رسیدن: 10.01.2012 ؛ نشر : 11.01.2012

نشر مطابق نسخه اصلی و بدون ویرایش املایی



س.ح. روغ

11.01.2013

بلی! من "بیدل شناس" نیستم

در حاشیهء نقد جناب پروفیسور دکتور سید خلیل الله هاشمیان



جناب دکتورسید خلیل الله هاشمیان، مامای من، و ریش سفید خانوادهء ما هستند؛ و بر من حق ریش سفیدی و حق رعایت ادب دارند؛ و من جداً به این رسم و فرهنگ شریف خانواده گی ما معتقد و متعهد هستم؛ وما همه برای ایشان صحت و طول عمر و دست و دماغ پُرکار آرزو داریم.



جناب دکتورسید خلیل الله هاشمیان نقدی نوشته اند بربحثی که پیرامون(بگفت خود ایشان) بیت بوزینه درسایت فیسبوکی وزین "دوستداران بیدل" به مدیریت فرهنگی فرهیخته جناب شکیب سالک، دایرشده بود؛ و من از جانب بیدل شناس گرامی جناب عبیدالله صافی به این بحث فراخوانده شدم و برداشت های خود را درج کردم.


از نوشتهء جناب دکتور هاشمیان شام روز گذشته (09.01.13) به وسیلهء جناب حمیدالله عبیدی مسوول سایت انترنیتی آسمایی مطلع شدم؛

 

جناب دکتورهاشمیان بر من منت گذاشته اند و در آغاز نوشتهء خود تصریح کرده اند:


ریسرج و تحقیقی خواندم بقلم آقای داکتر سیدحمیدالله روغبالای یک بیت حضرت بیدل که بخاطر علاقمندی با بیدل زحمت زیاد کشیده و چون مسلکا طبیب میباشد،مقدم او و سایر جوانان علاقمند به بیدل و فرهنگ و ادب دری را باید گرامی شمرد و استقبال نمود.


شیوهء تحقیق داکتر روغ که مبتنی برمطالعهء آثار و نظریات میسر بالای همین یک بیت میباشد و نحوهء استنتاج وی از آن نظریات، با آنچه از تصورات خود برآن افزوده است، با روش تحقیق علمی مطابقت دارد.....


این چنین یک سند تبجیل دربارهء یک نوشتهء تصادفی و شتابزدهء من از جانب یک شخصیت شناخته شدهء جامعهء فرهنگی افغان که در پوهنتون کابل بیدل شناسی تدریس کرده اند و در رشتهء زبانشناسی دکتورا دارند، بار سنگینی از منت بر شانهء من است؛


جناب دکتور هاشمیان نوشتهء خود را در سه بخش تقسیم کرده اند؛

بخش اول مروری است بر گزارشی که من از جریان بحث پیشکش کرده بودم؛

بخش دوم که تحت عنواناشتباهات آمده است، اشارات و توضیحات است به چند مورد از اشتباهاتی که بنظر ایشان از من سرزده است؛


بخش سوم توضیح بیت بوزینه است که می باید تا یک هفته بعد تهییه شود؛وما همه با آرزوی صحت جناب ایشان منتظر این توضیح هستیم وامیدواریم "حُسن ختّامی" باشد بربحث جاری.


به علت ضییقی وقت، صرفاً بربخش دوم، بخشاشتباهات، مکث می کنیم.

 


جناب دکتور هاشمیان می نویسند:


درین بخش از اشتباهات تایپی که در تحقیق داکتر روغ دیده می شود، صرفنظر می کنیم، ولی به اشتباهات نقلی که جزء عمدهء این تحقیق می باشد، می پردازیم ؛

بسیار خوب.

