رسیدن: 20.12.2012 ؛ نشر : 21.12.2012

رشاد وسا

 

آدمی هم پیش از آن کادم شود بوزینه بود

 

نوشته های عزیزان آقای روغ و آقای حسینی را مطالعه کردم.  نوشته های شان برایم دلچسپ بود . خواستم در آن باره نظرخود را بنویسم. قبل ازهمه باید بگویم که بیدل نه گفته است فهمیدنش ناممکنست او فقط گفته است که    

سیر فکرم آسان نیست

اگر ما فکر کنیم که بیدل و یا مو لانا مانند داروین فکر میکرده اند پندار ما درست نیست؛ زیرا آنها عالم زیست شناسی نیستند و دریافت های داروین مربوط علم زیست شناسی است . بیدل و مولانا این را هم نه می دانستند که 99 در صد کروموزم های ما با کروموزوم های   شمپانزی یکسانست .اگر با یک گل بهار نه میشود با یک بیت بیدل هم علم بیالوژی ساخته نمیشود.  

 اما دیموکراتیس  فیلسوف یونانی دوهزار و چهار صد سال قبل میدانست که موجودات عالم از ذرات بسیار کوچک وغیرقابل تجزیه یعنی اتم ها ساخته شده اند و این دانش او برای من بسیار حیرت انگیز است . اگر ما خواسته باشیم که مشکل این بیت بیدل را باز نماییم کار دشواری نخواهد بود . و برای این کار به گفتگوی زیاد نیاز نداریم . آدم هم یک حیوان است که  دانش و فرهنگ اورا از حیوانیت دور میسازد و دانش وفرهنگ برایش میگوید که برای حیوان و بوزینه و مار و گژدم و شیرو پلنگ حق زندهگانی داده شود وبر آنها ظلم وستم نه شود . این بیت مولانا با این بیت بیدل چه تفاوت  دارد

دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر                                           

کز دیو و دد ملولم وانسانم آرزوست

و یا این مصرع

مردم از حیوانی و آدم شدم    

ویا این بیت های سعدی

آدمی فضل بردگر حیوان

به جوانمردی وادب دارد

گرتو گویی به صورت آدمی ام

هوشمند زین سخن عجب دارد   

پس تو همتای نقش دیواری

که همین گوش وچشم ولب دارد

   و یا این بیت سعدی

سگ اصحاب کهف روزی چند      

 پی نیکان گرفت مردم شد

 

و
یا این دو بیت میرزادۀعشقی



طبیعت زمیمون دمی کم نمود

سپس ناسزا نامش آدم نمود

اگر آدمیت به این بی دمیست

دمی کو که من عارم ازآدمیست
 

سقوط انسان ازعالم انسانیت همان حالتی است که به گفته مرحوم رازق فانی بوزینه هم از نسبت داشتن با آن ننگ و عار دارد . در این معنا میتوان صفحات زیاد را سیاه نمود . آنچه تفسیر این بیت را مشکل ساخته است درک و ارتباط واژه های شکل ، هیو لی  و صورت با مصرع دوم است . خصوصا واژه هیولی که یک اصطلاح مشکل فلسفی است و از آن تعریف های گوناگون شده و در عصر ما از رواج افتاده  است. حقیقت اینست که این برداشت های فلسفی روزگاران کهن در اثر پیشرفت های علوم از اعتبار ساقط شده اند. به هر صورت هیولی را در کنار کالبد و روح ضروری میدانستند. اما در باره غزل بودا از نگاه ارتباط معنوی مصرع ها در این چند بیت زیر اگر ردیف   بوداست را قبول کنیم ابیات معنی خود را از دست میدهند . و برعکس اگر به عوض بوداست عبارت بودست که صورت کوتاه عبارت بوده است است بیاوریم هم بیت ها معنا  پیدا میکنند  و هم مشکل عروضی یا وزنی بر طرف میشود.

با همه جهل رسا در حق دانایی خویش                                      

حرف پوچیکه نداریم ستودن بودست                                          

زین کمالی که خجالت کش صد نقصانست                                 

جز نهفتن چه سزاوار نمودن بودست                                         

غیر تسلیم درین عرصه کسی پیش نبرد                                       

سرفگندن بزمین گوی ربودن بودست                                        

تا ابد شهرت عنقا نپذیرد تغیر                                                    

ملک جاوید بقا هیچ نبودن بودست                                             

ساز بزم عدمم لیک نوایی که مراست                                       

نام بیدل زلب یارشنیدن بودست

من فکر میکنم که منظور ویراستار دیوان کابلی بیدل همین عبارت    بودست بوده است که به جای آن دو کلمه بود واست را بکار برده است که بضی ها آن را بودا میخوانند. 

 

و امادر بارۀ این بیت مشهور بیدل 

ز تحقیق تناسخ نامۀ زاهد چه میپرسی                                         

مگر آدم برآید تا منش گوساله بنویسم

سر کلاوه را باید در دیدگاه عرفانی بیدل جستجو کرد . بیدل یک مرد عارف بوده است و برای آنانی که وابسته به این فرهنگ اند نوشته است . عرفان خراسانی با شیخ و زاهد میانه ی خوب نه داشته است. در ادب فارسی نمونه های آن زیاد است . حقیقت این است که شیخ و زاهد و آخوند در جوامع اسلامی زندهگانی شان سر و سامانی نه دارد . پیشه قضا ، امام مسجد و معلم دینی را برای آنها تخصیص داده بودند که آخند ها به آن بسنده نه میکنند  و همین تنگناه آنان را به اجاره داران دین مبدل گردانیده است . در طول تاریخ روحانیون به دربارها نزدیک شده و  در خدمت سلاطین قرارگرفته اند و برای کشتن مخالفین دربار فتوا داده اند و گاهگاهی عرفای بزرگ قربانی این گونه فتوا ها شده اند مثال مشهور آن حلاج است تاریخ کشور ما هم چنین مثال های دارد . دورنه میرویم .تکفیر  شاه امان اله و استخاره های مجددی از همین گونه مثال ها است. در زمان ما احزاب اسلامی و دولت های اسلامی به وجود آمد که زندهگی نابسامان آخند ها را سر و سامان بخشید. اما برای کتله های روشنفکری درد سرهای فراوان ایجاد گردید. بیدل با زاهد هندی سر و کار نه داشته است که به او درجه مقدس گوساله را ببخشد . او میگوید اگر این زاهد یا این آخند آدم میبود میشد که اورا به قصد دشنام گوساله بگویم که در فرهنگ ما برابر با نادان است . کسی که آدم نه باشد گوساله گفتن یا نادان گفتن او مفهوم و معنا نه دارد. شکوهمندی معنوی این بیت در پیوند با آخند تثبیت میگردد و اما در پیوند با زاهد هندی یا مرتاض از مفهوم و بار ادبی و هنری خویش تهی میگردد و به یک گفتار بیکاره و بی ارزش مبدل میگردد. بیدل در این جا تنها کلمه تناسخ را از فرهنگ هندی به عاریه گرفته است تا شیرین کاری های ادبی خویش را به نمایش بگذارد و با زاهد شوخی نماید. البته در این باره میتوان توضیحات بیشتر داد اما اگر کسی نخواهد که این اندک را بپذیرد بیشتر را هم نه خواهد پذیرفت .