دکتور غلا م  حيد ر  يقين

 

آیین عیاری و جوانمردی

قسمت هفتم

صفات عیاران و جوانمردان

 

( پیوسته به گذشته  ) 

 من مردی ناداشت و عیار پیشه ام،اگرنانی یابم، بخورم ،  وگر نه ، میگردم و خدمت عیاران جوانمرد میکنم، کاری اگرمیکنم، برای نام میکنم ، نه ازبرای نان ، واین کارکه میکنم از برای آن میکنم ، که مرا نامی باشد.

                                                                                    (  سمک عیا ر )        

دربخشهای قبلی یاد کردم، که آیین فتوت از نگاه مولانا واعظ کاشفی هفتاد و یک شرط ، واز نگاه فریدالدین عطار نیشاپوری ، هفتاد و دو شرط است ، که این صفات و خصوصیات در بین عیاران و فتییان مشترک است ؛ و حال می    بینیم که در داستان (سمک عیار) که در پیشگفتار، این داستان را معرفی کردیم ،آیین عیاری و جوانمردی از چه قرار است .

در داستان ( سمک عیار ) نیز آیین عیاری و جوانمردی دارای هفتاد و دو شرط است . درین داستان که به نثری ساده و زیبا و دلکش نوشته شده ،درین زمینه ، چنین می خوانیم : حد جوانمردی از حد افزون است ، اما آنچه فزونتر است ،هفتاد و دو طرف دارد ، واز آن دو را اختیار کرده اند : یکی نان دادن و دوم راز پوشیدن . ۱

چون بحث ما در زمینۀ عیاران و جوانمردان است ، درین بخش میکوشیم ، تا آنچه را که بر یک عیار و جوانمرد ، ضروری ، است بر شمرده و صفات برازندۀ این گروه مردمدار را روشن سازیم .

یر عیار لازم است ، تا آنچه را که می گوید انجام دهد و درگفتار خود ثابت قدم باشد ؛ چون اصل جوانمردی همان است . در کتاب قابوسنامه تالیف کیکاووس بن وشمگیر آمده است  که، روزی گروهی از عیاران قهستان گرد هم نشسته بودند ، مردی از در درآمد و گفت : من فرستادۀ عیاران مرو هستم  ،

و آنها سؤالی دارند به اینگونه که جوانمردی چیست و جوانمرد کیست ، و میان جوانمردی و نا جوانمردی فرق از چه قرار است ؟ مردی عیار پیشه، به نام فضل همدانی گفت : اصل جوانمردی آنست که ،هر چه بگویی، بکنی و میان جوانمردی و ناجوانمردی فرق آنست که صبر کنی . ۲

از نگاه نویسندۀ قابوسنامه که یک بخش مفصل کتاب خویش را در بارۀ راه و روش عیاران و جوانمردان اختصاص داده است ، و بدون شک در تاریخ ادب فارسی دری نخستین پژوهشگری است که با دید ژرف به این آیین نگریسته است ، صبر و حوصله نیز یکی دیگر از خواص و عادات عیاران و جوانمردان است . امیر عنصرالمعا نی کیکا ووس در جایی دیکر همین کتابش باز هم شرط جوانمردی را در سه مطلب میداند : یکی انجام دادن آنچه را که ادعا میکنی.دو دیگر، راستی و راستکاری ؛ و سوم ، صبرو شکیبایی ، آنجا که میخوانیم : اصل جوانمردی که بدان تعلق دارد ، از سه چیز است : اول ، آنکه هر چه گویی ، بکنی. دوم ، آنکه راستی را خلاف نکنی . سوم ، آنکه شکیبایی را کار بندی؛ از بهر آنکه هر صفت که به جوانمردی تعلق دارد، برابر این سه چیز است .   ۳

و عطار نیز به همین گفته های یاد شده معتقد است و در فتوت نامۀ منظوم خویش، برد وباری و شکیبایی را اصل فتوت و جوانمردی میداند :

 

فتوت ای برادر برد باریست                                        نه گرمی و ستیزه ، بلکه زاریست(۴ )

 

