رسیدن: 15.01.2012 ؛ نشر : 15.01.2012

نشر مطابق نسخه اصلی و بدون ویرایش املایی

سید حمیدالله روغ

ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
صد نغمه سرودیم و نشد باز لب ما
بیدل

در پاسخ به قسمت دوم نوشتهء  جناب پروفیسوردکتورسید خلیل الله هاشمیان

 

قسمت دوم (بخش سوم) نوشتهء جناب پروفیسوردکتورسید خلیل الله هاشمیان در رابطه با بیت بوزینه ، با یک بیت بیدل عنوان شده است:

معنی بلند من، فهم تُند می خواهد

سیر فکرم آسان نیست، کوهم و کُتل دارم

اولین انتباه منِ خواننده این است که بخش سوم نوشتهء جناب دکتورهاشمیان، خود دارانه تر است و جز در یک مورد، متباقی کوشیده شده است این تمایل القاء شود که یک شخصیت اکادیمیک، می خواهد یک بحث اکادیمیک را دنبال کند؛

ما خواننده گان، ازاین تمایل در نوشتار جناب دکتور سید خلیل الله هاشمیان صمیمانه استقبال می کنیم و اینقلم به این مناسبت، شخصاً به حضور جناب شان تهنیت می گویم.

به جناب دکتورهاشمیان باید گزارش بدهم که متأسفانه انتباه خواننده گان، از بخش های قبلی نوشتهء جناب شان، چنین نه بوده است :

در فیسبوک، بیدل شناس شناخته شده جناب عبیدالله صافی در بارهء نوشتهء قبلی دکتور صاحب تبصره کرده اند که :

دربارۀ آن نوشتۀ آقای (دکتور) هاشمیان سه نکته را یاد آوری می کنم

1- اینکه اشخاص با نوشته های شان برابر نقد شده بود. و این کار خلاف نقد است زیرا در نقد ما باید با {شخص} مولف کار نداشته باشیم؛

2- اهانت به شخصیتها خصوصأ قندی آغا که درافغانستان،زحمات شان را در شرح عرفان بیدل همه میدانند و شاگردان زیادی در این راستا دارند... درافغانستان اگر نام قندی آغا و استاد سرآهنگ در عرس و یا بزم بیدل، با بیدل یکجا یاد نه شوند بی انصافی خواهد بود، زیرا این دوشخصیت بدون امتیازات ومقام های دولتی آنوقت بیشتر از دیگران زحمت کشیده اند؛

3- در جایی شکایت داشتند که چرا مردم در روزنامه ها این گونه اشعار مشکل را طرح می کردند وبه شعبه بیدل شناسی دانشگاه کابل مراجعه نمی کردند. مردم همین سوال را از شما میکنندکه آن شعبه چرا خود اقدامی نمی کرد.

اینقلم به علت ضیقی وقت، متأسفانه بخش اول نوشتهء قبلی جناب دکتورسید خلیل الله هاشمیان را دقیق نه دیده بودم؛ پس از یاد آوری جناب عبیدالله صافی آن قسمت را دوباره دیدم؛ و از مضمون و از طرز بیان جناب هاشمیان، عمیقاً متأسف استم؛ و بدینوسیله از نام خانوادهء ما، از همه خوانندگان محترم ، از همه شخصیت ها و خانواده هایی که از بابت این نوشتهء جناب هاشمیان متأثر و جریحه دار شده اند، از ته دل پوزش می طلبم.

توضیحاً عرض شود که پدر امجد من جناب مرحوم دکتور سید عبیدالله روغ یکی ازبزرگترین شخصیت های علمی و روحانی سلالهءسادات کنر بودند؛جناب ایشان که درخارج از کشور تحصیل طب کرده بودند، در دشوارترین شرایط سرکوب و شکنجه، یک تن تنها، بیشتر از 40 سال صادقانه به خلق الله خدمت کرده اند، و به بیت المال خیانت نه کرده اند؛ و نام نیک برده اند؛ و در زمان شان مرجع مراجعهء جمع غفیری از هموطنان و سرشناسان کشورما بوده اند.

من که 25 سال پیوسته افتخارهمرکابی و مشایعت پدرم را داشته ام، ومرحومی چیزهای زیادی را به من حکایت کرده اند، شهادت می دهم که آنچه را جناب هاشمیان در بارهء جناب قندی آغا ادعا کرده اند، از هیچ نظر صحت نه دارد و با کمال تأسف آن را نمیتوان چیزی به جز صحنه بافی بسیار مشمیزکننده نامید.

پدرم به من گفته اند که جناب قندی آغا خوب آدم است و یک دوست خدا است.

{پدرم عادت داشتند که شخصیت های روحانی را "دوست خدا" می نامیدند}

جناب مرحوم محمد عبدالحمید اسیر (قندی آغا) اصلاً شامل فهرست مریضان پدرم نه بوده اند، بل رابطه و شناخت دوجانبهء ایشان یک شناخت کاری و مسلکی بوده است؛ جناب قندی آغا که حقیقتاً دواساز بودند با پدرم که دکتور طب بودند، رابطهء کاری داشتند

{درآن زمان درکابل دواخانه به معنای امروزی هنوز موجود نه بود؛ دواخانه های عصری چند سال پسانتربه همت مرحوم صوفی زاده و شرکا د رکابل تأسیس شدند؛ و ضروریات دوایی به همت کسانی رفع می شد که "کمپودر"به معادل دواساز نامیده می شدند و این اشخاص اکثراً در داخل شفاخانه ها به حیث مامورگماشته می شدند} .

در اثر ارادتی که جناب قندی آغا نشان داده اند، روابط نزدیکتر دوستانه در میان طرفین برقرارشده، و از موضوعات علاقه و بحث شان ، یکی هم بیدل بوده است.

{اینقلم علاقه به بیدل را اصلاً از پدر مرحومم به میراث گرفته ام؛ و"الف دال" بیدل را به توصیهء جناب ایشان دیده بودم؛ و اگر که پدرم من را از چنین گفتار هایی منع کرده اند، اما اینک بنابر ربط موضوع باید بگویم که پدرم به تکرار و بار بار به زیارت خواجه چاشت ولی در عقب میدان خواجه رواش تشریف می بردند و در آنجا برای چند ساعت "حجره می گرفتند"؛ در آنزمان برای رسیدن به خواجه چاشت باید تکسی کرایه میکردیم و راه طولانی باید پیموده می شد؛ ومن که همیشه ایشان را مشایعت می کردم، حیرتزده بودم که درین خارزار چی گپ است؟؟ بسیار بعدها، و اصلاً درینجا در مهاجرت، خواندم که مطابق به تحقیقات جناب مرحوم استاد سید داود حسینی، که دوست پدرم بودند، مزار حضرت بیدل در همین حوالی گمان برده می شده است؛ بلی "طریقت" از کُتل های دیگری می گذرد!!}

و جناب قندی آغا که سوالاتی در بارهء بیدل داشته اند، به واسطهء پدرم جناب دکتورسیدعبیدالله روغ به معرفت جناب مرحوم سید محمد سرور کنری (کاکا و خُسُرپدرم) رسانیده شده بودند؛ جناب هاشمیان درین میان اصلاً نقشی نه داشته اند؛ جناب مرحوم سید محمد سرورکنری از بیدل شناسان بنام وقت بوده اند و دوستداران بیدل در کابل هر از چندی در محضر ایشان برای بیدل خوانی گرد می آمده اند و این جریان خاصتاً در دورهء اختناق "هاشم خان"، یک جریان بسیار چشمگیر بوده است؛ وجناب قندی آغا نیز که هنوز جوانتر بودند، نه یکی دوبار، بل با تداوم بیشتر درین ملاقات های بیدلانه اشتراک می کرده اند؛ و همین عنعنه بوده (بگفت خود جناب قندی آغا به پدرم) که پس ازرحلت جناب سید محمد سرور کنری، جناب قندی آغا آن را دوام داده و به یک جریان منظم مبدل ساخته اند؛ طوری که از بیدل شناسی در نیمهء دوم قرن بیستم در افغانستان، نمی توان بی ذکر نام قندی آغا سخن گفت.

