عزيزالله نهفته در سال 1351 در كابل متولد شده ، در ليسه استقلال درس خوانده و از 1368 تا زمان سقوط طالبان در پيشاور مهاجر بود.

سه مجموعه شعري و يك مجموعه داستان هاي كوتاه از او در هجرت به چاپ رسيده اند.

داستان هاي كوتاهي كه از او اخيراً در مطبوعات در كابل منتشر شده اند بازتاب هاي گسترده داشته و به قول نويسنده شناخته شده عتيق رحيمي ، تكانه هاي حادثه مانند بوده اند .

ما از آقاي نهفته ابراز امتنان مي نماييم كه سه داستان كوتاه تازه خود را جهت نشر به آسمايي فرستاده اند .

 

 

***

 

 

دست راست را آويخت از تخت به پايين. دست چپ را بي حركت در كنار بدني كه گويي سال ها بود روح از آن گريخته بود ، گذاشت . پا ها را بي هدف روي تخت رها كرد . كوشيد تنه سنگين و شكم بر آمده اش، بي حركت بماند. نفسش را قيد كرد.

همه چيز به خوبي پيش مي رفت. اما نگاه هايش حالت مرده و بي روح را پيدا نكردند.

نفسش را رها كرد و بعد دوباره از نو به بازي شروع كرد. دست راست را آويخت از تخت به پايين ، دست چپ را بي حركت در كنار...

بازهم نگاه ها حالت مرده يي را پيدا نكردند. نفس عميق گرفت و دوباره شروع كرد به بازي .

چندي بود كه مي خواست نقش مرده يي را برايش اجرا كند.

مي خواست حتا براي چند لحظه يي هم كه شده ، مانند مرده يي باقي بماند . امّا ، نمي توانست .

در اوايل ، شب ها كتاب مي خواند . اما دلگير شد ، به تلويزيون و راديو و اين چيز ها از اول علاقه نداشت . بعد به باز هاي من در آوري پرداخت. گاهي با سايه اش، گاهي با صدايش، گاهي با انگشتانش، با هر چيزي كه به او نزديك تر بود بازي مي كرد.

بعد از همه چيز دلگير گشت. خواست خود را به مرده گي بزند.

و از همين جا بازي اش شروع شد.

دست راست را آويخت از تخت پايين ، دست چپ را بي حركت در كنارش...

 

***

 

 

 

كنار ميز ايستاد. گره روسري را باز كرد و آن را لبه تخت افگند. چند لحظه پيش تصميم گرفته بود به گردش برود. اما وقتي به ياد چشمان كنجكاو رحمت افتيد ، از خير آن گذشت .

از پنجره كوچك به بيرون خيره شد، همان منظره هميشه گي آن سوي پنجره نفس مي كشيد. از بس به آن منظره ديده بود، ديگر برايش تهوع آور مي نمود.

رفت روي تخت دلباز افتاد. ديدن سقف با آن داغ هايي كه از زمان جنگ داشت، دلگيرش كرد. مثل هميشه از آن چشم برگشتاند. براي اين كه نگاهش از پنجره به بيرون ، به منظره تهوع آور نه سُرد، سرش را به تندي چرخاند و زير بالشت پنهان كرد. اما سرش به گردش آمد و نتوانست بيشتر از چند لحظه يي ، تاريكي و سنگيني زير بالشت را تحمل كند.

برخاست ، رفت كنار تلويزيون . با آن كه مي دانست برق قطع است. سوچ آن را فشرد. بار ديگر و بار ديگر عين عمل را تكرار كرد. به سراغ راديو رفت. برنامه ياسي بود. به كانال ديگر رفت. از موسيقي آن خوشش نيامد. كانال ديگر... نگاهش را از صفحه امواج راديو كند و آن را خاموش ساخت.

دوباره كنار ميز ايستاد. اندام باريك و بلندي روبه رويش ايستاد. روسري را عين زني كه در آيينه مي ديد، زير گلو گره زد.

از پله ها آمد پايين. رحمت مثل هميشه از لبه تخت دكانش مراقب همه جا بود.

"يك قوطي چاي سبز"

ديگر حرفي نزد و برگشت. اگر رحمت نمي بود شايد به گردش مي رفت . اگر مي توانست تا انتهايي جاده برود... چهره رحمت پيش رويش زنده شد.

"اين قدر كجا مي روي؟ مگر پر كشيدي!؟"

يادش آمد كه از رحمت به پدرش شكايت كرده بود. پدر انگار از قبل همه چيز را مي دانست، نگاه هايش را به جاي نامعلوم دوخته و گفته بود:

"اين جا ايران نيست كه هرگاه دلت خواست بروي گردش!