و در دفتر چهارم هفت اورنگ جامی ، نیز به این صفت عیاران تاکید گردیده و عارف جام ،حکایتی زیبا از صبر وشکیبایی ،عیاران روزکارش در همین زمینه دارد ،بد ینگونه :

 

شحنۀ گفت که عیاری را                            مانده در حبس گرفتاری را

بند بر پای برون آوردند                             بر سر جمع سیاست کردند

شد ز بس چوب چو انگشت سیاه                   لیک بر نامد ازو شعله و آه

رخت از آن ورطه چو آورد برون                پیش یاران ز دهان کرد برون

درم سیم به چندین پاره                              بلکه ماهی شده چند استاره

محرمی کرد سوالش کاین چیست                 بدر کامل شده چون پروین چیست

گفت ، جا داشت بر آن محفل بیم                  زیر دندان من این درهم سیم

در صف جمع مهی حاضر بود                   که بدو چشم دلم ناظر بود

پیش وی با همه بی باکی خویش                 شرمم آمد ز جزع ناکی خویش

اندران واقعه، خندان خندان                        بسکه در صبر فشردم دندان

زیر دندان درمم جو جو شد                        سکۀ درهم صبرم نو شد

زد رقم سکۀ نو بر کارم                            که به صبر اندر یک دینارم

چون نهم نامۀ دوران معیار                        سرخ رویی رسدم زین دینار (۵ )

 

جامی در پایان این حکایت از صبر و حوصله داری سخن میراند و معتقد است که صبر و حوصله ، اگر چه تلخ است ، مگرثمره و میوۀ شیرین دارد :

 

صبر اگرچند که زهر آیین است                               عا قبت همچو شکر شیرین است

مکن از تلخی آن زهر خروش                                  کاخر کار شود چشمۀ نوش(۶)

 

آنجه را که میتوان از حکایت مولانا جامی، نتیجه گیری کرد؛ آنست که نخست مولانا بر وجود عیاران به حیث جماعتی ازمردم اشا ره نموده و از طرف دیگر ، این حکایت نشاندهندۀ آنست که دولت ها و حکومت های استبدادی همیشه در طول روزگاران با عیاران و جوانمردان میانۀ خوبی نداشتند ، و اگر عیاری به دست شحنۀ می افتاد ، از دست مزدوران خلیفۀ روزگار مجازات میشد . از سوی دیکر عیاران و جوانمردان اگر مجازات هم میشدند ،راز خود را افشا نمیکردند ،به این معنا که راز داری و نگهداری اسراردرون حلقۀ یاران و همکاران از جملۀ آیین نیک عیاران و جوانمردان بشمار می آمد .

در داستان( سمک عیار ) دراین زمینه آمده است که ( سمک) به حیث قهرمان این اثر با ( خورشید شاه ) و استاد ش، ( شغال پیل زور) به خانۀ ( روح افزا ) مطرب که زنی است عیار پیشه ، میروند ، و در هنگام ملاقات از وی می پرسند که از جوانمردی چه داری ؟ روح افزا مطرب میگوید که : از جوانمردی امانت داری به کمال دارم ، که اگر کسی را کار افتد و به حاجت آرد، من  جان پیش او سپرکنم و منت بر جان دارم و بدو،یار باشم واگرکسی به  زینهار من آید به جان از دست ندهم ، تا جانم باشد، و هر گز راز کسی با کسی نگویم و سرّ او را آشکارا نکنم ؛ مردی و جوانمردی این را دانم . ۷

باید گفت که عیاران و جوانمردان دراین صفت تا به این درجه وفا دار و پایبند بودند که تا سرحد مرگ یاران و دوستان خود را به دشمنان شان معرفی نمیکردند . درین زمینه بازهم در( داستان سمک ) آمده است که (سمک عیار ) مجروح ،شده و جراحی را که ( زرند ) نام دارد به جهت تداویش می آورند . سمک از زرند جراح میخواهد که رازش را فاش نکند و مخفیگاه او را به دشمن نشان ندهد . از این واقعه چند روز سپری میشود ،دستگاه دشمن به زرند جراح شک کرده و او را اسیروشکنجه میکند، تا جای سمک عیار را به ایشان بگوید .، زرند جراح که به سمک قول داده است، به خود چنین میگوید : ای تن ، ترا بیش از چوب نخواهند زدن . مردی کن و خود را به دست چوب باز ده و این راز آشکار مکن ،که نامردی باشد از برای صد چوب یا هزار چوب ، مردی را باز دادن .، زنهار راز نگاه دار،و اگرخود ترا به زخم چوب بکشند ؛ به زخم چوب ، مردن به باشد ، از خیانت کار فرمودن و مردی به جان در بازیدن ، خاصه ؛ چون سمک مردی . این به گفت و تن در چوب داد. جلاد او را چوب میزد تا چندان چوب زد که هفت اندام وی پاره پاره شد و خون روانه گشت و زرند به هیچگونه اقرار نکرد و به روی نیاورد . ۸

