رسیدن به آسمایی : 18.08.2007 ؛ نشر : 18.08.2007
_____________________________________________________________________
نوشته هايی که در تريبون آزاد می آيند يا از نظر شيوهء پرداخت به مسايل و يا هم شيوهء بيان و يا هم در اصل کم از کم دارای نکاتی اصولاً مغاير با مشی نشراتی آسمايی هستند ، اما به پاس آزادی بيان منتشر می شوند. مسؤوليت اين نوشته ها همانند ساير مطالب منتشره بر عهدهء نويسنده گان آن ها است.
_____________________________________________________________________
یادداشت آسمایی: چون نوشتهء حاضر مستقیماً در رابطه به مطلبی نوشته شده است که قبلاً در آسمایی منتشر گردیده است ، لذا ما آن را به مثابهء یک استثنأ برای مطرح کردن یک دیدگاه، به نشر می رسانیم؛ ولی اگر آقای محمود خواسته باشند پس از این نوشته های شان در آسمایی منتشر شوند ، در این صورت باید نام اصلی ، نشانی و شمارهء تیلفون شان را در اختیار ما قرار دهند؛ البته این اطلاعات در ادارهء آسمایی محفوظ خواهند بود. به صورت عموم کسانی که می خواهند به عللی مطالب شان را در آسمایی زیر نام مستعار نشر بکنند، نظر به ایجابات قانونی ، باید نام اصلی ، نشانی تماس و شمارهء تیلفون شان را حتماً در اختیار ادارهء آسمایی قرار دهند ؛ در غیر آن خواهشمند است از نشر همچو مطالب پیشاپیش معذرت ما را بپذیرند.
محمود
۲۶ اسد ۱۳۸۶
«ساجق سیاسی» و شاعران ساجقی
داکتر عبدالسمیع حامد در نوشتهای با نام «ساجق سیاسی» حرفهایی زده که اگر خواننده گذشته و وضع کنونی او را نشناسد، به آسانی فریب خورده و تصور خواهد کرد که با شاعر، کارتونیست، نویسنده و کمپوزیتوری از جنس دیگر، متفاوت از اسدالله حبیب، واصف باختری، لطیف پدرام خوشخانهای، رهنورد زریاب و ازینگونه خادی ـ جهادی ها و سازشکاران روبروست و حتی به این توهم میافتد که این ستارهی رادیو و تلویزیون و مطبوعات، سرانجام گسست کاملش را از آن افراد، و تمایلش را به مردم و سیاستی انقلابی اعلام داشته است.
ولی متاسفانه با توجهی گذرا به حرفهایش درمییابیم که نه، او همان است که بود وهیچ چیزش تغییر نکرده است.
بدون اغراق هر سطر نوشته گپ دارد اما من به نکاتی که عمده تشخیص کردهام میپردازم تا این یادداشت خیلی طولانی نشود.
از همان آغاز خراب میکند:
«یکی از کژ بحثیهای معمول ما این است که اگر کسی در انتقاد از طالب چیزی نوشت میگوییم چرا اشارتی به جهادیها نشده و اگر جهادیها آماج نقد شدند میگوییم چرا جنایات کمونیستها فراموش شده است.»
چرا شاعر آغا، چرا این «کژ بحثی» باشد؟ برعکس بسیار هم دقیق و هشیارانه و زیبنده است که ازکسی که از قصابیهای طالبان صفحهها سیاه میکند و یا رگهای گلویش را میپنداند، فوری بازخواست شود که چرا اشارهای به جنایتهای «ائتلاف شمال» نداشت؟ مگر امروزه رسم شکنجهآور اغلب شاعران، نویسندگان، فلمسازان و مطبوعاتچیهای ما همین نبوده که فقط به سبعیت و وحشت طالبان تمرکز دهند و نگاهی به «ائتلاف شمال» نداشته باشند؟
ضرورت انتقاد و طرد یکچنین برخوردی در کجاست؟ در اینکه امروز دو دشمن داخلی بر گردهی مردم ما سنگینی دارند: طالبان و «ائتلاف شمال». افشای طالبان مسئله مهمی نیست چون تخم گندیدهای اند که بویش از دور محسوس است و جنگ امریکا و متحدانش علیه آنان نیز پنج سال است که ادامه دارد و توسط رسانهها هر دقیقه یاد و محکوم میشوند. ولی در این واویلا آنچه را که امریکا و متحدان وشاعران، نویسندگان، هنرمندان و سیاستمداران وطنی پیرو آنها میخواهند سرپوشیده بمانند، جنایتکاران خطرناکتر «ائتلاف شمال» اند، زیرا امریکا آن را به قدرت نشاند و تا حال با وصف جریتر شدنش از آن حمایت میکند. در این حال وظیفه یک مبارز ضد بنیادگرا جز این نیست که ماهیت برخورد محدود به طالبان را به مثابه خدمتی مستقیم یا غیر مستقیم به جانیان جهادی افشا نماید.
