راهی که رهنورد رفت
مصاحبه با رهنورد زرياب



به مناسبت شصتمين سالروز تولد وی
در پایان جون و آغاز ماه جولای سال 2001 ، نویسنده و فرهنگی سرشناس رهنورد زریاب برای دوهفته در مونشنگلادباخ بود؛ با اغتنام از همین فرصت با وی گفت و شنود مفصلی انجام دادیم که روی نوار ویدیویی ثبت شد و اینک به مناسبت شصتمین سالروز تولد ایشان منتشر می گردد .
باید گفت که دو مصاحبه کننده - حمید عبیدی و رتبیل آهنگ - از پیش سوالاتی را نزد خود یادداشت نکرده بودند و مصاحبه شونده نیز از گونهء پرسش ها باخبر نبود . ما مصاحبه را به همان روال طبیعی طوری که بوده به چاپ می رسانیم .
***
عبيدی : تولد یک نویسنده در کشوری مانند افغانستان، برایش خوشبختی است و یا بدبختی؟
زرياب : گرچه ادبیات داستانی معاصر ما همگام با اعادهء استقلال سیاسی کشور آغاز یافت و کسانی مانند محی الدین انیس و محمود طرزی ، در مورد ادبیات داستانی و در دفاع از آن مقالاتی نوشتند، ولی تا زمان زیادی هنوز برداشت نویسنده گان ما از ادبیات داستانی ابتدایی بود. البته پسانترها آثاری به وجود آمدند که از نظر من قابل توجه هستند و می توان روی آن ها حساب کرد؛ مثلاً داستان «اوشاس» اثر نجیب الله توروایانا. من این داستان را در فرانسه برای جمعی از ایرانیانیان فرهنگ دوست که مرا برای سخنرانی در بارهء ادبیات داستانی افغانستان دعوت کرده بودند، خواندم که آنان از شیوایی و زیبایی و زبان پر طنطنهء آن شگفتی زده شدند.
به هر رو ، به باور من، اکثر داستان های ما – متأسفانه- زبان داستانی ندارند. بسیاری ها نتوانسته اند تا بین زبان داستانی و زبان عادی و زبان روزنامه یی مرز روشنی قایل شوند.
در دههء چهل هجری خورشیدی زبان و ادبیات داستانی ما، به مرحلهء نوینی پا نهاد. از دیدگاه داستان نویسی ، من در همین مرحله تولد یافته ام.
عبيدی : منظور من این بود که در یک کشور عقب مانده – جایی که اکثریت مطلق مردم از نعمت سواد محروم اند و حتّا با سوادان هم چندان کتاب خوان نیستند و نیز کتاب و مطبوعات بازار چندانی نداشت و تا هنوز هم ندارد- و پیام نویسنده به مردم- به جز یک قشر اندک شمار که یک در صد ذره بینی جامعه را تشکیل می دهند- نمی رسد ، یک نویسنده خودش را چه گونه احساس می کند؟
زرياب : خوب طبعاً این یک بدبختی است ؛ هم برای نویسنده و هم برای جامعه.
وقتی نویسنده و یا شاعری قلم برمی دارد و اثری می آفریند، به این معنا است که او سخنی دارد که می خواهد برای مردمش بگوید. وقتی این امکان موجود نباشد و یا این امکان بسیار بسیار محدود باشد که مردم این اثر را دریافت کنند و بخوانند، این حالت برای آفرینشگر اثر، طبعاً دردناک است ؛ ولی به علاوهء عواملی که شما به آن ها کوتاه اشاره کردید، می خواهم به مشکل دیگری نیز اشاره یی بکنم.