جناب دکتور هاشمیان ایراد گرفته اند که:


در بخش اول زیر عنوان "طرح مسئله" یک غزل معروف بیدل نقل شده که بیت بوزینه جزء آن میباشد. بیت سوم آن غزل این طور خوانده می شود:

منفعل میشد ز دنیا، هوش اگر میداشت خلق

سیر و حنظل در مذاق گاو و خر لوزینه بود

همین بیت در صفحه ء سوم بخش اول چنین خوانده میشود:

منفعل میشد ز دنیا هوش اگر میداشت خلق

صبر و حنظل در مذاق گاو و خر لوزینه بود


یک - "سیر و حنظل" غلط ، اما "صبر و حنظل" درست است. "صبر" بکسر (ب) ، کلمهء عربی و نام نباتی است زنبق مانند که شیرهء بسیار تلخ دارد، و "حنظل" نیز تلخ است.مقصد بیدل ازین بیت اینست که : اگر مردم هوش و فراست میداشتند و از رویدادهای دنیا عبرت میگرفتند،ملتفت می شدند که گاو و خر ،"صبر و حنظل" را با وجود تلخی آنها مانند لوزینه (یکنوع شیرینی که در زبانهای اردو و دری "لوز" گویند) با اشتیاق میخورند. مقصد آنکه : لذت در بین حیوان و انسان فرق دارد. آنچه در نزد انسان متبوع و مطلوب است در نزد حیوان نیست و آنچه در نزد حیوان مطبوع و مطلوب است در نزد انسان نیست


پاسخ:
عرض شود که درنقل اینقلم "سیر" با (ی) نیامده است، بل "سِبر" با (ب) وسین مکسور آمده است؛

من این مفهوم را دردهخدای انترنیتی پی گرفتم؛ دردهخدا این مفهوم درتحت (ص) قید نیست، بل درتحت(س) با همین معنای "نباتی که شیرهء تلخ دارد"، قید است؛ و من با حمل بر این که احتمالاً لغزش تایپی باشد، "صِبر" را به "سِبر" با "ب" و "سین" مکسور تصحیح کردم؛ لغتنامهء عربی در اختیار من نه بود؛




جناب دکتور هاشمیان ایراد گرفته اند که:


بیت دیگر در آن غزل اینطور خوانده میشود :


در جهان بی تمیزی چاره از تشویش نیست

ما بچند جا منقسم کردیم و دل در سینه بود

دو - در بیت فوق "منفسم کردیم"سوا ل برانگیز است که کی یا چی را منقسم کردیم ؟ و باز انقسام چیزهایی با "دل درسینه بودن" از لحاظ معنی چه قرابتی بهم میرساند ؟ این قلم "منقسم کردیم" را (منقسم گردیم) می خوانم، یعنی باوجود انقسام بشر (تیث و پراگندگی در قاره ها و کشورها) ، همه انسان هستیم و قلب بشری همه در سینه داریم


پاسخ:
عرض شود که، ازنظر اینقلم، در این جا "کردیم" با (ک) ، درست است؛

پراگنده شدن بشر بر روی زمین، از سنخ "انتشار" است، و نه از سنخ"انقسام

مفهوم دل ازمفاهیم اساسی بیدل است؛ و بیدل در ردیف دل چندین غزل دارد؛ بیدل مفهوم دل به معادل "قلب بشری" را نیز آورده است؛ اما درین جا منظور بیدل تنها" قلب بشری" نیست؛ دل درین جا به معنای مضاعف وبه معنایی آمده است که در عرفان اسلامی مطرح و منظورمی شود.


درعرفان اسلامی تبیین مقام دل از مقایسهء دو مفهوم فارابی عالم اکبر وعالم اصغر حاصل می آید؛ درچارچوب این تبیین،مقام ارشد، عرش مُعَلّی شمرده می شود؛ درتبیین عرفان اسلامی، عرش معلی دارای دو جنبهء باطنی و ظاهری است؛


از نظر تبیین باطنی مفهوم عرش با دو مفهوم " کلی" و "لطیف" پیوند داده می شود و بیان می شود که عرش منبع فیضان است و فیضان، تجلی مداوم خداوندی دانسته میشود و این فیضان به چند تَعَیُّن "منقسم" کرده می شود :

تعین اول؛ تعین دوم والخ که جامی وبه پیروی ازوی عبدالقادر جیلانی ازان ها با نام های "فیض اقدس"که مرحلهء عشق است؛ و "فیض مقدس" که مرحلهء شهود است و الخ نام می برند؛


معادل و مابه ازای ظاهری عرش، درعالم اصغر، دل است؛ دل ازین نظر "جزوی" و"کثیف" (کثیف در برابر لطیف به معنای متحقق و محسوس) است؛ و رابطهء عرش با دل (قلب)، چونان رابطهء مرکز با محیط دانسته می شود و از قول متصوفه گفته می شود که قلب مؤمن، عرش رحمت الهی است.

