رسیدن به آسمایی: 25.05.2009 ؛ نشر در آسمایی: 25.05.2009

صبورالله ســـیاه ســنگ

hajarulaswad@yahoo.com

 

پنج پاسـخ به هـمـزنجــیر دیـروز و هـنوز

  

 

سـلام و آتش به سـمـندر پاکـنهـاد،

 

اگـر در برابر سـخنان مـهـربانانه یی که به نشـانی مـن فـرسـتاده اید، "تشـکر" بگـویم، نشـانه یکـسـره پذیرفتن و به خـود گـرفتن هـمـه آنهـا خـواهـد بود. هـمـان به که تنهـا سـپاسگـزار مـهـربانی تان باشـم و التفات تان را به  "حسـاب پس انداز" بزرگی و بزرگـواری شـمـا بگذارم.  راسـتش، یکی از دو سـه دلـیل دیرکرد در نوشـتن پاسـخ نیز هـمـین بود.

 

1) مـیخـواهـم از دو شـوخی که انگـریزهـا برای آدمـهـای سـیاسـی ســاخـته اند، آغـاز کـنم:

 

_  سـیاسـت پیشگان کارکشـته مـیگـویند: مـا نه دوسـت دایمـی داریم و نه دشـمـن دایمـی، ولـی هـرگـز نباید سـود دایمـی خـود را از یاد بریم!

 

_  هـنگامـی که سـیاسـتمـدار مـیگـوید "آری" هـدفـش "شـاید" اسـت؛ وقتی مـیگـوید "شـاید" مـرامش "نه" اسـت. و اگر بگـوید "نه"، سـیاسـتمـدار نیسـت!

 

به این شـوخیهـا مـیتوان افـزود: گاهـی آب ریختن به آسـیاب بدخــواهــان سـیاسـی به اندازه آرد برداشـتن از آسـیاب یاران سـیاسـی خـوشـایند اسـت! به ویژه اگـر پای یک خـرده ثواب و صواب هـم در مـیان باشـد.

 

2) زبانهـا: آشـنا شـدن با هـر زبان (چـه مـادری و چـه نامـادری) روزنه کشـودن به سـوی روشـنایی بیشـتر اسـت. بسـیاری از کینه هـای کهـنه و تازه با این یا آن زبان از ناتوانی ندانسـتن آنهـا برمـیخیزند.

 

چند دهـه پیشـتر در افغـانسـتان، کـسـانی در برابر زبان روسـی حسـاسـیت نهـان و آشـکار داشـتند و آن را کین- توزانه برچسـپهـای چنین و چنان مـیزدند. نوترین نمـونه اش پیغـاره مـاه گذشـته یک خـواننده به حضرت وهـریز نویسـنده، شـاعر و مترجم نامـور کشـور اسـت: "آیا مزدور روس هـسـتی که اینقدر از زبان و ادبیات روسـی مـینویسـی؟"

 

وهـریز که با چند زبان آشـنایی خـوب و با روسـی آشـنایی خـوبترین دارد، در پاسـخ کوتاهـی گـفت: "مـن این زبان را عـاشــقانه دوسـت دارم."

 

در گـفت و گـوی دو سطری بالا هـم ژرفـای ناآگاهـی را مـیتوان اندازه گـرفت و هـم بلندای آگاهـی را. ناگـفته روشـن اسـت که اگـر آن خـواننده بدخو مـانند حضرت وهـریز روسـی مـیدانسـت، چنان درفـشـانی نمـیکرد.

 

3) الجبر مـاده و شعور: تا جـایی که به آقای عبیدی گـرداننده آسـمـایی برمـیگـردد، خـودش پاسـخ خـواهـد داد. و از آنچـه مـن گـفته ام، به برداشـتی که شـمـا نوشـته اید، نمـیتوان رسـید. نگـفته ام و نخـواهـم گـفت: "نه مـاده مقدم اسـت و نه شعور. هـم وحدانیت زیربنای جـامعه اسـت و هـم اقتصاد."