تقریبا هیچ شعر، رمان، فلم و یا نوشته و تحلیل سیاسی مختص طالبان نیست که از الفت واضح با جهادی ها بری باشد.
در شرایط حاضر، یک خط واقعاً آزادیخواهانه که باید همچون قطب نمای هر تولید ادبی و هنری به شمار رود تنها و تنها موضعگیری سازشناپذیر علیه «ائتلاف شمال» و مالکان خارجیاش است. طبعاً مادامیکه موضع سیاسی آفریننده بیغبار و بیغل و غش باشد، اگر این و آن اثرش که صرفاً طالبان یا باندهای جهادی و یا پرچم و خلق را آماج قرار داده باشد، هیچ تردیدی ایجاد نمیکند. اما زمانی که یک شاعر خود را رندانه از سرودن شعرهایی علیه خاینان به میهن و مردم
کنار میکشد؛ نویسندهای که در سراسر رمانش یا اصلاٌ چهار و نیم سال حاکمیت خون و خیانت جهادی را نادیده میگیرد و یا بسیار کمرنگ و بیخاصیت به آن میپردازد؛ فلمسازی که درنده خویی طالبان را برملا میسازد اما کوچکترین اشارهای به برادران جهادی آنان ندارد؛ آوازخوانی که در مذمت طالبان ولی در سوگ احمدشاه مسعود میخواند، میتوان و باید مچ هر یک را گرفت که چرا دو چشم وجدانش در دیدن فاجعههای بینظیر جهادی کورمادرزاد شده اند؟پرچمی ها و خلقی ها اگرچه کم اهمیت تر اند، با اینهم کسی که تنها تبهکاریهای آنان را برشمرد لیکن نه طالبان و جهادیها را، حتماً غرض و مرضی دارد.
سمیع حامد که خود داغ دویدن برای جمعیت اسلامی را در پیشانی دارد نمیداند که آن «کژبحثی» هرگز اتفاق نمیافتد اگربه پاکی سمتگیری سیاسی خالق اثر مسبوق باشد. منباب مثال، چون ما با سمتگیری حمید انوری، داکتر میرعبدالرحیم عزیز، حکیم نعیم، احمد شریف و... آشنا شدهایم که پرچم، خلق، طالبان و ائتلاف شمال همه را دشمنان وطن و مردم ما میدانند، پس اگر در نوشتهای از آنان هدف فقط یکی از چهار دشمن است، بازهم با کشش همیشگی آن را میخوانیم. اما اگر در اثری ضد طالبان از خود تان، سه تای دیگر «فراموش» میشوند، شما باید منحیث یک معاملهگر با جانیان جهادی و یا خلقی ها و پرچمی ها (به قول خودتان «کمونیستها») افشا شوید. شما طبق مود روز و بیخطر بودن آن زیر سایهی ب ـ ۵۲، فراوان بر ضد طالبان نوشته و بازهم میتوانید بنویسید، ولی حلق آویز کردن رهبر تان ربانی یا مثلاً داکتر اکرم عثمان، داکتر اسداله حبیب یا کاظم کاظمی در شعر یا هر هنر تان است که حساب شما را از حساب جنایتسالاران جمعیتی و پرچمی جدا خواهد نمود.
