گوتس و برهمن تاريخ

مسعود راحل

 

 

   
  •     مشكل روشنفكر ما ، مشكل يك سونگري و مطلق گرايي است.

  •    مطلق ،  يك پديده تجريدي ( بدون قيد و شرط است ) كه در عمل بايد مشروط شود. عمل مطلق ، وجود ندارد . عمل مطلق ، ترور است.

  •  پرنده شايد در هنگام پرواز فكر كند كه اگر مقاومت هوا نباشد شايد بهتر بتواند پرواز كند. در حالي كه اين مقاومت هوا پرواز را ممكن مي سازد.

  •  نهادي به نام قانون ، آزادي را محدود مي سازد و در رابطه به اين محدوديت اصلاً ممكن مي سازد.

  •   آزادي ممكن ، آزادي در سرحد امكان است. آزادي واقعي ، آزادي در سرحد واقعيت است - آزادي در واقعيت است.

  • ما از كابوس يك مسخ بيدار مي شويم. مي خواهيم دوباره دست و پاي خود را كشف كنيم. سرخود را لمس كنيم. بايد دانست كه حثا باطنيت ما، مسخ شده است.

 

 ما جماعت مجردانيم . از ناکجا آباد مي آييم 

سهروردي

 ... زيرا تعصب چيزي را اراده مي کند که تجريدي است 

هگل

 

سوال مجله آسمايي در رابطه با نقش روشنفكر در مقطع جديد تاريخ افغانستان ، سوالي است سيزوفوسي - همان طور كه واقعيت امروز افغانستان سيزوفوسي است.

در تاريخ افغانستان ، سنگ سيزوفوسي بار ديگر از فراز كوه به پايين غلتيده و سوال الان روي بلند كردن اين سنگ و بردن آن به فراز كوه است.

ما با يك اسطوره سيزوفوس عيني و ذهني طرف هستيم. در تاريخ افغانستان ، ما شاهد بلند كردن ارتقايي اين سنگ در مقطع تاريخي سال هاي 1880-1973 هستيم و غلتيدن دوباره اين سنگ در رابطه با كودتاي 7 ثور.

تاريخ افغانستان را بين سال هاي 1880-1973 مي توان - با تمام استثنا ها -  تاريخ استقرار سياسي شمرد.

ايدياليزم امان الله خاني - با تمام اشتباهات آن - بين سال هاي 1919-1929 ايده هاي روشنگري ، مدرنيته و پيشرفت را خلق كرد.

دوره سياست پراگماتيك بين سال هاي 1933-1973 يك عده از اين ايديال ها را در عمل پياده كرد. اين دوره پرگماتيك سياسي كه در آن افغانستان اصلاً به عنوان يك پديده اقتصادي ، تاريخي و سياسي در چهارچوب قرن بيستم سربلند كرد ، مورد انتقاد بعضي از روشنفكران است. ولي اگر تاريخ از لحاظ اخلاقي همانقدر ناب مي بود كه بعضي از روشنفكران ما از آن توقع دارند ، اين دوره پرگماتيك سياسي نمي توانست بوجود بيايد.

كودتاي نافرجام 1973 و كودتاي خاينانه 1978 تمام دست آوردهاي ارتقايي تاريخ صدساله افغانستان را نابود كرد. در اين كودتا عده يي سهم داشتند كه آن زمان خود شان را " روشنفكر " و الان خود شان را " روشنگر " مي دانند.

اكثر مشكلاتي كه ما امروز داريم از بطن تاريخ ارتقايي افغانستان نشأت نكرده اند ، بل منشأ آنها را درين خونين ترين مقطع تاريخ افغانستان ( 1978-2001 ) بايد جستجو كرد.

در افغانستان سال 1973 بسياري پديده هاي سياسي جا افتاده بودند و سير تكاملي - ارتقايي خود را طي مي كردند.

كودتاي 7 ثور يك قطب بندي بي سابقه سياسي و در رابطه به اين قطب بندي ،يك ديالكتيك خودزاي دهشت آوري زا را در تاريخ افغانستان به وجود آورد.

كمونيست ها ، در حد فاصل عشق به شوروي و تنفر از امريكا ، سياست افغانستان را پيريزي مي كردند . اين سياست در اصل شهواني بود - " شهوت گوتس" در بطن سياست استقرار پيدا كرده بود.

شهوت گوتس ، شهوت يك سونگري و مطلق گرايي است.

