برگرفته از شمارهء 26 مجلهء آسمايی ( مورخ اکتبر 2003)
دکتور رنگين دادفر سپنتا
حزب و گروه های حزبی
از چشم انداز تيوری سياسی
حزب سیاسی چیست و دارای چه وظایف و مسوولیت هایی در قلمرو سیاست و جامعه می باشد؟
با حركت از ساختار هاو برنامه های حاكم، دسته بندی های حزبی كدام ها می باشند؟
در این نوشتار تلاش بر این است تا به اختصار به پرسش های بالا اشاره شود.
حزب نهاد سیاسیی است كه مانند بسیاری از واژه های سیاسی جهان مدرن، در بستر دگرگونی های جوامع پابه پای فرایند مدرنیته اروپایی، نخست در همین قاره، رشد نموده و به ساختار های گوناگون امروزی در كشور های گوناگون رسیده است. واژهء حزب، واژه یی است كه از اروپا وارد گفتمان جهان سومی ها و نهادهای سیاسی آنان شده است. با در نظر داشت همین واقعیت است كه این نهاد در بستر اجتماعی جوامع سنتی دچار كاستی های ساختاری و سرگردانی های فكری میان سنت و مدرنیته و عقلانیت و عادت و تكرار می شود- جدالی كه در كشور های اصلی مدرنیته تا حدود زیادی به سود خردباوری و خرد اندیشی و سوگوارانه به سود خرد ابزاری به پایان رسیده است.
قراإـت جهان سومی ها وبه ویژه افغان ها از پروسه های مدرنیته و برداشت آنان از نهاد های آن، قراإت و برداشتی ویژه یی است كه در موارد فراوانی حالت نه این و نه آن بودن را به نمایش می گذارد.
ساختار های حزبی و احزاب سیاسی جهان سومی، تا جایی كه من مسأله را پی گرفته ام، تا كنون در قلمرو زبان فارسی مورد پژوهش قرار نگرفته اند. با این یاد آوری می خواهم بگویم كه بر خورد به این مسأله كار ویژه می خواهد. این اشارهء كوتاه را باید به مثابه تلاش نخستین و بسیار ناپختة نگارنده در مورد سوألات مطروحه در نظر داشت.
حزب سیاسی چیست؟
احزاب ، سازمان ها سیاسیی اند كه برای همسو كردن منافع گروه های اجتماعی و سمت و سو دادن به آنها مبارزه و تلاش می كنند. احزاب سیاسی در پی دسترسی به اهرم های قدرت سیاسی می باشند. احزاب سیاسی مولود جوامعی اند كه در آن ها روابط میان اقشار جامعه نشان از پیچیده گی و جدایی های سیاسی در قلمرو های گوناگون جامعهء مورد نظر دارند. به بیان دیگر در جوامع بسته و بسیط نیازی به حزب سیاسی نیست. چرا كه در چنین ساختار ها ، “منافع مشترك” از طریق مشروعیت های سنتی و روابط مبتنی بر عرف و عادت متوازن ساخته می شوند و یا این كه به سود گروهی و زیان گروه دیگری پیاده می گردند.
تفاوت میان احزب سیاسی و گروه های منفعت و صنفی بیشتر با در نظر داشت روابط و بر خورد آن ها به چگونه گی قدرت دولتی و وظایف سیاسی آن ها مطرح می گردند. گروه های صنفی، مانند اتحادیه های كارگری و یا اتحادیه های كارفرمایان به عنوان نهاد نمی خواهند مستقیمأ قدرت سیاسی را بر عهده بگیرند. در حالی كه هر حزب سیاسی برای گرفتن قدرت دولتی مبارزه می كند.
احزاب سیاسی به مسألهء قدرت و در گیری در فرایند های اجتماعی از چشم انداز های گوناگونی می پردازند و با پژوهش در چنین مواردی است كه می توان به چگونه گی ساختار ها وسیاست های چنین احزابی پی برد.