 

دوباره توجه فـرمـایید:

 

عـبیدی: بالاخـره پاسـخ آن پرسـشی را که معلم فـزیک تان در مکتب در مـورد مـاده و شعور مطرح کـرده بود، برای خـود تان یافتید؟

سـیاه سـنگ: آن پرسـش پس از شـنیدنش خیلـی آزار دهـنده بود، زیرا پاسـخ راهگشـایی برایش نمـییافتم. روزی آن را با پدرم در مـیان گذاشـتم. او چیزهـایی که بیشـتر سـرگـیجه ام کـرد، گـفت و در پایان چند دشـنام آبدار هـم به روح معلم فـزیک و ننه و بابه اش فـرسـتاد. در دهـه هـای بیسـت و سـی سـالگـی، در پرتو رهـنمـایی و کمک کتابی دوسـتی چند، خـود را به در "دانایی!" زدم و پذیرفتم که مـاده مقدم بر شعور اسـت. با هـمـان باور به زندان رفتم و با هـمـان پندار از زندان برون شـدم. راسـتش، نمـیخـواسـتم وارونه اش را از کـسـی بشـنوم. به خـود باورانده بودم که هـر آنچـه مـن نپذیرم، نادرسـت اسـت! در آسـتانه چـهل سـالگـی دریافتم که "دانایی و باور" به آن آسـانی هـم نیسـتند. دیریسـت برگشـتی در خـود مـیبینم و بی پاسـخ ایسـتادنم را در برابر آن پرسـش سـنگـین. اگـر با شـمـا و با خـود راسـتگـو باشـم، نمـیدانم کدامـیک مقدم اسـت. هـر دو بخش پایه هـای باورشـکـنی دارند."

 

به بیان سـاده تر، پاسـخ امـروزیم در پیرامـون تقدم شعور بر مـاده یا مـاده بر شعور، صاف و سـاده "نمـیدانم" اسـت. مـیخـواهـید باور کـنید، نمـیخـواهـید نکـنید، پس از چند دهـه کلنجـار رفتن با خـویش، دانسـتم که نمـیدانم کدامـیک مقدم و کدامـیک مـوخـر اسـت. هــر دو بخش پایه هـایی از اسـتدلال اسـتوار و خارایین دارند.

 

4) زیربنا و روبنا: دانسـتن این مـاجرا نیز به باز شـدن گــره پیشـتر وابسـته اسـت. مـیتوانم دوباره بگـویم: امـروز در برابر آن پرسش سـنگین بی پاسـخ ایسـتاده ام.

 

5) نوشـته اید: "در این مصاحبه که یک طرف آن نمـاینده سـابق حزب دمـوکراتیک خلق اسـت و طرف دیگـر آن نمـاینده سـابق اپوزیسـیون چپ افـراطی حزب خلق ، امـروز مثل دو دوسـت هـمزبان به تحقیق و کـنکاش بررسـی سـوابق خـویش مـی پردازند و در آخـرین تحلـیل یکی به جهـر بلند مـی گـوید که شـکـسـت مـن ناشی از ذات مـارکـسـیزم روسـی اسـت و دیگـر اش مـی گـوید که شـکـسـت مـن ناشی از ذات مـارکـسـیزم جهـانی اسـت."

 

خـواهش مـیکـنم نگاه دیگـری به آن گـفت و شـنود بیندازید. آنچـه ظاهـراً از زبان مـن آورده اید ("شـکـسـت مـن ناشی از ذات مـارکـسـیزم جهـانی اسـت") از مـن نیسـت. آنجـا نه از "شـکـسـت مـن" سـخنی به مـیان آمـده اسـت و نه از "مـارکـسـیزم جهـانی".

 

"شـکـسـت مـن" مانند پیروزیهایم ارزش ندارد، ولـی آیا چیزی به نام "مـارکـسـیزم جهـانی" هـم هـسـت؟ نخـواهـد بود.

 

با آنکه مـیدانم در نقل قولهـای نه چندان امـانتدارانه از ســوی شــما، نیات بدی نهفته نیسـتند، خـوب خـواهـد بود اگـر گـفته هـا هـمـانگـونه که آمـده اند، خـوانده شـوند.

 

با مـهـر فـراوان،

 

کانادا/ 24 مـی 2009