گوتس قهرمان درامه " خدا و شيطان " حرامزاده يي بود كه از طرف كليسا و مردم رد مي شد. وي مي خواست از طريق تسخير وارد واقعيت شود. سارتر ، در مصاحبه يي در مورد گوتس مي گويد : " گوتس كه در اعمال خود مطلق خوبي و بدي را مي جويد ، جز در انهدام حيات مردم توفيق نمي يابد ... "

كمونيست ها در رابطه با واقعيت افغانستان همان رابطه يي را داشتند كه گوتس با واقعيت خودش . اين ديدگاه كه در رابطه با واقعيت آن وقت افغانستان نمي توانست مشروعيت پيدا كند ، از طريق خشونت نامشروع وارد اين واقعيت مي شد.

موضوع اصلي اين نوشتار ، پرداختن به مسأله يك سونگري و مطلق گرايي ، در حوزه موضوعي فلسفه است. در اين جا انتقاد هگل ، از يك سونگري انقلاب كبير فرانسه مي تواند مثال برجسته يي باشد. هگل در پره گراف پنجم كتاب " عناصر فلسفه حق " مي نويسد : " ... زيرا كه تعصب تنها چيزي را اراده مي كند كه تجريدي است ". اين جمله در رابطه به انقلاب كبير فرانسه كه در اول مورد تأييد و بعداً مورد انتقاد هگل بود ، نوشته شده است . در اين جمله هگل رابطه مستقيم بين پديده تجريد و تعصب را كشف مي كند .

مقصود هگل از تجريد در اين جا يك سونگري ذهني است . تجريد، يك خاصيت بنيادي و ضروري ذهن است . هگل در افزوده پره گراف 5 اين كتاب ( افزوده د ، گ ) مي نويسد : [ خاصيت] " ذاتي اين عنصر اراده اين است كه من مي توانم خود را از همه چيز آزاد كنم ، همه هدف ها را به دور افگنم و از همه چيز جدا شوم . تنها آدمي قادر به دور افگندن همه چيز است ، حتاّ زنده گي خويش : او مي تواند خود را بكشد . حيوان نمي تواند چنين كند ؛ همواره ، در وجوبي كه با آن بيگانه است و ، تنها ، به آن خو مي گيرد ، همچنان ، منفي مي ماند . آدمي فكر كردن ناب به خويشتن است ، و تنها در فكر كردنِ به خود اين توانايي هست كه به او كليت ببخشد ، يعني توانايي اين كه تمام ويژه گي و تمام محدوديت را از ميان ببرد . اين آزادي منفي يا آزادي فهم ، يك سويه است ، امّا اين يك سويه گي همواره در درون خود ، تعيين كننده گي بنيادي را حامل است و ، بنابر اين ، نبايد ناديده انگاشته شود ؛ امّا ، نقص فهم در اين است

كه تعيين كننده گي يك سويه را يگانه و بي همتا مي انگارد و آن را به جايگاهي برتر بر مي كشد . اين شكل از آزادي ، در تاريخ ، بسيار روي مي دهد. مثلاً ، هندوان بالاترين ارزش را براي پافشاري بر معرفت نسبت به يكساني بسيط آدمي باخود ، براي برجا ماندن در اين فضاي تهي باطن ، همچون نوري بي رنگ در شهر شهود ناب ، و براي ردّ و انكار هرگونه فعاليت زنده گي و همه هدف ها و همه نمودها قايل اند. بدين ترتيب آدمي برهمن مي شود". در اين جا هگل از ناب شدن ذهن تجريدي حرف مي زند : ذهني كه همه چيز را به دور مي افگند و براي خودش يك جايگاه بي همتاي تجريدي خلق مي كند. اين مرحله ، مرحله ذهن برهمن است كه براي خودش در تجريد آزادي خلق مي كند.

هگل اين آزادي را آزادي ذهني و يا آزادي يك سويه فهم ، مي داند. " اين آزادي ، آزادي منفي يا آزادي فهم خواهد بود. اين آزادي ، آزادي خلا است كه به جايگاهِ شكل و اشتياق بالفعل بركشيده شده است. اگر اين [ آزادي ] ، مطلقاً نظري بماند ، در گستره ديني ، [ چيزي همچون ] تعصّب تأملِ غير تجربي هندو خواهد شد ؛ امّا ، اگر به كليت روي آورد ، در گستره سياست و دين ، تعصّب و يران گري ، نابود سازي تمامي نظم اجتماعي موجود ، نابود كردنِ همه افرادي كه از سوي نظم معييني مضنون شناخته شده اند و محوِ هر سازماني كه بكوشد باز سر برآورد، خواهد شد. اين ارادهِ منفي ، وجودِ خود را ، تنها ، در ويران سازي چيزي احساس خواهد كرد " .