- بر رسی احزاب سیاسی از چشم انداز برخورد آن ها به مسألهء قدرت و چگونه گی رسیدن به آن و چگونه گی برنامه و یا ایدیولوژی و یژه چنین احزابی
-بررسی احزاب سیاسی با در نظر داشت توانایی های آن ها در رابطه با بسیج شهروندان و همسو كردن منافع مشترك بخش های از آن ها
- بر رسی احزاب سیاسی به مثابه نهاد هایی كه به شهروندان آگاهی سیاسی می دهند و سعی می كنند تا حمایت آن ها را برای ضرورت حفظ ، اصلاح و یا دگرگونی نظام سیاسی جلب نمایند. (احزاب محافظه كار، اصلاح طلب و انقلابی(
- بررسی احزاب سیاسی به مثابه نهاد های سیاسیی كه در تلاش جلب وجذب نخبه گان جامعه می باشند تا از این طریق بتوانند كادر های حرفوی سیاسی را پرورش داده و كادر های سیاسی را برای در دست گرفتن قدرت اجرایی آماده داشته باشند.
اگر از این دیدگاه ها به بررسی مسألة مورد نظر بپردازیم، در واقعیت برخورد ما به حزب سیاسی یك نوع بر خورد هنجاری (Normativ) خواهد بود. چرا كه در این جا برخاستگاه اینست كه حزب سیاسی باید این چنین باشد، نه این كه آن را طوری كه واقعأ هست باید در نظر داشت. چنین چشمداشتی در یك جامعة مبتنی بر دموكراسی طبیعی می نماید. حزب سیاسی باید در پی تحقق اصولی باشد كه در چار چوب آن ها رهایی انسان و تحققق آزادی و عدالت ممكن و میسر گردند. حزب سیاسی باید از طریق ابزارهای سیاسی زمینه های مشاركت گستردة مردم و ابزار های لازم چنین مشاركتی را فراهم آورد. حزب باید تلاش نماید تا به قدرت دولتی دست یافته و در مواردی كه فاقد چنین امكانی است به عنوان اپوزیسیون دارای برنامه های جانشین باشد.
سیر دگرگونی احزاب سیاسی در اروپا نشان می دهد كه تداوم و پیوسته گی وجودی آن احزابی كه دارای باور های معین سیاسی و دارای دورنمای ویژه بوده اند، بیشتر از احزابی كه مقطعی اندیش اند، تأمین بوده است. احزاب دارای آرمان ها و برنامه های هنجاری می توانند در مقایسه به احزابی كه بیشتر وابسته به رهبران كاریزماتیك می باشند، دارای بقا و پایداری سیاسی باشند.
در این یاد داشت ، مدل های حزبی مورد برسی نگارنده، احزاب موجود و پا بر جای اروپایی و برنامه های حاكم بر آن ها بوده است. جایی كه به رونوشت های افغانی این احزاب اشاره می شود نیز برخاستگاه همان اصل می باشد نه رونوشت ها.
احزاب لیبرال دموكرات
واژهء لیبرال را حزب تودة ایران و بنیادگرایان اسلامی آن كشورهمواره مورد حمله قرار داده اند. در كشاكش ایدیولوژیك میان توتالیتاریسم و دموكراسی در اوایل انقلاب ایران، واژهء لیبرال د ر گفتمان سیاسی آن زمان از درونمایهء اصلی آن تهی ساخته شد و از همان زرادخانهء ایدیولوژیك ، وارد مباحث افغانی- منتها در سطح عقب مانده تر آن- گردید. بدین گونه جدال بر روی لیبرال در ساحت یك بدویت باورنكردنی تحقق یافت و امروز نیز در رسانه های جهادی افغانستان از آن برای مرعوب كردن كارمندان دولتی از غرب برگشته استفاده می شود. اذهان ساده گرا و ساده پسند و خردگریز نیز به آسانی به پذیرش همان قراإـت های قدرتگرا از واژهء لیبرال می پردازند.
لیبرال ها در اروپای بعد از اقلاب كبیر فرانسه خود را پاسدار میراث های انقلاب می دانستند. آن ها وفادار به اصول برادری، برابری و آزادی بودند. نخستین بار در اروپا این تشكل لیبرال های هسپانیا (Librales) در سال1812 بود كه به پاسداری از قانون اساسی و حمایت از دولت قانون برخاست. واژة لیبرال از سال 1815 بدین سو راهش را به زبان انگلیسی باز نمود. در این جا لیبرال واژه یی بود كه برای بیان گرایش های گوناگون آزادیخواهانه به كار می رفت. در بسیاری از كشور های اروپایی در آغاز بسیاری از احزاب محافظه كار به عنوان جنبش های مخالف جنبش های لیبرالی سر بلند كردند. در واقعیت در اروپایی قرن نوزدهم احزاب لیبرال، دموكرات و سوسیالیست جانبدار دگرگونی و ترقی بودند ، در حالی كه احزاب محافظه كار در تلاش حفظ نظم موجود بودند.