وعطار نیزدر( اسرار نامۀ ) خویش که در حقیقت رموز اسرار است، به این صفت عیاران و جوانمردان اشاره میکند و دراین مورد  ،چه شایسته مثالی آورده است :

بگویم با تو گر نیکو نیوشی                                 یکی کم گفتن است و نه خموشی

ز خاموشی است بر دست شهان باز                       که بلبل در قفس ماند ز آواز

جوانمردا سخن در پرده میدار                              که با هر دون نشاید گفت اسرار(۹)

 

به عقیدۀ شمس الدین محمد آملی ، پوشیدن اسرار دیگران در نزد فتیان و جوانمردان رکن دوم آیین جوانمردی است :

وازخصایص ایشان مبالغت است در کتمان اسرار و حفظ آن از اغیار ، و تا اگریکی را به شمشیر تهدید کنند و به انواع ضرب رنجانند ، افشأ اسرار از او نیاید ، جه در حدیث آمده است که : افشا الاسرارلیس من سنن الاحرار .

نقل است که چون امام حسن را زهر دادند و زهر بر حسن بن علی علیه السلام اثر کرد ، امام حسین علیه السلام گفت : ای برادر ما را خبرکن که این معاملت با تو کی کرد ؟ حسن علیه السلام فرمود : در چنین حالت از من افشأ سّر و غمازی پسندیده نباشد . (۱۰ )

عباران را عقیده بر آنست که چون با کسی نیکویی کنی ، مزد نگیری ؛ چرا که بر نیکویی ، مزد گرفتن از آیین جوانمردی به دور است . محمد عوفی در کتاب جوامع الحکایات ، به روایت کتاب ملح النوادر، آورده است که ، سلیمان نامی که از جملۀ عیار پیشه گان بوده است ، یک شب با دوستان و یاران خود قصد کار کردند و خواستند که بر سرای ، صرافی زنند و مال او ببرند . از اتفاق یکی به نزدیک آن خانه وفات کرده بود ، و جملۀ همسایگان بیدار بودند . آنها نومید شدند و نتوانستند که به هدف برسند . یاران سلیمان ، گفتند : که ما را اجازه ده تا بر سر راه نشینیم ، مگر کسی از راه بگذ رد و مال او بستانیم . سلیمان ، گفت : بروید ، مگر متوجه باشید که تعرض غرض نکنید و کسی را مجروح نسازید ، که این کار بد دلان است . یاران او بر سر راه ایستادند و دیدند که جوانی پاکیزه با لباسی فاخر بر ایشان بگذشت و سلام کرد. یکی از ایشان سلام را علیک گفت و دیگران قصد او کردند ، تا جامۀ او بستانند . سلیمان ، گفت : چه می کنید ؟ گفتند که جامۀ او را بگیریم .، تا مگر نقدی باشد . گفت :آخر او شما را سلام گفت ، ومراد او از سلام دادن آ ن بوده است که از شما سلامتی یابد و این از جوانمردی به دور است ،او را تعرض رسانیدن . یاران او گفتند که دست از او بر داریم ، که برود . سلیمان ، گفت : نباید که بر دست دیگران افتد ؛ پس در حال سه کس از یاران خویش را فرمود تا درخدمت آن جوان پاکیزه روی ، برفتند ؛ وچون جوان را به خانه اش رسا نیدند، آن جوان به ایشان قدری سیم بداد ، آنها پیش سلیمان آمدند و گفتند که ما را قدری سیم داده است . سلیمان گفت : سیم او قبول کردن بد تر از آنست ، که جامه از او ستدن ؛ از بهر آنکه بر نیکویی مزد گرفتن با معاملات ارباب فتوت و مروت نسبت ندارد ، و همین سا عت باید که این سیم ، باز برید و به وی رسانید . ایشان گفتند : که خانۀ او دور است و همین ساعت صبح به دمد  و ما فضیحت شویم . گفت : به صبح فضیحت شویم ، به که به لئوم فضیحت گردیم ؛ پس همانجا به ایستاد تا که آن سیم ببردند و به جوان تسلیم کردند ۱۱

