناب از آلودگی تجربه ها وزمینه های شخصی درپرداختن به مسایل عمومی ،یافته ام واین کارتو اعتماد مرا نسبت به انسانیت گمشده ام باز میگرداند .

هاتف گرامی!
قصدم ازین تذکر فشرده این بود که من تا این زمان که این زمان است پای نوشته و گفته ای کمتر کسی چیزی گفته ویانوشته ام ودر کل بی اعتنا نسبت به انها بوده ام .اما حالا قصد دارم که گاه گاهی مزاحم متن های تو شوم وبه همین خاطر خواستم پیش از اینکار نمایه ای ذهنم را بتوبتابانم ،گمان میکنم که شاید این باز تاب من از خودم خیلی ناقص وناتمام است ودر این میان بسیار چیزهای مبهم ،پیچیده وناگفته ای دیگرهم هست که پیش فرض و رویکرد م را نسبت به تو می سازند اما درتوان فهم و تشخیص من فقط همین هایی بود که گفتم . تو ازاین مجمل حدیث مفصل خوان .
سبز باشی گرامی
هاشم هاشم

March 8, 2009 4:58 AM


سخیداد هاتف:
سلام هاشم عزیز
تشکر از نظر تان. و عجب آن که من نیز کو به کو در پی مخاطبی این چنین ژرف اندیش و بر-ذهن-خود-آگاه ام. ملالی نیست ، اما در وبستان افغانی گاهی دل آدم می گیرد و همین اشارت بس است.شادکام باشید و همیشه نظر بدهید ( مخصوصا انتقادی اش).

March 9, 2009 5:41 PM