اصالت خرد و خردگرایی و باور به سیرت خوب انسان ، جوهر اصلی ایدیولوژی لیبرال را تشكیل می دهند. لیبرالیسم اگر از سویی آزادی فرد را پیش شرط همهء آزادی ها می داند، از جانب دیگر آن را لازمهء برابری می داند. برابریخواهی اگر در دوران مطلقیت به این گرایش خصوصیت انقلابی و رادیكال می داد، امروز تقلیل آن در سطح برابری حقوقی -دست كم در دموكراسی های معاصر - دیگر دارای آن برد رادیكال نمی باشد. پای لیبرالیسم معاصر در پاسخ دهی به مسألهء عدالت اجتماعی به مثابهء سوال اصلی یك جامعهء دمكرات می لنگد.
باور لیبرالیسم به ویژه لیبرالیسم اقتصادی بر این اصل كه قوانین اقتصاد بازار آزاد می توانند به الزامات و نیاز های اقتصادی دوران معاصر پاسخ در خور ارایه كنند، این جریان را به جریانی مخالف تحقق عدالت اجتماعی مبدل نموده است.
تا جایی كه من به مطالعهء گروه های سیاسی افغانستان پرداخته ام درافغانستان به مشكل بتوان در میان تشكلات افغانی گروه و یا حزب لیبرالی را تشخیص داد.
احزاب محافظه كار
احزاب محافظه كار گروه های واكنشی اند. این احزاب نخستین بار در قلمرو های تبارز كردند كه لیبرالیسم، جنبش های دموكراسی های رادیكال و سوسیالیستی، نظام موجود را مورد تهدید قرار داده بودند. جنبش محافظه كار در واقعیت تلاشی است برای دفاع از نظام سیاسی و اقتصادی موجود ، در برابر تهدید های برون از نظام و یا تلاشی است برای اعادهء نظمی كه فرو پاشیده است.
احزاب محافظه كار معاصر دستخوش دگرگونی هایی شده اند. در بیشتر كشور های دموكراسی غربی این احزاب به اصول كلی دموكراسی و دولت قانون باور دارند. احزاب محافظه كار می توانند به اصول اخلاقی مذهبی و یا به ارزشهای اخلاقی و فرهنگی به مثابهء ارزش هایی كه به انسان آرامش و امنیت می دهند و بخشی از طبیعت انسان را می سازند، باور داشته باشند. كلیهء محافظه كاران به خانواده ، به مفهوم كلاسیك آن به مثابه سنگ بنای جامعه برخورد می كنند. از دید محافظه كاران ملت - دولت یك پدیدهء یكدست و همگون است، پدیده یی كه از طبیعت و همگون بودن تمایل افراد ملت ناشی می شود. محافظه كاران خواهان حفظ ارزش های موجود هستند، چه از دید آنان هر دگرگونی می تواند با خود ویرانی و آشوب به همراه داشته باشد.
از این چشم انداز ، جامعه یك واحد ارگانیك است و این واحد ارگانیك می تواند در پرتو مالكیت خصوصی و حفظ خانواده به آزادی و سعادت و استحكام دست یابد. با ظهور انقلاب صنعتی و رشد شهرنشینی و فروپاشی خانواده های بزرگ و امنیت های روستایی، محافظه كاران با پیشرفت و ترقی تكنیكی و اقتصادی میانهء خوبی نداشتند، اما با شیوع جنبش های جانبدار محیط زیست و رشد دیدگاهای انتقادی دربارهء سیر مدنیت تكنیك گرا، محافظه كاران به مدافعان فعال رشد تكنیكی و باور به توانایی انسان از طریق پیشرفت علمی تبدیل شده اند. موضع گیری این احزاب در برابر دانش و تكنیك اتمی، تكنولوژی ژنتیك و صنعت شبیه سازی بیان آشكاری است از این مسأله.