دکتورهاشمیان باید توجه کنند که آنچه نوشته اند یک بهتان محض ویک توهین بزرگ تلقی شده می تواند؛ هم به مرحوم قندی آغا؛ و هم به مرحوم دکتور سید عبیدالله روغ که یک طبیب حاذق و به اصول اخلاقی شغل طبابت پابند بودند و جداً این اصل را رعایت می کردند که از وظایف اکید یک دکتور طب، حفظ اسرار یک مریض است.

دکتورسیدعبیدالله روغ به من که پسرشان استم، هیچگاه چنین چیزی که قندی آغا مریضی عقلی داشتند نه گفته اند، به چه دلیلی می باید اسرار یک مریض را طورمثال دربرابر یک پسربچهء 16ساله افشا می کرده بودند؟ آن هم به یک کسی که به دلایل متعدد ازمکتب اخراج شده بوده و وضع و زنده گی آشفته و سرگردانی داشته است و دکتور سید عبیدالله روغ که در آن زمان سرطبیب شفاخانهء علی آباد هم بودند، از روی صلهء رحم، جناب هاشمیان را به نزد خود می طلبیده اند و به نوشت خود جناب هاشمیان، از نان شفاخانه برای ایشان حواله می کرده اند؟؟؟

{پدرم دربارهء دلایل متعدد اخراج جناب هاشمیان ازمکتب به من گفته اند وهمصنفی های جناب هاشمیان که هنوز در قید حیات هستند مانند جناب سید امان الدین امین درین باره شهادت می دهند}

پدرم، ازین نظر، یک دوست بعدی هم داشتند که نام جناب شان غلام نبی خان بود و از لوگربودند؛غلام نبی خان سال ها در نزد پدرم در شفاخانهء اردو قوایمرکز به حیث "مددیار داکتر" کار می کردند و زیر نظر پدرم به همه رموز کار در کلینیک آشنایی یافته بودند، و ایشان که شخص ذاتاً با استعدادی بودند در وقت کم چنان پیشرفت کرده بودند که دکتوران درس خواندهء وقت، در برابر شان حرف زده نمی توانستند؛

پدرم را که ملهم از اندیشه ها و آرمان های اتاترک و امان الله خان به وطن برگشتند، درحالی که تا اخیر یک مامور ملکی دولت بودند، نظربند به شفاخانهء اردو فرستادند؛ و جناب ایشان را تا اخیر در همانجا نگه داشتند؛

این غلام نبی خان که یک مسلمان مؤمن بودند تا بسیار بعدها، که هم پدرم و هم جناب ایشان تقاعد کرده بودند، به محضر پدرم می رسیدند و ساعت ها آرام و خموش دم دروازهء "اتاق پدرم" می نشستند؛ جناب ایشان تنها در پاسخ با پدرم سخن میگفتند و به ندرت از "بلی" و "نی" فراتر می رفتند و گاهی هم یک جمله می گفتند و یا یک قصه می کردند بسیار کوتاه- و بعد خاموش می شدند؛ و نزدیک غروب برای رفتن اجازه می گرفتند و با عرض حرمت و اخلاص دوباره راهی مؤطن خود می شدند؛ من ناظر بوده ام که پدرم پیوسته با ایشان با یک شفقت بزرگ برخورد می کردند، در یک کاسه با ایشان نان می خوردند، و هیچگاه کوچکترین علامت استخفاف در برخورد شان در برابرغلام نبی خان نه دیده ام، نه در حضور غلام نبی خان و نه در غیاب غلام نبی خان.

خاطرهءاین غلام نبی خان در"خانهءما" اصلاً یک خاطرهء غم انگیز بود؛ هر وقتی که حکم مقامات بالاتر می بود، و هروقتی که پدرم دوسیهء کدام رشوت چرب و نرم را امضا نه می کردند ؛ پس پدرم را از روی تعجیز "زیر نظارت"می گرفتند و برای یک دکتور متخصص طب در صحن حویلی شفاخانهء قوای مرکز و در روی زمین مرطوب خیمه می زدند و ایشان را در آنجا توقیف می کردند، بعد این غلام نبی خان به خانهء ما پیدا می شدند و با چهرهء خندان احوال می دادند که: متخصص صایب در شفاخانه مهمان استند، شما پریشان نباشید؛ ومن که بسیار کوچک بودم، بخاطر دارم که این میهمانی ها تا چندین بار در سال تکرار می شدند و پدرم، بعضاً تا سه ماه به میهمانی رفته می بودند. بعدها پدرم به این غلام نبی خان یک "وظیفهء" دیگرهم در نظرگرفته بودند: پدرم، جناب مرحوم دکتورسید عبیدالله روغ را، کاملاً برخلاف ایجابات وظیفهء شان، تکلیف کرده بودند که باید علاوه از کارشان در شفاخانهء قوایمرکز، بروند و مریضان محابس، از جمله دهمزنگ، را نیز معاینه و تداوی کنند. بعد پدرم که برای بازدید مریضان به زندان می رفتند، پس ازختم کار شان با مریضان، و بمنظور تعجیز ایشان، برای ساعت ها برای شان ابلاغ رخصت از زندان داده نه می شد. این حالت در خانهء ما به روز دهمزنگ معروف بود، و در هرروز دهمزنگ پدرم در خانه می گفتند که امروز همان روز است. بعد ها پدرم به من گفتند که جناب ایشان این غلام نبی خان را تا دم درب زندان دهمزنگ با خود می بردند، تا اگر تا شام نا وقت از زندان برون نیامدند، جناب ایشان به خانه احوال میهمان شدن پدر را بدهند....

پدرم علی رغم همهء این تعجیزات از راه حق و عدالت عدول نکردند و تا اخیر در گلوی تیم رشوتخواران و آدمخواران شفاخانهء قوایمرکز و بالا تران ایشان که از راه جلب و احضار و معافی و ترخیص عساکرملیون ها به جیب می زدند، بمانند خارخلیده بودند. و وضع طوری شده بود که هیچ دوسیهء هیأت صحییهء اردو که امضای پدرم درآن نمی بود، به دوران نمی افتید واعتبار نه داشت؛

درسال 1349که پدرم را پیش ازوقت به تقاعد سوق کرده بودند؛ یک فرستادهء {مرحوم}جنرال محمد یوسف خان،قوماندان شفاخانهء قوای مرکز، دم درب خانهء ما پیدا شد واحوال داد که قوماندان صایب کسی ازشما را خواسته اند. به هدایت پدرم، من که در ان هنگام به صنف 11 لیسه عالی نجات بودم، رفتم؛ جناب جنرال که ایشان نیز تازه تقاعد کرده بودند، تا زینه هایی که مُشرِف به حویلی عقبی خانهء ایشان درچارراهی انصاری بود، درمقابل من پایان شدند، محبت کردند و گفتند:

سلام های من رابه متخصص صایب برسانین؛ ایشان یک شخص حقیقتاً صادق و وطندوست هستند؛ برای ایشان بگویین که هر چی ظلم که در حق ایشان شده است، به امر مقامات بالا تر بوده؛ حالا همه چیز گذشته و هر دو تقاعد کرده ایم؛ به ایشان بگویین که من را ببخشند؛ وبعد یک ماه معاش تقاعد خود را به من دادند و گفتند که این را نذریه به پدر تان برسانین و بگویین که من را ببخشند....