مردم بد مي گويند. صد آشنا و بيگانه است ، و تو هم زن جوان و بيوه...! "

قوطي كاغذي چاي سبز را به روي ميز گذاشت، روسري را از سرش برداشت. انگار كسي در درونش بود كه گفت:

" آخر از اين چهار ديوار خسته شده ام. مي خواهم بروم گردش. مي خواهم مردم را ببينم... شهر..." و چون مخاطبي نداشت خاموش شد.

به ساعت دستي اش نظر افگند. دو بعد از ظهر بود . تا آمدن پدر زمان طولانيي باقي مانده بود. لبه تخت نشست. به ياد شوهرش افتاد. چشمان كوچك . چهره زرد و دستان درشتش را دوست نداشت، اما برايش غنيمت بزرگي بود . كوشش كرد تصور كند كه دستانش ، همان دستان سرد و درشتش، روي شانه ها و گردنش در حركت اند. گرمي مطبوعي را زير پوست بدنش احساس كرد . دستانش را ميان ران هايش برد و بعد پستان هايش را با آن فشرد. لبانش را مرطوب كرد. اما يك باره چهره رحمت پيش چشمانش ظاهر گشت و خشكش زد. بدنش مثل پاره آهني افتاده در آب، سرد شد و دستانش از حركت باز ماندند.

از جايش برخاست و به آشپزخانه رفت. ديگ مسي بزرگي را روي اجاق گاز گذاشت و آن را پر از آب كرد.

چوبك گوگردي را برداشت و گاز را آتش زد. به اتاق ديگر رفت. تمام لباس هايي را كه شب گذشته در ماشين لباس شويي شسته بود ، جمع كرد و به تشناب برد. تشت بزرگ لباس شويي را وسط تشناب گذاشت و منتظر ماند تا آب گرم شود.

 

***

 

 

 

با جيغ و فرياد كودكان وسوسه شد. چادر سفيد از روي شانه اش پايين افتاد. از بالكن به كودكاني كه با فرياد و شور در پارك خاك آلوده زير بلاك بازي مي كردند، چشم دوخت. اين شده بود كار هميشه گي اش.

بي آن كه آنان را از نزديك ديده باشد، نام هر يك را مي دانست: احمد، بابك ، روشنك ، فريد ، پروانه ، سلطان...

در خود تب شديدي احساس كرد؛ عين يك زن باردار، سنگين و آرام رفت و روي بستر دراز كشيد . بعد فكر كرد كه درد ، آهسته آهسته از بطنش آغاز مي شود. اما درد يك باره و سريع در تنش نمي دويد . يك لحظه آرامش، يك لحظه درد. وسوسه شد كه به صداي چيزي در درونش گوش دهد. حركاتش را حس كند و با هر تكاني لذت تجربه ناشده يي را تجربه نمايد.

بالشت كوچكي را در عقب شانه هايش قرار داد و ران هايش را از هم باز گرفت. ارتعاش گوشت هاي رانش را حس كرد و كوشيد ناله گره شده گلويش را رها كند. تيره پشتش آرام آرام درد را در تنش منتشر مي كرد.

خود را به درد سپرد. تصور كرد كه چيزي آهسته و آرام در بطنش تكان مي خورد . باز آرامش نصيبش شد. بعد دوباره درد زايمان را با همه قدرتش احساس كرد. از ميان دنياي غبارآلود اطرافش، يك بار ننه را ديد كه ، ديده بود، در چنين مواقع حضورش حتمي بود.

ننه چيزي نگفت. دستوري نداد و همان طور با تبسم مجذوبانه يي پيدا و پنهان بود.

زن ران هايش را با همه قدرت از هم باز گرفت. خيمه كوچكي كه روي ستون هاي پاهايش افراشته شده بود، فراختر شد. ميان پنجه هاي مرطوب و گرمش ميله چپركت را فشرد. دانه هاي عرق از پيشاني بلندش، دانه دانه به زير زنخ اش مي لغزيدند. با تمام توان بر بطنش فشار آورد. احساس كرد كه جنين آهسته آهسته به طرف پايين مي سرد. دوباره ناله ضعيفي سر داد. بعد به يك فشار جنين را به بيرون افگند. احساس سستي در رگ رگ وجودش رخنه كرد و گريه آشناي نوزاد را كه پرده گوشش را به نرمي به اهتزاز آورد ، شنيد.

پاهايش را جفت كرد. كمرش را كه از درد جانكاهي رهيده بود، به آرامش سپرد. چادرش را كه روي فرش افتاده بود برداشت، دور گردنش حلقه حلقه پيچيد و از بستر برخاست.

جيغ و فرياد كودكان همچنان از پايين بلاك به گوش مي رسيد. كنار بالكن رفت و همان جا در جست و جوي نامي شد.