در فلسفه هگل بايد متوجه بود كه هگل تجرد ، اين خاصيت بنيادي ذهن را تاييد مي كند. ولي اين ذهن مجرد را در مقابل واقعيت انظمامي قرار مي دهد. بدون اين مقابل شدن  ، چيزي به نام تقابل نمي تواند وجود داشته باشد.

ذهن برهمن ، ذهن مجرد بدون واقعيت است. اين ذهن از واقع شدن مي پرهيزد. از درد واقع شدن مي پرهيزد. از التزام مشروط شدن دوري مي كند.

انتقاد هگل روي ذهن مجردي است كه در گستره تجرد، ايديال هاي مطلق ( بدون قيد و شرط ) را خلق مي كند. عمل كرد اين ذهن بدون قيد و شرط ، در چهاچوب واقعيت باقيد و شرط اجتماعي ، فقط مي تواند خشونت باشد.

در حقيقت انتقاد هگل روي انقلاب فرانسه ، تعصب تجريد است. مطلق ، يك پديده تجريدي ( بدون قيد و شرط است ) كه در عمل بايد مشروط شود. عمل مطلق ، وجود ندارد . عمل مطلق ، ترور است. در حقيقت انتقاد هگل از انقلاب كبير فرانسه ، انتقاد روي عمل مطلق است.

مشاهدات هگل در رابطه با اين اين انقلاب آموزنده است :  زيرا تعصب ، تنها چيزي را اراده مي كند كه تجريدي است ، نه چيزي را كه گويا و روشن است ، به گونه يي كه اگر تفاوت ها آشكار شوند تعصب آنها را با حدناپذيري خود ناساز مي يابد و حذف شان مي كند. به همين دليل است كه مردم ، در جريان انقلاب فرانسه ، بار ديگر نهادهايي را كه خود آفريده بودند ، ويران ساختند ، زيرا همه نهادها با خودآگاهي تجريدي برابري ناسازگارند". در اين رابطه كانت ، در مقدمه كتاب " سنجش فرد ناب " مثالي مي دهد. كانت مي گويد : پرنده شايد در هنگام پرواز فكر كند كه اگر مقاومت هوا نباشد شايد بهتر بتواند پرواز كند. در حالي كه اين مقاومت هوا پرواز را ممكن مي سازد. روشنفكران ما هميشه خواسته اند " بدون مقاومت هوا پرواز" كنند. خيلي مشكل است براي روشنفكري كه در تمام زنده گيش بدون مقاومت هوا پرواز كرده است ، خاصيت هاي انضمامي هوا را تشريح كرد.

انقلابيون فرانسه، واقعيت ها يعني نهادهايي را كه خود شان خلق كرده بودن ، دوباره نابود مي كردند ، چون اين نهادها ، با خودآگاهي تجريدي ، و آگاهي تجريدي مساوات و برابري ، ناسازگار بودند.

در حقيقت ، هگل، در اينجا با ديدگاه كانت ، نزديكي پيدا مي كند كه در كتاب " فلسفه اخلاق " گفته بود : " انسان يك جوهر نامشروط است كه به طور مشروط به وجود خودش تحقق مي بخشد. ولي با اين مشروط شدن ، به پايان نمي رسد ". آنچه كه هگل درين كتاب " ويژه گي يافتن " مي نامد ، چيزي جز مفهوم " مشروط شدن " كانت ، نيست ؛ با وجودي كه هگل ، از فلسفه اخلاق كانت، انتقاد مي كند.

آزادي ممكن ، آزادي در سرحد امكان است. آزادي واقعي ، آزادي در سرحد واقعيت است - آزادي در واقعيت است.

درويش در بيابان آزاد است ، و آزادي درويش يك الگوي بنيادي فرهنگ ما . نهادي به نام قانون ، آزادي را محدود مي سازد و در رابطه به اين محدوديت اصلاً ممكن مي سازد. لنلرشيزم بدترين شكل استبداد است. هگل آزادي را در تقابل با جبر واقعيت قرار مي دهد - در بطن جبر آزادي را مي پرورد. و از جبر جبر مي كاهد. اگر اين را بپذيريم ، در آن صورت مفهوم جبر ماركسيستي را كه از جبر موجود ، جبرهاي وسيع تر تاريخي خلق كرده است ، بايدكاملاً رد كرد. تاريخ كمونيزم ، تاريخ جبر جبر بوده است.

مشكل روشنفكر ما ، مشكل يك سونگري و مطلق گرايي است. روشنفكر ديگر نمي تواند با شمشير ايديال - با " شعله عقيده ناب " ماكس وبر - مثل گوتس در درامه "خدا و شيطان" ، به جنگ واقعيت برود.