جناب ایشان خیال کرده بودند که 40 سال بیعدالتی و تعدی و ظلم را می توان به مبلغ 4600 افغانی بازخرید کرد !!

سه سال پسانتر، که جمهوری جناب مرحوم سردار محمد داوود، به قدرت رسید؛ به پدرم دوباره مراجعه شد؛ جناب ایشان رفع تقاعد شدند وبا اعزاز وتکریم تمام به سمت "رییس هیأت صحییهء اردو" منتسب شدند؛ و در زیر استقبال گرم دکتوران و کارمندان شفاخانهء اردو، دوباره به کار آغاز کردند؛ اما پس از سالها زجر وشکنجه دیگر توان زیادی برای کار برای ایشان نه مانده بود؛ و پس از چندی از ادامهء کار معذرت خواستند.

درجریان بازدید اززندان، پدرم بخش زندانیان سیاسی را هم بررسی می کردند. و درین زندان با شخصیت های مهم سیاسی دوران آشنایی می یافتند که بعضاً به دوستی های عمیق انجامید. مثلاً مرحوم براتعلی تاج از همین دوران ارادتمند پدرم شدند و تا اخیر دوستی بسیار نزدیک داشتند.

یکبار در سال 1351 اینقلم با جناب مرحوم میراکبر خیبرملاقات کردم؛ ایشان از من پرسیدند که این نام "روغ" را ازکجا دارم؟ پاسخ گفتم که نام فامیلی ما است، و از پدرم نام گرفتم. جناب میر اکبرخیبر بسیار لطف کردند و هنگام خداحافظی تا دم دروازهء اپارتمان شان با من آمدند و همدست من به پدرم سلام های صمیمانه فرستادند. من که متعجب شده بودم، سلام ها را به پدرم رسانیدم، و از شناخت شان پرسیدم؛ لبخند ملیحی زدند وگفتند از دوران زندان دهمزنگ ایشان را می شناسند؛ و در زندان به ایشان کمک کرده اند.

خوب.

یک مثال دیگر: یکی از نزدیکترین مقربان"پاچا صاحب ششدرک" مرحوم سید حفیظ الله پاچا، جناب مرحوم خواجه محمد طاهر، نیز به لحاظ مسلکی مددیاردکتور بودند و40 سال در شفاخانهءعلی آباد خدمت کردند؛ ولی جناب ایشان در محضر پاچا صاحب مقرب تر ازهمه بودند ونمازجماعت درمحضر پاچا صاحب همیشه به امامت ایشان برگزارمی شد؛

این احوالِ همان وطن، و سرنوشت شخصیت های آن بوده است؛ ورنه درشرایطی دیگر،هرکدام ازین شخصیت ها، واصلاً هر فرزند وطنم، می توانست به قولی "یک ابن سینا" شود.

پس جناب دکتورهاشمیان به کدام برهان با استخفاف از جناب قندی آغا یاد کرده اند که دیدم که همان دواساز صایب است؟؟؟ مگر دواسازی عیب می بوده است؟؟؟ مگرجناب دکتور هاشمیان از خاطر برده اند که صوفی عشقری بزرگترین شاعرعرفانی قرن بیستم افغانستان، شغل شریف دکانداری داشته اند و مُرَبّبّاع!!! می فروخته اند؟؟؟

من بار دگر از همه متعلقین و ارادتمندان جناب قندی آغا بمناسبت چنین بیانات بسیار غیرمسوولانهء جناب هاشمیان، از ته دل پوزش می طلبم.

نیز باید عرض کنم که نحوهء پیشنویس دکتور صاحب هاشمیان در برابرجناب محمد ابراهیم زرغون شایسته نه بوده است. جناب زرغون یک ریش سفید ما استند وشخص متصوف وعارف و شکسته نفس استند؛ویک عمر سردر گریبان، عاشقانه سلک تصوف را پی گرفته اند و از مخلصان صادق حضرت بیدل می باشند؛ و رسالهء ایشان در بارهء همین بیت بیدل هم یک غنیمت بزرگ در بیدل شناسی افغانی و حاصل یک کوشش طولانی و جانفرسا بوده است. معلوم نه شد جناب دکتور صاحب هاشمیان با چه انگیزه و مستمسکی می بایست به ایشان صریحاً تعرض و توهین میکردند و خطاب به ایشان می نوشتند که منطق غلط ، معنی غلط ، توضیح سرتا پا غلط ! ؛

مگرجناب دکتورهاشمیان آن قصهء مولانا را نه خوانده اند که خداوند خواست موسی را از پیامبری خلع کند، زیرا موسی به یک بندهء مؤمن و مخلص خدا توهین کرده بود؟

وانگهی جناب دکتورهاشمیان (بسیار با تأسف وپوزش باید بگویم) از کدام کرسی حق بجانب می بایست به جناب محمد ابراهیم زرغون تعرض و توهین می کردند؟؟

جناب زرغون از یک دید صرفاً تصوفی به بیدل می نگرند؛ خوب تنها جناب ایشان نیستند که چنین دیدی دارند و درین دید چیزهای درستی هم است، ولی طوری که من به خود جناب زرغون نیز این نظر خود را تصریح کرده ام، نمی توان بیدل شناسی را منحصر به دید تصوفی ساخت.

و اما اینقلم درپاسخ به "بخش اشتباهات"، این حقیقت را هم روشن ساخته ام که خود جناب دکتور هاشمیان نیز در تبیین بیدل بسیار به مشکل از سطح بسیار متعارف جلو تر رفته می توانند؛ و دیدگاه خود جناب دکتور هاشمیان پیرامون بیدل نیز از هر نظری بحث طلب است.

من بدینوسیله از جناب محمد ابراهیم زرغون و همه دوستان و ارادتمندان ایشان بمناسبت بیانات غیر مسوولانهء جناب هاشمیان صمیمانه پوزش می خواهم.

جناب عبیدالله صافی نیزدرسلسلهء بحث پیرامون بیت بوزینه، نوشته ای داشتند زیرعنوان نگاهی به بیدل و داروین در یک نظریۀ علمی و فلسفی؛ و این نوشتهء جناب ایشان، یک نوشتهء درخشان ویک نمونهء درخشان است که گواهی می دهد اصولاًمی توان شفاف و خالی از غزض ورزی، در یک بحث اشتراک کرد.

و این موضوع خاصتاً از همان نظری اهمیت یافته است که جناب دکتور صاحب خود شان پیوسته، و به هر مناسبتی، بر آن استناد می کنند که دکتور زبانشناسی استند.