به اینکونه دیده میشود که عیاران و جوانمردان ، نام نیک را بهتر از زر و گوهر میدانستند ، و برای بدست آوردن نا م نیک خود تمام دشواریها و ناگواریهای زنده گی را تحمل کرده ، و تمام تلاش و کوشش آنان ، آن بوده است که نام خود را حفظ ، کنند . چنانکه این خصوصیات را میتوان در وجود تمام قهرمانان مردمی ؛ چون : ابو مسلم خراسانی ، سنباد ، حمزه فرزند آذرک سیستا نی ، استاد سیس بادغیسی ، برازبنده ، سعید جولاه، حصین بن رقاد ، ابن مقفع و به ویژه یعقوب لیث صفاری که نمایندۀ برجستۀ عیاران و جوانمردان است ، مشاهده کرد .

در داستان ( سمک عیار) ما به نامهای ؛ چون خورشید شاه ،فرخ روز ، شغال پیل زور ، سرخ کافر ، گیتی فروز ، کانون عیار ، و دیگران بر میخوریم که آنها نام نیک خود را به تمام دارایی و ثروت ، شاهان و فرمانروایان ،سودا نکرده و به هیچ چیز دنیا فریفته نشدند ، و به همین دلیل است که ( سمک ) خود را ناداشت میخواند و به خورشید شاه که میخواهد ، برایش ، حکومتی به دهد ؛ چنین میگوید : من مرد ناداشت ام ، مرا به اقطاع و ولایت چه کار ؟ ۱۲؛ و باز در جای دیگر از زبان سمک می شنویم که میگوید : من مرد ناداشت و عیار پیشه ام اگر نانی یابم بخورم و اگر نه میگردم و خدمت عیاران جوانمرد میکنم ، کاری اگر میکنم برای نام میکنم ، نه برای نان ؛ و این کار که میکنم از برای آن میکنم که مرا نامی باشد ۱۳

 

در شاهنا مۀ فردوسی ، می بینیم ، که رستم به حیث قهرمان ملت آریانا در جستجوی نام نیک است ، و مرگ را از بد نامی بهتر میداند .

 

 به نام نیکو گر بمیرم رواست                               مرا نام باید که تن مرک راست (۱۴)

 

و جایی دیگر از زبان فردوسی در همین زمینه ، چنین می شنویم :

 

مرا مرگ بهتر از آن زنده گی                             که سالار باشم کنم بنده گی (۱۵) 

و در این مورد از زبان پلنگ که شیردرنده ، مخاطب اوست ، چه مثالی شا یسته، آورده است :

 یکی داستان زد برین بر پلنگ                     چو با شیر جنگ آورش خواست جنگ

به نام ار بریزی مرا گفت خون                      به از زنده گانی به جنک اندرون ( ۱۶ )

و این است جواب رستم برای اسفندیار رویین تن ، پور گشتاسپ بلخی که آمده است ، تا دستهای رستم را بسته نماید،و به نزد پدرش ، گشتاسپ ببرد :

 مرا سر نهان گر شود زیر سنگ                     ازآن به که نامم بر آید به ننگ (۱۷ )

 

و اما از نظرمعروف کروخی ، به روایت واعظ کاشفی ؛ صوفیان را سه نشان است ؛ چون : وفای بی خلاف ، مدح بی چشم داشت پاداش، و بخشیدن بی سؤال ۱۸

 

در هفت اورنگ مولانا جامی آمده است که ؛ مردی تازی نژاد در بادِیۀ می زیست ، از قضا روزگار ، گروهی بازرگان به آن بادیه رسیدند . این مرد در خانه اش از آنها به گرمی پذیرایی کرد و هرچه داشت در خدمت آنها گذاشت  ، و خود به انجام کاری به دورها رفت .