در افغانستان تلاش ها برای ایجاد یك حزب محافظه كار زمانی صورت گرفت كه نظام قدرت حاكم مورد تهدید و اعتراض نیروهای دموكرات و مشروطه خواه قرار گرفته بود. شاید بتوان در این رابطه از فعالیت ها برای ایجاد حزب دموكرات ملی در سال 1950 در كابل یاد كرد. درست در دورانی كه جو سیاسی تا حدودی معتدل گردیده بود و احزاب معترض به قدرت مطلقه به تدوین برنامه های شان می پردازند، تلاش برای ایجاد حزبی صورت میگیرد كه به حفظ روابط قدرت موجود متعهد باشد.
در دوران مقاومت در برابر اتحاد شوروی سابق ظاهرأً سه حزب سیاسی (اتحاد سه گانه) معروف به احزاب محافظه كار مذهبی شدند. به مشكل می توان این احزاب را با برداشتی كه ما از حزب داریم، به مثابه احزاب محافظه كار به مفهوم مدرن آن تلقی نمود. این ها گروه های سنتی و فرقه های مذهبیی اند كه در میان فرایند حزب شدن و همبسته گی های محافظه كار خانقاه و روابط ملا و طالب گیر كرده اند و این الزامات دنیای بیرون از آنها است كه آنها را وادار می سازد كه خود را حزب تلقی كنند. اینان نه دارای تشكیلات، نه هم دارای برنامهء حزبی اند. [ اینان در واقع ] دفتر و دیوان های كمكگیری، اسلحه گیری و معامله گری اند. به بیان دیگر این ها گروهای ته ماندهء دوران پیش مدرن هستند كه در روزگار مدرن نفس می كشند.
احزاب سوسیالیست و سوسیال دموكرات
بر خلاف ساده اندیشی متداول ، احزاب سوسیال دموكرات و سوسیالست در جایگاه دیگری نشسته اند و احزاب كمونیست در جایگاه دیگری. نخستین احزاب سوسیال دموكراتیك در اروپا در پروسهء مشاركت در مبارزات كارگری و عدالتخواهانهء قرن نزدهم به وجود آمدند. نخستین حزب سوسیال دموكرات نیرومند دنیا كه تا هنوز هم وجود دارد، حزب سوسیال دموكرات آلمان است. این حزب در سال 1875 از وحدت میان جانبداران كارل ماركس و فردیناند لاسال در شهر گوتا ایجاد گردید.
رابطهء میان احزاب سوسیال دموكراتیك و جنبش های سندیكایی و كار گری در كشور های گوناگون متفاوت بوده است. با این هم در كلیه كشور های قدیمی سوسیال دموكراسی ، این احزاب بیشتر از همه گروه های دیگر با جنبش های كارگری و سندیكایی در رابطه بوده اند. فرایندی كه به دلیل كاهش یافتن كمی طبقهء كارگر در كشور های پیشرفتهء جهان آهسته آهسته دگرگون می شود. مؤفق ترین نمونهء سوسیال دموكراسی را می توان در كشور های اسكندناوی و اروپای غربی مشاهده نمود.
پایه یی ترین باور سوسیال دموكراسی این است كه، آنها میان آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی یك رابطهء متقابل را می بینند. عدالت اجتماعی به باور سوسیال دموكرات ها می تواند صرفاً در دموكراسی و آزادی و مشاركت گستردهء مردم و تبدیل گام به گام دموكراسی تمثیلی به دموكراسی مستقیم و بیواسطه به تحقق برسد. سوسیال دموكرات ها بر این باور اند كه حقوق اساسی انسان، حقوق شهروندی و حقوق اجتماعی، حقوق جهان شمولی اند كه باید كلیه انسان ها بی در نظر داشت تعلقات فرهنگی، مذهبی، جنسی و یا نژادی از آنها برخوردار گردند. اساسی ترین تفاوت میان سوسیال دموكرات ها و لیبرال ها در اینست كه سوسیال دموكرات ها به دولت به مثابهء ارگانی كه به سود اكثریت برای از بین بردن بی عدالتی مداخله می نماید بر خورد می كنند. سوسیال دموكرات های معاصر جانبدار اقتصاد اجتماعی بازار می باشند.
سوسیال دموكرات ها نخستین احزابی بودند كه در امر دموكراسی از خود پیگیری بیشتری نشان داده و خواهان تحقق رأی عمومی برای شهروندان جدا از امكانات مالكیت و پرداخت مالیه و یا تعلق به جنس خاصی شدند.
