ديروز امروز و فردای روشنفکر

روشنفکر و نقش او در جامعهء افغانی                  

 

   

 

دکتور اکرم عثمان

 

          

  روشنفکر و تصفيهء حساب با تاريخ  
     

 

در پاسخ به سوال شما بايد اعتراف كرد كه چنين پرسشي پيچيده ترين قضيهء روزگار ما مي باشد . آن چه را كه من در اين جا مي آورم ، دريافت هاي محدود يك خوشه چين از آثار فراوني است كه به هيچ روي به درستي مطلقش به عنوان آخرين پاسخ پافشاري ندارم .

اگر درستي و نادرستي افكار و كردار روشنفكران ما را در گذشته و حال با خطا و ثواب محك بزنيم - چنان كه بايد - ره به مقصود نخواهيم برد . چنين كاري يك داوري ارزشي است و هر دواري بر حسب سليقه و ذايقهء خو د له و عليه روشنفكران موضع خواهد گرفت . در اين جا پيش از هر قضاوتي ، محك و ملاك ما زير سوال مي رود .  بايد پرسيد كه با چه ترازو و مقياسي خوب و خراب اعمال روشنفكران را محك مي زنيم - با مقياس هاي اخلاقي ديني ، يا با مقياس هاي عقلاني و فلسفي متداول در مغربزمين .

تا جايي كه نگارنده خبر دارد ، از هزاره هاي دور تا نخستين دههء قرن بيستم ، اين مساءله بر دو محور كلام سياسي مي چرخيده : يكي " اندرزنامه ها و سياستنامه ها " و ديگر " شريعتنامه ها " .

موءلفان اندرزنامه ها كه صاحبنظران زمان خود بودند ، صلاح راعي و رعيت و گلّه و چوپان را در تزكيهء خُلق و خوي پادشاهان و اتباع شان سراغ مي گرفتند و سعي مي كردند با پند و اندرز و نشان دادن بهترين طريقه هاي ادارهء امور ، سلاطين را ترغيب كنند تا تاءسيس  شاهي آرماني  را از راه اعمال عدل و داد هدف قرار دهند . البته رُخ ديگر كلام شان متوجهء رعيت بود . به زعم آنان ، نظم و نسق در مملكت هنگامي برقرار مي ماند كه رعيت بي چون و چرا از فرمانروا ، فرمان ببرند . آنان به توده هاي مردم  تلويحاً مي آموختند كه از بلوا و قيام و حتّا استيفاي حق بپرهيزند تا نظم به اصطلاح عمومي مختل نشود .

چنان رهنمودي در هيرارشي روابط اجتماعي در سطح مناسبات معاشي و خصوصي نيز گسترش مي يافت و اطاعت كوركورانهء دهقان از ارباب ، خردسال از كلان سال ، مرإـوس از رإيس  ... و اهل گذر از وكيل گذر را ايجاب مي كرد .

بعد از گسترش اسلام در منطقهء ما ، اين وظيفه را " شريعتنامه " نويسان برعهده گرفتند . آنان در همان قالب ، مشروعيت حكومت و قدرت مطلقه را با شريعت توجيه مي كردند و اطلاعت كامل از خلفاي اموي و عجمي را واجب مي دانستند .

بايد خاطررسان كرد كه توضيح كامل اين مبحث دراز دامن ، در اين مختصر مقدور نيست . به صبغهء اختصار بايد گفت كه نهايتاً هر دو كلام سياسي در برابر قدرت با تمام شكل هايش زانو زدند و باب بستهء تفكر را باز نكردند .

علت العلل پايداري چنان نظام ستروني آن بود كه تمكين و تسليم بلاشرط در برابر زور نامحدود ، در ذات و سرشت و بافت سياسي- اجتماعي كشور ما نهفته بود و جغرافياي سياسي و فيزيكي مشرقزمين كه با قلت بارنده گي و خشكي آب و هوا و سرزمين هاي عمدتاً بياباني مشخص مي شد  ، بر جغرافياي ذهن ساكنانش اثر كرده است و انان را ناگزير از تبعيت نظام هاي خودكامه  يي كرده كه الزماً اداره و هدايت امور عمومي را از طريق تطبيق بيگار و حشر و تحصيل ماليه بر محصول زمين برعهده داشتند . بدين منوال حكومت هاي استبدادي پي در پي توليد و بازتوليد مي شدند و بر نظام انديشه يي اثر مي كردند .