نقل قول دوم:
«دوستی نوشته است: سگ ظاهرشاه بهتر از جهادیها هست... من میگویم: ظلم، جهادی و خادی و ظاهرشاهی و طالبی و جنبشی و حقوق بشری ندارد: مردم که کچالو نیستند تا بگوییم: چون ظاهرشاه هفت کچالو را چپس کرد و خورد بهتر از کمونیستهایی هست که بیست کیلو را جوش داده نوش جان کردند و برتر از ربانی و سیاف و دیگر جنایتکارانی است که صد کیلو را خام خوردند...»
سلام بر این دوست شما. از او یاد بگیرید که با چه زبان ساده و در عین زمان عمیق، میزان نفرت مردم از جهادیها را بیان نموده است.
نمیدانم شاعر در کجا و چه هوایی است که خود را به جهالت میزند یا واقعا نمیفهمد که ظلم تا ظلم و ظالم تا ظالم فرق دارد. هلموت کول از نظر بخشی از مردم آلمان ظالم تلقی خواهد شد ولی کدام احمق آلمانی یا غیرآلمانی او و ظلمهایش را با هیتلر و مظالمش مقایسه خواهد کرد؟
ظاهرشاه ظالم بود. ولی هیچ آدم بیغرض و مرض ظلمش را با جنایات بیشمار امیر عبدالرحمان، امیر ربانی، امیر مسعود، امیر گلبدین، امیر خلیلی، امیر سیاف، امیر ملاعمر و یا نجیب، گلابزوی، علومی یا سروری، به یک چشم نمیبیند.
در مثال کچالویی خود هم این فرقها را نتوانسته اید نادیده بگیرید. ظاهرشاهی که از ۱۰۰ کیلو کچالوی جماعتی گرسنه و قحطیزده، هفت کچالو را خورد با «ربانی و سیاف و دیگر جنایتکارانی که ۱۰۰ کیلو را خام خوردند» فرق ندارد؟
آقای سمیع حامد، در دوران ظاهرشاه، زن و فرزند شما همه روزه در خطر چور و تجاوز قرار نداشتند اما سالهای حکومت ربانی و سیاف را به یاد بیاورید و وضع امروز را در نظر بگیرید که به علت احتمال مورد اختطاف یا تجاوز واقع شدن از سوی اوباش جهادی، نگرانی دارید تا آنان به کار و تحصیل در کابل مشغول باشند چه رسد به ولایات دیگر.
نه شاعر محترم، مرگها یکسان نیستند. اگر خود نمیتوانید درک کنید، از همسر و دخترک و بچهگک تان بپرسید که بین مرگ به دست اراذل ربانی یا سیاف و مرگ در یک حادثه ترافیکی کدامیک را ترجیح میدهند، بیدرنگ دومی را انتخاب خواهند کرد زیرا در چنگ بیناموسان جهادی افتادن، به منزله صد بار مردن و چیزی بدتر از مرگ است. همچنین چند تا از داستانهای اهریمنان جهادی را در کتاب «اسنادی از سالهای خون و خیانت جهادی» (۱) مرور کنید تا بفهمید که بین ظلم و ظالم جهادی و ظاهرشاهی چه تفاوت عظیمی وجود دارد. و به همین دلیل مردم ما در مقایسه او با جنایتکاران جهادی، سگش را نسبت به آنان ترجیح میدادند. حرف دوست شما در واقع حرف مردم ماست.
نقل قول سوم:
«اما بعد: از دیدگاه من مدعیان روشنفکری در افغانستان (به شمول خودم) بدتر از هر جنایتکاری هستند و انتقاد از خادیها و جهادیها (جز در موارد پژوهشی و تحلیلی) و گرفتن نام کرزی و سیاف و گلبدین و ملاعمر بیشتر برای گریز از مسوولیت است تا حل بحران... انتقاد از برخی از این جنایتکاران لگد زدن به مرده است... آیا فکر میکنید اگر سیاف هنوز زوری میداشت و نمرده بود امروز منتقدان او (که در رسانهها خرش میخوانند) زنده میبودند... اگر میگویید بلی پس باید به تحمل آن خونخوار ریش افشان درود بفرستیم که تحملش بیشتر از مدعیان قلم است... زیرا مدعیان قلم بر بنیاد سادهترین انتقادها از همدیگر با واژههای مستهجن یکدیگر را قورت میکنند...»
