تاریخ نشر : 01.06.2010

 

پس از سرگردانی در ناکجا

 

گفت و شنود با رزاق مامون

 

حمید عبیدی : آیا می شود در مورد بارز ترین و پرتاثیرترین رویدادهای دوره کودکی تان کمی سخن بگویید؟

رزاق مامون : نخستین تأثیر( نمی دانم بارز بنامم یا نه) که از دوره کودکی در من هنوز زنده است، لذت بردن از خلوت و با خود بودن است. وقتی خیالخانه ام دستخوش لرزشی خفیف هم شود، همه جا را سیاه می بینم. خوب که فکر می کنم از چهار ساله گی ( دوره یی که یادم می آید) تا تقریباً آوان جوانی، فضای دلبخواه جولانگری در خانواده و محیط که برای رشد طبیعی و بالنده شخصیت ضروری است، برایم مساعد نبود. در هفده ساله گی هم، دوره هشت ساله زندان پیش آمد که داستانش بس تلخ؛ اما برای من سازنده است. از کودکی، مادرم پیوسته بالایم تحکم می کرد که جای دور نروم. از چند قدمی خانه فراتر پا نگذارم. اولین فرزند خانواده بودم و مصاحب کودکانه هم نداشتم. پناه بردن به خلوت اجباری، شخصیت مرا محدود کرد و از سر ناگزیری دور لحظه های خاموش می چرخیدم و همین امر، سبب شده است که از ازدحام اذیت می شوم و دنبال همان آرامش رؤیایی هستم که کمتر آدم ها به آن می توانند برسند. با گذشت سالیان دراز، چنین میراث دوره کودکی، مرا بهانه تراش، ریزنگر و بدبین بارآورده است. این طور احساس می کنم هر چه در سیمای مخاطبان خویش عمیق بنگرم، به مکنونات طرف خوب تر آشنا می شوم. در مجموع، از دوره های کودکی، خاطره های خوش و شیرین ندارم و هیچ وقت هم علاقه بازگشت به آن دوره ندارم.

 

حمید عبیدی : گاهی هم شده که در پی بردن به مکنونات قلبی دیگران دچار اشتباه شده باشید و یا هم از پی بردن به مکنونات قلبی کسی پشیمان شده باشید.

رزاق مامون :   انسان همیشه دستخوش خطا و اصلاح خطا های خود است. گفته اند که انسان جایزالخطاست.  ما پدیده هایی افتاده در ورطه معقول و نامعقولات هستیم. مسیرزنده گی سفر لحظه به لحظه و قدم به قدم به خاطر گریز و احتراز از خطاهاست.  به نظر من بنده گان خاکی مجموعه یی از تناقض ها و لغزش هاستند. حتا من معتقدم که بخش اعظم کنش ها و واکنش های انسان ها لغزش های خورد و کوچکی است که به مرور زمان و هر چه عمر به پخته گی می رسد، ممکن است کم و کمتر شود ولی هرگز پایان نمی گیرد. تا جایی که به خودم  رابطه می گیرد، در کشف عوالم آن سوی چهره های مخاطب، کمتر اشتباه کرده ام. چیزهایی است در ذهن آدم که خلعت پذیر واژه های معمول نیستند. من در سال های خسته کن زندان، ( که ده ها نفر در کنارهم نشسته و از هر دری گپ می زنند) تکرار صحنه ها و لحظه ها را به حدی مشاهده می کردم که احساس خفقان و ضعف بر من چیره می شد. یا به خواب می رفتم و یا باب بحث و فحص را با همزنجیران همکاسه به راه می انداختم. اما با آن هم برای مصرف کردن لحظه های فراتر از طاقت، به پیچ و خم های چهره های آدم های پیرامون خیره می ماندم. گاه میان خم ابرو و گردش چشمان یکی از قهرمانان رمانی که می خواندم با آدم های اطرافم قرینه سازی می کردم. این قرینه سازی و شباهت کاری بدل به یک بیماری شده بود. بعد ها حس می کردم که از خیره شدن به وجنات آدم ها نه تنها خسته نمی شوم بلکه چیزهایی را درمی یافتم که سبب مباهات من می شد. مثلاً در جریان تنش لفظی دو نفر ( که من از آنان به اصطلاح شناخت حجمی پیدا کرده بودم) نیت دروغین یکی بر دیگرش را درک می کردم. یا در دلم می گذشت که دو دقیقه بعد ممکن است به جان هم بیافتند. از قضا، ( معمولاً) چنان می شد که من پیش بینی می کردم. این مسأله مرا تشویق می کرد که از طریق سیمای ظاهری آدم ها، حرکت درونی شان را رد گیری کنم! البته این یک سعی تجربی است و ای چه بسا که برخلاف قیاس من چنین نشده است.

عادتاً حالات نگاه ها، کاربری کلمات، نگاه به سوی غذای روی سفره، حرکت لب های بالایی و خنده مخاطب مرا کمک می کند که در حریمی جلو بخزم که به دریافت محفظه درونی طرف خودم را نزدیک کنم.  عمدتاً می توانم بگویم که حین تمرکز بر کرکتر افراد خاص، ( در صورت فضای مساعد و وقت کافی) نتیجه قرین به حقیقت گرفته ام (ممکن است نتیجه حاصل، خیلی ناقص بوده باشد ولی چون باب دفاین درون مفتوح گشته، در نوبت های بعدی نقبی زده ام که مرا گیج کرده است و حتا هراسان به جانم فتاده است!)

با این اوصاف، ( به ارتباط جز بعدی پرسش شما) متأسفانه فرصت هایی دست داده است که به جلوه ها و کرشمه های خصایل متغییر و تأسف باری  درجریان عملیه آزمایش ذهنی مستمر و خاموش دست یافته ام که مرا ازفرط ناامیدی به افلاج کشانده است. پس راهی نمانده است که روی برخی آدم های به ظاهر محترم، دوست، متقی، با مروت و ... یک چلیپای نازدودنی در ذهنم بکشم و زیرلب بگویم:

آدمی دیگر بباید ساخت وزنو آدمی...

نمی دانم که این خصلت جبری چقدر حسن دارد و تا میزانی قبح. ولی به نظرم، حسنش این است که آدم جوینده را ارضا می کند و قبحش شاید این باشد که شک و بدبینی را در روح می رویاند و زنده گی آدم به یک پارچه احساس تأسف و تألم بدل می شود.

پی گیری و شرح این سلسله اتفاقات نه تنها روح مرا سوهان می کند، بل برای مخاطبان هم تلطفی  را سبب نمی شود. حالا که به زنجیره روابط  این چنینی می اندیشم، توفان ندامت گذرگاه روح مرا توسن وار می تازد تا سرما به جانم بیافتد و با خود به این نتیجه برسم که: ذهن آدم صرفاً در خدمت آرامش درون باشد نه این که آشوب برخیزاند. چه می شود کرد؟ غریزه کنجکاوی انسان، جزو شخصیت هر انسان است. نیاز هر انسان نوعی پوینده گی و رفتن به قلمرو پدیده هاییست که هنوز برای مان ناشناخته اند. آن چه من توضیح دادم، جزو مجموعه یی از خصوصیات شخصی است که می تواند به هزاران گونه دیگر نیز اتفاق بیافتد. شاید اگرهمین سوال را به کسانی دیگری هم مطرح کنید، تا هرچه جلوبروید، پاسخ های رنگارنگ دریافت خواهید کرد.

 

حمید عبیدی : شما به آدم ها اعتماد می کنید مگر این که دلیل و مدرک موثقی سبب شک و یا هم عدم اعتماد شود و یا این که تنها به کسانی اعتماد می کنید که برای صداقت و راستگویی شان ثبوت معتبر  داشته باشید؟

رزاق مامون : علی رغم آن که درموقعیت های خیلی پرآزمون، مواد تردید و تجسس در من اشکال پیچیده یی به خود گرفته است؛ در بسا مواقع و حتا در موارد مهم، از سرشت خوشباورانه یی که هنوز در فطرتم منهدم نشده است، تبعیت می کنم. زنم به این نظر است که من هیچگاه از رشته زودباوری رها نخواهم شد. مثل این که ایشان راست می گوید. این را گفته باشم که همیشه این طور نیست. بارها چنین پیش آمده است که حرف های یک شخص شخیص یا یک مدعی را با جان و دل پذیرفته ام؛ لاکن بعد از مدت کوتاه دستخوش نوعی شک و ندامت شده و قوۀ تحقیق و تجسس آرام آرام چنان در من قوت گرفته است که لایه های ناشناخته یی که در نفس قضیه مضمربوده، بر من فاش شده است. من مثل اکثر آدم ها سر بر آستان صداقت می نهم. رسیدن به مرتبه دریافت صداقت وقت و زمان و کم و بیش ریسک می خواهد. ویژه گی من درین خصوص از نظر خودم اینست: اگر به چیزی یا کسی از عمق دل و یا فتوای روح بی باورشوم، هرگز دوباره به اصطلاح رخ نمی گیرم. گاهی فکر می کنم که این خصیصه چندان سالم هم نیست؛ ولی متأسفانه وقتی در باره چیزی یا کسی به نتیجه یی می رسم که نقشه باور و اعتمادم را برهم می زند، هیچگاه نمی توانم حاضر به سازش یا دیپلوماسی شوم. احتمالاً روی همین مسأله است که برخی از دوستانم بدین نظرند که من هیچگاه یک سیاست دان نمی شوم. خوب مثل این که... تا حالا که نشده ام؛ پس ازین نیز چنان خواهد بود. خودم از جان و دل می خواهم که درین دنیا لااقل ضرر من به کسی نرسد، باقی آرزوها بماند.