جوانان ما که این نوشته ها را می خوانند، می پرسند که وقتی یک دکتور زبانشناسی ما اینچنین می نویسند، پس آیا اصلاً و اصولاً ممکن و میسر است که در میان ما یک بحث دایر شود، بدون این که در مستهجنات لولانیده شود و بدون این که سخن به لجن کشانیده شود ؟؟

و می پرسند که از دیگران که بگذریم چرا "سادات"، اینچنین آلوده نویسی می کنند؟ در حالی که در قرأن مجید در بارهء سخن به تأکید آمده است که یَستَمِعُونَ القولَ و یَتَّبِعُون الحَسَنه / ترجمهکه سخن را می شنوند واز سخن اَحسَن پیروی می کنند/ پس چرا یک دکتور زبانشناسی و یک "سید" نمی باید سرمشق و نمونه شوند در "اَحسَن گویی و اَحسَن نویسی"؟؟ و می پرسند که آیا این نقص درشخص است؟ و یا در زبان ماست؟ و یا در فضایی است که در میان ما ایجاد کرده اند و ما را به "ایله جاری گری" معتاد ساخته اند، تا نتوانیم به حال خود از روی اندیشه و فکر نظر کنیم؟؟

به جناب دکتور صاحب هاشمیان گزارش می دهم که من متأسفانه برای این سوالی که از من شده است، هیچ پاسخی نداشتم؛ و راست بگویم نمی دانم که این وضعیت مضحک و فاسد و متعفن و تهوع آور در مباحثات میان روشنفکران ما تا چه وقت باید ادامه بیابد؟؟

هم چنان گزارش می دهم که خواننده گان، ازنظرمضمون، و پیگیری اصل مطلب و استناد به مأخذ، نیز، با نوشتهء قبلی جناب دکتور صاحب هاشمیان موافق نه بوده اند؛

جناب "مولانای تلخ" در فیسبوک نوشتند:

در این مقاله بیشتر پرت و پلا گفته شده و حاشیه پردازی های مضحک آن خواننده را خسته می سازد. یک نمونه از ادعا های میان خالی (جناب دکتور) هاشمیان این است که گویا بیدل تناسخ را رد کرده است. این در حالی است که بیدل در مثنوی محیط اعظم در چند بیت به کسانی که تناسخ را انکار می کنند هشدار می دهد :

ای ز علم تناسخت انکار- از دماغ خود این بخار برار

با دریغ که باقی بیتها همین لحظه درحافظه ام نیست وگمان میکنم همین یک بیت برای رد ادعای (جناب دکتور) هاشمیان بسنده باشد. مشکل اساسی بیدل شناسان ما این است که بیدل را در نظام فکری مورد پسند خویش زندانی می کنند و برهمین مبنا به تفسیر شعر اومی پردازند.حقیقتی که فراموش میشود - وعمدن فراموش میشود- این است که بیدل اندیشمند یک بُعدی و قالب شده نیست. در شعر بیدل هم اندیشه ی فلسفی، هم عرفان، هم دین و هم آزاد اندیشی را می توان سراغ گرفت

 

جناب محمد ابراهیم زرغون پس از مطالعهء نوشته های جناب دکتور هاشمیان در فیسبوک این گفتار بیدل را ضمیمه کرده اند:

خلقی بخیال چون و چند افتادست

جمعی مغرور و خود پسند افتادست

هر کس اینجا برنگ دیگر رسواست

طشتِ همه از بام بلند افتادست

وجناب امین واحد، پس ازمطالعهء نوشته های جناب دکتورهاشمیان این بیت بیدل را در فیسبوک درج کرده اند:

دعوی مردان این عصر انفعالی بیش نیست
شیر می‌‌غرند و چون وا می رسی بزغاله اند

تا اینجا به انعکاسات نوشتهء جناب پروفیسور هاشمیان در میان خواننده گان؛ وعکس العمل های خواننده گان در مقابل اینچنین چیز نوشتن، پرداختیم؛

 

خوب.

اینک برمی گردیم به قسمت دوم (بخش سوم) نوشتهء جناب دکتور سید خلیل الله هاشمیان که به تاریخ 11.01.2013به سایت وزین افغان- جرمن انلاین مواصلت کرده است.

قسمت مهم این نوشتهء جناب دکتورهاشمیان اختصاص داده شده است به یک "کورس زبانشناسی"؛ و در آن، هم چنان، در بارهء اَدَوات جمع در زبان دری، و وجه جمع مفهوم ایران و سال انتساب نام ایران به جای پارس و چیزهایی ازین گونه هم درج شده است که بدون تردید وجه ربط این مندرجات با موضوع اصلی بحث را خود جناب دکتور هاشمیان بهتر میدانند، و حتماً لازم دانسته اند که این توضیحات، اگر که تکراری استند، درج شوند.

1

پیرامون خود بیت بوزینه جناب هاشمیان چند سطر نوشته اند، که به شرح زیر است:

معنی سطحی و روبنايی اين بیت را ديديم که هیچ شکلی بدون شبه يا تصور آن به صورت تبديل نمی شود آدمی يا انسان قبل ازآنکه انسان شود بوزينه(حیوان، میمون( بود. دانشمندان متوجه می شوند که در معنی روبنايی اين بیت منطق وجود ندارد... بنابران برای فهم معنی بیت بوزينه، باز هم بمفاهیم ندا و سوالیه در زيربنای بیت می پردازيم :

) ای مردمی که، ای کسانی که شما می پنداريد که هیچ شکلی و هیج موجودی بدون هیولا و شبه خود بصورت و هیکل تبديل نشده هیچ شکلی بی هیولا قابل صورت نشد آيا آدمی هم پیش از آن کا دم شود،" بوزينه" بود؟؟؟

نخیر، آدمی، پیش از آن کا د م شود بوزينه حیوان يا شادی" نبود، بلکه خاک بود !!!برهمن ها بسیار پیش از داروين اين عقیده راداشتند و هنوز هم دارند که بوزينه نسل ما قبل انسان است، بنحويکه روح بوزينه در انسان انتقال يافته است REINCARNATION - تناسخ سلسله مراتب را در 10 مرحله می بیند و در مرحلۀ چهارم حیوان چارپا را تمثیل میکند . بیدل بعقايد برهمن و هندو آشنايی دارد و میتوانست عوض" بوزينه" ،حیوان" بگويد، اما بنظر من بدو ملحوظ نام بوزينه را در بیت آورده يکی بخاطر قافیه غزل که آئینه، پارينه، لوزينه، پشمینه....است، ديگری در رد تناسخ که بوزنیه را ماقبل انسان می خواند.

علاوتا موجوديت تعداد کثیر شادی درهندوستان و استفاده ايکه بعد از اهلی ساختن اين حیوان ، از آن برای "شادی بازی" کار می گیرند شا دي ها را لباس و بوت و کلاه می پوشانند و بالای آنها حرکات و عملیات مختلف انسان مانند را اجرا میکنند. میراث "شادی بازی بچند معنی، از هندوستان بافغانستان رسیده است تصورات ناقصی که از کلمۀ "بوزينه" در بیت بوزينه صورت گرفته ، نیز يک نوع میراث همان شادی بازی،پنداشته شده می تواند.

ما در بخش اول بتکرار گفتیم که معنی بیت بوزينه در متن بیت وجود دارد، و اينک ثبوت آنرا در بالا تقديم کرديم که بیدل فلسفۀ تناسخ برهمن ها را در "بیت بوزينه" رد کرده است

 

خوب.

50 سال پیش جناب مرحوم علامه سلجوقی تقریبا درهمین چند سطر، تقریباً همین مندرجات را آورده بودند. انتصاب علایم سوالیه در اخیر مصراع دوم نیز، که پیشنهاد اصلی جناب دکتورصاحب هاشمیان است، 40 سال قبل به وسیلهء شیخ طریقت جناب قندی آغا به پیش کشیده شده و جناب مرحومی حتی صیغهء دستوری آن را هم ذکرکرده اند و گفته اند که این بیت باید براساس استفهام انکاری قرایت شود؛

مشکل استفهام انکاری، درین بیت ، درین است که، بنا برهمان قواعد دستوری که جناب دکتورهاشمیان هم مذکور آورده اند، نمی توان آن را با مفهوم هیچ درمصراع اول جمع زد. ازینرو طوری که من نوشته ام ، درین بیت بلحاظ دستوری یک شرط قاطع استبعادیبرقرار است که با استفهام انکاری جمع مع الفارق است.