جایزهء نوبل در سال 1900 بنیاد نهاده شد. تولستوی در سال 1909 و بنابر روایت دیگر ، در سال 1910 وفات کرد. و امّا، در این نه یا ده سال جوایز ادبی نوبل به کسانی داده شد که امروز در تاریخ ادبیات جهانی مقام و مرتبتی در خور توجهی ندارند و نام شماری از آنان تنها به حیث برنده گان جایزه نوبل، وارد تاریخ ادبیات جهانی شده است. در حالی که تولستوی از ستاره گان درخشان ادبیات جهانی به شمار می رود. یکی از دلایل مهمی که در آن زمان تولستوی جایزه نوبل را دریافت نداشت، این بود که زبان روسی زبان بین المللی به شمار نمی رفت و مردمان جهان و به خصوص گروه داوران جایزهء ادبی نوبل، آثار تولستوی را نخوانده بودند.
امروز وقتی آثار ساراماگو را با آثار رضا براهنی مقایسه بکنیم- مثلاً با«رازهای سرزمین من» و یا «روزگار دوزخی آقای ایاز»- می بینیم که آثار براهنی از آثار سارماگو کمیی ندارند؛ ولی براهنی نه جایزهء نوبل را دریافت داشته و نه هم در سطح جهان نویسندهء شناخته شده یی به شمار می رود.
آهنگ : براهنی و دیگر نویسنده گان برازندهء ایرانی - کم از کم در کشور خود شان - شناخته شده اند و دست کم اهل مطالعه در افغانستان نیز آنان را می شناسند، در حالی که نویسنده گان ما حتّا در کشور خود شان نیز شناخته شده نیستند.
زرياب : خوب ، طبعاً نویسنده یی بسیار خوشبخت است که مردم آثارش را خوانده بتوانند و بخوانند. چارلز دیکنز ، نویسندهء قرن نزدهم بریتانیا، در یکی از روزنامه ها یا هفته نامه ها آثار خودش را به شکل پا ورقی چاپ می کرد و مردم هر بار با اشتیاق منتظر چاپ و پخش شمارهء نو این هفته نامه می بودند تا بخش های بعدی داستان های او را بخوانند.
بدبختانه در افغانستان نه تنها سواد عام نشده بود ، بل دولت چون رسانه های همه گانی را در اختیار داشت، در انتخاب این که کدام آثار چاپ شوند و یا نشوند، دست آزادی داشت و یا این که بسیار محافظه کارانه با این موضوع برخورد می کرد. در نتیجه شاعران و نویسنده گان امکان آن را نداشتند تا گپ های دل شان را به مردم بگویند و آن چه را هم که می گفتند توأم با مقدار زیادی از خود سانسوری بود. من - مثلاً- خودم را بسیار سانسور می کردم. به این صورت ، رابطه بین نویسنده و خواننده در افغانستان بسیار کم بود.
پس از کودتای ثور سال1357 ، که نظام حاکم آن وقت کوشید تا از ادبیات به حیث ابزار سیاسی کار بگیرد، شاعران و نویسنده گان و فرهنگیان به قشله های عسکری ، مجتمع های کارگری ، مکاتب و دانشگاه ها دعوت می شدند تا آثار خود شان را بخوانند و در بارهء هنر و ادبیات صحبت بکنند. خلاصه این که دولت در آن زمان می کوشید تا گروه های وسیع مردم با هنر و ادبیات آشنا شوند.
آهنگ : البته که با هنر و ادبیات فرمایشی و خدمتگزار رژیم...
زرياب : البته هدف نظام آن بود تا از این امر به نفع خود استفاده بکند. در این میان شاعران و نویسنده گانی نیز بودند که در راستای هدف آن نظام کار می کر دند. و امّا کسانی نیز بودند که از این امکان استفاده می ورزیدند تا گپ خودشان را بگویند.