جنبش سوسیال دموكراسی یك جنبش جمهوریخواهانه است. در كشور های سلطنتی كه سوسیال دموكرات ها بقدرت رسیده اند ، همواره میان آن ها و پادشاهان مشروطه روابط دوستانه وجود نداشته است.
سوسیال دموكرات ها همواره خواهان جدایی دین از دولت بوده اند - این یكی از خواست های اساسی سوسیال دموكراسی در تاریخ بوده است. با آن كه دموكراسی تمثیلی پارلمانی فرصتی بوده كه از طریق آن سوسیال دموكرات ها به قدرت دولتی رسیده اند ولی از سوی دیگر این امكان باعث آن شده است كه احزاب سوسیال دموكراسی روز تاروز به رقبای محافظه كار شان نزدیكتر شده اند.
در افغانستان تا كنون جنبشی كه دارای برنامه و تشكیلات مدون سوسیال دموكراسی باشد به وجود نیامده است. حزب وطن زیر رهبری زنده یاد میرغلام محمد غبار، نخستین حزبی است كه دارای یك برنامهء مدون سیاسی با گرایش های سوسیال دموكراتیك بوده است. حزب دموكرات مترقی مرحوم میوندوال گروهی بود كه در تدوین برنامه اش از واژه های سوسیال دموكراتیك استفاده می كرد ولی ناسیونالیسم افغانی و باور به بیروكراسی و تلفیق دین و سیاست بر برنامهء آن غلبه داشت. با این همه نمی توان انكار كرد كه این حزب بیشتر از دیگران به سوسیال دموكراسی نزدیك بود.
در سال 1992 شورای دموكراسی برای افغانستان ، توانست در خارج از كشور روشنترین برنامهء سوسیال دموكراتیك را تدوین نماید. با این همه محتاط بودن بیش از حد طراحان این برنامه و روان بودن دست اندر كاران آن بدنبال خواست های عامهء مردم باعث آن شد كه این گروه نیز در یكی از اساسی ترین اصول سوسیال دموكراسی، یعنی جدایی دین از دولت، به دنبال راه حل های محلی سرگردان شود. از دید برنامه نویسی این پیشرفته ترین طرح در افغانستان است كه به دیدگاه سوسیال دموكراسی نزدیك می باشد.
حزب سوسیال دموكرات افغانستان (افغان ملت) در برخورد به اساسی ترین مسایل سوسیال دموكراسی، مسألهء ملت و بر داشت از آن ، قوانین شهروندی و رابطهء قوم و فرد، حقوق شهروندی و یا حقوق عشایر و قبایل، منشأ قدرت مردم به مثابه شهروندان و یا این كه ملت قومی د چار دشواری هایی است كه این حزب را از یك بر نامهء سوسیال دموكراسی بسیار دور نگه می دارد.
احزاب كمونیست و كارگری
جنبش سوسیال دموكراسی در اواخر قرن نزدهم و اوایل قرن بیستم دچار انشعاب گردید. آن عده از احزابی كه به اصلاح طلبی و انصراف از انقلاب قهری و پذیرش دموكراسی روی آوردند به احزاب سوسیال دموكراسی شهرت یافتند. بر عكس احزاب كمونیست به انقلاب و ایدهء دیكتاتوری پرولتاریا به مثابه نظام دولتی وفادار ماندند. احزاب كمونست معاصر، چه آنهایی كه در سالیان اخیر در پی شكست اردوگاه اتحاد شوروی سابق فرو پاشیدند و چه آن هایی كه به زندگی شان به مثابهء گروه های كوچك ادامه می دهند، همه به آموزش های لنین و انقلاب اكتبر 1917 روسیه وفادار مانده اند. بر این منوال كلیه احزاب كمونیست منهای “ كمونستان اروپایی” ( ایروكومنیست ها ) به تیوری های لنین در بارهء “دولت وانقلاب”، “امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحلهء سرمایه داری” و به “حزب پیشآهنگ طبقهء كارگر” به مثابة تیوری های جهانشمول كه هنوز هم باید برای تغیر جهان و جامعه از آن ها بهره برد، باور دارند.
