صبورالله سياه سنگ

hajarulaswad@yahoo.com

ملت شويم، نشويم؟

 

آسمايي، گرچه يگان بار "چندي" را فرازتر از "چوني" مينشاند، از رسانه هاي آبرومند برونمرزي است. گردانندهء اين سايت نيت نيکي دارد و پس از هر چند ماه، پرسش نيکويي را پيش ميکشد و شماري از "کارشناسان، صاحبنظران و شخصيتهاي سرشناس" را به گفتگو فراميخواند.

گاه از ميان اينهمه "کارشناس و صاحبنظر و سرشناس"، فراخوان به ايميل من نيز ميرسد. هر چه داد بزنم: من آنکه تو گمان ميبري، نيستم؛ در گام نخست فريادم به جايي نميرسد، و اگر برسد، گمان ميبرند از شکسته نفسي زياد خود را کمتر از آنچه استم، مينمايانم. ايدريغ!

از گذشته ها گفته اند: نه هر که جلوه برافروخت دلبري داند. مگر کفر ميشود هنگامي که نميدانيم، بگوييم نميدانيم؟ نميگويم بايد به ندانستن باليد، ميگويم نبايد از کمداشت هراسيد. همين يتيم ظاهراً بيسرنوشت موسوم به "سياست"، آنقدر هم که ميگويند بي پدر و مادر نيست. پيشنهاد ميکنم تنها کساني بر سر و روي اين "آتشپرچه" دست بکشند که اهل کار اند. ورنه آنکه کم ميداند، و بيش مينماياند، آشکارا در چشم دوست و دشمن کم مي آيد. و از حق نگذريم زياد کم مي آيد!

از سوي ديگر، کار (بهتر است بگويم: پشتکار) گردانندهء سايت آسمايي چنان پيگيرانه است که به فراخوان ساده بسنده نميکند. او به کساني که نخست پيمان همکاري ببندند و سپس در نوشتن ديري و دوري کنند، نامه، ايميل، پيام تلفوني، خواهش، گلايه و حتا [بوسه به] پيغام هم ميفرستد تا گوشزد کرده باشد که "مرا ياد و ترا مباد فراموش"!

دير يا زود، نوشته ها يکي پي ديگر مي آيند، نخست انبار و سپس بايگاني ميشوند. يکي ميخواند، ديگري ميگويد وقت نيست، در آينده خواهم خواند و کساني هم نميخوانند...

من اين زنجيرهء "خواندنها و نخواندنها" را از کجا ميدانم؟ حدس؟ نه! حدس نميزنم. پرسيده ام، از چندين تن پرسيده ام. برخي از پاسخهاي تلفوني، ايميلي و رويارو را ميتوانم دسته بندي کنم:

1) مه به سايتاي مثل آسمايي، تول افغان، آريايي، بينوا، مشعل، سمسور، پيمان ملي، سباوون، جنبش و ... نميرم.

- چرا؟

- خوشم نمياين.

- چرا خوشت نمياين؟

- خودت ميفامي و هنوزم ميپرسي چرا.

- نميفامم، از همي خاطر دوباره ميپرسم: چرا؟

- تو که ميگي مه نميفامم، مام ميگم: هيچ همطو. نميرم.

2) اگه به يک سايت برم، اول نام نويسنده ره ميبينم. نوشته هاي ...، .... و .... ره خو حتا سيل هم نميکنم. حيف نيس؟

- چرا؟

- چندان آدمايي نيستن.

- از چي نگاه چندان آدمايي نيستن؟

- سوابق سياسي شان بدم ميايه.

- انديشه هاي امروز شان چطو؟

- امروز که سر شان به آسمان هم بخوره، تاييد شان نميکنم. مه از کسايي ره ميخانم که خوشم مياين، نه از سرمه هاي آزموده ره.