مسألهء تناسخ در نزد بیدل نیز پیوسته مطرح بوده، و تا همین اکنون هم له و هم برعلیه دارد.

کوشش های اکادیمیک جناب دکتورهاشمیان {دربارهء"نداییه" و دربارهء"سوالیه"}، بدون تردید قابل قدر وستایش بسیار است؛ و اما تا جایی که به بحث در بارهء بیدل و این بیت بیدل بر می گردد، جناب هاشمیان درین تبیین خود ازین بیت نه چیزی متباین از پیشینیان آورده اند؛ و نه چیزی را به ثبوت رسانیده اند.

پس دو سوال وارد می شود:

یکی این که پس این بحث چرا تا کنون ادامه یافته و کماکان بی نتیجه مانده است؟؟

و دوم این که پس درین تفسیر، که جناب دکتورهاشمیان آورده اند، آیا چیز نوی هم است؟؟؟

جواب به سوال دوم مثبت است. بلی !!

درین تفسیرجناب دکتورهاشمیان یک چیز نوی آورده اند، که طی 60 سالی که این بیت در میان بیدل شناسان افغان زیر بحث بوده است، درهیچ تفسیری هیچ کسی متوجه و متعرض آن نه شده است؛ صرفاً جناب دکتور هاشمیان به این حقیقت متوجه و متعرض شده اند.

این حقیقت چیست؟

این حقیقت این است که جناب دکتور هاشمیان خبر داده اند که

تصورات ناقصی که از کلمۀ "بوزينه" در بیت بوزينه صورت گرفته ، نیز يک نوع میراث همان شادی بازی، پنداشته شده می تواند.

خوب اینک می بینیم که کدام شخصیت های ما ، در بحث پیرامون بیت بوزینه اشتراک داشته اند:

- جناب مرحوم علامه صلاح الدین سلجوقی؛

- جناب مرحوم محمد عبدالحمید اسیر؛

- جناب مرحوم دکتور عنایت الله ابلاغ؛

- جناب مرحوم سید داوود فارانی؛

- جناب حیدری وجودی؛

- جناب محمد ابراهیم زرغون؛

- جناب دکتور اسدالله حبیب؛

- جناب محترم استاد برلاس؛

- جناب محترم ، حبیب الشعراً همنوا جغتایی؛

- جناب عبیدالله صافی

- جناب اسحق نگارگر؛

- جناب پروفیسورعبدالخالق رشید؛

- جناب دکتورسید حشمت الله حسینی؛

- جناب محترم رشاد وسا؛

- جناب امین واحد؛

- اینقلم س.ح.روغ؛

- عدهء غفیری از بیدل شناسان در بخارا، سمرقند، تاجیکستان، پاکستان، هندوستان، ترکیه ،امریکا که از آنان نام برده نه شده است؛ واگر اسما و گفته های همه را ذکر کنیم مثنوی هفتاد من می شود.

به جناب هاشمیان صاحب گزارش می دهم که جوانان ما می پرسند که آیا منظور جناب هاشمیان از"شادی بازی"، خطاب به همین فهرست است؟؟

به جناب هاشمیان صاحب گزارش می دهم که جوانان ما می پرسند که کدام چیزی جناب هاشمیان را مجازمی سازد واصلاً، چه چیزی جناب ایشان را وادار می سازد که به هرچی شخصیت که ما افغانان داریم، توهین کنند؟ مگر کدام وختی، کدام کسی مغازهء جناب هاشمیان را " دَر" داده است؟؟؟

2

دربارهء مفهوم هیولی، که در بیت بوزینه آمده، جناب دکتور هاشمیان بحث را به فرع و به حاشیه تعلیق می کنند و می نویسند:

از آنجا ئیکه دانشمندان بالای کلمه هیولا" بسیار پیچیده اند، در پاورقی اخیر اين مقال بالای معنی اين کلمه منحیث يک لغت ، معلومات بیشتر ارائه می شود

و اما درهمین پاورقی به اتکای دو لغتنامه، معانی زیرین در ذیل مفهومهیولی ترجمه و درج می شوند، که از نظر بحث ما بسیار قابل توجه استند:

1- يک ذرۀ گَرد که در شعاع آفتاب در حال چرخ زدن باشد؛ ماده اولین، بنیان )پرنسیپ (هرشی ما دی؛Chaos هرج و مرج و بی نظمی مربوط بماده؛ اولین خاکۀ يک رسم يا مجسمه"يعنی شبه" ؛

2- جانور بزرگ مهیب؛ عجايب المخلوقات؛ مخلوق ناقص؛ جسم يا شخص بزرگ الجثه.

بسیار خوب.

پس اینک به کمک نقل و ترجمهء جناب دکتورهاشمیان دوباره مسجل می شود که دو معنی متفاوت از مفهوم هیولی موجود است:

معنای اول مفهوم هیولی که جناب هاشمیان در پاورقی آورده اند، هیولی، را به معنای وضعیت اولی مبتنی بر بالقوه گی محض می داند ؛ که برای بار نخست ارسطو عنوان کرده است و اینقلم آنرا هیولی یونانی نامیده ام. و درین باره سه تذکر:

یکی این که درتوضیحات قدیمی تر، در همه جا، گفتار ارسطو مصرانه با "ماده" رابطه داده شده است؛ امروز مُحرِز و مسلم است که ارسطو مفهوم ماده را طوری که در قرن 18 و 19 عنوان شد، اصلاً نمی شناخته است؛

دو دگر این که خاکه و یا طرح اولیه دریک اثر هنری را نیز بار نخست ارسطو در بحث ازکار خلاقه یا Poesis عنوان میکند؛ وآن را با بحث ازعلت غاییه واستکمال پیوند میدهد؛ واما درهنر و در کارخلاقه ، دو مفهوم "خاکه" و"طرح اولیه"که به معادل "سکیچ" انگلیسی پذیرفته شده اند، "شبه وشباهت"نامیده نه می شوند؛ شبه وشباهت (Similarität)، یک بحث متفاوت است، هم درهنر؛ وهم درفلسفه.

پس ازین نظر کوشش جناب دکتورهاشمیان که مصراع اول بیت بوزینه را براساس مفهوم شبه و شباهت تبیین کرده اند، وارد نیست؛

{درهمین رابطه مفهوم دریپرداز هم درنظر می آید که بیدل با آن بسیار کار می کند:

سخت دشوار است پردازِ شكستِ رنگِ من
بشكن ای نقاش اينجا خامه ی تصوير را }

سه دگراین که مفهوم Chaos که قبلاً در رابطه و یا در ذیل مفهوم هیولی درج می گردید، امروز از مفهوم هیولی جدا ساخته شده و در فزیک تیوریک در تحت نظریه و یا "تیوری کاوس Chaos- Theorie " مطالعه می شود؛

و اما خود مفهوم ارسطویی "هیولی" نیز عتیقه و متروک نه شده است (بگمانم جناب رشاد وسا چنین نوشته بودند) ، و امروز در فزیک فضایی Astrophysik دوباره مطرح شده است؛ در آثار امروزی استرو- فزیک ذیل مفهوم هیولی می خوانیم که:

...an immaterial timless Entity withaut Form, but wich encompassed the possibility...