احزاب كمونیست احزاب ایدیولوژیك اند به باور آنها آموزش های ماركس ولنین و یا به بیان دیگر تفسیر های لنین و حزب كمونیست اتحاد شوروی سابق و یا در مورد ماإویستان تفسیر های ماإو از تیوری های ماركس، حقایق جهان شمولی اند كه باید به مثابه ایده ها راهنمای تفكر و عمل حزبی تلقی شوند و حزب باید جامعه را بسوی تحقق این ایده های ایدیال رهبری نماید.
احزاب كمونیست مخالف مالكیت خصوصی بر ابزار تولید هستند. حزب پیشآهنگ و دولت زیر رهبری آن ، به نماینده گی از طبقهء كارگر این ابزار را به تصرف دولت در می آورد. احزاب سیاسی دیگر آزادی فعالیت ندارند، حقوق اساسی انسان و شهروندان در چنین تفسیری تابع مقولهء حقوق بورژوازی می شود كه نباید آن را مراعات نمود. این احزاب به بیان لنین احزابی اند كه بگونهء بروكراتیك ایجاد و رهبری می شوند. اصل مركزیت دموكراتیك و پیروی پاین از بالا و وحدت ایدیولوژیك اصول پایه یی ایجاد و زندگی چنین احزابی می باشند. ایدیولوژی حزب ماركسیسم -لنینیسم و یا ماركسیسم- لنیننیسم اندیشهء ماإوتسه دونگ می باشد كه به باور جانبداران این راه بی پذیرش آن نمی توان كمونیست بود.
از جایی كه كمونیستان در فرایند مبارزهء شان توانستند در كشور های بسیار عقب مانده مثل چین، ویتنام و غیره به قدرت برسند، كشور هایی كه در آن ها از طبقهء كارگر و سرمایه داری نشانه های روشنی در دست نبود، به آفرینش تیوری های مثل “انقلاب دموكراتیك ملی” (دركنفرانس احزاب كمونست و كارگری در بخارست، 1960) و “ انقلاب دموكراتیك نوین” (ماإوتسه دونگ) پرداختند. در افغانستان آقای تره كی افسران خلقی افغانستان را عاملان اجرایی این انقلاب تلقی نمود. بدین گونه در كشورهای جهان سومی احزابی با گرایش های چپ به وجود آمدند كه با كمونیستان متحد بودند و گاهی نیز مانند عراق و مصر بر ضد یكدیگر شمشیر می كشیدند.
تجربهء كمونستان افغانستان، تجربهء غم انگیزی است. چه گروه های كمونیست افغان- طوری كه برخی های شان خود نیز به این امر اعتراف می كنند - تا هنوز طرح هایی را ارایه نداده اند كه بتوان با به پژوهش گرفتن آن ها به جزییات ساختار ها و پروسه های فكری این گروه ها راه یافت. بسیاری از گپ هایی را كه این گروه ها می گویند و می نویسند، در همان حد سال های شست قرن گذشته می ماند. گرو های كوچك دیگری نیز گروه های انقلابی اجتماعی اند - اگر چه خود شان به این امر باور ندارند و یا به بیان دیگر در دل شان كمونیست هستند.
حزب دموكراتیك خلق افغانستان ، حزبی بود كه توانست به دنبال كسب قدرت از طریق كودتای هفت ثور ساختار های حزبی را به و جود آورد. پیش از آن كه این حزب، حزب كمونیست افغانستان باشد- دست كم در نوشته های علنی چنین ادعایی به گونهء سیتماتیك مطرح نشده بود و یا این كه من ندیده ام- تشكیلات حزبی فراگیری بود برای تحقق سیاست ها و برنامه های اتحادشوری و مكتب رفته گان افغانی متأثر از ایدیولوژی حزب كمونست آن كشور. ایدیولوژی و سیاست حاكم بر حزب دموكراتیك خلق افغانستان تركیبی بود از گرایش های محلی، قومی، زبانی و عشق سوزان به سویتیسم و بیان این همه با عبارات تكراری و زبان یونفرم شدهء بلوك شرق سابق. با در نظر داشت، داشتن یك میكانیسم و ارگان ها ی حزبی شاید بتوان گفت كه این حزب نخستین حزب افغانستان است كه توانست بدنبال كسب قدرت دولتی به حزب مبدل شود. با این همه این حزب، حزبی بود با ایدیولوژی توتالیتر و ضد دموكراسی.