3) خاندن ايقه سايت چي فايده؟

- چرا چي فايد؟

- چار تا کمپيوتروالاي بيکار و بيروزگار شيشتن، يکي به نفع دار و دستهء خود، يکي به ضد قوم و قبيلهء ديگرا چتيات نوشته ميکنه و ميگه از مه قهرمان اس از تو جنگسالار. نيمش دروغ و خودنمايي، نيمش گپاي مود روز و شهرت طلبي. والله بالله اگه خود مردم افغانستان خبر هم باشن که روشنفکراي سوسيال-خورش چه ميگن و سر چي جنگ دارن.

4) گاهگاهي ميخانم و ميبينم که عجب زدن زدن و عجب رسوايي اس. آدم خجالت ميکشه.

- خجالت؟

- آدم از همي همزباناي ايراني خجالت ميکشه. خات گفتن: عجب سيل اس.

5) وخت داشته باشم ميخانم. آدم يگان يگان گپ نو پيدا ميکنه.

- پس جاي شکر باقيس.

- بودنش بهتر از نبودنش اس.

بايد در همان آغاز مينوشتم که پاسخها را از افغانهاي برونمرزي گرفته ام. درونمرزها را خداوند بهتر ميداند. کاش ميشد، سخنان بالا را نيز به سخنسالاراني ميفرستادم تا بررسي ميکردند که در آنچه به دست آمده، چه اندازه راست و درست است و چقدر کينه و ياوه.

با چنين هوايي، نخست اين چند سطر را بي کاست و فزود، حتا بدون دست زدن به شيوهء نگارش، از فراخوان آسمايي مي آورم:

مي خواهيم ملت شويم و يا  جمع پراگنده باقي بانيم ؟/ - با اين گذشته از لحاظ فکري ، فرهنگي و اخلاقي چي گونه بايد برخورد نمود و از آن چي عبرت هايي را بايد آموخت ؟/ -آيا باقي ماندن در حصار هاي قومي و قبيله يي به نفع مردم افغانستان بوده مي تواند و يا رفتن در راه تشکل ملت دولت معاصر ؟/ - ملت را چي گونه بايد تعريف کرد ، آيا روند تشکل ملت در همه کشورها همسان بوده است و ما براي ملت شدن کدام راه را بايد بپيماييم؟/ - در مرحلهء کنوني چي چانس ها و چالش ها در راه تشکل ملت- دولت در افغانستان وجود دارند ؟

پرسشها چناني که ديده ميشوند، به گفتهء مردم "بي هيچ" نيستند. پيش از تلاش براي يافتن پاسخ، از خودم ميپرسم:

1) مگر ملت شدن هم به خواستن و نخواستن ما وابسته است؟ به سخن ديگر، آيا اگر بخواهيم ملت ميشويم و اگر نخواهيم جمع پراگنده ميمانيم؟ خوب! اگر من بخواهم و خانواده ام نخواهد، يا خانواده ام بخواهد و خويشاوندانم نخواهند، آنگاه چه بلايي بر روند ملت شدن مان خواهد آمد؟ چگونه ميتوان از پانزده، شانزده، (آيا کسي ميداند درست آن چند است؟) هفده، هژده مليون همديار همروزگار خواهش کرد تا از بهر خدا بخواهند ملت شوند؟ آيا عوامل بزرگ ديگري که ميگفتند "خارج و مستقل از ذهن و ارادهء آدمها عمل ميکنند" مانند موضعگيري سپيد بيطرفها، در اين روند سرنوشت-ساز بيدخل اند؟ آيا ملت شدن کدام پايهء آگاهي، فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي هم دارد يا همين گونه يکي و کوتاه عاطفي بياييم و بگوييم: ميخواهيم ملت شويم. و ملت شويم؟