آیا جداً خود را «بدتر از هر جنایتکاری» میانگارید؟ این اگر نوعی ناز «شاعرانه» نباشد در آنصورت یا باید در کنار اسداله سروری بسترهی تان را میانداختید، یا با زرداد جنایتکار مشهور به سگ گلبدین هم سلول میبودید یا خود را به امریکاییان معرفی میکردید تا به گوانتانامو فرستاده میشدید.
ولی فکر نکنم خود را از ته دل «بدتر ار هر جنایتکاری» بدانید. بناً من هم آن را یک بدخویی کرشمه آلود «شاعرانه» تلقی نموده از آن میگذرم. اما نمیدانم کدام «مدعیان» روشنفکری به شما اجازه خواهند داد که آنان را «بدتر از هر جنایتکاری» قلمداد نمایید؟
به طور کلی دو دسته روشنفکر داریم یکی که اکثریت را تشکیل میدهند و محصول ۳۰ سال اخیر سلطهی تجاوزکاران روسی و حکومتهای پوشالی، جنایتکاران جهادی، طالبان، و دور دوم حاکمیت جهادیها و متحدان پرچمی و خلقی شان تحت سرپرستی امریکا. اینان اول چاکر روسها و میهنفروشان پرچمی و خلقی بودند، سپس خود را به جهادیها فروختند و امروز قسمت اعظم آنان کماکان جانب میهنفروشان یا جهادیها را گرفته و عدهی قلیلی هم از موضع شونیزم پشتونی علناً به دفاع از طالبان مشغول اند. دوم روشنفکرانی که در اقلیت هستند و با وصف داشتن گرایشهای متفاوت سیاسی به پیمانههای متفاوت، از اول تا حال علیه تمامی حاکمیتهای فوق بوده و مبارزه میکنند.
شاعر حق دارد خود و برادران در دستهی اول روشنفکران را بدتر از جنایتکاران پرچمی و خلقی و جهادی و طالبی تشریح کند که در این مورد دروغ هم نمیگوید و این روشنفکران بدترین خاینان به مردم حساب میشوند زیرا به مثابه توپچیهای هنری و ادبی و فرهنگی و ایدئولوژیکی دژخیمان کار میکنند.
اما او به هیچوجه حق ندارد روشنفکران دستهی دوم را در آیینهی خود و دوستان جنایتکارش دیده و آن فرومایگی را شامل حال آنان هم بداند. او بدون شک حق دارد هر شرفباختگی را به خود و تمام روشنفکران خادی ـ جهادی نسبت دهد اما دستش باید بشکند و دهانش بسته شود که روشنفکران آزادیخواه و انقلابی و ضد احزاب پرچمی، خلقی، جهادی و طالبی را هم «بدتر از هر جنایتکار» بنویسد و بگوید.
روشنفکران در اکثریت به شمول خود سمیع حامد که شیر روسها، خاد یا جهادیها را خورده اند، طبعاً نه از خادیها و نه از جهادیها حتی در «موارد پژوهشی و تحلیلی» نیز انتقاد نکرده و نام آنان را نمیگیرند. و این خود یکی از مشخصههای آنان است که مخدومان خود را پاس بدارند.
چرا انتقاد و نام گرفتن از جنایتکاران «برای گریز از مسوولیت» است و «نه حل بحران»؟
اگر کسی خود و شاعران و نویسندگان هم کاسهی تسلیمطلب و خادی و جهادی خود را «بدتر از هر جنایتکار» تشخیص کند، منطقاً باید نه از جنایتکاران انتقاد کند و نه نام بگیرد زیرا بیپرده و بیآب شدن آنان در حکم بیپرده و بیآب شدن او هم میباشد. او به خاطر آنکه رشته هایش با «فرهنگیان» خادی و جهادی خدشه نبیند، در باره آنان سکوت میکند.