بازرگانان که سخاوت و جوانمردی مرد عرب را دیدند ، از روی میل و علاقۀ خویش ، بدرۀ زر برای زنش دادند و پی کار خود رفتند . پس از چندی مرد عرب به خانه اش آمد، و زنش موضوع را با او در میان گذاشت . جوانمرد ، زر را گرفته و به دنبال کاروان رفت و بازرگانان را پیدا کرد و گفت :

 

 کای سفیان خطا اندیشه                              وی لئیما ن خساست پیشه

 بود مهما نیم از بهر کرم                              نه چو بیع از پی دینار و درم

دادۀ خویش ز من بستا نید                             پس رواحل به رۀ خود رانید

ور نه تا جان بود در تن تان                         در تن از نیزه کنم روزن تان

دادۀ خویش گرفتند و گذشت                         و آ ن عرابی  ز قفا شان بر گشت (۱۹ )

     

همجنان از ذوالنون مصری روایت است که او ، گفت : در آن زمان که من را نزد خلیفۀ بغداد منصوب کردند ، در بازاربغداد، سقایی را دیدم  که با جامۀ نیکو و  کوزه های سفالین ، سقایی میکرد ؛ از آن سقا کوزۀ آب گرفتم و آب را خوردم و در پاداش آن ، دیناری  به وی دادم ؛ اما آن جوانمرد نگرفت و گفت : تو اینجا اسیری و از جوانمردی نبود از تو چیزی ستدن ۲۰

از مثالهای یاد شده ، میتوان به این پیامد رسید که پیروان آیین جوانمردی هیچوقت به منظور به دست آوردن جاه و مقام ، به دیگران کمک و یاری نمیکردند ؛ بلکه یگانه هدف شان خدمت به درمانده گان و تهیدستان  و به دست آوردن ، نام نیک ، بوده است .

یکی از صفات برازندۀ دیگری که میتوان در آیین جوانمردی ، به خوبی  مشاهده کرد ، پاس نمک را داشتن است ؛ چرا که بنا به اندیشۀ این  گروه ،نمک کسی را خوردن و بر صاحب نمک  خیانت کردن ، کار ناجوانمردان است .در جوامع الحکایات ، آمده است که یکی از عیاران ماورالنهر ، به نیشاپور رفت و خزانۀ ملک را دریافت و میخواست که زر ببرد. ناگاه چشمش به چیزی افتاد که می درخشید . عیار گمان کرد که گوهر شب چراغ است ؛ چون پیش رفت ، درنیافت که ماهیت آن چیست ؛ از اینرو ، زبان نهاد تا در یابد که چیست ؛ چون زبان زد ، نمک بود ، پس زرها را به جایش گذاشت و بیرون شد .

فردا ملک را خبر کردند ، که دوش دزدان نقب زدند و به سر زرها رسیدند، مگرزرها را نبرده اند .ملک از شنیدن این خبر، متحیرشد و فرمان داد تا منادی درکوچه و بازار ، صدا کند که گناه دزد ، بخشیده شد ؛ به شرط آنکه ، آن دزد به بارگاه آید و اقرار کند ، که چرا زرها را نبرده است

آن عیار به بارگاه آمد و خودش را معرفی کرد . ملک ، گفت : چرا زرها را نبردی ؟ عیارجوانمرد ، گفت : چیزی سپید دیدم ، روشن و تابان ، گمان بردم که گوهر شب چراغ است . آنرا بر گرفتم و زبان بر آن نهادم ، که تامعلوم کنم که چه چیز است . خود  معلوم شد که نمک بوده است . با خود  گفتم : چون نمک شاه چشیدم ، حق آن گزاردن در مذهب مردی و مروت ، واجب بود ؛ پس به قلیل و کثیر  تعلق نساختم و از سر آن در گذشتم  . ۲۱

 

عیاران و جوانمردان بر علاوۀ اینکه در سفرۀ که نان میخوردند، بدی را روا دار نبودند و پاس نمک و دوستی را میداشتند ؛ بلکه اگر دشمن شان هم به خانۀ شان می آمد ، با دشمن خویش هیچگونه مخاصمت و دشمنی نداشته ، بلکه از آن به بعد با هم دوست و همکار و صمیمی می شدند .