/ترجمه: یک بنیان غیرمادی و غیر زمانی، فاقد شکل، که اما در خود دارد امکان ..../

امروز این تعریف از هیولی زمینهء نظریهء کاملاً جدید دربارهء Multiversum قرار داده شده است.

اینک تا مفهوم "هیولی" را برای خواننده گان علاقمند بیشتر گشوده باشیم، سه مثال می زنیم:

یکی از تیاتر/درتیاترمفهوم"پشت صحنهترادف غریبی با مفهوم هیولی دارد؛ وقتی پرده کنارمی رود، ازین " پشت صحنه" همه چیز های ممکن می تواند به"پیش صحنه" بیاید؛

واین مفهوم ازهیولی به معادل"پشت پرده"، نیز منعکس است در نص مسلمانان است که می آورد با من نه توان تکلم کرد،مگر ازپس پرده؛ و این،همان است که حافظ نیز می آورد:

در پس پرده طوطی صفتم داشته اند

هر چه استاد ازل گفت بگو می گویم

دیگری ازریاضی نظری/ در ریاضی نظری مفهوم"هیچ" بمنزلهء سرچشمهء غیرمتناهی احتمالات مطرح می شود؛

وبعدی از فزیک کیهانی ویا استرو-فزیک/دراستروفزیک، مفهوم "سوراخ سیاه" به منزلهء سرچشمهء جوشان تولد گالاکسی ها مطرح می شود؛

و بالاخره از شعر/ بیدل، مفهومی خاص از هیولی را در شعرمی پرورد که بسیارقابل توجه است: بیدلدهن را به هیولی تشبیه می کند که سخن ازان بیرون می جهد؛ سخن، که پُر از اینهمه رمز و معانی غیر قابل پیمایش و جادویی است، گویی از هیچ بیرون می دمد:

ز اَسرار دهانی، حرفِ چندی‌، کرده‌ام انشأ
به ‌جز شخصِ عدم‌، بیدل، ‌کی می‌فهمد زبانم ‌را

زهی ‌خُمخانهٔ حیرت‌،‌ کلام‌ِ هوش- تسخیرت

دماغ موج می‌، آشفتهٔ نیرنگ تقریرت

صدای ساغر الفت، جنون- کیفیت است اینجا

لب او تا به حرف آمد، من از خود چون سخن رفتم

معنای دوم مفهوم هیولی، که جناب هاشمیان در پاورقی آورده اند، چنین است:

جانوربزرگ و مهیب؛عجايب المخلوقات؛ مخلوق ناقص؛ جسم يا شخص بزرگ الجثه

این معنای مفهوم هیولی، ریشه در اساطیر هندی/ رامایانا/ دارد، و اینقلم آن را در نوشته ام هیولی هندی نامیده ام.

خوب اینک به نوشتهء اینقلم (آدمی هم پیش ازان کادم شود بوزینه بود)، دوباره نظری کوتاه می اندازیم:

اینقلم، نخست همین دو معنای مفهوم "هیولی" ("هیولی یونانی" و "هیولی هندی") را تحری کرده ام { یعنی بیرون کشیده ام} و هر دو معنا را با ذکر شواهد از خود بیدل نشان داده ام؛ یعنی بیدل این دو معنای مفهوم هیولی را می شناخته است؛ و سپس نوشته ام:

مفهوم "آدمی" در مصراع دوم ؛ درمقابل مفهوم "شکل" در مصراع اول آمده؛

مفهوم"آدم شود"درمصراع دوم؛ درمقابل مفهوم"صورت" درمصراع اول آمده؛

مفهوم "بوزینه" درمصراع دوم ؛ در مقابل مفهوم"هیولی" در مصراع اول آمده است؛

مفهوم "بوزینه" درمصراع دوم ؛ درمقابل مفهوم "آدم" در مصراع دوم نیامده است؛

یعنی بیدل درین بیت با معنای دوگانهء مفهوم هیولی"بازی" کرده است: یکی هیولی یونانی؛ و دیگری هیولی هندی، که درین معنای هندی هیولی یک بوزینهء بد هیبت است؛ و در مصراع دوم، به جای هیولی هندی، معادل آن یعنی بوزینه را گذاشته است؛ و ازینجاست که مصراع دوم این سیمای سوال برانگیز را بخود گرفته است؛ و اما بیدل این کار را در جای دیگر"هم" کرده است:

به بی دردی فسرد و یک نفس آدم نشد زاهد

چه بودی ، از هوس هم ، این هیولا، پیکری کردی

درینجا "هیولا"، در معنای دوگانهء آن آمده است:

یکبار "این هیولا"، به معنای هندی: "این بوزینه

و باردگر" این هیولا، پیکری کردی"، به معنای یونانی این هیولی، صاحب صورتی شدی.

معنای بیت:

پس بیدل درین بیت، یکبار دگر، می گوید که آدمی، که از هیولی صدور یافته است، می تواند به خورد و نوش وعیش منهمک بماند؛ و درینحال، آدمی، همان "شکل" باقی می ماند که همه بنی آدم دارند؛ و چه بسا حیوان هم دارد؛ و اما می تواند که در راه کمال بیفتد که درینحال، آدمی، همان صورت "می شود" که از "احسن التقویم" است/ نقل از نوشتهء قبلی اینقلم/

ثبوت در شعر، و درین بیت، اینچنین می شود.

 

3

مسالهء حضور بیدل در هند:

دربارهء"حضور بیدل در هند"، که در نوشتهء اینقلم آمده بود، جناب دکتور هاشمیان در بخش قبلی نوشته بودند:

....داکتر روغ می گویدحضور بیدل درهند برفکر بیدل تاثیرات عمیق داشته است و عرفان هندو-بودیک یکی از دیسپوزیتیف های فکر بیدل است... این دو ادعا با تمام توجیهات آن دو بدعت بشمار می رود ، خصوصا که میگوید حضور بیدل در هند بر فکر او تاثیرات عمیق داشته است. منظور داکتر روغ از تاثیرات عمیق این است که گویا بیدل تحت تاثیر فلسفهء تناسخ و بودا یا "ودانتا" های هندو رفته است....

پس ازعرایض مستند که اینقلم در پاسخ پیشکش کرده بودم ، اینک خداوند مهربان شده است، و در قسمت کنونی جناب دکتورهاشمیان دیگر ازبدعت سخن نه گفته اند و با لحن و استدلال متفاوتی نوشته اند که:

... بیدل به عقايد برهمن و هندو آشنايی دارد ...اما در مکتب ادبی هند، جائی که اسلام و فرهنگ زبان دری با بودائیت و زبان های منشعب از سانسکرت درتماس آمده، و زبان دری در دورۀ مغل زبان رسمی دربار هندوستان بوده ، اشعار اين مکتب و اين دورۀ ادبی با اشعار مکتب های ادبی عراق و خراسان ، از لحاظ معانی تفاوت های زياد دارد....

خوب. جای شکر است!!

البته این مطالب از بدیهیات رشته و تخصص جناب دکتور هاشمیان است؛ که شاید بار قبلی لازم نه دیده بودند که تصریح شوند.

4

جناب دکتورهاشمیان می نویسند:

....يک شاعر مارکسیست تکوين را در تنازع بقا و سلسله مراتبی و نظام کاينات را باصطلاح سیدجمال الدين افغانی در "نیچريه- Naturalism " می بیند )اشعار سلیمان لايق و بارق شفیعی را بدفاع از مارکسیزم و سوسیالزم همه بخاطر دارند، اگرچه می گويند سلیمان لايق درين ادواخر دوباره مسلمان شده است ...