اما روشنفکران آشتیناپذیر با جنایتکاران از هر قماش، نام گرفته به افشاگری میپردازند و عار دارند از اینکه زیر نام «عفت کلام» و «عدم تعرض به شخص»، با جلادان مردم «دیپلماسی» و ادای «احترام» نمایند.
پس طبیعی است که روشنفکران در اکثریت به استثنای برخی دعواهای خانوادگی، هیچگاه آماج تهدید و ترور و رذالت سیاف، قانونی، ربانی، دوستم وغیره واقع نشوند ولی روشنفکران در اقلیت، معروض هرگونه تهدید تروریستی آنان باشند.
احتمالا یک منظور از رد انتقاد با نام اینست که مبادا جنایتکاران «قهر» شوند چون به قول صبغت اله مجددی:
«مجاهدین به شما معلوم است که بسیار مردم عجیب هستند یکدفعه که سر قهر آمدند جلو شانرا گرفتن بسیار مشکل است، ما گفتیم که او {ملالی جویا} خارج شود که سرش کدام حمله نشود....» (در جواب به سوال خبرنگار رادیو آزادی، ۱۷ دسامبر ۲۰۰۳)
یعنی شاعر جنایتکار ما میخواهد با موجودیت و مشارکت ربانی و سیاف و ملاعمر وغیره، به سوی حل «بحران» برود. در حالیکه روشنفکران مبارز، حل بحران را فقط در حذف کامل و محاکمه آنان میبینند با هر قدر مرارتی که توام باشد. زیرابا موجودیت نظامی و سیاسی این جانیان هیچ راه حلی مردمی برای بحران متراکم کنونی قابل تصور نیست. چنانکه تجربه پنج سال اخیر به اثبات می رساند، هرگونه سازش، موجب مست و بیلجام شدن بیشتر گرگان مذکور خواهد گردید و بس.
ولی اینکه «انتقاد از برخی ازین جنایتکاران لگد زدن به مرده است.»
اگر در سراسر نوشته نشانهای از شوخیها و شیرین زبانیهای نویسنده میدیدیم، این حکم را هم میشد شوخیای آزاردهنده و بیمزه از سوی وی تلقی نموده و از او خواست که شرم کن شاعر، بر زخمهای صدها هزار قربانی دست این جنایتکاران در گذشته و حال نمک نپاش.
لیکن ادعا خیلی جدیست چرا که دلیلش را هم آورده است.
آیا برخی از جنایتکاران واقعاً مرده اند؟
«پیام زن» نشریه «راوا» راجع به روشنفکران ترسو، مداراگر و تسلیمطلب پیوسته تاکید داشته که چون خود، زن و فرزند آنان با تجاوز یا ساطور جنایتکاران مواجه نشده اند و آنقدر وجدان هم ندارند که از ماتم دیگران به درد آیند، لذا در مغازله با تبهکاران تردیدی به خود راه نمیدهند. (۲)
به راستی انسان باید کاملاً کور یا بیوجدان باشد که جنایتها، خیانتها، فساد، بیناموسیها و انواع ستمکاریهای بلاوقفهی جنایتپیشگان جهادی و مشخصاً یکی از هارترین شان ـ سیاف ـ را ندیده و آنان را «مرده» پندارد.
نمیخواهم به تکرار مکررات پناه ببرم. من معتقدم که تنها شورش مردمان پغمان و چندین ولایت علیه والیان جهادی، تجاوز به دخترکان نو بالغ و زنان، آدم ربایی ها، غصب زمینها و ... توسط عوامل «ائتلاف شمال» کافی است که «مرده» پنداشتن سیافها خودفریبی و گمراه سازی خاینانهای جلوه نماید.