حمید عبیدی :  آیا می شود کمی در مورد این بخش زنده گینامه قلمی تان روشنی بیندازید: من از شانزده ساله گی دارای تفکرات سیاسی بودم و در یک محیط سیاسی اندیش پرورش یافتم. از ابتداء در دو بستر فکری سیاسی چپ و راست پرورش یافتم؟

رزاق مامون : در دورۀ کودکی تا عنفوان جوانی، ما در جایی زنده گی می کردیم که مثلاً در میان همسالانم بچه های با مسوولیت کمتر به چشم می خوردند. در صنف چهارم و ششم هنگام رفتن به مکتب، سه تا چهار تن از همسالان ناگهان راه خود را به سوی باغ بالا کج می کردند و خیلی راحت می گفتند، امروز مکتب نمی رویم! در حالی که من از غیرحاضری و مکتب گریزی وحشت می کردم. تنها به سوی مکتب می رفتم و از همان آوان، از لحاظ روانی راه خود را از آنان جدا کرده بودم. آنان پول هم نداشتند و پدران شان خیلی فقیر بودند. من هم دست پر پول نداشتم؛ اما کم و بیش در درس ها فعال تر بودم و از تشویق و رویۀ معلمان خرسند می شدم. در کوچه، از جمع مکتب گریزان کناره می شدم و اگر برای فرار از تنهایی، در بازی فوتبال و رفتن به محلات نزدیک تر شرکت می کردم، زود دلزده می شدم و با غروب آفتاب مثل سایه از جمع ایشان جیم می شدم. ساعت ها در خانه می نوشتم و می نوشتم. برخی اقارب ما می گفتند که خط خوب داری. این سبب شد که کتابچه ها را پر می کردم! این وظیفه خسته کن من تا آن جا ادامه می یافت که مرا به زور از خانه بیرون می کردند تا خانه را جاروب کنند.

یک رادیوی کوچک داشتم که مصاحب خسته گی ناپذیر من بود. تمامی آهنگ های سال های 50 تا 60 خورشیدی را در حافظه ام جا داده بودم. هر آهنگ را در سه چهار ثانیۀ اول می شناختم. ملای کوچه از این نقطه ضعف من آگاه شده بود و هر گاه با من و یا اقاربم رو به رو می شد، نیش و کنایه می زد. از صنف چهارم به بعد، حرص عجیبی برای دانستن رویداد های تاریخی در خود احساس کردم. این حرص، سرنوشت فکری مرا آرام آرام شکل داد. معلم تاریخ ما زرغونه جان نام داشت. او خیلی زیبا و اداره چی عجیب بود و درس تاریخ را خیلی عالی و مکلف تشریح می کرد. ساعت ها بر عکس های طراحی شده پادشاهان گذشته افغانستان و دیگر قیصرها نظیر چنگیز و... خیره می ماندم. تنهایی و علاقه به رخداد ها سبب شد که من درس روز یک شنبه را به طور کامل به روز جمعه فرا می گرفتم. در یکی از روزها، زرغونه جان قبل از قرائت و تشریح درس تازه، خطاب به صنف گفت:
درس نو را کسی تشریح می تواند؟
دست بلند کردم. معلم گفت: بیا!
درس را شرح دادم. همه ساکت شدند. معلم سرم دست کشید و گفت :
آفرین! این را می گویند شاگرد مکتب! نامت چیست؟
بعد از آن، همیشه مرا با نام صدا می زد. تاریخ تحول من از همان روزها شروع شد. خودم را در چیزی یافتم که دیگران چندان به آن علاقه
یی نداشتند. پسر مامایم سه دوره از من جلو بود. او اطلاعات آفاقی و جالب دیگری در باره درس های تاریخ به من می داد که در تشریحات مختصر کتاب درسی به چشم نمی خورد. پسر ماما یک روز گفت :
معلم که گفت درس را شرح بده. این چیزهایی را که من برایت ذکر کردم، نیز شرح بده!
اتفاق به گونه
یی آمد که یک روز، معلم تاریخ با یکی ازمعلمان دیگرغرق صحبت شد و از من خواست که درس نو را اول بخوانم و سپس به شاگردان تشریح کنم. من چنین کردم و در آخر کار، اطلاعات اضافی را هم بیان کردم که با خندۀ هم صنفی هایم رو به رو شدم. یادم نمی رود که احمدشاه گفت:
بس بس که از سرک در چقوری افتادی!
متوقف شدم. هیاهوی آمیخته و خفه داخل صنف اندک اندک زیاد شد و بر صحبت های داغ معلمان اثر نهاد. زرغونه جان فریاد کشید:
بس کنید!
در جایم خشک ماندم. از فریاد او، من احساس تقصیر کرده بودم. معلم وضع مرا درک کرد و جلو آمد و با دست روی شانه ام زد: تو چه گفتی که این ها می خندند؟
ماجرا را شرح دادم. زرغونه زیر
لب گفت:
بعد ازین، مسایل خارج از درس را نگو!
فهم لازم برای درک محتوای کتب را نداشتم. چند کتاب را در خانه محب علی هم صنفی ام ورق زدم، مفهوم نگرفتم. پس به شنیدن اتفاقات گذشته از زبان پسر مامایم اکتفا کردم. در صنف ششم محب علی به من یاد داد که از فلان قرطاسیه فروشی کتاب کرایه بگیرم. دو افغانی کرایه یک شبانه روز کتاب بود. اما دو افغانی در آن زمان ها برای یک متعلم متاع کمی نبود. این چانس هم از دستم می رفت که محب علی پیشنهاد کرد که من کتاب کرایه می کنم. شب می خوانم روز تو بخوان!
از فیض دوستی محب علی تا صنف هشتم پیوسته کتب پلیسی در اختیارم قرار می گرفت. تا آن که محب یک روز کتاب فلسطین آزاد می شود را برایم داد. این کتاب مرا تکان داد. حالا بر می گردم به منظره افکار سنتی در خانواده ما.
پدرم یک کارگر عادی در لیلیه دانشگاه کابل بود. پسرخاله ام محمد ولی از طلایه داران نهضت اسلامی به شمار می رفت و در ضمن، معلم خان
ه گی من نیز بود. او جوانی فهیم، خیلی محجوب و با نزاکت و عمیقاً درویش مشرب بود. من از آن زمان تا کنون چنین اخوانی متکی به اصول ندیده ام. او زبان نافذی در تبلیغات ضد کمونیستی داشت؛ چیزی که من در آن زمان از آن تصویر روشنی در ذهن نداشتم. در بستر خانواده، من مکلف به خواندن فقه و تجوید بودم و تا زمانی که در سن هفده ساله گی به زندان نرفته بودم، این سلسله را قطع نکردم. به همین سبب، در آن سال ها دستخوش یک دوگانه گی بودم. اقارب ما بنا به فعالیت فکری ولی جان، کاملا ضد حاکمیت داوود خان بودند. من هم از صنف ششم به بعد که ولی جان در خیزش ناکام اخوانی ها در پنجشیر، کنر و بعضی ولایات دیگر در زندان دهمزنگ حبس شد، روحیه ضد حکومتی را به ارث بردم. در زندان که می رفتم، جوانان ریش دراز، شاد و خوش اخلاق را می دیدم که مرا به هیجان می آورد. مثلاً یک روز یکی از پسران وکیل قیوم به پیشواز ما آمد و گفت: ان شاءالله یک روز برای فتح محبس خواهید آمد!
همزمان با این جریان ها، هنوز چهارچوب یک اید
یولوژی در ذهن من برجسته نشده بود؛ اما به نظر خودم، خیلی آدم کلانی بودم و اهتزاز تبلیغات ولی جان، تارهای وجودم را علیه کمونیست ها تسخیرکرده بود! یک روز ولی جان گفت: شنیده ام زیاد موسیقی می شنوی و احمد ظاهر گوش می دهی؟
گفتم: آری درست است.
او گفت: ازین مضرات حذر کن.
در آن روزها، واژه بی شرف را نسبت به هر مخالف خویش به کار می برد. او این کلمه را در مورد احمدظاهر هم به کار برد. چون مرتبه حرمت وی نزد من زیاد بود، اگر چه چیزی در درونم فروریخت، ساکت ماندم. گویا باور نداشتم که ولی جان با آن شخصیت و وقار و فهم خویش چنین نظری داشته باشد. بعدها که خودم زندانی شدم، فهمیدم که یک زندانی در گویش چنین کلمات، چندان قابل مؤاخذه نیست.
از آن پس، به کتاب هایی که خارج از حوزه فکری و تبلیغاتی ولی جان قرار داشتند، روی آوردم. از همین جا بود که نوعی دوگان
ه گی شدیدی در روح و ذهن من به نطفه گذاری شروع کرده بود. واقعیت و مسموعات در خصوص مسایل فکری در میدان سرپوشیده روح من به نبرد برخاسته بودند. در خانه و مسجد، سخت گیری و خشکه مقدسی بر من مسلط بود و در محیط کتاب های اجتماعی و غیرمذهبی، احساس آزادی و رشد شخصیت می کردم. به هیچ کسی هم درین باره چیزی گفته نمی توانستم. مقارن آن زمان، ولی جان مرا به مطالعه آثار سید قطب از رهبران اخوان المسلیمن مصر تشویق کرد و من در سال 1356 برای اولین بار مؤفق شدم که کتاب ما چه می گوییم اثر سید قطب را مبلغ بیست و پنج افغانی خریداری کنم. ظرف یکی دو ماه، کل متن کتاب مذکور را تقریباً در حافظه جا داده بودم. حالا هم بند ها و پروگراف های آن را در خاطر دارم. این کتاب در من نوعی احساس خطر و بدبینی نسبت به جامعه محیط شهری را تقویت می کرد. کتاب امریکایی که من دیدم سید قطب به طور شعاری بر من تأثیر گذاشت و من می توانستم در جمع کسانی که خود را اخوانی برجسته تلقی می کردند، زمینه فخرفروشی برای ابراز شخصیت، فخر فروشی کنم! اما با همه این ها، آثار سید قطب و سپس آثار مولانا مودودی اسباب ترضیه فکر و خاطر مرا فراهم نمی کردند. خیلی سعی می کردم نسبت به افکار ایشان مؤمن جلوه کنم؛ در حقیقت امر، روحم بی میل می بود. شاید همه این آثار، زنده گی و محیط اجتماعی را نقد می کردند و حتا حرکت این آثار منافی محیط واقعی زنده گی بود. سردار داوود برخی از جوانان نهضت اسلامی را در میانه سال های 1355- 1356 اعدام کرد که در آن جمله، انجنیر حبیب الرحمن، دکتر عمر و مولوی حبیب الرحمان بودند. روحیه ماتم بر خانواده ما حاکم شده بود. این در حالی بود که آثار انجنیر گلبدین حکمتیار مانند حقیقت نفاق از دیدگاه قرآن، سید احمد شهید، و یکی دیگر که اسمش به یادم نیست در جمع آثار باقی مانده از دکتر عمر ( به شما ای جوانان میهن) و انجنیر حبیب الرحمن ( جهان بینی اسلامی) و کتاب عبدالرحیم نیازی ( د اقتصاد اهمیت په اسلام او کمونیزم کی) از کانال های مخفی به دستم می رسید. همه آثار مذکور را خواندم. آثار رهبران اسلامی همه در پاکستان انتشار یافته بودند. البته من این باریکی را هنوز نمی فهمیدم! موازی با آن، جزوه های منتشره و گستتنر شده از سوی احزاب چپ از یک هم صنفی ام - که نامش محفوط باشد- در اختیار من قرار می گرفت. بدین ترتیب افکار متضاد و چندگانه در من نفوذ می کرد و هنوز با وجدان فلسفی خویش نمی توانستم تصفیه حساب کنم.
سال 1357 با وقوع حادثه مرگبار هفت ثور آغاز شد. من بنا بر مخالفت عقده آمیز گذشته، با هیجان و رضایت شاهد لحظه های سقوط سردار
داوود بودم. این حادثه روحیۀ میراثی مخالفت با رژیم داوود را در من خوابانید و وارد مرحلۀ نوینی ساخت که تشریح حوادث آتی اش درین اجمال نمی گنجد.