آهنگ : و در آن رژیم استبدادی که هزاران مخالف خود را سر به نیست کرد ، امکان آزاد سخن گفتن برای شاعر و نویسنده موجود بود؟
زرياب : در مراحل مختلف و دوره های حکمروایی رهبران مختلف ، عملکرد نظام در این رابطه متفاوت بود. به ویژه در سالیان اخیر دههء هشتاد که حزب حاکم سیاست مصالحهء ملی را در پیش گرفت ، فضا به تدریج طوری دگرگون شد که مردم گپ دل های خود شان را گفته می توانستند. مثلاً ، باری از من دعوت شد تا در یکی از ریاست های وزارت امنیت دولتی، داستان هایم را بخوانم. من در آن جا در بارهء این که هنر چیست سخن گفتم و چند تیوری معروف را در این باره توضیح کردم. بعداً وقتی خبر این محفل را در یکی از رسانه ها خواندم ، دیدم نوشته اند که رهنورد زریاب در این روز و این ساعت و این محل در بارهء «سیاست مصالحهء ملی» صحبت کرد. در حالی که من اصلاّ در بارهء سیاست مصالحهء ملی سخنی بر لب نیاورده بود. به این صورت ، گفته ها را تغییر می دادند و - حتّا - مسخ می کردند .
در این مرحله نه تنها شاعر و نویسنده می توانست گپ های خودش را بگوید ، بل ، شماری حتّا ضد نظام و دم و دستگاه حاکم آثاری آفریدند.
آهنگ : مثلاً چی کسی ؟
زرياب : مثلاً ، قهار عاصی ، گاهی در پرده و زمانی هم آشکارا ، ضد دستگاه حاکم چیزهایی گفته است. یک بار هم ، داکتر نجیب الله ، گله آمیز به من گفت که قهار عاصی در شعر « کهنه روشنفکر » اش ، رییس جمهور را به ریشخند گرفته است . این شعر ، همان روزها - فکر می کنم - در روزنامهء دولتی انیس چاپ شده بود . و امّا ، این نکته را هم باید به خاطر داشت که قهار عاصی از حمایت و پشتیبانی شماری از مقامات بلند حزب برخوردار بود . حتّا در آغاز دههء هشتاد هم روزنه های نسبتهً بازی موجود بودند. من در همان زمان - مثلاً- در بارهء اوژن یونسکو که در زمان حیاتش ، نویسنده گان چپ گرا او را سخنگوی بورژوازی لقب داده بودند ، مقاله یی نوشتم و این مقاله چاپ هم شد. این مسأله بیشتر با شخصیت و بینش گردانندهء نشریه ربط می گرفت .
عبيدی: آقای زریاب، پیش از این که به پرسش ها در بارهء رابطهء ادبیات و اندیشه و سیاست و مباحثی از این دست و چشمدیدها و تجربه های شما در زمینه های یادشده ، بپردازیم ، می خواستم به اجازهء شما بر گردیم به دورهء کودکی شما : آیا شما کودک خوشبختی بودید و کودکی شادی داشتید؟
زرياب : فریدالدین عطار شعر زیبایی دارد در مورد زاهد مسلمانی که عاشق دختر ترسا شده بود. ترسا دختر از زاهد خواسته بود تا برای اثبات عشقش ، خوک های او را بچراند. وقتی مریدان و پیروان این حالت را دیدند، از زاهد پرسیدند که چه گونه ممکن است مسلمان زاهدی بر خلاف حکم دین - دینی که خوک را به صراحت حیوان نجس می داند- خوک چران شود. عطار از زبان زاهد به این پرسش پاسخ می دهد:
« خاک من روزی که می پرداختند
از برای امشبم می ساختند ! »
فشرده تر که سخن گویم ، به نظر من هر کودکی شاد است. کودک توان و خصلت مقایسه را ندارد. مشکلات و دشواری ها را هنوز نمی شناسد. من هم تا زمانی که خودم را شناختم و شروع به یک نوع تفکر اجتماعی کردم، کودکی شاد داشتم. و امّا زمانی که واقعیت ها را درک کردم، دیگر زنده گی برایم چندان گوارا نبود.
عبيدی : حال که به زمان کودکی تان می نگرید و در بارهء آن فکر می کنید، چه مشخصه یی را در کودکی خود تان بارز می یابید؟
زرياب : من ، کودک بسیار خیال گرا بودم. حتّا پیش از این که به مکتب بروم در بارهء خودم تخیل می کردم که من چه گونه هستم و چه گونه باید باشم. در تمام این تخیلات - مثلاً ـ پشکی داشتم دارای رنگ بنفش. و پشک دارای رنگ بنفش در تخیلات من یک واقعیت بود. حال آن که در واقعیت پشک دارای رنگ بنفش وجود ندارد. یا مثلاً در زمستان ها که زمان کاغذ پران بازی بود، بعد از ظهرها ، من روی بام می نشستم و کاغذ پران هایی را که در هوا بازی می کردند تماشا می نمودم.