از این همه اخبار که ده در صد تمام واقعهها هم حساب شده نمیتوانند، آگاه نیستید آقای حامد؟ اگر هستید، پس چطور سیافها را «مرده» میخوانید؟ آیا به قول «پیام زن» منتظرید که نیمه شبی اراذل سیاف، خلیلی، قانونی، دوستم، فهیم و... به خانه تان ریخته و خانم یا دخترک تان را بربایند و...و فقط آن وقت به هوش خواهید آمد که قاتلان دهها هزار هموطن ما نه اینکه نه «مرده» اند بلکه بسیار هم زنده و تفنگ بدست فعال اند و «زوری» دارند؟
شاعرمستعدی هستی آقای حامد، ولی کاش این حقیقت ساده سیاسی را که سواد زیادی نمیخواهد میتوانستی درک کنی که وقتی ۹۰ در صد اعضای پارلمان کشور را جنایتکاران تشکیل دهند، در نشستن بر چوکی ریاست ولسی جرگه بین سیاف و برادرش قانونی مسابقهای دوستانه انجام می شود، وعضویت ملالی جویا به حالت تعلیق در میآید، قبل از هر چیز از «زور» و«مرده» نبودن جلادان حکایت میکند؛ کاش می توانستی درک کنی که وقتی این و آن تلویزیون گوشهای از جنایتهای این «مرده»ها را بازگو میکند و چگونه فوری از سوی سیافها، قانونیها، فهیمها، محققها و... تهدید میشود، دال بر زنده بودن دراکولاها است؛ که وقتی سرو کلهی نفرت انگیز اینان در هر مراسمی سبز میشود، سگها و پشکهای افغانستان هم پی میبرند که اینان نمرده چه که، بر گردهی مردم ما سواراند؛ که وقتی...
و برهان قاطع شاعر در «مرده» بودن سیافها هنوز غم انگیزتر و به طور باور نکردنیای مسخره است:
آیا فکر میکنید اگر سیاف هنوز زوری میداشت و نمرده بود امروز منتقدان او (که در رسانهها خرش میخوانند) زنده میبودند...
آنانی که سیاف را بدون ملاحظهکاری و نام گرفته افشا یا به قول شما «انتقاد» میکنند کیانند جز تشکل مخفی «جمعیت انقلابی زنان افغانستان» (راوا) که خاد و تروریستهای سیاف نمیتوانند آسان به آنان دست یابند، و عدهای روشنفکران مخصوصاً در غرب که معمولا با اسم اصلی علیه این سر جنایتکار مینویسند چون غرب، پاکستان نیست که سگهای سیاف با دست باز آدم بکشند؟ ولی میدانیم که افراد شریف و وطندوست در این و آن تلویزیون که جرئت کرده گزارشی منجمله حرکت دادخواهانهی مردم پغمان علیه سیاف را پخش کرده اند، سرجنایتکار بلافاصله به تلویزیون و گزارشگران معین اخطار داده است. و شنیدهام و در درستی آن تردیدی ندارم که او تلویزیونهایی را قبل از پخش خبر ستمکاریها و زورگویی هایش در پغمان تهدید کرده و آنها هم از ترس از پخش خبر مربوط منصرف شده اند.
معالوصف، میتوان پذیرفت که شیوه کار سیاف و برادران تروریستش در افغانستان پنج سال اخیر مثل سالهای اقامت شان در پاکستان نیست. آنان در پاکستان تحت حمایت «آی اس آی» و احزاب بنیادگرای آن کشور امارتهای کوچک خود را داشتند با شکنجهگاهها و قتلگاهها و صدها روشنفکر و مخالفان آزادیخواه شان را با خیال راحت سر به نیست میکردند. اما از پنج سال به اینسو که امریکا آنان را دوباره به قدرت نشاند، همانطوری که پتلون و نکتایی در بر آنان کرد در گوش شان آذان نوی داد که به عنوان وزیر، وکیل، والی، سفیر، قومندان وغیره باید در شیوه جنایتکاری و رذالتپیشگی خود بر مردم لااقل در کابل تغییری به وجود آرند، چرا که امریکا کشور را به نام دفاع از دموکراسی، حقوق زن و حقوق بشر در اشغال دارد و نباید علناً مایه بدنامیاش شوند. اینست که سیاف ها در شرایط حاضر به صلاح میبینند که حتیالامکان متفاوت از سالهای چوبدست «آی اس آی» بودن عمل کنند تا «ثبات» شکنندهای که به سود امریکا و کلیه نوکران جهادیش است، مختل نشود.