 

حمید عبیدی : آیا مخالفت تان با نظام های حاکم تنها  از همین سنت خانواده گی ناشی می شد و یا این که این سنت  مخالفت شما را  در مسیر خاصی سوق داد؟

رزاق مامون : خشت پایه مخالفت من با نظام ها ( شروع از حکومت سردار داوود) همین سنت خانواده گی بود. آن زمان در سنین سیزده تا پانزده عمر قرارداشتم. اما پس از کودتای ثور شخصاً به دریافت های تازه تر و بهتری رسیدم. نخستین واقعیت تازه یی را که بعد از زلزله مرگبار کودتا درک کردم همین بود که مخالفت با نظام داوود هرچند از روی یک حساب و کتاب فکری و احساسات جمعی خانواده گی بود؛ اما اشتباه بود. البته این حقایق در نخستین سال های زندان رؤیت خود را برایم آشکار کرد. از همان سال 1360 بود که من در یک اقدام استثنایی، مقاطعه خود را با تنظیم های پشاور اعلام کردم. موقف گیری صریح در شرایط زندان آن روز که صد ها نفر اعضای احساساتی (عمدتاً کم سواد و متعصب)  تنظیم ها در زندان به تخریب و گورکنی یک دیگر مشغول بودند، کار ساده یی هم نبود. در سلول انفرادی این سوال در ذهنم پیدا شده بود که نهضت اسلامی از کجا اسلحه گرفته بود ( البته در نخستین قیام بر ضد داوود خان در سال 1354) و خاستگاه کنونی شان در کجا قرار دارد. پاسخ آفرینی برای این پرسش ها در آن سال ها به طوری که امروز ساده به نظر می رسد، مقدور نبود. من خود زمانی جزو متعصب ترین آدم هایی بودم که برایحزب اسلامی جان خود را فدا می کردند و از فرط تعصب برادران دینی خود را می کشتند. این دو دست من در زمان حاکمیت وحشتناک خلقی ها، ده ها قطعه عکس رنگه حکمتیار را بر دیوار ها، پایه های برق و نبش های کوچه ها نصب کرده است. تقریبا در سن هجده ساله گی بود که جرقه یی به ذهنم زد و از یک برادر پرسیدم:

- عکس های انجنیرصاحب در آن بگیر و ببند خلقی از کجا می شد؟

وی جواب داد:

- در پاکستان چاپ می شد!

شنیدن این کلمات تقاطع دو شمشیر را در ذهن من ایجاد می کرد. به هیچ کسی نمی توانستم اعتراض کنم. تنها کاری که از دستم پوره بود، چنگ زدن به کتاب و بلعیدن حریصانه کتاب هایی بود که تازه به تازه پنجره های بسته را به رویم می گشودند. به جایی رسیدم که از همه کناره گرفتم. تنظیم پیشه ها فی البداهه هیاهو کردند که رزاق کمونیست شده است. شایعه در زندان همچون ویروس آمیب است؛ بدون تکثر زوجی با سرعت منتشر می شود و هیچ چیزی هم جلویش را نمی گیرد. چنین اتهامات برای دیگران کشنده بود. من در مقطعی از دریافت های تازه قرار داشتم که آوازه ها برای من نه این که هیچ  کراهتی ایجاد نمی کرد، نیرویی را در من شلاق می زد که هر چه زودتر چیزهایی را درک کنم که دیگران پیش از من دریافته اند و من در خم کوچه های عطالت پرسه می زده ام.  دیگر فهمیده بودم که از فهم مسایل اصلی چقدر عقب افتاده و نباید همچون مدعیان روز گم کن که از اثر ایام طاقت فرسای بیکاری زندان به آدم های روانی، لافزن، مبالغه اندیش و خشکه مقدس مبدل شده بودند، مسیر رشد فکری را به سوی دیگری کج کنم. تجربیات جدید و چرخیدن در گرداب مصیبت زندان و اهانت های بی شمار، مخالفت من با نظام ها را به مرور، قانونمند و عقلانی کرد.


حمید عبیدی : شما بی عدالتی را شر مطلق تعریف کرده اید؛ عدالت را شما چی گونه تعریف می کنید؟

رزاق مامون :  به نظر من، زشتی و شناعت بی عدالتی قابل تعریف نیست. به همین سبب واژه هایی غیر از شر مطلق برای دادن تصویر کوتاه برای آن نیافتم. هر چند می دانم که مطلق کردن یک پدیده، غیر علمی است؛ اما من در بیان مؤجز بی عدالتی، نه از رهگذرعلم، بل از منظر برخورد عاطفی وارد شده ام. در مقابل، اگر برای بی عدالتی (مانند بسا چیزهای دیگر) در عالم اسباب زبان انسانی، تعریف فراگیر، کافی و قابل پذیرش عمومی پدید نیامده است، موازی با آن، تعریف به اصطلاح حجمی برای عدالت نیز نمی توان ارایه داد. من می توانم سعی کنم تعریف توضیحی از عدالت بدهم: عدالت امری شعوری، دینی و عاطفی برای ایجاد مصوونیت و اطمینان میان آدم هاست. هنوز در میان آدم ها به عنوان یک داعیه و ایده آل باقی است. مضمون جنگ و صلح در سرنوشت بشری به همین امر پیوند جدایی ناپذیر دارد. عدالت در محاسبه ابتدایی یک انسان امری ضروری برای دفع بلیاتی است که در زنده گی، بدون هشدار قبلی به سوی مصوونیت بشری حمله ور می شود. عدالت، مؤجد توازن و اعتماد است؛ به همان میزانی که بی عدالتی، رفتار و کردار آدم ها را از توازن می اندازد. حال این مسأله بماند که طبعیت و سرشت بشری، خود مخلوطی از مواد عدالت و ضدعدالت است و این بر می گردد به یکی از اصول جنجال برانگیز فلسفی که مجموعه پدیده های جاندار و بی جان، مجموعه اضداد اند. اما عاطفه و انتظار بشری همیشه چشم در راه عدالت است. مثلاً به قول حافظ:
چون دور جهان یکسره بر منهج عدل است

خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
 

حمید عبیدی :  این حساسیت شما در برابر بی عدالتی ناشی از چیست؟

رزاق مامون : من وقتی مارکسیزم خواندم و در مراحل آتی زمینه های انقلابات بورژوایی، انقلاب اکتبر و انقلاب بزرگ چین را کم و بیش مطالعه کردم، به کنه بی عدالتی وحشتناک پی بردم. بعد از آن ( از خانواده و افراد دور و پیشم شروع) گویا نگاهم از آسمان به سوی زمین شد و فهمیدم که ما در طی تاریخ دردناک خویش، از چه مراحلی گذشته ایم و در کجا به سر می بریم. در تعلیمات فقهی که من تا اندازه یی پیش رفته بودم، هیچ وجدانم چنین تکان نخورده بود. پیش از آن همه چیز را کلی و شعاری می دیدم و گمان می کردم که مصیبت جامعه از آن جا پدید می آید که مثلاً جوامع معروض به بی عدالتی و پلشتی، مسلمان نیستند و اگر مسلمان باشند همه چیز حل است. حالا هم به شعور دینی به عنوان حلال اصلی رفع مصایب بشری ایمان کامل دارم. اما کسی را به من نشان بدهند که زنده گی خصوصی و اجتماعی اش، در آیینه شعور دینی متجلی شود؟

وقتی قانونمندی سیر تاریخ انسان به طور کلی در ذهنم ترسیم گشت، انطباق آن بر جامعه افغانستان و یا جامعه پاکستان و ایران و... زحمتی نداشت. حساسیت اصلی و تجربی من در برابر بی عدالتی از همان زندان شروع شد. مثلاَ افرادی را می دیدم که باد در گلو انداخته و از اطعمه و اشربه منظمی که خانواده های شان برای شان ارسال می کردند، با خیال راحت استفاده می کردند و از آسمان و ریسمان گپ می زدند و به طور معمول اکت و ادای لیدر و رهبر و... درمی آوردند. وقتی بوی کوفته یا گوشت و پلو ا زظروف شان در اتاق می پچید، مانند خانزاده ها در صدر می نشستند و بشقاب های طعام چیده می شد و هیچ گاه به ذهن شان خطور نمی کرد که یکی از شروط اسلام، توجه به همنوع و همسایه است و مسلمان نباید از همسایه اش غافل باشد. اما در صحنه های مورد اشاره، افراد لاغر و بی پایواز روی دوشک اسنفجی نازک نشسته و چشم به راه آب شلغم یا کچالوی قروانه می بودند و پلک می زدند. همین که محفل ریاکاران آراسته می شد، بی پناهان که درست کنار دست آنان می بودند، آهسته از جای شان بلند می شدند و تا به دور پنجره اتاق قدم می زدند. وقتی سفره طعام برداشته می شد به جاهای شان برمی گشتند. این فاجعه زمانی در روحم دایره خود را تکمیل می کرد که مطلع می شدم که همین شخص بی پایواز، مجاهدی بوده که فی سبیل الله گردنه ها را درمی نوردیده و ناگهان در گیر و دار جنگ ها، از صف جدا و به دام حکومت افتاده است.