برادر بزرگم گرچه خود زمانی از کاغذ پران بازان مشهور ریکاخانه بود، ولی مرا از کاغذ پران بازی منع می کرد. هنگام تماشای کاغذ پران بازی، من با خودم خیال می کردم که حال برادر بزرگم می آید و از من می پرسد : «چی می کنی» و من می گویم : « چون کاغذ پران بازی را بسیار خوش دارم ، این جا نشسته ام و کاغذ پران ها را تماشا می کنم» و بردار بزرگم می گوید: « خوب این قدر که کاغذ پران بازی را خوش داری، من برایت یک چرخه تار آورده ام...» . خوب ، این ها همه خیالات من بودند. یعنی انسان بسیار بسیار خیالاتی بودم.
وقتی هم که از ریکاخانه به دهمزنگ کوچ کردیم، من به آن سوی دریای کابل - جایی که بعداً در این سویش باغ وحش کابل را ساختند- می رفتم. آن جا بیشهء خلوت وسر سبزی بود. در این بیشه ساعت ها دراز می کشیدم و یکه و تنها در عالم تخیل به بازی می پرداختم ؛ ولی در دنیای خیالاتم یکه و تنها نمی بودم ، بل ، کودکان دیگری با من همبازی می بودند .
آهنگ : ودورهء مکتب چه گونه در خاطرهء تان ثبت است.
زرياب : من از صنف اول تا صنف دوازدهم ، شاگرد لیسهء عالی حبیبیه بودم.
روز اولی که به مکتب رفتم، هیچ فراموشم نمی شود. خوب این جا- در اروپا- والدین اطفال را تا صنف ششم به مکتب می برند و از آن جا به خانه بر می گردانند؛ ولی من از همان روز اول تنها به مکتب رفتم. آن روز باران می بارید. وقتی به مکتب رسیدم ، نمی دانستم به کدام صنف بروم. به هر صنفی که می رفتم، شخصی را که قبلاً به من نشان داده و گفته بودند که معلم من است، نمی یافتم. پس از سرگردانی زیاد، سرانجام صنف خودم را پیدا کردم.
مکتب حبیبیه ، مکتب خوبی بود. آموزگاران خوبی داشتیم. مثلاً از جمله سید محمد نبی مظفری ، از صنف هشتم تا صنف دهم ، معلم ادبیات دری ما بود. فکر می کنم او از جمله کسانی بود که بر من نخستین اثرات را در گرایش به ادبیات گذاشت.
در مکتب مشکلاتی هم داشتم و چیزهایی هم بود که برایم گوارا بودند. الجبر یکی از مشکلات من بود. این مسأله را در نبشته یی که تحت عنوان «خواستم نویسنده شوم» منتشر شده است، نیز آورده ام. فورمول های الجبر برایم مثل خانه های عنکبوت بودند. امّا، وقتی درس ادبیات، تاریخ ، جغرافیا، علوم دینی و حتّا هندسه می داشتیم، موضوعات را به ساده گی درک می کردم. در مضامین اجتماعی نمره هایم بسیار خوب می بودند؛ ولی در ریاضی و کیمیا تنها کامیاب می شدم.
آهنگ : به غیر آقای مظفری ، معلمین دیگر تان را هم به یاد دارید؛ به خصوص کسانی را که بر شما اثر گذار بوده باشند؟
زرياب : بلی ، چرا نی. مثلاً، معلم حسن خط ما آقای سید صدیق حسینی- از خانوادهء معروف حسینی- بود. معلم تاریخی داشتیم به نام جبار خان و سپس در صنوف بعدی دوست محمد خان، معلم تاریخ ما بود. در آن زمان حضرت صبغت الله مجددی، نیز در مکتب حبیبیه علوم دینی تدریس می کرد، ولی معلم ما نبود. معلم علوم دینی ما یکی از خویشاوندان او بود به نام آقای نوشاد که فکر می کنم اکنون در عربستان سعودی اقامت دارد.