درین رابطه ، نخست عرض کنم که ، سیاست به یکطرف ، جای سلیمان لایق درشعر{دری و پشتو} افغانستان در قرن بیستم، غیر قابل اغماض است؛ سپس عرض شود که جناب اکادیمیسین سلیمان لایق در"شرع اسلامی" تحصیلات عالی مسلکی و تَبَحُرّ دارند؛ و بلحاظ شخصی هم یک زنده گی منزه را سپری نموده اند؛ و تا سخن بی ربط نمانده باشد، یک جریان را از خاطرات مکتوب خود اکادیمیسین سلیمان لایق (از حافظه) نقل می کنم:

باری، یک جرگهء مهم از اقوام جنوبی در بارهء ختم جنگ دایر می شده است، در نوار قبایلی، که جناب اکادیمیسین لایق نیز به این جرگه فراخوانده شده است.

خوب جناب اکادیمیسین لایق، که {بمانند همه رهبران ح د خ ا}، در بند روابط بسیارعمیق و همه جانبه با روس ها گیر بودند، نی گفته نه توانسته اند، و از روی ناگزیری، درین جرگه هم، در رکاب یک سرمشاور ارشد روسی حاضر شده اند.

جرگه که آغازشده است، یک ریش سفید قبایلی از جابرخاسته و خطاب به جناب اکادیمیسین لایق ، به لحن محلی سخن گفته است.

مکالمات آن پیرمرد و جناب اکادیمیسین لایق که به زبان پشتو بوده، ترجمهء آن (بصورت تقریبی و ازحافظه نقل می کنم) تقریباً چنین است:

پیرمرد: لایق اوووو لایق؛ توکه اینجه آمدی خو به جرگهءما آمدی؛مامسلمان هستیم؛این مردکهء روسی را چرا کتی ات آوردی؟؟

لایق: این آدم مهمان ما است؛ خو تو که میگی مسلمان استی، تو همی فرایض وضو ره یک دفه بگو...

پیرمرد: فرایض وضو را چی می پرسی، ما همتو هم قبولش کردیم....ما تو ره می شناسیم که پسر (جناب مرحوم) مولوی عبدالغنی استی؛ ما می خواستیم با تو جرگه کنیم و نه با روس ....اما تو این روس ره نباید با خودت می آوردی...

نهضت روشنفکری چپ افغانستان که با یک نیت بسیارتعریف ناشده وبسیار نامشخص و بسیار ایدیولوژیک برای اجرای تغییرات در افغانستان به قدرت رسانیده شد، نه توانست نیروی عظیم حرکت دهنده و بسیج کنندهء این اعتقاد سادهء مردم افغانستان به دین مقدس اسلام را دریابد و درست برآورد و محاسبه کند؛ همین اعتقاد ساده به دین ونیروی حرکت دهندهء آن است که اینک 42 کشورجهان راعقب می زند؛ وهمه باچشمان ازحدقه برآمده و حیرت زده به آن می نگرند و راه گریز می پالند.

و اما نسل سیاسیی که به دنبال این رهبران به راه افتادند، یک نسل صادق و پاکباز و جانباز و ملهم از نیات خدمت به مردم و وطن بود که به وسیلهء رهبران آن به راه خطا سوق شد؛ و می خواهم به جناب هاشمیان صاحب روشن ساخته باشم که اینقلم هیچگاهی حاضر نخواهم شد که یک تار موی یک جوان پاک وساده ای را که در راه آرمان مردم و وطن به خاک غلطیده است، با یک هزار "دکانداران مزدور دین" معاوضه کنم، که امروز بر سرآب آورده شده اند.

خوب تا اینجا از گذشته یاد کردیم.

واما منظوراینقلم ازین یادآوری این بودکه هرگاه روشنفکر و درس خواندهء ما در بارهء دین خود سخن میگوید، این کار خوب است؛ اما وی باید با آگاهی از دین سخن بگوید:

1- مفهوم "خلقت" و "خلقت انسان"

این که ما پیوسته و به تکرارمی گوییم که "صایب دین اسلام میگوید که انسان خو از خاک آفریده شده است"؛ این بیان که خود بدون تردید متکی برنص مقدس ما است، اما یک بیان بسیار احتیاط برانگیز است.

الف- مفهوم"خاک"،درمعتقدات اسلامی،اساساً یک مفهوم ازنظام خلقتعناصراست؛ونه ازخلقت انسان؛وتبیین این مفهوم متکی است برآیهء شریفهء مِنهَا خَلقنَاکُم وفِیهَا نُعِیدُکُم ومِنهَا نُخرِجُکُم تَارَهً اُخرَی/طه55/وسایر آیات؛

ب- بلحاظ تبیینی دین اسلام درمیان خلقت بطور کل و خلقت انسان بطور مشخص، تمایزمی گذارد؛ وخلط بحث در بارهء این دو سطح از خلقت، به عامیانه سازی دین انجامیده است که صریحاً میگویم باطل است؛ و دین اسلام که می گوید که خلقت انسان از گِل (صرفاً) "آغاز" شده است؛ و دین اسلام در باب خلقت انسان، تبیینات اضافی دارد، که اکثراً از قلم این سخنوران گرامی انداخته می شوند:

آدمی را به بهترین ساختمان آفریدیم؛وآنگاه اورا به پایین ترین پستی ها آوردیم/طین؛5/

آیا آدمی چنان میپندارد که ما او را بی حاصل رها میکنیم؟ آیا نطفه ای نه بود که ترشح شد؟ پس ازآن خون بسته ای شد؛ وخدا اورا درست کرد؛ واز آن دو گونه مرد و زن آفرید... /قیامه 36 تا40/

آن که همه چیز را نکو آفرید؛ و آغاز آفرینش آدمی از گِل کرد؛ سپس نژاد او را از چکه ای آب فرو مایه برقرار ساخت؛ آنگاه او را بیاراست و از روح خویش درآن دمید؛ و برای شما گوش و چشم و دل آفرید؛ چه کم، سپاس می گذارید؟ /سجده؛ 7تا 9/

ازچکیدهء گِل آدمی را آفریدیم؛ وآنگاه وی را به صورت چکه ای از آب در قرارگاهی مطمین در آوردیم؛ وسپس چکهء آب را به صورت خون بسته در آوردیم؛ و آنگاه خون را به شکل گوشت کوفتهدر آوردیم؛ و سپس کوفته را به شکل استخوان ها درآوردیم؛ و پس ازان بر استخوان ها گوشت پوشانیدیم؛ وآنگاه وی را به ساخت دیگری ایجاد کردیم؛ ستایش خدای را که بهترین سازنده گان است/مؤمنون؛14/

و شما را آفریدیم و به شما صورت بخشیدیم؛ آنگاه به فرشته گان گفتیم که به آدم سجده کنید /اعراف؛21/

وبیدل دقیقاً تشخیص می دهد که مطابق به نص مقدس مسلمانان، نه یک عنصر{خاک}، بلکه حد اقل دوعنصر {خاک + آب} درخلقت انسان بکار رفته است؛ و بیدل این مراتب ،همه، را منظور می کند:

خاک بودم، آب گشتم، ‌گِل شدم
عالمی گُل کردم
، آخر دل شدم

ج- و این که من نوشته ام که بیدل در" پَری" نیز"ساخت دیگری"می بیند؛ هم نگاه به نص دارد:

...بگو: در زمین گردش کنید و ببینید که خدا چگونه آفرینش را آغاز کرده است؛ و خدا می آفریند، آفرینش دیگری... /عنکبوت؛20/

صورت این انجمن گر محو شد، پروا کِراست

خامهء نقاش ما نقش دگر خواهد نمود

خوب؟؟؟

 

2- مفهوم "سلسله مراتبی"

جناب پروفیسور هاشمیان می نویسند:

بارالها ! حضرت بیدل را که یک عارف جهان اسلام است ، پیرو " اندیشهء سلسله مراتبی بودن " قلمداد نمودن، در حقیقت بیدل را تکفیرکردن است !

