رسیدن به آسمایی: 13.05.2009 ؛ نشر در آسمایی: 13.05.2009

ع. سمندر - از کابل

اظهار تبریک و استفسار صمیمانه


... مصاحبه تکان دهنده از لحاظ صداقت و آموزنده از لحاظ علمی و بی نظیر از نظر کلام استاد سیاه سنگ را در سایت آسمایی مطالعه نمودم . خداوند به هر دوی شما توفیق مزید اعطا نماید تا باشد که به همین منوال مصاحبه های اختصاصی به خواننده گان خویش تقدیم نمایید . هم سوال ها و هم جواب ها و هم مخصوصاً تبادله نظر و بررسی موضوع از طرف هر دو شخص مورد مصاحبه به غنا و رنگینی موضوغ سهم بیشتر بخشیده است .

من استاد سیاه سنگ را از دوران زندان مخوف پلچرخی می شناسم و منحیث یک شاهد عینی که نمونه و تجسم استقامت را در وجود شان مشاهده می نمودم ، هنوز که هنوز است آن خاطره های فراموش نشدنی در ذهنم مثل یک پرده نقاشی زنده اند. من شاهد روزهایی بودم که ایشان در محبس پلچرخی به چندین نفر از محبوسین که ولو از احزاب مختلف هم بودند در قسمت تدریس زبان انگلیسی کمک میکردند که من خودم هم یکی از آنها می باشم . در آن ایام این کار استاد سیاه سنگ برای ما فوق العاده جالب، اما اصولاً غیر قابل قبول بود؛ چون از یک جانب خلاف عادت سازمانی و حزبی بود و از جانب دیگر یکتعداد همفکران سیاسی اش او را متهم می ساختند که آب به آسیاب دشمن می ریزد و علم را در اختتیار اپوزیسیون می گذارد. امروز که گفت و شنود استاد سیاه سنگ را با محترم آقای عبیدی خواندم متوجه گردیدم که اینطور اشخاص چه قدر از وسعت دید بلند برخوردار می باشند .

متفکرین مسایل اجتماعی معتقدند كه انسان در قدم اول پس از کودکی موجودی است اجتماعی و اجتماعی بودنش بر پایه سه اصل ذات فطرتی، الزام طبیعی و ضروریات عقلانی استوار است. من چندی قبل در یک مقاله که در یکی از سایتهای انترنتی اختصاصی جامعه شناسی منتشر شده بود خواندم که مساله سهم گرفتن در هر دسته بندی اجتماعی، تاریخی و فرهنگی از دیدگاه علم جامعه ‌شناسی را می‌توان به دو صورت امر مشاركت كردن و عمل مشاركت دید .

از این نقطه نظر عضویت و سوابق سیاسی داشتن در معنای اول از تعلق به گروهی خاص و سهمی در هستی آن چیز داشتن خبر می ‌دهد و در معنای دوم، اشتراک فعال در یک گروه سیاسی را می ‌رساند و به فعالیت اجتماعی ناشی از آن نظر دارد . نفس مشاركت می‌ تواند اشكال و درجات گوناگونی داشته باشد، نظیر همكاری، همیاری، همبسته گی، انطباق، سازگاری ، شیفته گی، ایفای نقشهای اجتماعی و انجام وظایفی كه هر کدام با این نقشها ملازمت دارند.

من وقتی در قسمتی از نظریات استاد سیاه سنگ خواندم که:  از زندان فـراوان چیزهـای دیگـر نیر فـراگـرفتم: الفبای دموکـراسـی و اینکه هـر کس حق دارد هـر گونه که مـیخـواهـد بنیدیشـد و نمـیتوان از هـمه خـواسـت که اندیشـه، رهبر، قهـرمـان و شیوه هـای کار و بینش و مـرا آنگونه که برای خـودم ارجناک و پاکـیزه اند، بپذیرند و اگـر نمـیپذیرند، حتمـا یا خـاین اند یا بیمـار یا دشـمـن!  آموختم که اندیشـه هـای سـیاسـی مـانند بسـیاری از پدیده هـای دیگـر "عمـر ویژه" دارند. آموختم که نمـیتوان و نباید در سـی سـالگـی مـانند بیسـت و در بیسـت سـالگـی مـانند آسـتانه نوجـوانی اندیشید. نبایسـتی هـمواره فـرمـانبردار سـازمـان و رهبر و پیشـوا بود. و این را نیز که چگونه باید توان تنهـا رفتن و تنهـا زیسـتن را در خـود پروراند و چشـم به راه دیگـران (که بیایند و کاری کـنند) ننشسـت. شـکـیبایی، امـیدواری، شـکسـت، پوزشخـواهـی، بخشـایش، و یک اندازه دود، دشـنام، شـوخی، بی بند و باری، سـرگـرانی، سـرشـاری و خـوشـگذرانی را نیز از هـمـانجـا آموختم.