روی هم رفته آموزگاران خوبی داشتیم که اگر کسی تصمیم به آموختن می داشت ، می توانست از آنان فیض بگیرد. وامّا، در هنگام شاگردی سر به هوا بودیم و پسانترها فهمیدم که چه اشتباهی کرده ام و چه قدر می توانستم از این استادان بیاموزم. وقتی به خود آمدم ، دیگر دیر شده بود و کار از کار گذشته بود. جز ابراز پشیمانی در این باره چه می توان کرد؟
عبيدی: و در دورهء مکتب تصوری هم در مورد آیندهء تان داشتید و این که در آینده چه شغل و مسلکی داشته باشید؟
زرياب : بلی.از صنف هشتم به این تصمیم رسیده بودم که دانشکدهء ادبیات را بخوانم و نویسنده شوم.
عبيدی: و بدون مشکل و مانعی به این هدف رسیدید؟
زرياب : هم نی و هم بلی. به پایان صنف دوازدهم که رسیدم ، برادر بزرگم شادروان علم رشنو، بسیار کوشید تا مرا قناعت دهد که شامل دانشکدهء طب شوم ؛ ولی من تصمیم خودم را عوض نکردم.
در سالی که من دانشجوی دانشگاه کابل شدم، بعضی از دانشکده ها امتحان ورودی داشتند. برخی دیگر - و از جمله دانشکدهء ادبیات- امتحان شمول نداشتند. و امّا، برای من ادبیات انتخاب اول بود.
عبيدی: چه عوامل و زمینه ها و اشخاص دیگری در اتخاذ این تصمیم نقش داشتند؟
زرياب : خوب ، یکی از خوشبختی های من در این بود که خانهء ما یک مرکز رفت و آمد و تجمع و گفت و شنود روشنفکران آن زمان بود؛ مثلاً: قدرت الله حداد، رحیم الهام ، آصف آهنگ، نکهت سعیدی، طاهر بدخشی، ببرک کارمل، اسماعیل دانش،عین علی بنیاد ، علی احمد شامل ، صادق علی یاری، و پسانترها اسماعیل مبلغ ، و دیگران. و من صحبت های این روشنفکران آن زمان را می شنیدم و از این طریق افق دید ، درک و تفکرم گسترش می یافت. از این میان استاد نسیم نکهت سعیدی، در بخش ادبیات بر من اثر بسیاری گذاشت . همو بود که نخستین نوشته هایم را خواند و اصلاح کرد و در رفتن به این راه مرا تشویق و ترغیب کرد.
راستش این که در اوایل من شعر مرتکب می شدم؛ شعرهایی از این قبیل :
بهار آمد ، بهار آمد،
صدای زنگ و تار آمد
جنون بر هوشیار آمد...
که روشن است این ها بیشتر نظم بودند تا شعر.
روزی استاد نکهت به من گفت: « اگر لطف کنی و دامن شعرگویی را رها کنی و به داستان بپردازی بهتر خواهد شد ؛ چون از یک سو ما شاعر بسیار داریم و از سوی دیگر داستان نویس چندان نداریم!»
توصیه استاد نکهت را پذیرفتم که فکر می کنم کار درستی بود و شاعری را کنار نهاده و با تمام توان در راه داستان نویسی رفتم.
عبيدی: از آن دوره اثر و یا آثاری هم در دست دارید ؟
زرياب : بلی، باری داستانی نوشته بودم به نام «بی گل و بی برگ». داستان را برای اصلاح به استاد نکهت نشان دادم. ایشان داستان را خواندند و برای اصلاح با خود بردند. یک ماه پسانتر ، روزی به من گفتند که داستانم در مجلهء «پشتون ژغ» چاپ شده است و شماره یی را که بخش اول داستان در آن چاپ شده بود ، هم برایم دادند.