احزاب راست افراطی و فاشیستی
احزاب فاشیست و راست افراطی به تعبیری كه مورد نظر این نوشته می باشند، در پی تحولات جنگ جهانی اول (1914-1918) پا به عر صهء وجود نهادند. این احزاب به عنوان تشكلات واكنشی در برابر رشد جنبش های انقلابی و بحران های اقتصادی و اجتماعی دههء بیست قرن بیستم رشد نمودند.
در كشور هایی كه در آن ها جنبش دموكراسی و نهاد های آن از استواری لازم برخوردار نبودند، مثل آلمان و ایتالیا، این احزاب توانستند به قدرت دولتی دست یابند. ایدیولوژی حاكم بر احزاب فاشیست و راست افراطی در كشور های گوناگون تفاوت های اساسی دارد. فاشیسم آلمانی بیشتر بر افسانهء برتری نژادی آریایی و در میان آن نیز بر برتری جرمن ها تأكید می نود و می نماید. در حالی كه فاشیسم ایتالیا كمتر نژادپرست بود و برای این فاشیسم عظمت روم و مدنیت افسانه یی آن به ایدیولوژی مبدل شده بود. با این همه احزاب فاشیستی مشتركاتی در ساختار و ایدیولوژی دارند كه باید در نظر گرفته شوند.
همهء احزاب فاشیستی به اسطوره ها و یا اسطوره باور دارند و آن را تا مرز عنصر ایدیولوژیك بالا می برند. باور به اسطورهء یكدست بودن و برگزیده بودن یك نژاد، باور به برگزیده شدن از جانب یك قدرت فراتاریخی و یا تاریخی به مثابهء قوم برتر و یا دارای باور برتر، باور به برتری طبیعی یك نژاد، یك فرهنگ، باور به سمبول هایی كه از لحاظ تاریخی قابل درك نیستند، باور به فضیلت های پیش مدرن و ارتقای آن ها در سرحد ایدیولوژی، مثل باور به جنگجو بودن فطری قومی و یا این كه فرهنگی گرا بودن فطری قوم دیگری، بی توجه به پیش زمینه های تاریخی چنین برداشت هایی. با این همه به تنهایی باور به چنین برداشت های سمبولیك نمی تواند دلیل بر فاشیست بودن فردی و یا گروهی باشد.
حاكمیت از چشم انداز فاشیست ها، حاكمیتی است فراگیر كه شامل هژمونی فرهنگی و هژمونی بر فرد و پایان دادن به فردیت می شود. در این نظام فردیت چیز بی معنی است، “جمع”، كلكتیو منزه، جایی است كه فرد ارگانیك در آن معنی و مفهوم می یابد. این “جمع” فطری است ، مثل جمع نژادی كه بهتران میتوانند سلطهء شان را اعمال كنند و از دشواری ها بگذرند در حالیكه نژاد های مادون باید اداره شوند. در چنین بر داشتی همه عضو “ما” هستند -“ما” یی كه فطری است. این ما در صورتی می تواند به زندگی اش ادامه دهد كه بتواند از “غیر” منزه بماند. بنا بر این تنوع و كثرت گرایی دموكراسی خطری است كه باید از “جمع منزه و بی پیرایه” دور نگهداشته شود. در اینجا “وحدت كلمه” و تفكر یونیفورم شده اساس است. حققیت و راه های رسیدن به آن یگانه اند “صراط های مستقیم” و جود ندارند یك راه و آن هم راه از پیش داده شده، تنها راه راستی است كه همه گان در آن طی طریق می كنند و یا این كه یك سر و گردن كوتاه می شوند.
احزاب راست افراطی همواره با دشمن های مریی و نامریی رو در رو می باشند. دشمن همیشه پشت دروازه در كمین نشسته است تا “جمع” نژادی و مذهبی را نابود كند. مبارزه با دشمن حی و حاضر ، ایثار و فداكاری و “ملت همیشه در صحنه” و شهیدپرور” و قهرمانپرور می خواهد، چنین موجودی كه چنین مورد هجوم قرار گرفته است اولتر از همه به “وحدت كلمه” نیاز دارد، نه به دگر اندیشی. كلیه احزاب راست افراطی در پی هر شكست و ناتوانی ، دست و تو طیهء “دیگران” را می بینند. باور به تیوری تو طیه به شاه بیت ایدیولوژی این احزاب مبدل می شود. “جمع” همگون در معرض تهاجم دموكرات ها، كثرت گرایان، دیگر اندیشان، یهودان و كمونیستان قرار می گیرد و این دشمنان همواره در صدد اند تا از این جمع اصالت آن را بگیرند.