بیدل درین بیت به آن انقسام در چند تعین اشاره دارد، و بعد، از تبیین باطنی عرش، به تبیین ظاهری عرش عبورمی کند؛ ومی گوید در حالی که در سطح باطنی عرش به ارادهء خداوندی در چند تعین منقسم کرده شده است؛ و بعد باز هم با ارادهء خداوندی آنهمه انقسام ، در یک دل در سینه انسان ، یکی شده است؛ و اما ما "در جهان بی تمیزی" به این رمز پی نمی بریم، و به جای این که دل را تجلی گاه حق بدانیم، ازآن محل "تشویش" ساخته ایم؛



جناب دکتور هاشمیان ایراد گرفته اند که:


بیت دیگر در آن غزل اینطور خوانده میشود :

آرزو ها ماند محو ناز در بزم وصال

پاس ناموس تحیر، مَهر این گنجینه بود

سه - در بیت فوق کلمهء مهر با فتحه نشانی شده، اما برای گنجینه "مَهر" (با فتحه) نمی پردازند، بلکه "گنجینه" معمولا دارای کلید میباشد ، لهذا من این کلمه را "مُهر" (با ضم میم) میخوانم، بمعنی کلید گنجینه .


پاسخ:
عرض شود که ، از نظر اینقلم ، درین جا "مَهر" با فتح میم درست است؛


مفهوم مَهر، دراین جا، دربرابر"گنجینه" نیامده است، بل در برابر "ناموس تحیر" آمده است و کلمهء "پاس" صریحاً به این ربط اشاره دارد؛"گنج" در این جا به معادل مفهوم عرفانی "کِنزمخفی" آمده است و "ناموس تحیر"، درین جا استعاره است از ذات خداوند که عشق به هویدا ساختن، از گنجینهء ذات خداوندی به تعین اول فیضان می کند؛ و الخ و بگفت حافظ:


که بندد طرف وصل ازعشق شاهی
که با خود عشق ورزد جاودانه
ندیم و مطرب و ساقی همه او
خیال آب و گِل در ره بهانه



جناب دکتور هاشمیان ایراد گرفته اند که:


بیت دیگر درصفحهء چارم بخش دوم اینطور خوانده می شود :


میوهء باغ موالید آنقدر ذوقم نداد

از سه پستان شیر دوشیدم، شبستان یافتم


چار - در بیت فوق "شیر دوشیدن" معنی درست افاده نمی کند، زیرا در نتیجهء دوشیدن شیر از سه پستان ، چشم سیاهی یا دقیت یا رنجش بوجود نمی آید، زنها بیشتر از سه پستان را بدون تکلیف میدوشند. اما هرگاه طفلی سه پستان را پیهم بنوشد، احتمال استفراق یا چشم سیاهی بوجود آمده می تواند. از جانب دیگر، در مصراع اول این بیت ""میوهء باغ"" درج است ، میوه خورده و شیر نوشیده میشود . لهذا من " شیردوشیدم" را (شیرنوشیدم ) میخوانم


پاسخ:
عرض شود که اینقلم ، این بیت را از حافظه نوشته ام و فرصت برای مقابله نه بود؛ متأسفانه همین اکنون هم فرصت برای مقابله نیست و من با عجله می نویسم؛ هر دو مفهوم "دوشیدم" و "نوشیدم"، درمعنای اصلی بیت، تعارض نمی آورند؛ به نظر من هم "نوشیدم" مرجح تر آمد؛ متوجه نه شده بودم؛ تصحیح می کنم؛ سپاس از جناب دکتور صاحب.