باورم نمی شد و فکر کرده نمی توانستم که چه گونه چنین چیزی ممکن گشته است.
این برایم حادثهء بزرگی در زنده گی بود.
آهنگ : در کدام سال؟
زرياب : فکر می کنم سال 1338 یا 1340 بوده باشد و من - شاید - صنف هشتم یا دهم مکتب بودم. و امّا، دقیق به یادم نمانده است. در این لحظه ، همه چیز در ذهنم درهم و برهم شده است .
آهنگ : یعنی زمانی که شما تقریباً 15 یا 17ساله بودید؟
زرياب : بلی. تقریباً همین طور باید بوده باشد. درست به یادم نیست . همان طوری که گفتم .
آهنگ : موضوع این داستان تان را هم به یاد دارید؟
زرياب : بلی ، کاملاً. این یک داستان عاشقانه بود.
عبيدی: و سوژهء آن هم تخیلی بود ؟
زرياب : نی. سوژه اش واقعی بود. یعنی اصل مسأله واقهی بود .
عبيدی: شما در این میان تنها ناظر بودید و یا این که جز زنده گی خود تان بود ؟
زرياب : خوب مثل این که تا مغز مطلب نروید، دست بردار نخواهید شد.
عبيدی: قرار ما بر این بود که مصاحبهء مغزداری داشته باشیم...
زرياب : راستش این که در کوچهء ما دختری زنده گی می کرد که من او را بسیار دوست داشتم. و این دختر در یک حادثهء ترافیکی در راه جلال آباد کشته شد. و امّا ، من در داستان علت مرگ را بیماری سرطان آورده بودم.
عبيدی: و این اولین عشق شما بود؟
زرياب : این اولین داستان عاشقانه یی بود که نوشتم.
آهنگ : یعنی این که عشق شما را داستان نویس ساخت.
زرياب : نی. پیش از آن نیز داستان های زیادی نوشته بودم که استاد نکهت خوانده و اصلاح کرده بودند ؛ شاید آن ها را قابل چاپ ندانسته بودند. ولی این اولین داستان عاشقانه یی بود که نوشتم و استاد نکهت از شمار نوشته هایم ، شاید برای بار اول همین داستان را قابل چاپ یافته بودند .
عبيدی: و اگر در مورد این داستان بدون فشار بر حافظه دو نکته یی بگویید چه خواهید گفت؟
زرياب : اول این که پس از نشر این داستان کسی به دست شخص ثالثی نامه یی برایم فرستاد در نُه صفحه. وی نوشته بود که او هم این دختر را می شناخته و دوست می داشته است و مرا به خاطر این که علت مرگ آن دختر را به جای تصادم ترافیکی ، ابتلا به بیماری درمان ناپذیر سرطان نوشته بودم ، خاین خوانده بود.
نکتهء دومی این که پس از نشر بخش سوم و نهایی داستان، استاد نکهت به من گفت که به دفتر مجلهء پشتون ژغ مراجعه کنم و حق الزحمه یی را که از بابت نشر داستان برایم حواله شده است، دریافت نمایم. این دیگر برایم باور کردنی نبود ، زیرا فکر می کردم که آدم باید به خاطر نشر داستانش پول بپردازد ، نه این که به او حق الزحمه بدهند. به هر رو، رفتم نزد آقای سراج وهاج ، که آن وقت مدیر مسوول مجله بود. آقای وهاج تحویلدار را خواست و تحویلدار مبلغ ششصد افغانی حق الزحمه را برایم داد که در آن وقت پول گزافی بود- آن هم برای یک شاگرد مکتب. وفکر کردم چه شریف مردمی هستند که هم داستانم را چاپ کرده اند و هم برایم پول می دهند.
آهنگ : اولین کتابی را که خواندید به یاد دارید؟
زرياب : ها ، خوب هم به یاد دارم. اولین کتابی که خواندم رمانی بود از جلال الدین خوشنوا، به نام «خنجر» . این را هم به یاد دارم که زمستان بود و من این کتاب را روزانه در گوشهء آفتابی بام خانهء مان می خواندم.