اصل اطاعت از رهبر و پیشوا و امام و امیر در كلیه گروه های راست افراطی یكی از سنگ بنا های ایدیولوژیك می باشد. فرد ناتوان باید به رهبر بیعت كند- راه دیگری نیست. رهبر و امیرباید این گلهء نابالغ را به سوی سرزمین موعود رهبری كند.
در كشور های جهان سومی به آسانی به گروه های راستگرا، بر چسپ فاشیستی می زنند و این كار تمایز میان فاشیسم و راست افراطی را دشوار می سازد. به هر حزب قدرت گرا ، نام فاشیست دادن در واقعیت كم خطر نشان دادن فاشیسم است. باید میان احزاب ضد دموكراسی و محافظه كار و فاشیست تفاوت قایل شد.
در كشور ما احزاب و گرو هایی با گرایش های شؤنیستی قومی و مذهبی و احزاب توتالیتر و بنیادگرا وجود دارند.
در بسیاری از گروه های راست و چپ افغانستان می توان گرایش های تنگ ناسیونالیستی و قومگرایانه یافت، ولی با این همه گرایش های شؤنیستی ، نمی توان این گروه ها را، گروه های فاشیستی و شؤنیستی دانست. بل این بیماری كشوری است كه فرایند های تبلور ملت و پروسه های دموكراسی در آن از استواری لازم برخوردار نبوده و پروژهء مدرنیته نیز در آن از قوام درونی برخوردار نشده است.
در افغانستان " حزب اسلامی " آقای حكمتیار ، در میان راست افراطی، تنها حزبی می باشد كه دارای ساختار های حزبی به گونهء احزاب فاشیستی می باشد. ارگان های این حزب سخت تابع رهبری آن می باشند- رهبری كه اعضأ به آن بیعت می كنند. همان گونه كه ساختار ایدیولوژیك حزب تك گرا است، برنامهء حزب برای نظام آینده افغانستان مخالف دموكراسی و كثرت گرایی می باشد. براین پایه حزب اسلامی و رهبر آن تنها می دانند كه چگونه میتوان به نظام واقعی و به حقیقت جاویدانی دست یافت - هر مخالفتی با این صاحبان حقیقت مطلق ، كفر و طاغوت است.
این حزب با حركت از ایدة بنیادگرایی اسلامی با دست آورد های مدرنیته سخت مخالف است. از این چشم انداز حزب اسلامی فراری است به گذشتهء پیش مدرن ، ولی با ابزار مدرن- مثل، توپ، تانك، راكت و غیره. در عملكرد این حزب ضدیت با دست آوردهای تكنیكی مدرنیته مطرح نمی باشد، بل جانب فرهنگی مدرنیته مورد سوال قرار می گیرد. خرد گرایی، شك كردن، فلسفی و تاریخی اندیشیدن، حقوق بشر، حقوق برابر زنان با مردان فرای اگر و مگر های قبیلوی، برابری پیروان ادیان گوناگون و باور به دموكراسی به مثابه حاكمیت مردم و نه تقلیل آن به مشورت ، این ها اصولی اند كه مورد پذیرش بنیادگرایی اسلامی نیستند و بنیادگرایی با آن سر ستیز دارد.
بنیادگرایان اسلامی با باور ها و سنت های مردم نیز سر آشتی ندارند، چرا كه به باور آن ها این عادت ها و باور های حاكم مردم است كه آن ها را به “جاهلیت نوین” كشانده است و اصل را باید از این فروعات بیگانه منزه نمود و این ممكن نیست مگر اینكه حزب نیرومند نخبه گان را زیر رهبری امیر برتر به وجود آورد و با انقلاب و قهر ، شهر های معصیت زدهء مثل كابل را شست.
با این همه ادعای ایدیولوژیك و داعیهء امت گرایی- امتی كه از اندونزی تا كرانه های غرب افریقا همگون باید شود- حزب اسلامی، حزبی است قومگرا و فرقه یی است محلی و نه چیز دیگری.