 

در کتاب منطق الطیرعطار که، کتابیست رمزی و سمبولیک  در بیان مراحل تصوف و عرفان ، و از زبان پرنده گان بهترین و اساسی ترین مسایل و مطالب عرفانی ، بیان شده است ؛ چنین آ مده که : عیاری دشمنش را دست بسته، به خانۀ خود برد تا ویرا قصاص کند ؛ چون عیار جهت آوردن خنجر رفت ، زنش پارۀ نانی به آن مرد داد . وقتیکه عیار پس آمد و آن مرد دست بسته را دید  که نان میخورد ؛ از او سؤال کرد که ، این نان را از کجا آوردۀ ؟ آن مرد گفت : که نان را  زنت  برایم داده است ؛ چون مردعیار این سخن را شنید ، خنجر را از دستش رها کرد و گفت :

 

 مرد چون بشنید این پاسخ تمام                       گفت بر ما شد ترا کشتن حرام

زانکه هر مردی که نان ما شکست                  سوی او با تیغ نتوان برد دست

نیست از نان خواره ما را جان دریغ                من چگونه خون تو ریزم دریغ ( ۲۲ )

 

 

ادامه دارد

 

 

 

    مأ خذ

 

۱ - سمک عیار ، جلد اول ، صفحه های  ۴۴_ ۴۵

۲- امیرعنصرالمعانی کیکاووس ، قابوسنامه ، به کوشش دکتر سعید نفیسی ، تهران :  ۱۳۲۹ صفحۀ  ۲ ۱۸

۳ - قابوسنامه ، صفحۀ  ۱۸۵   

۴ - دیوان عطار ، جاپ سوم ،صفحۀ ۹۲

۵ - هفت اورنگ جامی ، دفتر چهارم ،  صفحۀ ۴۹۸

۶ - هفت اورنگ جامی ، صفحۀ ، ۴۹۸

۷ - سمک عیار ، جلد اول ،صفحه های ۴۸- ۴۹

۸ - سمک عیار ، جلد اول ، صفحۀ ۹۲

۹ - اسرار نامه ، فریدالد ین عطار ، به تصحیح سید صادق کویرین ، تهران : ۱۳۳۸ صفحۀ ۱۲۹

۱۰ - رسایل جوانمردان ، به کوشش مرتضی صراف ، صفحۀ ۷۹

۱۱ - جوامع الحکا یات و لوامع الروایات ، محمد عوفی ، به کوشش بانو مصفا کریمی ، تهران : ۱۳۵۳، جلد اول ، صفحۀ ۱۰۸

۱۲ مجلۀ سخن ، آیین عیاری ، شماره های  ۵ ۶ ،  سال ۱۳۴۸

۱۳ سمک عیار ، جلد اول ،صفحۀ ۳۲۰

۱۴ شاهنا مۀ فردوسی ، چاپ مسکو ، جلد سوم ، صفحۀ ۳۱۱

۱۵ شاهنامۀ فردوسی ، صفحۀ ۳۰۴

۱۶ شانامۀ فردوسی ، صفحۀ ۳۰۳

۱۷ شانامۀ فردوسی ، جلد سوم ، صفحۀ ۳۰۳

۱۸ فتوت نامۀ سلطانی ، واعظ کاشفی ، صفحۀ ۱۱

۱۹ -  هفت اورنگ جامی ، صفحه های  ۵۳۹   -  ۵۴۰ 

۲۰ -  ترجمۀ رسالۀ قشیریه ، صفحۀ ۳۶

۲۱ جوامع الحکا یات و لوامع الروایات ، جلد اول ، صفحه های  ۱۰۹  -  ۱۱۰

۲۲ منطق الطیر عطار ، صفحۀ ۱۶۷

***

- آييــن عــــيـــاریوجــــوانــــمــــردی بخش های 1-5

- آیین عیاری و جوانمردی بخش 6

- آیین عیاری و جوانمردی بخش هفتم

- آیین عیا ری و جوانمردی قسمت هشتم