آهنگ : برادر بزرگ شما ، شادروان علم رشنو در تشویق شما به کتاب خوانی و پرداختن به ادبیات چه نقشی داشت؟
زرياب : بزرگترین کاری را که برادر بزرگم برای خانوادهء ما کرد، این بود که کتاب خانهء خوبی را فراهم آورد. در این کتابخانه، کتاب های بسیار ارزنده یی وجود داشتند . همچنان مجلات وزین آن زمان و از جمله- مثلاً- مجلهء ایرانی « صدف » و مجلهء ایرانی « سخن » در خانهء ما می رسیدند.
در نتیجه ، من همیشه در دور و بر خودم مطالب زیادی برای خواندن داشتم. و هر وقت فرصتی می یافتم ، کتاب و یا مجله یی را می گرفتم و می خواندم.
آهنگ : چه کتاب هایی را می خواندید؟
زرياب : در بارهء موضوعات مختلف ، از ادبیات تا تاریخ ، از فلسفه و جامعه شناسی تا روانشناسی. مثلاً ، من هنوز شاگرد صنف هشتم بودم که یک اثر افلاتون را خواندم. اپیکور ، هیوم ، سقرات و شوپنهاور را نیز در همان سال ها خواندم.
آهنگ: آیا در مطالعهء مسایل فلسفی کسی کمک تان هم می کرد.
زرياب : نی . خودم می کوشیدم تا به تنهایی مسایلی را که می خواندم ، درک کنم و بفهمم- این که مؤفق می شدم و یا نمی شدم، سخن جدا گانه یی است. البته به خصوص کتاب های فلسفیی را که می خواندم - مثلاً آثار هیوم- بسیار بغرنج تر از آن بودند که در آن سن و سال به ساده گی درک کرده بتوانم. روشن است که درک فلسفهء هیوم در آن زمان برایم دشوار بود.
عبيدی : به این ترتیب سطح معلومات ودید و درک تان از انسان و جامعه و جهان ، باید بسیار متفاوت تر از همسالان و همصنفان تان بوده باشد. آیا این امر سبب بروز مشکل در مناسبات با همسالان و همصنفان تان نمی شد؟
زرياب : بلی ، من با همصنفان و همسالانم فرق بسیار داشتم ؛ ولی مشکل و دشواریی در مناسباتم با آنان نداشتم. از سوی دیگر ، چون من سال ها «کفتان» صنف هم بودم، در نتیجه، یک نوع تسلط بر همصنفان خود داشتم. مثلاً اگر معلم نمی آمد، توان آن را داشتم تا صنف را خوب اداره کنم . در نتیجه بر خلاف صنف های دیگر، صنف ما در غیاب معلم آرام و مصروف می بود.
عبيدی: در این گونه موارد مثلاً چه می کردید؟
زرياب : همصنفانم را به بحث در مورد مسایل مصروف می ساختم و آنان نیز به این کار علاقه می گرفتند.
عبيدی : آیا همصنفان تان با شما برخورد استثنایی داشتند؟
زرياب : در پاره یی از موارد چنین بود. مثلاً وقتی معلمین نوت می دادند، من کتاب می خواندم و به درس توجهی نداشتم. بعد کتابچه ام را به یکی از همصنفانم می دادم تا نوت معلم را در کتابچه ام بنویسد. آنان هم به رعایت این که من کتاب می خواندم این کار را می کردند.
عبيدی: آیا در پوهنتون برای استادان تان محصل دشواری آفرین بودید؟
زرياب : تصادفاً من در « دههء دیموکراسی » دانشجوی دانشگاه بودم. آن زمان با استادان زیاد بحث می کردیم- گاهی بحث های طولانی و بسیار تند. امروز که به آن زمان می نگرم ، می بینم که آن وقت ها باید شاگرد بی ادبی بوده باشم که با استادانم به آن شیوه سخن می گفتم.
مثلاً ، باری بحث طولانیی با استاد عزیز نعیم