اکثراً شاهد بودم که سنگدلی، سردی عطوفت و مسوولیت پذیری آدم ها ( چه ذاتی و چه غیرذاتی) مؤجد بی عدالتی است و این صحنه ها تنفر مرا نسبت به نشانه های بیگانه گی آدم ها دامن می زد. البته قید کنم که همه به طور کامل چنین نبودند ولی مظاهر این وضع زیاد بود. هزاران مثال ازین جنس می توان آورد. عرصۀ زنده گی اجتماعی ازین منکرات کم ندارد. وقتی به جامعه بازگشتم، محاسبات و حساسیت های من در برابر مظاهر بی عدالتی به یک مسوولیت و تعصب مبدل شد. مثال دیگر: اگر شما امروز ساعتی در جاده های کابل گشت و گذار کنید، بهتر می توانید در مورد حساسیت من در خصوص بی عدالتی توضیحات در خور ارایه کنید. عرصه خاموش و سر پوشیده خانواده ها که داستان دیگریست.


حمید عبیدی :  شما نوشته اید: دیریست که از چهارچوب سازمانی بستر های فکری چپ و راست خارج شده ام

رزاق مامون :  من از چهارچوب های فکری سازمان های چپ و راست بیرون شده و دیگر در آن نمی گنجم. این ویژه گی از لابه لای مقالات و حدود هشت کتاب من که در کابل و سایت های انترنتی انتشار یافته اند، قابل فهم است. خیر و سازنده گی باید لباس تفکر ملی در  بر کند. بسترهای سیاسی دیروز، حتا برای نیاز های همان زمان نیز جوابگو نبودند. اما قید کنم که درین سازمان ها، بهترین شخصیت ها و چهره هایی که نمونه های مسلم فداکاری و خدمت به افغانستان را به نمایش آورده اند، حضور داشتند و حالا هم دارند. من به تحزب گرایش ندارم. اگر یک جریان فکری مشترک وارد قلوب  مردم شود، نیازی به تحزب احساس نمی شود. هرگاه سقف فکری بزرگ به اندازه یک تشکیل خاص کوچک شود، هیچ دردی را درمان نمی کند. من غیر از عوامل بی عدالتی، با هیچ کسی در تضاد نیستم. همه ما هم سرنوشتیم و باید سرنوشت خویش را متحول کنیم تا همه از متجلاب تاریخی رها شویم.

 

حمید عبیدی :  می شود در این مورد کمی توضیح بدهید؟

رزاق مامون : من هیچگاه در چهارچوب سازمانی جریان فکری چپ حضور نداشته ام. من هفت سال در مخالفت با حزب دموکراتیک خلق در زندان پلچرخی بودم. در اصل، عضو حزب اسلامی به رهبری حکمتیار بودم که سابقه چنین عضویتی به سنت سیاسی خانواده گی بر می گردد. تا سال 1360 که یک و نیم سال از زندانی شدنم می گذشت، هنوز بر سر موضع فکری ام در دفاع از حزب اسلامی ایستاده بودم.
در زندان به من فرصت مساعدی دست داد که به ناگزیر در زمینه ادبیات، تاریخ و فلسفه مطالعات عمیق تری انجام دهم. این مطالعات با تجربیاتی که در پیرامون من موج می زد، بر اندیشه سیاسی و تاریخی من تأثیرات عمیق بر جا می گذاشت. پس از نخستین ماه هایی که در اختلاط با افراد تنظیم ها در زندان به سر بردم، با سطح فکری، بینش اجتماعی، نحوۀ قضاوت، اهداف سیاسی و رنگ و بوی افکار فلسفی و فرهنگی آنان به طور ملموس آشنا شدم. من نخستین کسی بودم که در محیط پر چالش و خطرناک زندان پلچرخی ناگهان موضع خود را دال بر جدایی از بستر تحزب فکری و فرهنگی گروه های اسلامی اعلام کردم و این برای جوانی در سن هفده یا هجده سال کار آسانی نبود. همه کسانی که در آن سال ها مرا دیده اند، همین مسأله را می توانند به یاد بیاورند. باری در سال 1361من در برابر یکی از افراد احساساتی تنظیم ها گفتم:
اگر سرنوشت کشور در دست این ها بیافتد، همه چیز ویران خواهد شد!
شخص مذکور بلافاصله عصبانی شد و با مشت و
یخن بر من حمله ور شد. همه چیز زیر سقف زندان برأی العین نشان می داد که روحیه تنظیم های جهادی نه برای ایجاد نظم و ثبات و مصوونیت، که برای تشدید آشوب، حفظ حالت جنگ و استقطاب و شیوع روحیه خشونت، از بین بردن مدارا و قضاوت سالم در برابر سایر گروه ها آماده شده و دوام چنین حالت، کشور را در تهلکه می اندازد. ده یازده سال بعد همان مناسبات زندان در سطح جامعه افغانستان به مشاهده رسید که داستانش را شما بهتر از من می دانید. در سال های جنگ های تنظیمی برخی از زندانیان سابق را که در برابر بی میلی من نسبت به آینده و صداقت تنظیم ها با تحقیر و حساسیت برخورد می کردند؛ هم می دیدیدم که عمر و جوانی شان را در دفاع از این یا آن تنظیم به ودیعه نهاده بودند، اما چیزی را به چشم می دیدند که بر عقاید و نگرش های شان خط می کشید ولی لب از لب تکان نمی دادند! یک روز به یکی از آنان در کابل گفتم:
- فکر می کردی روزگار کشور از دست تنظیم ها به این جا بکشد؟
آن آدم تندور و جان فدا، ناگهان درهم شکست و به فحش و دشنام گویی آغاز کرد و خداوند را شاهد طلبید که ما چنین نخواسته بودیم.
علاوتاً استدلال من در برابر افراد خشکه مقدس از همان زمان تا کنون تغییرناپذیر باقی مانده است. در جمع اعضای تنظیم ها، افراد محترم و تحصیل یافته، وفادار به انسان و افغانستان وجود داشتند که از عمل کرد و قضاوت رفقای خویش رنج می کشیدند اما شهامت علنی کردن عقاید و نتیجه گیری های خویش را نداشتند. وقتی آزاد شدند و پیشانی شان با سنگ واقعیت های وحشتناک تصادم کرد، جسته و گریخته آن هم پنهانی و زمزمه آسا، خشم و خروش خویش را آشکار می کردند. شرایط زندان طوری بود که در شرایط تراکم افراد در یک اتاق مثلاً 200 نفری، قضاوت و برخورد و رعایت نزاکت های انسانی و حرمت گذاشتن برای دیگران، جایش را به تقسیم بندی کفر و مسلمان، حزب و جمیعت ، کمونیست و مجاهد ، ریش دار و ریش کل ... خالی کرده بود. در آن زمان هیچ کسی (حتا اعضای سازمان چپی) جرئت نمی کردند که سری آثار مارکس و لنین را مطالعه کنند. من تمام این آثار را به جز
کاپیتال  مرور کردم و تاریخ انقلاب ها در قرون نوزده و بیست را از منظر فلسفه تاریخ مارکس مطالعه کردم. البته درک کتاب کاپیتال برای من سال ها وقت گرفت و بعد ها ( نه به طور کامل) تلاش کردم که به یاری آثار تفسیریی که در باره آن نوشته شده اند، خطوط اصلی علمی آن را درک کنم. در محیط زندان، خیلی ساده، باران اتهام و نگرش های منفی به سوی هر کسی می بارید. هر کسی حتا قوی ترین آدم ها سرسختانه سعی می کردند که با افراد تنظیم ها که از هر قوم و قماش و از هر نوع سطح و سویه پایین و بالا برخوردار بودند، مواجه نشوند. به نظر من، روشنفکرانی که به هدف نجات و بقای افغانستان و دشمنی با شوروی در یک موج عمومی وارد تنظمیم ها شده و یا از سوی رژیم به نام های مختلف منتسب شده بودند، قربانی جو حاکم بر زندان شده بودند. آنان مشاهده می کردند که تصورات شان از تنظیم ها با آنچه به چشم می دیدند، زمین و آسمان تفاوت داشت. البته من حساب روشنفکران را از عملکرد صفوف بی سواد و کم سواد که بالاثر انگیزش روحیه عمومی با پروسه مبارزه و جهاد یکجا شده بودند، تا اندازه یی  جدا می دانستم و حالا هم می دانم اما روشنفکران مذکور به جای مقابله با موج منفی گرایی و سیاه بینی حاکم بر روان زندانیان، روش دنباله روی از آنان را در پیش می گرفتند و ای چه بسا که خود به پیشقراول تعصب، کوته اندیشی و سیاه نمایی مبدل می شدند. مثلاً استاد کبیر از افراد برجسته حزب اسلامی یک روز به من گفت:
- چرا بازی شطرنج می کنی؟ شطرنج حرام است!
من گفتم:

- در کجای کتاب خدا چنین چیزی گفته شده است؟
البته که جوابی نداشت اما با استفاده از موقعیت خویش که در میان صفوف عادی حزب داشت، طوری تحکم می کرد که باید هر کس از وی تأسی جوید! روشنفکرانی ازین دست، بعد ها همان صفوف بی خبر از دنیا را به هدف تقویت موقعیت خود در برابر دیگر برادران استعمال می کردند و برای پیشبرد این منظور، بر حساسیت های عامیانه، عقیدتی و تعصب های اجتماعی و واپسگرایانه آنان شلاق می زدند تا بیشتر بتازند! سرانجام گپ به جایی می رسید که حزبی ها عقب ملاامام جمعیتی نماز نمی خواندند و جمیعتی ها با دیدن ملاامام حزبی، جانماز های شان را جمع می کردند! این هم کافی نبود. تعصب چند رنگ ذره ذره وجود آنان را چنان می انباشت که حتا بر سر این که چه کسی آذان بدهد و چه کسی ندهد، ده ها نفر به جان ده ها نفر می افتادند و با تخته های چپرکت بالای یکدیگر حمله ور می گشتند. سرها می شکست و فضاحت بار می آمد و سپاهیان انقلاب سر می رسیدند و خاطیان را به قوماندانی می بردند.
مختصرکلام، از نقل گوشه یی از ماجراهای سیاسی سی ساله این طورمی خواهم نتیجه بگیرم که همه جریان های فکری و
سیاسی، جنگ و سیاست در افغانستان از ابتداء به شکل ناپخته شروع شد و سپس در مسیرقهقرا افتادند که این خود روایتی است که درین جا نتواند گنجید. من اکنون هم به ارزش های چپ معتقدم و هم به ارزش های راست. به نظر من افغانستان به تلفیقی از ارزش های پیچیده یی نیاز دارد که در بستر آرمانی چپ و راست وجود دارند و بدون یک جانبه گرایی باید نگاه به سوی آینده کشور را از نحوۀ نگاه دیروز جدا کنیم. یک جانبه گرایی ارزش ها نه در افغانستان که در هیچ جای دنیا نتیجه یی نداده است. حالا می بینیم که چپ ها و راست ها به تجربه فهمیدند که چقدر راه اشتباه رفتند و تا چه میزانی درست اندیشیده و عمل کرده بودند. نگاه شخص خودم نگاه ایدیولوژیک نیست. گواین که هرگز نگاه ایدیولوژیک نداشته ام. اگر در جاهایی اتفاق افتاده است که ایدیولوژیک برخورد کرده ام، به زودی به خود اعتراف کرده ام که دروغ گفته ام. نگاه من به واقعیت و عمل است. با توجه به ماجرا هایی تلخی که اجمالاً به آن اشاره کردم، یک چیز در من تغییری نکرده است و فقط در یک قضیه کاملاً بنیاد گرا هستم: بقای افغانستان.


حمید عبیدی: از نظر فکری اکنون در کجا قرار دارید؟

رزاق مامون : بحث نظام اندیشه و فکر از دیدگاه من از دو زاویه قابل رؤیت است. فلسفه و ایمان. از لحاظ قرائت فلسفی، هیچ کسی ( حتا بانیان فرق مختلف و فلاسفه غرب  و شرق) به مرز مشخصی تقرب نکرده اند. مضاف برین، گذر از آزمایشگاه های علوم فلسفی، حتا عبور از یک مرحله ایقان تعبیر نمی شود. می ماند مسأله ایمان که بدون ایمان نمی شود زنده گی کرد. از رهگذر افکار سیاسی، به هیچ نظام سیاسی که تا کنون در افغانستان تجربه شده، اعتقادی نداشته ام. وضع چنان آمد که با همه نظام های زنجیره وار، دیر یا زود به مخالفت برخاسته ام. حالا به این عقیده ام که فقط یک راه برای ما افغان ها باقی است: ماندن در دایره مدیریت بین المللی؛ پرهیز از اشتباهات گذشته و جنگجویی هایی که فایده اش به دیگران می رسد. دوستی با تمام کشورها؛ مشروط به حفظ تعصب قدرتمند برای بقای افغانستان.

 

حمید عبیدی:این پاسخ کوتاه شما دو پرسش تازه را در ذهنم ایجاد کرد: نخست این که  آیا به نظر شما، ایمانی که انسان به آن از راه  شک و پرسشگری و جستجو نگذشته باشد و در آن جایی برای شک و پرسش وجود نداشته باشد ، باعث تحجر و فلج نمی شود و حتا خطرناک نیست؟

رزاق مامون :  ایمانی که از سنگلاخ و کتل های شک و پویش رد نشده باشد، ایمان عامیانه است. ایمان آگاهانه چیز دیگریست. سفر به پهنای تردید و جستجو، با فراگیری علم و دریافت های اکتسابی، تجربیات و مجادله های فکری قابل تعمیل است. ایمان عامیانه، طرح و رنگ ساده، بی پیرایه و بلامنازع دارد. اما وقتی در نظام فلسفی درز افتاد، وسوسه زورمندی بر روح آدم مستولی می گردد که قدرتش معادل هول و هیبت عشق است و در سینه آدمی، هر لحظه انفجار را تعبیه می کند. کوبیدن کوه ها به ناخن، آرد کردن سنگ خارا با سرانگشت نرم است. من در سال های شصت و شصت و یک خورشیدی، در گرو توفان شک و بی اعتقادی افتادم و کارم به دیوانه گی کشید. کسانی که درآن زمان مرا در زندان دیده اند، تصدیق خواهند کرد که من از نظرعقلی نا متوازن شده و از نظر حالت ظاهری، به شدت وزن باخته و لاغر گشته بودم. من هرگز نمی توانم درآن باره توضیحاتی بدهم. اصلاً قادر به ادا کردن حق مطلب نخواهم بود. تصفیه حساب فلسفی از مرحله ایمان عامیانه و گذار به سوی دریافت ایقان آگاهانه کار بسیار سختی است. به همین سبب، اکثریت آدم ها بالطبع در موقعیتی باقی می مانند که ایمان ساده و میراثی آنان متحول نمی شود. با این حال، شرط چنین موقعیتی آن نیست که نگرش و بینش آنان ریخت تحجر و راکد به خود بگیرد. در جامعه کسانی را می شناسیم که از عنصر آگاهانه چندانی بهره مند نیستند؛ مگر روشن بین و منطقی اند و حتا از بسیاری آدم های به ظاهر آگاه، آگاه تر اند. این قضیه به تجربیات و بینش عملی حیات رابطه دارد.

 

حمید عبیدی: و پرسش دوم این که: آیا به نظر شما یکی از عوامل ادامه و تعمیق بحران در افغانستان همین نیست که ما پیوسته در صدد براندازی نظام ها بوده ایم تا در صدد اصلاح و تکامل تدریجی؟

رزاق مامون : براندازی نظام ها به فکرمن، در اصل، تا میزان زیادی کار ما نبوده است و حالا هم چنین نیست. این نگرش نسبی است و بخش اعظم ادلۀ و براهین آن به تحولات بیرون از جغرافیای کشور و تقرب اروپاییان به قاره آسیا در وایل قرن نوزده برمی گردد. از امیر دوست محمد خان تا ملاعمر، نظام های برانداخته شده، نتیجه مسلم و یا کامل عملیه های داخلی سیاسی نبوده است؛ هرچند بدون عملیه داخلی هم نبوده، اما گاهواره اصلی حکومت گردشی ها و کشتارهای سلاطین، ( بیشتر در افغانستان) ثمرۀ بحران قدرت های برتر، خارج از حدود خانۀ ما بوده است. مقدرات خانۀ ما، چنین مرقوم گشته است. افغانستان از زمان تأسیس تا سی سال اول، فرصت های طلایی برای پیریزی نظام پایدار ملی را از دست داده و زمامداران به جای تحکیم و به اصطلاح کانکریت ریزی چهارچوب های زیربنایی، انرژی و توان ملی را به سوی گشایش سرزمین های دیگران ضایع کردند. زمامداران ما از تهاجم بر خانه های دیگران، هیچ میراث مثبت و به دردبخور برای اخلاف خویش به یادگار نگذاشتند. در عوض، کشور را در چنبره تشکل های دست ناخورده محلی و قبیله یی حفظ کردند. سیاست های ناپایدار شدت عمل و خشونت تا به آن جا ( نوبت به نوبت) ادامه یافتند که روحیه غصب و ملیتاریستی با روحیۀ انزوا و عدم علاقه به گشایش های تمدن درهم آمیخت و استخبارات ملایم اروپاییان، فساد، عقب مانی و جهل سیاسی را در میان نخبه گان کشور به یک بیماری مبدل کردند. به همین سبب، تفکر ملی، تعصب ملی و بنیاد استوار برای حفظ آبروی سیاسی، اقتصادی و حرمت ملی نیز شکل نگرفته و به صورت مجازی، گاه، جایش را به تفکر قومی و منطقه یی داده است. این قضیه یک بحث تاریخی، اندوهناک و خیلی پر لایه و انباشته از علل نامکشوف است که حداقل در متن تاریخ رسمی سیاسی ما از آن چندان سخن نرفته است. براندازی نظام در افغانستان همیشه از روی جهل سیاسی، جبر موقعیت و نا آگاهی تاریخی صورت گرفته است. مثلاً براندازی شاه امان الله، سردار داوود و دکتور نجیب الله. در محور این سه مثال می توان کتاب ها نوشت و آویزه رواق عبرت تاریخ مملکت کرد!

به فکر من، نظام واقعی به آسانی قابل براندازی نیست. امان الله خان نظام سطحی و روبنایی برپا کرد. مثل یک خس پوش. او تفکر ملی را برای تحکیم تدریجی، مسوولانه و به دور از آسیب پذیری های بازی های استعماری را نتوانست و یا نخواست به کار بگیرد. چندان اهل مشوره و تحلیل هم نبود. طینت پاک و ارادۀ سالم برای زمامداری کافی نیست. او خیلی عجله داشت تا سیب ناپخته را از شاخه برگیرد و چنین هم کرد. سردار داوود خان با وصف ارادۀ نیک برای اعتلای افغانستان، لجاجت های شخصی و عادتی خودش را جانشین خواست و داهیۀ  سرنوشت ملت افغانستان کرد. غمازان و پارتی بازان پوچ مغزی که در همین دو دوره بر دستگاه حکومات چسپیده بودند، هیچ یک اراده یی برای مدیریت سالم و مسوولانه زعمای متذکره از خویش نشان ندادند. افغانستان کشوری نیست که به آسانی بتوان بر آن حکومت کرد. افغانستان مأمن بی درد سری نیست که بتوان با یک مشت شعار و به دور از پشتوانه بزرگ اقتدار مردمی و منابع ثروت قابل اتکا، صفحه نجات و قدرت باز کرد. در همین دو دوره مشاهده می کنیم که بخشی از ماشین حکومت به طور افراط عمل می کرد و برخی دیگر به شیوۀ تفریط. امان الله بدون بال پرواز به هوا سیر می کرد؛ در سوی دیگر، شمار عظیمی از دیوان سالاران و طفیلی های خاندانی به جان چوکی و جیفه های دولتی چسپیده بودند و شخص شاه را در مجامع مختلف تخریب می کردند. سردار نعیم خان برادر داوود با تدبر، آرامش و دیپلوماسی حرکت می کرد؛ مگر رییس دولت کج خویی، مزاج متلون و سرسختی های دوره فرقه مشری خود در مشرقی و دوره ریاست قبایل را در دوره حساس ریاست جمهوری و اوج جنگ سرد، به حیث وثیقه اراده مردم به چشم بریژنف می زد. این طور نمی شود حکومت کرد.