جناب دکتور هاشمیان ایراد گرفته اند که:


اصطلاح "صیرورت"را آقای داکتر روغ در صفحهء پنحم بخش دوم نظریات سلسله مراتبی تفسیرکرده است . این کلمه چون با صوت (ص) شروع میشود، باید یک کلمه عربی باشد، اما من در قاموسهای فارسی و عربی این کلمه را نیافتم. در یک قاموس عربی انگلیسی کلمهء (صیر) را یافتم بمعنی بریدن، بوجود آمدن، تغییر شکل یافتن، خاتمه، موفقیت، استنتاج- بعبارت دیگر، معنی ترکیب یا اصطلاح صیرورت را نیافتم و نفهمیدم


پاسخ:

عرض شود که این افادهء "صیرورت" در نوشته اینقلم به نقل از منابع ایرانی پایان آمده است که در تهییهء نوشتهء قبلی به آنها مراجعه کرده بودم؛جناب مرحوم دکتور شرف الدین خراسانی استاد مُسَلَّم ونامور فلسفه دردانشگاه تهران این افادهء عربی "صیرورت" را به معادل "شدن" می آورند ("ازسقراط تا ارسطو"؛ تهران 1352،صص 126 وبعد)؛ نیز مترجم زبردست ایرانی جناب مرحوم بزرگ نادر زاد در ترجمهء کتاب " سیر حکمت در یونان" نوشتهء شارل ورنر(تهران 1352؛ صص 117 و بعد) چنین می آورند و الخ؛




جناب دکتور هاشمیان ایراد گرفته اند که:


پنج - یک اشتباه بسیارمهم ناشی ازنا وارد بودن در ادبیات دری وعلم عروض :


درصفحهء 5،بخش دوم تحقیق خود،داکتر روغ بارتباط تکوین به تائیدداروین ازیکمرحله میانگین...مرحله ای بین گیاه وحیوان صحبت می کند وگل آدم چهره را مثال میزند.سپس بین حیوان و انسان نیزیکمرحلهء میانگین نقل قول میکند و برای این مرحله شادی را مرحلهء میانگینمعرفی می دارد. آنگاه به اشارهء استاد حبیب به عرفان هندی اهمیت خاص قایل میگردد و می گویدحضور بیدل در هند برفکربیدل تاثیرات عمیق داشته است و عرفان هندو- بودیک یکی از دیسپوزیتیف های فکر بیدل است...

این دو ادعا باتمام توجیهات آن دو بدعت بشمار میرود،خصوصا که میگوید حضور بیدل درهند برفکر اوتاثیرات عمیق داشته است. منظور داکتر روغ ازتاثیرات عمیق اینست که گویا بیدل تحت تاثیر فلسفهءتناسخ و بودایا"ودانتا" های هندو رفته است. دیوان و آثار بیدل(اگرکس چشم بینا داشته باشد) نشان می دهد که مشاهدهء مزخرفات دینی در هندوستان، او را بیشتر وعمیقتر باسلام گرویده ساخته است، بحدیکه باربار بالای اعتقادات بودایی علنا انتقاد کرده، اما از آنجائیکه عوام هندوستان زبان دری نمیفهمیدند، انتقادات او در لابلای اوراق باقی مانده است . تاثیر محیط هند را بالای بیدل در سه مخمس ذیل بخوانید....


پاسخ:
عرض شود که بحث در"مراحل میانگین" و همهء فروعات آن از اینقلم نیست؛ این بحث درنوشتهءمن نقل شده است ومنبع آن هم در پانویس مذکور است؛

سپس عرض شود که آمیزش نظام های فرهنگی و فکری اسلامی و هندی از مستلزمات و پیامد های چندین قرن حاکمیت مسلمانان ترک وغوری و مغلی درهند بوده است؛ که مظاهر متعدد در ادبیات، موسیقی و عرفان و فکرداشته است؛ ویکی ازین مظاهر، همین سبک هندی است که نامش بالای سرش است؛ بررسی های امروزی می گویند که نظام خانقاهی قادری و نقشبندی که در دورهء مغلی درهند گسترش داده شد، یکی از ارکان های مهم حفظ و تداوم حاکمیت مغلی درهند بوده است؛ زیرا گرایش به تساهل را توصیه و ترویج می کرده است؛