چنان وضعيت و ذهنيتي تا آغاز سدهء بيستم در كشورما دوام آورد و به دنيال آن بي آن كه زيرساخت مناسبات اجتماعي و معاشي تغيير كند ، نسيم سياسي جديدي از ايران ، تركيه ، روسيه و مغربزمين ، وزيدن گرفت كه حامل پيام ناآشنا ، غيرمعمول و تكاندهندهء خردورزانه بود كه خبر از نظام جديدي مي داد و بار نخست در وطن ما اركان قدرت سلطنت خودكامه را زير سوال مي برد و مشروعيت خود را از راءي ، اراده و انتخاب مردم مي گرفت ، ملت صاحب اختيار را جانشين رعيت بي اختيار مي كرد و مقولهء حق را در عقلانيت متواضع ، پرسشگر ، انتقادپذير ، پروسواس و شكاك زميني ! سراغ مي گرفت .

روشنفكراني كه عمدتاً از لايه هاي بالا و ميانهء جامعهء شهري برخاسته بودند با استنشاق اين هواي تازه برانگيخته و سرمست شدند و تصميم گرفتند بيخ استبداد را از بنياد سست كنند و امر نهي زمامدار خودسر و مستبد را كه در طول تاريخ فوق جامعه و قانون قرار داشت ، با افسار قاعده و قانون مشروط گردانند ؛ امّا غافل از اين كه خاستگاه ، زادگاه و پايگاه چنان طرز تفكري مغربزمين بود و براي ما افغان ها وديعتي ناشناخته ، پراشوتي ! و بدون زمينهء اجتماعي مي نمود . بناءً مدرنيته با جامعهء قرون وسطايي در تقابل قرار گرفت و در ظرف مدت كوتاه بيشتر روشنفكراني كه  به آن بهاي پيشرس سپرده بودند ، سرهاي شان را در نهضت هاي مشروطه خواهي اول ، دوم و حتا سوم از دست دادند و يا اين كه در بندي خانه ها پوسيدند .

از اين خلاصه برمي آيد كه در جامعهء پسماندهء ما ناممكن بود كه با پيكار چند نفر محدود انسداد سياسي و تصلب شرايين و بن بست فكري و تاريخي جامعهء ما رفع شود و روشنفكران ما با يك خيز بلند بتوانند چند پلهء تاريخ را بپيمايند . " مادر تاريخ " در هر زمانه يي براي ولادت نوزاد تازه محتاج گذراندن مدت بارداريست ورنه نوزادش ناقص الخلقه و حتّا " گورزاي ! " به دنيا خواهد آمد .

در اين جا ناسودمند نمي دانم كه باز كلاوهء بي سري را كه گواه تصلب شرايين جامعه و استقامت دراز مدت حاكميت متمركز و استبدادي در افغانستان مي باشد ، تكرار كنم :

1. امنيت به شرط استقرار حكومت متمركز و غيردموكراتيك

2. هرج و مرج و ناامني به شرط ساقط كردن حكومت متمركز و غير دموكراتيك

3. استقرار مجدد امن و ثبات سياسي به شرط احياي نظام متمركزتر و خودكامه تر .

دور باطل نظام سياسي ما در چندهزار سال همين بن بست استخوانسوز مي باشد .

قراري كه اطلاع داريم ، از ديرگاه نظريه پردازان اديان يهودي و مسيحي ، با اجتهاد قفل تيوري حاكميت را با كليد عقلانيت باز كرده اند و مسايل دنيا و دين را از يك ديگر تفريق نموده اند .

بر روشنفكران ما ، به خصوص روشنفكران ديني است كه بايد با استفاده از عقل نقاد ، حصار بستهء تاريخ انديشه را نقب بزنند و راه را براي آزادي هاي مدني و سياسي باز نمايند .

نتيجتاً نظر نگارنده اين است كه علت ناكامي روشنفكران ما در گذشته و حال پرادوكس ناشي از ناسازگاري خاستگاه هاي فكري امروزين آنان ، با پايگاه هاي واقعي اجتماعي شان است . شماري از ما عليرغم حضور فيزيكي در قرن بيست و يكم ، كماكان از تفاله هاي فكري قرون وسطي تغذيه مي كنيم و هنوز راه ورود به دوران جديد را كشف نكرده ايم .

اساساً روشنفكر ما از بي زماني رنج مي برد و در دو زمان متناقض زنده گي مي نمايد . از نظر اعتقادي خود را انسان معاصر و امروزي مي پندارد ، امّا در عمل وقتي كه در تنگنا گير مي كند ، گذشته گرا مي شود و به اصلش بر مي گردد .

يك بررسي تاريخي ، روشنفكر را نه با آب تهطير مي شويد و نه با چوب تكفير مي راند . روشنفكر ما بايد از راه بازخواني تجارب تاريخي ، بار ديگر خود را بازيابد و دقيقاً بداند كه چه مي خواهد و اقتضاي دنياي مدرن چه مي باشد .

***

u برگشت به صفحهء اول