حامد کرزی را در نظر بگیرید: ایشان از تاریخ و موقعیت المناک افغانستان هیچ درسی نیاموخته است. حالا اگر سرنوشتی غیر قابل باور برای این دستگاه حادث شود، چه کسی را می توان گناهکار شمرد؟ یک زمامدار مسوول آیا حق دارد همان دستی را گاز بگیرد که لقمه نان را به دهانش می گذارد؟ در موقعیت دشوار احتیاجی، محاصره، فقدان زیربنا و قدرت ناشکن ملی چه گونه یک فرد یا یک تیم کوچک به حق می دهد که برای باقی ماندن در قدرت با سرنوشت کل این خطه بازی کند؟ مثلاً برای ابقای شخصی به نام سپنتا که هیچ افتخاری به خود و مردم نیافریده، صف دولت و جامعه را با شکست مواجه کند؟ این گونه نظام ها ( اگربشود اسم نظام برآن اطلاق کرد) دیر یا زود از داخل یا از خارج برانداخته می شوند. ما در حدود عقلانی کردن سیاست خویش در داخل ممکن است بتوانیم جنبه اصلاح و یا تکامل تدریجی را مورد نظر قرار بدهیم؛ مگر نباید فراموش کرد که ما اکنون صاحب بلامنازع حکومت و سرزمین خویش نیستیم. در گذشته که بودیم، در گرماگرم بازی های چند مرحله یی، فرصت ها را گم کردیم و از دست مان گرفتند؛ حالا سرعت حوادث در پیرامون ما به گونه یی است که فکر کردن در مورد تحول تدریجی و یا اصلاح گام به گام مانند بنا کردن دیوار روی بستر دریاست.

 

حمید عبیدی: چرا شما فکر می کنید که ما به قیم  و یا قیم های بین المللی نیاز داریم؛ مگر افغان ها توان این را ندارند تا بالاخره به بلوغ فکری و سیاسیی برسند که بتوانند با پای خود و به اراده مستقل خود، آگاهانه  به سوی فردای بهتر بروند؟

رزاق مامون : افغانستان امروز از هر رهگذر، فاقد احاطه و اسباب استقرار برای حفظ خویش است. به یک دیپوی صحرایی شباهت دارد که از هر زاویه، در تیررس قرار گرفته است. به قلعه یی می ماند که دیوارهایش فروریخته و از ابهت بروج دیده بانی محروم گشته است. این تعریف تأسف بار در کلیه عرصه های اقتصادی، امنیتی، روحیه ملی و دیپلوماسی مقابله با دست اندازی های بیرونی مصداق دارد. اگر قیم قدرتمند بین المللی در کشور جای خود را محکم نتواند، همان داستان های باطل تنظیم بازی، بازی با قطعه های قومی و ... از سرگرفته شده و موازی با آن، پاکستان و ایران وعربستان و هند و حتا امارات متحده عربی در شطرنج افغانستان دو باره فعال می شوند. در آن صورت، ما چه خواهیم کرد؟

من طرفدار تسلط یک ابرقدرت بر مقدرات افغانستان هستم تا همه چیز برای اولین بار درین کشور یک دست شود. آن گاه می توان درعرصه های مختلف زنده گی، برنامه تدوین کرد. حفظ افغانستان اهمیت کلیدی دارد. در صورتی که یک نیروی قهار، که دست دیگران را از مداخله در کشور پس بزند، در افغانستان حاکم نباشد، هیچ چیزی درین کشور استقرار نخواهد داشت. متأسفانه همین واقعیت تلخ برای ما میراث مانده است. به پاکستان نگاه کنید: انگلیس چه گونه رای حفظ حضور ستراتیژیک خویش در آسیا و سپس برای چانه زنی بر سر ذخایر غنی آسیای میانه، حتا در اواسط قرن گذشته پیش بینی کرده بود که با سازماندهی ازدواج بنیادهای عصیبت آمیز مذهبی و نظامیان، کشوری را به نام پاکستان به طور  مصنوعی تولید کند و چنین هم کرد. پاکستان ذاتاً یاد گرفته است که در تعامل منطقه یی  و جهانی، چه گونه با کشورهای قدرتمندی که برای کشورهای کوچک تر و ضعیف، مقدرات درست می کنند، در یک مسیر حرکت کند تا زنده بماند. ما چرا از هنر سیاسی برای بقای خویش شرم کنیم؟ اگر می خواهیم زنده بمانیم، باید راه های تعامل برای زنده ماندن را فرابگیریم و به اخلاف خویش توصیه کنیم. من که می بینم، سنت آموزنده سیاسی که از تاریخ نشأت گرفته باشد، کمتر مورد توجه قرارمی گیرد و یا اصلاً فراموش می شود. تاریخ ما به کومک خود ما، معمولاً در مسیری هدایت می شود که یا افراط است یا تفریط. به نظر من افغان ها فعلاً توانایی مدیریت سیاسی سازنده برای تضمین بقای کشور را ندارند. افغانستان اکنون مهم تر از آن است که به خود افغان ها واگذارشود. برش نمایی های کذایی روشنفکری به درد نمی خورد.  هر روشنفکری که با این نظریه مخالف است، لطف کرده بیاید در میدان مبارزه همه آن چه را که می خواهد بگوید، در صحنه عمل نیز پیاده کند. من فکر می کنم که بلوغ سیاسی و فکری در جامعه روشنفکری و سیاسی افغانستان به قیمت انهدام همه چیز کم و بیش شکل گرفته است؛  اما از لحاظ زمانی و انطباق آن با نیازهای بین المللی و اهداف ستراتیژیک قدرت های حاکم در کره زمین، فرصت از دست رفته و دیر شده است. بهترین چهره های سیاسی  افغان مجهز با آموزه های علم و تجارب نوین غرب، در سراسر جهان پراکنده اند و چنان دور از هم پرتاب شده اند که اتحاد ملی شان را فقط به وسیله انترنیت می توانند تا اندازه یی به نمایش بگذارند و از مرز توافق ملی خیلی ها به دور اند. من جداً  باورمندم که اگر قیمومیت امریکا و غرب از افغانستان کنده شود، افغانستان با سرعت به وسیله ایران و پاکستان و روسیه به پرتگاه تجزیه و جنگ نا پایان پرتاب می شود.

 

حمید عبیدی: آیا چنین نیست که حالا شما بر خود تان دستور می دهید که جای دور نروید؟

رزاق مامون : جای دوررفتن بدون سنجش و موقعیت لازم فاجعه است. من خیلی محتاط شده ام که افکار و پالیسی ها برای افغانستان آینده و مسعود را چه گونه مطرح کنم. افغانستان امروز را نمی توان به چشم دیروز نگاه کرد. ما عوض شده ایم. از نو باید تعریف شویم. حوادث سریع تر از تصمیم گیری های ما اتفاق می افتند. حالا از دست دادن زمان، به معنای سقوط است. افغانستان از چانس خوب ما امروز مرکز تضاد های بین المللی است. می ترسم از روزی که مرکز تضاد ها به جای دیگری منتقل شود و آن گاه افغانستان به یک پسکوچۀ فراموش شده مبدل شود و آدم آدم را بخورد. من امید دارم که ما برای همیشه ( پس ازین) جزو مدار روابط بین المللی باقی بمانیم. غیرت و مناعت شعاری بدون افغانستان با عزت چه ارزشی دارد؟

 

حمید عبیدی:  آیا می شود گفت که شما از نظر اندیشه یی و سیاسی  دیگر آن مامون پیش از بحران و پیش از زندان نیستید؟

رزاق مامون : طبیعی است. من جزو نسلی هستم که هم در ورطۀ بحران های دوره جنگ سرد، ختم جنگ سرد و مرحله کنونی ( درآمیزی جنگ سرد و گرم) گیرافتاده و همچنان دستی در اعماربنای این بحران ها داشته اند. وقتی با هم نسلان خود نگاهی به عقب می اندازیم، متوجه می شویم که مفاصل زمانی زنده گی ما در واقع ایستگاه های شکست های پیاپی بوده است. مهم نیست که هم نسلان من وابسته های فکری پرچمی، ماوویست،اخوانی یا لیبرال و روشنفکران وازده باشند. مجموعۀ عواملی که در شکل گیری فکر سیاسی و فلسفی ما تأثیر و یا دخالت داشته اند، از رهگذر نتیجه و بازدهی تجارب، سوگنامه های شکست اما در عین حال، درک زوایای سیاه حوادثی است که ما به طور گول خورده، رخ سفید آن را به حیث واقعیت حجمی آن فرض کرده بودیم. ما از حیث درک و دریافت موقعیت خود و کشور ما در مرحله نسبتاً ضروری و سالم تر رسیده ایم اما متأسفانه، عنصر زمان و فرصت ها، مدت های پیش جلو رفته اند. می خواهم بگویم که سی سال را از دست داده ایم ( و مرکز تنش های داخلی، منطقه یی و جهانی بودیم) و همراه با سی سال، زیرپایه های نیم بند ملی در عرصه های اقتصاد، اداره و تولید از نفس افتاده اند. غیر ازین، درین مدت با آن که روشنفکران و سیاست دانانی که به نحوی خارج از حوزه های جنایت و وطن فروشی و حادثه آفرینی، ناظر حوادث بوده و از تجربه ها و عبرت های تلخ انباشته اند، از ورود به عرصۀ مدیریت و رهبری به دور نگهداشته شده اند. هنوز در زمان تصفیه حساب های جنگی به سر می بریم. من حالا می توانم در باره خودم نتیجه بگیرم که در سال های عروج افکار و عقاید متضاد که ماهیتاً بازتاب دهنده تضاد منطقه یی و جهانی بود، از حیث فکری و سیاسی مطابق نقشه ی جهانی، به نحله ها و فرقه های فکری مبدل شده بودیم. وقتی مثلاً وحدت دو آلمان دوباره تأمین شد، شوروی به پرتگاه انقراض رفت، اخوانیزم بین المللی به استخدام امریکا درآمد و چین چهره انقلاب و تشدید و صدور انقلاب و جنگ دایم بر ضد بورژوازی جهانی خود را به شیوه ماهرانه یی جراحی کرد، کاپی های ضعیف فکری و سازمانی جریان های جهانی اخوان و کمونیزم مثل حبابی در حوزه سیاست و قلمرو اندیشه در افغانستان ترکیدند. علت این نگونساری جریان های اندیشه فکری آن بود که اساسات فکری بومی درین جا وجود نداشت و مانند همه نیازهای زنده گی، از خارج تأمین می شد. اما وضع کنونی که داستان دیگری دارد.