نیز اشاره به عرفان هندی درین رابطه ، خاصتاً نه بی پایه است و نه کدام بدعت است؛


ازبحث درخصلت و منشاءچندکانونی فکر وفرهنگ ما ومثلاً مدنیت های چند کانونی مارگیانا-باکتریا و کوشانی و آثار گریکو- بودیک؛ وگروه زبان های هندو-ایرانیک که بگذریم؛ از بحث درین زمینه که تا قرن 16 مناطق مرکزی و شرقی افغانستان هنوز دین بودایی و هندویی داشته اند، که بگذریم؛ امروزه بحث ها معطوف بهاِشراق هند وایرانیهستند؛

بررسی ها ازآمیزش عرفان خراسانی وعرفان هندی نیزمدت ها قبل ازبیدل آغاز شده بود؛ داراشکوه که با ترجمهء بهگوات گیتا و اوپانیشاد ها نیت آشتی در میان دو دین اسلام و هندو را دنبال می کرد، درکتاب "مجمع البحرین"با صراحت قید می کند:این کتاب را بمنظور آشتی دادن تصوف اسلامی وعرفان هندی نوشته ام کتابمکالمات بابا لعل داس هندی با داراشکوه که درسال1653 نوشته شده وترجمهء آن در آغازقرن بیستم در اروپا غلغله برپاکرد، نزد ما تا کنون اصلاً شناخته نیست؛ موضوع این کتاب داراشکوه گفتگو درمسایل متعدد فلسفه و معتقدات و تمدن هندی(و اسلامی) است؛


داریوش شایگان درکتاب آیین هندو وعرفان اسلامی، یگانه اثر تطبیقی که درین عرصه نوشته شده، با صراحت جا به جا این اثر گذاری متقابل را قید می کند:


نظام لطافت عناصر(اسلامی) تا اندازه ای پیرو نظام عناصر هندی است، اما نظام لطافت عناصر هندی در نقش وکارکرد کیفیات محسوس خاص آنهاست....


مهمترین اثرمتأخر درعرفان اسلامی،کتاب"مکتوبات ربانی"نوشته شیخ احمد سرهندی(سهرندی)، درهند تألیف شده است؛ کاملاً دقیق است که انگیزهء نگارش این کتاب حفظ صفای معتقدات وعرفان اسلامی بوده است؛ وازین نظر درجدل و خلاف با معتقدات محیط هند نوشته شده است؛ واما استاد گرامی دکتورهاشمیان بهترآگاهی دارند که خود این جدل وخلاف از مظاهر وپیامد های آمیزش است؛ واین که بگفت استاد هاشمیان دیوان و آثار بیدل نشان می دهد که مشاهدهء مزخرفات دینی در هندوستان، او را بیشتر و عمیقتر باسلام گرویده ساخته است، بحدیکه باربار بالای اعتقادات بودایی علنا انتقاد کرده؛ این خود، بیان یک آمیرش و اثرگذاری دو جانبه است، که در پیامد این آمیزش، هردو طرف به صفای خودی کوشیده اند، زیرا روانشناسی اجتماعی به ما می آموزد که آمیزش اجتماعی مشمول جوانب ایجابی و دفعی، هر دو ، می شود؛


سپس آنچه من نوشته ام، چنین است :


حضور بیدل در هند بر فکر بیدل تاثیرات عمیق داشته است..... به نظر می رسد که آمیزش مسلمانان و هندوان درهند، وانعکاس نظام های عقیدتی این دو دریگدیگر وشکل گیری دین الهی دارا -شکوه در منظومهء فکری بیدل انعکاسات عمیق تری داشته است


اینک نخست درینجا این بند با قید بنظر می رسد آغاز شده است؛ و مراد ازین قید این بوده است که این گزاره هنوز بحث طلب است؛ و دوم این گزاره باانعکاسات عمیق تریمقید ساخته شده است؛ و مراد ازین قید تری یک مقایسه است و این مقایسه از مدرک حضور بیدل در هند بر قرار شده است (درمقایسه با حضور احتمالی بیدل مثلاً در بدخشان و یا تالقان)؛ و گفته شده است که ماهیت این حضور در فضای متکثر هند، بر فکر بیدل ( ونه طوری که سوءتعبیر شده بر"معتقدات" بیدل) تاثیرات عمیق داشته است ؛