كوتس به واقعيت تجاوز مي كند و برهمن از واقعيت پرهيز. در حد اين تجاوز و پرهيز مي شود واقعيت را لمس كرد.

وقتي ما از فلسفه هگلي به واقعيت امروزي افغانستان مراجعت مي كنيم ، كار سيزوفوسي ما تازه آغاز مي شود.

افغانستان امروز مثل يك آميب در گستره آرمان است. ما بايد به مشكلات آميبي خود بپردازيم. روشنفكر در راه حل اين مشكلات نمي تواند به ما كمك كند.

در تاريخ 23 سال اخير افغانستان ، گوتس هاي يك چشميي حركت مي كردند كه آن جنبه هايي از واقعيت را كه نمي توانستند ببينند ، نابود مي كردند.

نابود كردن مجسمه بودا ، عمل كرد ذهنيتي بود كه همه چيز - از جمله زمين- را مسطح مي ديد. نابود كردن اين نقش تعالي در سنگ فقط يك جنبه يي از روند تعالي زادايي در كل بوده است.

كابل ، امروز شهر طاعون زده يي است - مثل شهر طاعون زده " اران " در كتاب " طاعون " - "شهري زشت ، شهر بي كبوتر و بي درخت و بي باغ " . اگر كاموا ، امروز زنده مي بود ، زنان چادري دار كابل را به عنوان قهرمانان كتاب جديد " طاعون " اش دوباره كشف مي كرد.

كاموا ، يك زماني در مصاحبه يي ، در رابطه با پديده روشنفكر و روشنگر گفته بود : " كار من تغير دادن دنيا يا تغير دادن انسان نيست. زيرا من تقوي و روشنگري لازم براي چنين كاري را ندارم. "

آيا روشنفكران ما ، اين تقواي روشنگري را دارند !؟

تفكر روشنگري ، امروز ، فقط مي تواند خردورزي در گستره طاعون باشد. كار اصلي كاموا اين بوده است.

در افغانستان ، امروز ، ما از كابوس يك مسخ بيدار مي شويم. مثل گريگور سامسا ، در كتاب "مسخ" كافكا ، مي خواهيم دوباره دست و پاي خود را كشف كنيم. سرخود را لمس كنيم. بايد دانست كه حثا باطنيت ما، مسخ شده است.

ما بايد به خود بياييم. و بايد باطنيت كلاسيك افغانستان را دوباره كشف كنيم. ما بايد به گذشته بپردازيم ، تا به آينده برسيم. اين23 سال گذشته ، تاريك بوده است و ما فقط از طريق عبور از تاريكي مي توانيم به روشن بيني برسيم.

ما نمي توانيم از معلوم-ات به معلوم ات ، برسيم.

مسايلي هستند كه بي بي سي - اين مركز متافزيكي معلوم-ات ، نمي تواند آن ها را حل كند.

" تندباد حوادث " امكانات ديد و قضاوت را مشكل ساخته است .

ز تند باد حوادث نمي توان ديدن

درين چمن كه گلي بوده است يا ياسمني

و نقطه تحرك اميد ما ، انسان هاي واقعي و زنده كابل هستند- انسان هايي كه هميشه مرا به تعجب انداخته اند.

ازين سموم كه از طرف بوستان بگذشت

عجب كه بوي گلي هست و رنگ نسترني

ولي پناه بردن حافظ به برهمن را پيشنهاد نمي كنم كه ميفرمايد :

مزاج دهر تبه شد ازين بلا حافظ

كجاست فكر حكيمي و رأي برهمني

***

اگر من فورمولي براي پديده خشونت ارايـه كنم و اين فورمول عبارت خواهد بود از " به وقوع پيوستن نامشروط اراده نامشروط ، در گستره مشروط".

***

من هميشه تعجب مي كردم كه واصف باختري ، در اشعارش پرنده مرده يي مثل ققنوس را تجليل مي كند- پرنده يي كه بايد بال و پرش در آتش تاريخ سوخته باشد. ولي ، امروز احساس مي كنم كه اين پرنده هنوز زنده است. البته گردباد شديد خاكستر اين استعاره را روي شهر كابل پراگنده و اين شهر را خاكستري ساخته است. ولي ، بارن شديدي اين خاكستر را خواهد شست. احساس مي كنم كه امروز ققنوس در آسمان كابل پرواز مي كند و شايد پروازش روي فضاي افغانستان ادامه يابد.

 

***

 

بر گرفته از شماره 21-22 مجله آسمايي ( مارچ 2002 )