و در یک جای دیگر در یک قسمتی از حرفهای آقای عبیدی خواندم که :  وقتی کسـی در مورد سـابقه سـیاسـی خـودش سکوت می کـند به این معنا اسـت که وی می داند کارهـای نادرسـتی کـرده اسـت که نباید می کـرد؛ ولی شـهـامت اعتراف را ندارد؛ ولی کسـی که می کوشـد پیشینه سـیاسـی اش را بپوشـاند، به باور مـن قاعدتاً باید آن را چنین تعـبیر کـرد که به علاوه چیزهـای دیگـر آدم دروغگو و کوتاه بین نیز اسـت. این در واقع بنیاد همان تفکر نوین و قرائت امروزی از تبعات دموکراسی حقیقی است.
یک شخصیت سیاسی باید در قدم اول بسیار با شهامت و در قدم دوم بسیار با وجدان باشد که مفکوره خود را به این شکل شکل خاطر نشان کرده بتواند :

 تا جـایی که به سـابقه سـیاسـی مـن ارتباط دارد، باید بگویم که در دهه دموکـراسـی و یا دهه قانون اسـاسـی سـر بلند کـرده ام - زمـانی که درسـخـوانده گان مـا و به خصوص شـاگـردان مکاتب و محصلان پوهـنتون را تب سـیاسـت گـرفته بود. مـن نیز هـمسـان با نوجـوانان و جـوانان هـمـروزگارم با قلب مملو از آرمـان هـا و آرزوهـای نیک در راهـی گام نهـادم که مـا را به جهـنم برد. و این سـرگذشـت دردناک نسل هـای آرمـان سـوخته آن روزگار را باید گفت و نوشـت و درس هـایش را برجسـته کـرد... تا نسل هـای بعدی دچار خطاهـا و اشـتباهـات مشـابه نشـوند. طوری که شـمـا می دانید، مـن در گذشـته عضو حزب دموکـراتیک خلق افغانسـتان بودم و اگـر هزاران نفـر این را ندانند کم از کم شـمـا و صدهـا آدم صاحب چشـم و زبان و قلم- از طیف هـای گوناگون اندیشـه یی و سـیاسـی- این را می دانند؛ بنأً اگـر بخـواهـم این سـابقه را پنهـان کـنم باید آدم بسـیار کم عقلی باشـم.

واقعا هر کدام ما آرزوهای بزرگی از نوع آزادی، استقلال طلبی ، برادری، باهمی ، برابری اجتماعی و جنسیتی ، عدالت ، ترقی اعتلا و رفاه عامه را در دل داریم؛ و تجربه هم نمودیم که این ارمـان هـا طوری که تاریخ ثبوت ساخت با راهکارهای و میتودهای ایدیولوژیک و اسـتبدادی اعم از اقدامات قهرآمیز یا همزیسیتی مسالمت آمیز شعاری و در نتیجه حفظ قدرت به هـر قیمت و تحمیل قدرت به هر قیمت تا پاین کار تحقق یافته نمی توانند...

در این مصاحبه که یک طرف آن نماینده سابق حزب دموکراتیک خلق است و طرف دیگر آن نماینده سابق اپوزیسیون چپ افراطی حزب خلق ، امروز مثل دو دوست همزبان به تحقیق و کنکاش بررسی سوابق خویش می پردازند و در آخرین تحلیل یکی به جهر بلند می گوید که شکست من ناشی از ذات مـارکسـیزم روسـی اسـت و دیگر اش می گوید که شکست من ناشی از ذات مـارکسـیزم جهانی اسـت .