مراد ازین جمله این است که این حضور در هند فکر بیدل را به کار انداخته که به مسایلی جواب بیابد، که اگر مثلاً در بدخشان می بود، با این مسایل مواجهه ای نمی داشته که به آنها باید جواب می جسته است؛

خوب روشن است که پاسخ های بیدل از کرسی معتقدات خود وی ارایه می شده است؛ و در نوشته به این معتقدات صریحاً اشاره شده استبیدل یک مسلمان عارف است؛ و نتیجه گیری نوشته هم کاملاً صراحت دارد:بیدل درین بیت ازمعتقدات خود عدول نه کرده است؛


ونتیجه گیری های اینقلم ازین لحاظ بیشتر ارزش دارد که مطابق به جناب عبیدالله صافی(من ازگذشتهء این بحث مطلع نه بودم) همهء آنانی که "بیدل شناسان" بوده اند، این بحث را بی نتیجه رها کرده و میدان خالی کرده اند؛ وجناب ابراهیم زرغون بسیار فراتر می روند و می نویسند که درهیچ جایی جوابی متقن نگرفته اند....


خوب. من عمیقاً معتقد هستم که اگرپای اقامت در قاهره و حلب و قونیه و دهلی در میان نه می بود، نه ناصر خسرو، ناصر خسرو می شد ؛ نه فارابی، فارابی می شد ؛ نه مولوی، مولوی می شد ؛ و نه بیدل ، بیدل می شد.


یک گستاخی نابخشودنی می بود، هرگاه من درمحضر استاد هاشمیان تأکید می کردم که این مباحث، از مباحث ادبیات دری و علم عروض نیستند؛ این مباحث از مباحث Interkulturelle Philosophie و از مباحث Philosophische Anthropologie هستند؛

چون کاملاً آشکار است که ورود درین مباحث از استقامت های کار دکتورای جناب استاد هاشمیان می بوده اند.




جناب دکتور هاشمیان ایراد گرفته اند که:

بدعت سوم داکتر روغ که نمودار کم معلوماتی او در ادب دری است درصفحه 6بخش دوم،رخ داده که او یک غزل بیدل شامل 12بیت را که قافیه"بوداست" دارد،نقل نموده و درعنوان آورده است که :بیدل تا پنهان نمانده باشد، حتی غزلی با ردیف بودا دارد.

چون من از برکت پدرمرحومم از دورهء صباوت تا ایندم همیشه بیدل میخوانده ام و هیچگاه در تائید بودا در دیوان بیدل چیزی نخوانده ام ، از دیدن و خواندن غزل مذکوربا قافیه بودا بسیار متعجب شدم . راستی عرض کنم آن غزل را دو بار خواندم و در حالیکه کلمه بودا در قافیه قطار شده، اما از لحاظ معنی هیچ قرابتی با بودا از لحاظ نام یا فلسفه اش درهیچیک از ابیات غزل مذکور نیافتم،با تعجب بیشتربه غزلیات بیدل مراجعه کردم وآن غزل رادرصفحات4-363یافتم.

آقای داکترروغ آن غزل را درست نقل کرده، چونکه در غزلیات نیز قافیه بوداستدر 12بیت تکرارشده است. اماوقتی وزن ومعنی راسنجیدم،ملتفت شدم که این غزل باقافیه بودا- ست درجلد غزلیات ناقص چاپ شده،البته این یگانه نقص واشتباه درکلیات بیدل نیست،بلکه درچهار جلدکلیات، اصول تنقیط (نفطه گذاری)رعایت نشده،ده ها جاکبه گ ومعکوس آن ودربعضی اشعارز) به ر) ومعکوس آن و ذ) به د) ومعکوس آن و ب) به پ) ومعکوس آن چاپ شده اند. اما اشخاص وارد به ادبیات دری این نوع نواقص را بسهولت تشخیص واصلاح میتوانند. درکلیات بیدل چاپ مطبعه کابل یک واقعیت قابل تقدیراست که هیچ غزل بیدل بیرون ازچاپ نمانده و هیچ غزل غیربیدل بنام غزل بیدل در آن چاپ نشده است، درحالیکه دردیوان بیدل چاپ ایران، بسیاری غزلهای بیدل باساس تعصب مذهبی بیرون شده ، و از زبان یک دوست شنیدم که چند غزل بیدل در دیوان صائب تبریزی) چاپ شده است