در کجا نوشته بود: "و خدا گفت: روشني شود. و روشني شد."؟

2) آيا براي "چگونه برخورد کردن با گذشتهء فکري، فرهنگي و اخلاقي و عبرتهاي آموختني پس از آن؛ آگاهي، ابزار و توان بايسته دارم؟ اگر من ده سال پيش در افغانستان کارمند رياست مجادله با ملخ و ملاريا، دکتور چشم، گويندهء کدام برنامهء راديويي براي کودکان، نقاش، گلفروش، باستانشناس، آوازخوان يا مثلاً سنگشکن بوده باشم، و در برونمرزها مانند هزاران آوارهء ديگر "هيچکاره"، آيا باز هم به هر هيرونمايي که است، بايد در هر موردي سخنگو باشم و حتماً پاسخ زيبايي پيشکش کنم تا نگويند: تو چگونه روشنفکر افغان استي که از بحث سياسي شانه خالي ميکني و ميگويي نميدانم؟ مگر در اين روزگار "رياليزم جادويي"، کارشناس و صاحبنظر شدن، صلاحيت و سند و ثبوتي به کار ندارد؟ يا هر که سر بتراشد، قلندري داند. 

آيا بايد الفباي سياست، اقتصاد، فلسفه، حقوق، جامه شناسي، و يک خرده چنين-شناسي و چنان-شناسي ديگر را آشنا باشم تا حق سخن گفتن در اين گستره ها را در خود ببينم، يا همين افغان بودن، ايميل داشتن، راديو شنيدن و مهمتر از همه پناهندهء سياسي بودن، کفايت ميکند تا لايسنس رانندگي در شاهراههاي سياست را داشته باشم؟

اگر "بايد" نخست درست باشد، همان به که دست سايبان چشم کنم و در پياده رو بايستم تا کشتهء راه آناني که بدون لايسنس از هر چراغي ميگذرند، نشوم. و اگر گزينهء دوم درست است، بدا به روزگار "ملت هنوز ملت نشده" يي که تهدابش به دست آدمهايي به ناتواني من و همانندانم گذاشته شود.

3) با ناآگاهي که من از انديشه هاي امور اجتماعي دارم از کجا بدانم که "ماندن در حصارهاي قومي و قبيله يي" به سود مردم افغانستان است يا به زيان شان؟ اگر دوستي بگويد: سالها گفتيم ميخواهيم ملت شويم، نه تنها کسي نشنيد، بلکه پياز هم به دهان ما هم ريزه نکرد. بيا چندي بيهراس از دشنام دشمنان و ياس ياران به آواز بلند بگوييم: "ما ميخواهيم جمع پراگنده بمانيم"؛ ببينيم بازتابش چگونه خواهد بود؟ آيا هفت لايه آسمان به زمين خواهد افتاد؟ آيا يک روز آفتاب برنخواهد خواست؟ کسي ما را به دار خواهد آويخت؟ آنگاه پاسخ من چه باشد؟ اگر "هان"، چرا؟ و اگر "نه"، باز هم چرا؟

راستش، همين اکنون، دلم ميخواهم آقاي عزيزالدين وکيلي فوفلزايي آن خطاط نامدار هفت قلمي افغانستان نام "صبورالله سياه سنگ" را در سرآغاز سياهترين برگ تاريخ ملتي که تا امروز ملت نشده و تازه هنوز هم نميداند يا نميتواند يا نميخواهد چگونه ملت شود، بنويسد و در کنارش بيفزايد: "اين است هماني که آشکارا ميگويد ملت نشويم!"

اگر خامه و انگشتي داشتم، خودم به دنبالش خواهم نوشت: من که هنوز با "خودِ" تنها و "خودِ" پيشروي مردم هنوز "من" نشده ام؛ با خانوادهء خودم "ما" نشده ام، با خويشاوندان و دوستانم "همه" نشده ام، با همکوچه و همشهريم "همکوچه و همشهري" نشده ام، چگونه ميتوانم با پشتون و ازبک همديارم که از شنيدن زبانها شان عار دارم، در بزرگراه ملت شدن همگام و همراه شوم؟ و اگر از ننگ (يا مود؟) زمانه بگويم "ميشوم"، آيا هم به خود و هم به خلق و هم به خدا دروغ نگفته ام؟

ميگويم نه تنها ملت نشويم، بکه پاکيزگي و زلال آرزوي ملت شدن را نيالاييم؛ نه تنها ملت، که حتا قوم و قبيله هم نشويم، و نه تنها قوم و قبيله که گروهک پالتاکي/انترنتي هم نشويم. پيشنهاد ميکنم حتا چيزي فراتر از خود نشويم.