 

حمید عبیدی:  به تخمین شما چند در صد از فعالین سیاسی و فرهنگی نسل شما و نسل سالمندتر از شما در مسیر  شبیه به  تحول فکری شما قرار گرفته اند؟

رزاق مامون : چیزی که من در کابل و افغانستان شاهدم و روابطی که با طیف های مختلف دارم و علاوتاً آثار فعالان سیاسی و فرهنگی نسل سالمندتر از خود و آفریده های نسل خودم را مرور کرده ام، می توانم بگویم که به طور کل ( غیر از استثناهای منفرد که در هر محیطی می تواند وجود داشته باشد) نحله های فکری و سیاسی به اصطلاح از خط راه آهن قبلی برون افتاده و بعضاً در مسیرهای دیگری افتاده اند که در کل می توان امیدوار بود که اکنون جوهره های فکری برای ایجاد یک سقف ملی سیاسی در حال پخته شدن است. (اگرفضای ملتهب و پیچان کنونی، توفان دیگری برپا نکند و شیرازه ها را به شیوه دیگری درنپیچد)

 

حمید عبیدی:  ولی متاسفانه پراگنده گی وحشتناکی که مانع از تشکل حول محور منافع و مصالح ملی می گردد،  هنوز هم  کاملاً مشهود است. به نظر شماه راه غلبه بر این حفره های سیاه چیست؟

رزاق مامون :  پرکردن این حفره های سیاه زمان و زمینه می خواهد. نخست ، مناظره طولانی و پی گیر باید میان افغان ها سازماندهی شود.  من درین فشرده، افکارم را به طور کلی توضیح می دهم.

افغان ها به خصوص قشر تحصیل یافته و منور، دست کم از سی سال به این سو، بی جا شدن اجباری را تجربه کرده و متأسفانه این بی جا شدن ها حالت استمرار داشته است. نخستین نشانۀ ویرانگر آن، گسست روابط درسطح وسیع بود و تا لایه های عمیق اجتماعی و حتا احساسات انسانی ما نفوذ یافته است. گسست رابطه از خانواده شروع و به انقطاع یا رابطه بیمار با جامعه، وضع مملکت، تحولات سیاسی و تحولات فرهنگی و اجتماعی تسری یافته است. طبیعی است که تفاوت و رنگ بوی افکار سیاسی و فردی نیز درین مدت خیلی پر رنگ شده است. نخست ایجاد فضای هم پیوندی فکری امری مهم است.

مورد بعدی، اشاعۀ نوعی بیگانه گی ناشی از گسست طولانی مدت رابطه میان افغان هاست. در احساسات همه ما تغییراتی آمده است که عادات و درجۀ وفاداری به ارزش ها و اساسات ملی را طوری تحت تأثیر قرار داده است که برای خود ما چندان چندش آور و غیرعادی معلوم نمی شوند. طوری شده که از احساس بیگانه گیی که بر ما مسلط است، نمی ترسیم و این حالت را به زیان خود و دیگران نیز تلقی نمی کنیم. از همین جاست که به طور ناخواسته، هر افغان چه در داخل و چه در خارج، عملاً به جزیره های جدا از هم بدل شده اند. هرچند ظاهراً با هم رابطه دارند و با زبان های خویش با هم گپ می زنند، مگر پرده نامریی یک حس بیگانه گی، آنان را ازهم جدا می کند. تفاوت در مظاهر مشهود و یا مفقودۀ شخصیت های ما تا به آن جاست که در ظاهر، تظاهر به صمیمیت و همدلی می کنیم ولی وقتی با خود تنها می شویم، خوب می دانیم که فقط باید به اصطلاج جل خود را از آب بکشیم. هرچند نیات و رواداری وطنی در روح ما نمرده اند، ولی از لحاظ عملی مرده حساب می شویم. ( البته این برداشت من نباید قطعی تلقی شود. این یک تصویر عمومی است و استثناآت را شامل نمی شود.)

بدین باورم که در گفتمان ملی قبل از همه لازم است به نقاط ضعف در شخصیت تاریخی و شخصیت کنونی خویش تمرکز کنیم. ریشه یابی بسیار مهم است. تهاجم بازنگرانه مثبت بر نقاط ضعف در تمامی عرصه ها یک نیاز عمومی است و من مطمئن هستم که افغانستان امروز خوب ترین سیماهای روشنفکری و آگاه را چه در داخل  و چه در خارج، در اختیار دارد.  تا زمانی نقب انتقادی سازنده، در خود نزنیم؛ نه شما من را به درستی درک می کنید و نه من ازسلامت درک و دریافت مفکوره شما برخوردار می شوم. قوۀ پرتاب حوادث زادگاه من و شما بسیار نیرومند بوده است. هیچ مردمی مثل افغان ها در گوشه و کنار جهان، با شعاع این چنین غیرقابل تصور پرتاب نشده اند. بدیهی است که درجه آسیب پذیری ما به مراتب در مقایسه با دیگران نیز خیلی بالا بوده است و حفره های سیاه در سرنوشت ما سر به هزاران می زنند. در یک چنین موقعیت، گسست رابطه، تکثیر حس بیگانه گی و افتادن در دام تفاوت های چرخان و پیچان، یک امر طبیعی است.

مورد بعدی از نظر من، تشریح تاریخی بحران موقعیت است. عوامل داخلی و خارجی در سال های جنگ و سپس در بازی امروزین قدرت ها در افغانستان، بحران موقعیت کشور و انسان افغانستان را وارد یک مرحلۀ سردرگم کرده است. برای ایجاد سقف ملی، به جای دست بردن در خورجین عیب جویی ها و بیرون آوردن متاع بی ارزش محکوم کردن های ایدیولوژیکی به شیوه دوره جنگ سرد، باید به وجوهات مشترک طیف های مختلف و متضاد جامعه افغانستان توجه شود. از نظر من، حالا هیچ چیزی به اندازه حفظ افغانستان اولویت ندارد. ما در سال هایی که حداقل دارای نظامی سیاسی و چهارچوب های فرهنگی و ملی بودیم و حکومتی ( ولو دکتاتور و بی کفایت و یا هرچه نامش را می گذارید) داشتیم، با خیال راحت علم عدالت می افراشتیم و از حق کار و آزادی بیان و رفع استبداد سلطنتی یا جنگ در برابر تهاجم شوروی صحبت می کردیم... آن وقایع در واقع بخش های نخست سریال غمبار در افغانستان بود. حالا در کجا قرار داریم؟

حالا این شعربه حال ما صدق می کند:

خانه ازپای بست ویران است

خواجه در بند تاق ایوان است

سوال این برهۀ از زندهگی ما این است: آیا افغانستان با همین ساختار پا بر چا می ماند؟ آیا این کشتی شکسته به ساحل می رسد یا آن که نارسیده به ساحل درهم شکسته و معدوم می شود؟ منظور من از افغانستان تنها جغرافیای ارضی نیست. جغرافیای ارضی تا جایی که امکان داشته به وسیله استعمار و بی کفایتی نخبه گان شهزاده ها، قیچی شده و اینک یک مشت کوهستانات برهنه بر جا مانده است که در مجموع یک سرزمین خشک نصیب ما شده است. این سرزمین خشک اگر مجاری آبی مختصری هم که دارد، رو به نشیب دارند و ما بخواهیم و یا نخواهیم بر مزارع کشورهای همسایه سرازیر می شوند.

جغرافیا و حدود سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و مدنی افغانستان با چه سرنوشتی روبه رو اند؟

از رهگذر ساختار و روحیۀ سیاسی، ما هنوز در سال های شصت قرار داریم. تقابل و استقطاب فکری رفع نشده و از لحاظ اجتماعی، همچنان وازده، متشتت، بی اعتماد باقی مانده و حتا سلیقه های لازم در زنده گی را از دست داده ایم. شما اگر در جاده های کابل ساعتی گردش کنید، مظاهر و نشانه های تلخ گسست اجتماعی و ارزش های فرهنگی را لحظه به لحظه می توانید مشاهده کنید. شما خیلی بی زحمت می توانید مشاهده کنید که سرنشینان یک موتر دوصد هزار دالری، پوست کیله را به روی جاده پرتاب می کنند و دود های سگرت را از دماغ شان بیرون می دهند!