به نظر من این نوع گفتمان ها دارای فواید اجتماعی، اقتصادی، روانی و تربیتی نیز است؛ زیرا این کار در نفس خود یك معیار ارزشمند برای دیگران مبدل می گردد و برای شهروندان- مرد و زن- یك عنصر حیاتی در رسیدن به تعالی اجتماعی محسوب می شود.

برای درك ارزش جایگاه تفاهم متقابله در هر جامعه و با فرهنگ‌ های متفاوت، همكاری و تبادل نظر و تجربه بین محققان و دست ‌اندركاران اجرایی در واقع به همین شکل ضروری است. درك بهتر مسایل امور اجتماعی ، سیاسی و منابع تغییر ارزشهای اجتماعی و تأمین شرایط مناسب برای مشاركت كامل و فراگیر امروز در سطح بین المللی مبدل به یک نیاز مبرم شده است .

حضور مثبت و فعال زنان و مردان روشنفکری که از فرهنگ گفت و شنود استفاده می کند در واقع خود برای دیگران منبع و ماخذ قرار می گیرد و در آخرین تحلیل تفاوتهایی در سیاست و زنده گی اجتماعی به بار می‌آورد كه نهادهای جامعه و فرآیندهای حكومتی نیاز به تطبیق آن را بیشتر از پیش محسوس خواهند کرد.

در خاتمه ممکن است برای سایر خواننده گان محترم سایت آسمایی هم سوال خلق شده باشد ، درست به همان مصداقی که نزد من خلق شده است : منظور صریح و عام فهم این سوال و جواب چه می باشد:

 عـبیدی: بالاخـره پاسـخ آن پرسـشی را که معلم فزیک تان در مکتب در مورد مـاده و شعور مطرح کـرده بود، برای خـود تان یافتید؟

سـیاه سـنگ: آن پرسـش پس از شـنیدنش خیلی آزار دهـنده بود، زیرا پاسـخ راهگشـایی برایش نمـییافتم. روزی آن را با پدرم در مـیان گذاشـتم. او چیزهـایی که بیشـتر سـرگـیجه ام کـرد، گفت و در پایان چند دشـنام آبدار هـم به روح معلم فزیک و ننه و بابه اش فـرسـتاد. در دهه هـای بیسـت و سـی سـالگـی، در پرتو رهـنمـایی و کمک کتابی دوسـتی چند، خـود را به در "دانایی!" زدم و پذیرفتم که مـاده مقدم بر شعور اسـت. با هـمـان باور به زندان رفتم و با هـمـان پندار از زندان برون شـدم. راسـتش، نمـیخـواسـتم وارونه اش را از کسـی بشـنوم. به خـود باورانده بودم که هـر آنچـه مـن نپذیرم، نادرسـت اسـت! در آسـتانه چـهل سـالگـی دریافتم که "دانایی و باور" به آن آسـانی هـم نیسـتند. دیریسـت برگشـتی در خـود مـیبینم و بی پاسـخ ایسـتادنم را در برابر آن پرسـش سـنگـین. اگـر با شـمـا و با خـود راسـتگو باشـم، نمـیدانم کدامـیک مقدم اسـت. هـر دو بخش پایه هـای باورشـکـنی دارند.

عـبیدی: و بسـیار عجیب اسـت، مـرا نادانی ملای بیچارهء مسجد دهکده ی آبایی ام، در مورد باورهـای گذشـته ام، مشـکوک سـاخت و بالاخـره مـرا به هـمـان جـایی کشـانید که شـمـا رسـیدید؛ و باز دیدنی هـای بسـیار و تجربه هـای غریبی مـرا به این یک سـو نگـری تازه ام مشـکوک سـاخت ...

حالا تا جایی که احساس می شود در آخر تکلیف خواننده روشن نمی شود که استاد سیاه سنگ و آقای عبیدی مشترکاً به کدام نقطه نظر رسیده اند؟ آیا به نظر آنها نه ماده مقدم است و نه شعور؟ آیا منظور مشترک آنها این است که هم اقتصاد زیربنای جامعه است و هم وحدانیت ؟ به عباره دیگر جهان بینی و نصب العین اجتماعی خود را فعلاً چه قسم تعریف و تبین می نمایند ؟ امید که مرا در حد این استفسار مواخذه نفرمایید و توضیح و تصریح مرام خود بیردازند تا باشد که خواننده گانی به سطح فکری ما زیادتر مستفید شده بتوانند .