بلی مفهوم "سلسله مراتبی" درنظام های متعدد و متفاوت عقیدتی و فکری مطرح گردیده است؛

اما این مفهوم سلسله مراتبی، اول یک فلسفه نیست؛ بعد به معادل تکوین نیست ( توضیح مفهوم تکوین در فکر اسلامی که مستأخذ از "کون" است، پیش ازین آمده است)؛ بالاخره به معادل "داروینی" نیست؛ و باز قطعاً به معادل "تنازع بقا" نیست؛ و باز مفهوم سلسله مراتبی درعقاید هندودرمرحلهء چارم به چار پایان نمی رسد.

مفهوم سلسله مراتبی، همانگونه که در"عقاید هندو" مطرح است، به همانگونه {وطوری که داریوش شایگان می آورد شاید به پیروی از عقاید هندو} در "فکر اسلامی" نیز مطرح است ؛ و از مفاهیم و مسایل غیر قابل حذف در فکر اسلامی است.

درعقاید اسلامی مفهوم سلسله مراتبی اصلاً از لوازم بحث در انواع وحتی در خلقت نیست ، بل از لوازم بحث درنظام تلطیف عناصر است؛

در عقاید اسلامی "سیرعالم" در چارعنصر خاک و آب وهوا و آتش براساس سلسله مراتبی تبیین می شود و استدلال میشود که عناصر از "کثیف" (بمعنای محسوس وچیز خارجاً متحقق) درچارمراتب به سوی "لطیف" سیر دارند؛ و سیر درین مراتب از یک سلسله مندی خاص ومنضبط پیروی می کند؛ درعرفان اسلامی این مراتب کوتاه تر ساخته شده است وعرفان به سلسله در سه مرتبه قایل است: کثیف؛ لطیف؛ الطف.

درعقاید هندو به پنج عنصر قایل استند؛ درین عقاید عنصرپنجمی اثیر نیز وارد ساخته می شود که در عقاید اسلامی معادل نه دارد؛ و سیرعالم درین پنج عنصر بر اساس سلسله مراتب تبیین می شود (بسیار جالب و بسیارعجیب است که تبیین مفهوم اثیر/اکاشا/ درعقاید هندو مشابهت غریبی دارد با "مادهء تاریک" که اینقلم در نوشتهء قبلی ذکرکرده ام).

جنونِ ترکِ علایق هزار سلسله دارد

گر این بلاست رهایی، من از فراغ‌ گذشتم

خوب؟؟؟

3- مفهوم "ناتورالیزم" و" نیچیریه"

مفهوم ناتورالیزم برای بیان یک مکتب عمدتاً هنری بکار برده می شودکه دردورهء روشنگری دراروپا مروج شد؛ و تأسیس آن بیشتر زیر تاثیر تفکیک دکارتی ابژه و سوژه ، و طرح مفهوم "واقعیت" و بعد "طبیعت"{ و بعداً "ماده"} درفکر اروپایی بود که موضوع بحث ما نیست؛

در شعر دری این "ناتورالیزم" بسیار پیش تر از اروپا پدید آمده است / انوری؛ منوچهری و عنصری و دیگران/

و اما "نیچیریه" که سید جمال الدین افغانی بر آن ردیه نوشت ، نام یک جریان فکری- مذهبی درهند وقت بود؛

خوب؟؟؟

 

بلی!

جناب پروفیسور دکتور س. خ. هاشمیان با التزام عمیق به بیدل و با احساس مسوولیت عمیق در برابر کار تحقیقی و اکادیمیک، این بیت را در عنوان نوشتهء خود درج کرده اند:

معنی بلند من، فهم تند می خواهد

سیرفکرم آسان نیست، کوهم و کتل دارم

و انتخاب این بیت ملازمت بازهم عمیقتری دارد، با آن رهنمودی که جناب ایشان در پایان نوشتهء قبلی خود قید کرده بودند:

...سیاق کلام و نوشتارمن همیشه تُرد بوده، خصوصا در مسایل علمی نباید مجامله کرد.... من از همه بیدل شناسان دعوت میکنم که از حق و حقیقت دفاع کنند، در اظهار حقیقت از کس نترسند، تُرد و بدون مجامله بنویسند تا بحقیقت برسیم، و ازین طریق یکدیگر خود را کمک و راهنمایی کنیم

بلی دقیقاً چنین است.

اگر ما این رهنمود جناب استاد هاشمیان، را بسیار به جد نه گرفته باشیم؛ پس از این بحث جاری اصلاً چیزی نیاموخته باشیم؛

استاد هاشمیان در هر دو نوشتهء بسیار درخشان شان دربارهء بیدل، دقیقاً همین بیت کُتل را منظور نظر داشته اند؛ این "بیت کُتل" و باز رهنمود بالایی استاد هاشمیان، به مراجعهء ما به بیدل وجه بسیار سخت- گیرانه و جدی می بخشد؛

بیدل به تُندی، و استاد هاشمیان به تُردی، هر دو به ما هشدار می دهند که کسی به سیر فکر بیدل همت کند، که خودش از کدام کوچهء فکر سرازیر شده باشد؛ و کسی به تفهیم گفتار بیدل جرأت کند که خودش چیزی برای تقاریر داشته باشد.

سلسله مراتب عرایض به حضور جناب پروفیسور دکتور سید خلیل الله هاشمیان را به آرزوی سلامتی و طول عمر و سرافرازی شان به پایان می رسانم.غنیمت ما هستند.

 

*

لینک مقالات مرتبط با موضوع در  آسمایی:

لینک بخش نخست این نوشتار:

- بیدل  شناس نه  ای دلبرا خطا  اینجاست !!!

*

سید حمیدالله روغ

آدمی هم پیش ازان کادم شود بوزینه بود- در باره ی یک شعر بیدل

در فورمات عادی

در فورمات پی د اف

*

دکتور حشمت حسینی                       

آدمی هم پیش از آن کادم شود بوزینه بود- چند نکته به ارتباط   نبشته ی آقای روغ

*

سید حمیدالله روغ: بیدل  در این جا بوداست آورده است- پاسخ به ارتباط نبشته ی دکتور حشمت حسینی

*

رشاد وسا: آدمی هم پیش از آن کادم شود بوزینه بود

*

پروفیسور دکتور عبدالخالق رشید : اندر  باب معنی  بوزینه  ابوالمعانی بیدل که در اصل بودینه است و نه بوزینه

*

عبید صافی : نگاهی به بیدل و داروین در یک نظریۀ علمی و فلسفی

*

دکتور سید خلیل الله هاشمیان: بیدل  شناس نه  ای دلبرا خطا  اینجا ست !!!

*

س.ح.روغ: "بودینه" مرادف "بوزینه" نیست - در حاشیه ی نوشته ی جناب پروفیسور عبدالخالق رشید

*

س.ح.روغ: بلی! من "بیدل شناس" نیستم- در حاشیه ی نقد جناب دکتور سید خلیل الله هاشمیان

*

دکتور سید خلیل الله هاشمیان: معنی بلند من ، فهم تند میخواهد/ سیر فکرم آسان نیست، کوهم و کتل دارم - در مورد بیت بوزینه از بیدل- بخش دوم

*