ميگويم به جاي اينهمه ملت-بازيها و ملت-ستاييهاي نمايشي، همان به که نخست يکي، يکي "من" شويم، البته همان "من" راستيني که تنها آيينه آن را خوب ميشناسد؛ نه آن "من" تماشايي که در سيم تلفون، نشاني ايميل، پالتاک، تلويزيون، شيشهء کمپيوتر، گفت و شنودهاي راديويي، نشستهاي هنري/ادبي، محافل مهماني، سالگره ها و برنامه هاي روي ستيژ به نمايش ميگذاريم.

4) آسمايي در پايان پرسيده است: "ملت را چگونه بايد تعريف کرد؟" نميدانم چه ابهت، عبقريت و عظمت ناشناخته در "تعريف ملت" نهفته است که بايد به هر مرگ هزارو چندمي هم که شده، يک بار ديگر تعريف نويني از "ملت" برون دهيم تا نگويند: از سيسرو و مارک انتوني پيش از ميلاد تا ارنست رنان و جوزف ستالين، همه مخلوق خدا "ملت" را تعريف کردند، شما نکرديد! 

کور شوم اگر به چشم ديگران کاري داشته باشم، در نگاه خودم، تلاش براي تعريف تازهء "ملت"، مانند شور و ذوق پايان ناپذير براي تعريف "روشنفکر"، تعريف "دموکراسي" و تعريف "آزادي بيان" و آنهم پنج سال پس از رويداد يازدهء سپتمبر 2001، به تصاعد هندسي مخمسهاي خوشآهنگ به دنبال "معصومهء سلسله دار، دور يخن مهره دار" ميماند.

5) اگر به بانوي چهل سالهء باشندهء دوردستترين جنگل افريقا که هرگز پا از آن چوبستان بيرون نگذاشته، بگويم، آنسوي اقيانوسها کشوري است به نام افغانستان که در سي و سه سال پسين اين آدمها تخت و تاج پايتختش را يکي از ديگر ربوده اند: محمد ظاهر، محمد داود، نورمحمد تره کي، حفيظ الله امين، ببرک کارمل، نجيب الله، صبغت الله مجددي، برهان الدين رباني، محمد عمر، و حامد کرزي.

او که يکايک نامها را با انگشتانش شماره گرفته، از شگفتي زياد خواهد پرسيد: 10 رهبر در 33 سال؟ و خواهد افزود: آنکه در روزگار رهبر اول کودک هفت ساله بوده، امروز مانند من چهل سال دارد.

خواهم گفت: ميداني؟ برخي از همين روشنفکران چندين رژيم ديدهء ما، امروز در بزرگترين شهرهاي جهان با هم مينشينند تا براي مردم "ملت" نشدهء افغانستان "ملت" و "روشنفکر" را تعريف کنند.

او خواهد گريست. در گرماگرم گريهء او، جوان تنومندي از قبيلهء آدمخواران، از دل جنگل خواهد آمد و با خشم خونيني خواهد پرسيد: در اين شام غريبان، در اينجا چه ميگذرد؟

من که در همچو موارد هميشه مانند سنگ لال ميمانم، از ترس آهم برنخواهد خواست. زن هق هق کنان خواهد گفت: مادر مرده! از جاي دور آمده. تعريف ملت و روشنفکر را گم کرده ....

آدمخوار نگونبخت با نوميدي شکسته تر از قبرغهء فرزندان دشت بيافرا، دشنه را واپس زير کمربند فروخواهد آويخت و خواهد گفت: چه روزگار شگفتي! امشب هم بايد گرسنه بخوابم!

[][]

ريجاينا (کانادا)، 23 مي 2006