همان طوری که قبلاً اشاره کردم، ما با بحران موقعیت روبه رو هستیم. تشریح و تفهیم این بحران به فداکاری عناصرآگاه این مملکت محتاج است. شناخت بحران کنونی جزو گفتمان امروزی ماست. یکی از ارکان بحران کنونی، شیوع و نهادینه شدن عصبیت مذهبی است که بر توسن بحران های گونه گون شلاق می زند و در عین حال، بر سایر بحران ها غلبه حاصل کرده است. کشورهای غربی جمع پاکستان در مقابله با شوروی پیشین، ابزار قدرتمند مذهبی را با اختراع تعاریف مخرب سیاسی از آن، به کار گرفتند. پاکستان درین بحبوحه، هدف خصوصی تری داشت. سازمان های استخباراتی آن کشور داوطلبان مذهبی و شهادت طلب را طوری وارد حریم اجتماعی افغانستان کردند که اسلحه در دست، نهادهای رهبری سنتی و فرهنگی را از بین بردند و به جای آن ملاهای مدرسه دیده در پاکستان را جایگزین کردند. هدف این بود که در محلات و قریه جات، به دور از حضور علم و تکنیک و حاکمیت دولتی، روحیۀ به هم بافته مردمی جایش را به سران صرفاً مذهبی خالی کند. در سال های جنگ، متأسفانه این طرح مورد اجرا قرار گرفته و در حال حاضر، در عوض مناسبات قبیله یی متکی بر همزیستی صلح آمیز گذشته، فضای جنگی، ملتهب و تفتیش آمیزی حاکم گشته است. حتا علایمی وجود دارد که برخی گروه ها و حلقات روشنفکری با اتکا به روحیۀ مکروه قوم گرایی، از جو کنونی اظهار رضایت می کنند. این حلقات بدون شک، با استخبارات پاکستان مرتبط اند و من در سال هایی که به حیث خبرنگار بخش فارسی بی بی سی در پاکستان کار می کردم، این حلقات را از نزدیک مطالعه کرده ام. بدین ترتیب، ایجاد پوشش عصبیت غیر طبیعی مذهبی در میدان جنگ افغانستان که از سوی پاکستان و انگلیس و امریکا برای غلبه بر رقبای جنگ سرد ایجاد شده بود، همچنان سنگین باقی مانده است. برخی افراد یا از روی ناآگاهی و یا به سبب اغراض تنظیمی و یا قومی نسبت به این پدیده مضر به نحوی روش توجیهی به کار می گیرند؛ ولی باید تاکید کردکه برای پر کردن حفره های سیاه در سطح کشور، طرح عصبیت زدایی در مرکزتوجه قرار گیرد. با این حال، روحیۀ تشدد که سی سال تمام بدون وقفه درین جا ترریق شده، به آسانی زدوده نخواهد شد. به نظرم، این روحیه سد نیرومندی در برابر مفکوره همگرایی ملی به حساب می آید. اگر از یک سو، ترویج تفاهم و مدارای مذهبی آرام آرام در دستور کار دولت های افغانستان قرار داده شود، از جانب دیگر، این نقطه ضعف، باید به مراجع اصلی اش برگردانده شود. از حیث سیاسی، بازی با عصبیت باید از جانب افغانستان نیز بالمقابل پاکستان و به هدف تخریب توازن دربافت های اجتماعی آن کشور به کارگرفته شود.

انزوای قشر روشن نگر و رسالت پیشه افغانستان، توطیه دیگری است که محصول جنگ است. درین سال ها، کشورهای شامل در جنگ، اقشاری را به روی صحنه کشیدندکه از حیث داشتن فرهنگ سیاسی و ذهنیت مدنی برای پیشرفت و دفاع از مصالح ملی افغانستان تا حد زیادی بی بضاعت بوند و تقریباً از بطن روابط گسسته، بیگانه گی، بحران و عصبیت مذهبی زاده شده بودند. به غیر از چند چهرۀ بارز و قابل اعتماد، مابقی این قشر، چه در دوران جهاد و چه بعد از آن، در واقع نقش  فرزندان سیاسی کشورهای حاضر در جنگ افغانستان را بر ضد افغانستان اجرا کردند. حوادث جنگ، اقشار ملی و تحصیل یافته را که می توانستند ساختارهای آسیب دیده را مرمت کرده و طرح نوی در عرصه سیاسی بیاندازند، بیش ازپیش در زباله انزوا، اجبار، فقر وت هدید تلمبار کرده است. من بارها اندیشیده ام که چه راهی وجود خواهد داشت که دوران تبعید جریان روشنفکری و فرهنگی افغانستان ( چه در درون و در بیرون) خاتمه پیدا کند. برای ایجاد محور ملی، جریان روشنفکری کشور باید سر از نو به کتله ارتباط  و خلاقیت و حرکت بدل شود. هر چه انزوای منورین ادامه یابد، کسی به حال آنان اشک نمی ریزد. کشورهای منطقه از درهم ریزی ساختار روشنفکران کشور مشعوف اند و سعی دارند مغزهای متفکر مملکت را قطعه قطعه نگهدارند. قشر روشن نگر، بیشتراز همه دستخوش اضطراب و اجبار و مذلت شده است. اما انصافاً این قشر تقریباً هیچ تکانه یی به خود نداده است و گوشه های انزوا را غنیمت پیداشته  و بعضی از آنان، مسایلی را که از رده  جامعه و تاریخ خارج شده اند، هنوز هم به حیث افکار تازه و سازنده نشخوار می کنند. ( این مبحث سردراز دارد)

حال به توضیح تصویر دولت می پردازم که بنیاد های مفکوره وحدت منافع در کشور را به خطر افگنده و چاق کردن جیب های شخصی را با پیشرفت و نجات افغانستان به اشتباه گرفته اند.

امریکا و غرب د رایجاد تشکیلات دولتی پس از طالبان، تعجیل آمیز برخورد کردند. سپس به شعارهای شان در مورد ایجاد حاکمیت ملی و وفادار به افغانستان پشت پا زدند. چند نفر را از غرب به نام متخصص و خادم افغانستان با خود آوردند و با فرماندهان و رهبران پخته شده در جنگ و دزدی یکجا کردند. امریکا به سوی عراق دور زد و چند سالی از معرکه بی خبرماند. درغیاب امریکا، کار مدیریت در دست حلقات وابسته به پاکستان، ایران، ( تااندازه یی روسیه) و انگلیس افتاد. درین سال ها، هر آنچه به نام قانون در رسانه های فریاد زده شد، درعمل شکل معکوس آن نمایش داده شد. جنگ سالاری و تعرض در غیاب قانون شکل وحشتناکی به خود گرفته است. اکنون دولت معادل است با تسلط گروه بندی های مافیایی، که حتا منافع غرب را با دشواری های روبه رو کرده و افغانستان را به گرو گرفته است. اکنون استفاده از مخاصمت های قومی را مؤقتاً یک سو نهاده و اتحادیه های اقتصادی میان قدرتمندان آمده ازغرب و رهبران دست اول و دوم تنظیم ها به میان آمده است. هرگاه لازم شود، از ریزرف آتشین مخاصمت های قومی هم بهره می گیرند. این نهاد های درهم جوش، که در گذشته یکدیگر را دفع می کردند، اکنون تن به ازدواج مصلحتی و اقتصادی داده و پیوسته فربه تر می شوند و به موازات آن، توجه به  مردم، ارزش های ملی، تاریخی و مدنی کمتر شده می رود. هسته ی قدرت، به شکل وحشتناکی با جوهره هایی که می تواند افغانستان را حفاظت کند، بی گانه است. دادن تصویر کامل ازین وضع، خیلی دشوار و محتاج زمان است. مواردی را که من در پروگراف های اولیه این پاسخ نامه به حیث نشانه های درهم شکسته گی ملی و ضد مصالح مردم ذکر کردم که باید آن حفره های سیاه کور شوند، در یک پله ترازو قرارمی گیرند و تصویر درهم و ترسناکی که از سیمای دولت کنونی در قالب واژه هایی چند پیش نظر شما گذاشتم، سنگین تر از اولی است. این ها در مجموع، مانع از تشکل حول محور منافع ملی اند. می دانم که کلاف گیچ کننده یی است. اما زمان معجزه خود را آشکار می کند. تغییرات در سطح منطقه و تعاملات در داخل کشورهای قدرتمند حاضر در افغانستان، ضرورت های جدید و عملیی را تعریف می کنند.

اولین فکری که برای غلبه برین وضعیت شوم به ذهنم می رسد، بیشتر از لفاظی و کلی گویی چیز زیادی نخواهد بود. اما راه را این طور طبقه بندی می کنم:

1. بازگرداندن امنیت کامل به کشور( که تحقق این رؤیا به اختیار خود ما نیست.)

2. احیای شبکه های تولید و درآمد داخلی.

3. پیوستن افغانستان به مدار امنیت جهانی.

4. مبارزه با ترس ( ترس های گذشته و نو)، بازگشت اعتماد ( از خانواده تا اجتماع و حکومت سازی)

5. توسعه دراز مدت فرهنگ آموزش، کنار رفتن نسل دوره جنگ از صحنه سیاست و اقتصاد و دولت داری.

6. احیای رابطه مردم با مردم.

7. انتقال جنگ و آتش ( به هرطریق ممکن) به کشورهای منطقه و تنظیم ماهرانه سیاست صدور جنگ و تهدید برای دیگران. ( در غیر آن، هیچ موعظه و تضرع وضع را بهبود نمی بخشد.)

8. تقویت دیپلوماسی قوی چانه زنی و کسب قابلیت همگرایی با جهان. 

9. سقوط دولت کنونی با تمامی ساختار های مافیایی آن.

ادامه دارد

*این گفت و شنود در چند بخش منتشر خواهد شد و خواننده گان گرامی نیز  می توانند پرسش هایی را که از آقای رزاق مامون داشته باشند به نشانی ما بفرستند- ما این پرسش ها را با امانتداری کامل با آقای مامون در میان خواهیم نهاد و این پرسش ها و پاسخ ها را هم به حیث جزیی از این گفت و شنود منتشر خو اهیم ساخت

***

مطالب مرتبطه به این گفت و شنود در آسمایی :

- سخنی در مورد سلسله ی از این زاویه

- زنده گینامه قلمی رزاق مامون

- رزاق مامون: رؤيا

- بهزاد برمکی : سخنی با آقای رزاق مامون

- گفت و شنودهای دیگر از سلسله از این زاویه

در سایت های دیگر:

- (راز خوابیده- اسرار مرگ دکتر نجیب الله: قسمت( اول)؛  قسمت (دوم) ؛  بخش( سوم)

- غرزى خواخوږی ادعاى کتاب اسرار مرگ داکتر نجيب رارد نمود

- عبدالخالق

- خط قرمز ايران

- احمدظاهر چگونه ترور شد؟

- طلوع

- دختری ميميرد

- گـــــره