پاسخ:
نخست این که جناب دکتور هاشمیان تأیید می کنند که داکتر روغ آن غزل را درست نقل کرده چونکه درغزلیات نیز قافیه بوداست و در 12 بیت تکرارشده است؛

پس سوال این می شود که بدعت در کجا اتفاق افتاده است ؟؟


دوم این که من هیچگاهی و در هیچ جایی،ازجمله در همین نوشته، ادعا نه کرده ام که درادبیات دری کم معلومات نیستم؛


سوم این که من نظر خود را دربارهء صورت ضبط این غزل قبلاً نوشته ام؛ و برآن نظربرجایم ؛هرگاه بدعت در تفسیر من ازین غزل بوده باشد؛ پس من تا کنون ازین غزل تفسیر نکرده ام؛

چارم این که بر اساس هرمنوتیک، تفسیر، یک امر انفرادی است؛ یعنی هرمنوتیک (از هرمنوتیک پدیدارشناسانهء هوسرل تا هرمنوتیک فلسفی گادامر) می آموزد که چند فرد از یک متن، چند تفسیر متفاوت می دهند؛


خدا نه کند؛ وسخن من از سنخ تناسخ بوده باشد، اگرمن خواسته باشم افاده بدهم که جناب استاد هاشمیان از هرمنوتیک بی اطلاع هستند؛ همه می دانیم که جناب ایشان در این رشته دکتورا دارند و امروزه هر مبتدی دربارهءهرمنوتیک رساله می نویسد؛ بل منظور من ازاین یاد دهانی این بود که مطابق به هرمنوتیک تفاوت در برداشت و تفسیر از یک شعر را، ازهیچ نظری، نمی توان بدعت دانست.


پنجم این که
بحث دربارهء مضمون این غزل و این عبارت من که عرفان هندو- بودیک یکی ازدیسپوزیتیف[12] dispositivesهای فکربیدل است، بر من امانت بماند؛ من در اولین فرصت فارغ، به این بحث دوباره مراجعه خواهم کرد؛



خوب.
با سپاس عظیم از استاد گرامی همهء ما جناب دکتورسید خلیل الله هاشمیان(مامای من) که وقت گرانبهای شان را به ما بخشیده اند و از روی بزرگی و نوازش درین بحث با ما جوانان و مبتدیان همراه شده اند؛ و به آرزوی صحت و طول عمرشان؛ به این چند تذکر،که بدون تردید از سنخ معروضهءیک شاگرد "کم معلومات" هستند، پایان می دهم.

*

لینک مقالات مرتبط با موضوع در  آسمایی:

 

سید حمیدالله روغ

آدمی هم پیش ازان کادم شود بوزینه بود- در باره ی یک شعر بیدل

در فورمات عادی

در فورمات پی د اف

*

دکتور حشمت حسینی                       

آدمی هم پیش از آن کادم شود بوزینه بود- چند نکته به ارتباط   نبشته ی آقای روغ

*

سید حمیدالله روغ: بیدل  در این جا بوداست آورده است- پاسخ به ارتباط نبشته ی دکتور حشمت حسینی

*

رشاد وسا: آدمی هم پیش از آن کادم شود بوزینه بود

*

پروفیسور دکتور عبدالخالق رشید : اندر  باب معنی  بوزینه  ابوالمعانی بیدل که در اصل بودینه است و نه بوزینه

*

عبید صافی : نگاهی به بیدل و داروین در یک نظریۀ علمی و فلسفی

*

دکتور سید خلیل الله هاشمیان: بیدل  شناس نه  ای دلبرا خطا  اینجا ست !!!

*

س.ح.روغ: "بودینه" مرادف "بوزینه" نیست - در حاشیه ی نوشته ی جناب پروفیسور عبدالخالق رشید

*

س.ح.روغ: بلی! من "بیدل شناس" نیستم- در حاشیه ی نقد جناب دکتور سید خلیل الله هاشمیان