«تحمل خونخوار ریش افشان» و شرکا بیشتر نشده بلکه تنها شیوه جنایتکاریهای کار شان بر مقتضای شرایط فرق کرده است و مجبور اند که در بازی جدید به کارگردانی امریکا هنرنمایی نمایند.
این واقعیات ابتدایی و پیش پا افتاده را نمیتوانید بفهمید یا بپذیرید آقای حامد؟
بسیار خوب. اگر در داخل افغانستان تشریف داشته باشید، برای آزمایش هم که شده مقالهای در افشای نه چندین بلکه صرفاً یک جنایت سیاف بنویسید و ببینید که آب از آب تکان نمیخورد یا اینکه «مرده ریش افشان» از گور ساختهی ذهن یک شاعر با داغ ننگ جمعیتی، برخاسته و لگدباران، کاردباران یا گلوله باران تان میکند.
خواست بسیار ساده است، اگر روی حرف تان ایستاده اید و دغلبازی و ریاکاری و تحمیق مردم و روشنفکران در کار نیست، برای انشای یکچنان مطلبی با نام نامی خود دست به قلم ببرید و از خانه نگریزید تا چه پیش آید. اما از من میشنوید، زن و چوچهها را به جای دیگری انتقال دهید. به هر حال مختارید.
این «واژههای مستهجن» کدامند؟ کی شما را با آنها «قورت» کرده است؟ آیا رهنورد زریاب، واصف باختری، کاظم کاظمی، اکرام اندیشمند، خالده فروغ، حسین محمدی، اکرم عثمان، لطیف پدرام، خالد نویسا، سیاهسنگ و...، شما را «قورت» کرده اند؟ تا جایی که من میدانم، به پاس همآوازی با پرچمیها و جهادیها در اشاعهی فرهنگی انقیادطلبانه و خادی ـ جهادی (۳)، نه شما «فرهنگیان فرهیخته» مذکور را «قورت» داده اید و نه آنان شما را بلکه برعکس هرچه که خدا و هست از چنتهی بده و بستان تان، نثار یکدیگر نموده و مینمایید.
سمیع جان حامد، حتی الحاج جنرال حسین فخری از گردانندگان بر حال خاد، آنچنان تهوعآور شما را ناز میدهد (۴) چه رسد به پرچمی ها و جهادیهای بالاکه جز گل گفتن هیچ کجای شخصیت و کار شما را محکوم نه که «انتقاد» رقیقی هم نکرده اند. تنها «پیام زن» به اراکین «انجمن نویسندگان» پوشالی ـ جهادی، منجمله شما برخورد داشته است.
اگر منظور از «واژههای مستهجن» و «قورت» کردن شما همین مجله است، به پاسخ آن برآیید تا همه و من به نوبه خود راست و دروغ را متوجه شویم و بخصوص به این حقیقت چشم ما روشن شود که شما نه خادی بوده و نه جهادی و نه با شاعران و نویسندگان در خدمت خاد و جنایتکاران جهادی سر و کاری داشته و دارید.
نقل قول چهارم:
به نظر من کار مدعیان روشنفکری امروز در بهترین نمونهها انتقادهای آتشین است... ما حرفهایی را میگوییم که مردم خود میدانند و میگویند... فرق ما فقط این است که این حرفها را در رسانه میگوییم... ما تا هنوز حرفی را علم نکردهایم که مردم بگویند: آه! یا واه! ما این را نمیدانستیم!
«انتقادهای آتشین»؟ اوه، مشخصاً کی «انتقادهای آتشین» از خادیها و جهادیها داشته؟ شما یا اکرم عثمان، ضیا رفعت، سیاهسنگ، وحید مژده، حمیرا نگهت سعیدی، واصف باختری، فاضل سنگچارکی، رزاق مامون، ظاهر طنین، پرتو نادری، منیژه باختری یا سایر یاران خادی- جهادی تان؟ نه گفتار و مقالهای بلکه محض یک سطر «آتشین» از آنان نشان بدهید. اگر اینان «انتقادهای آتشین» میداشتند دیگر جاسوس و تسلیمطلب و خاین و مداراگر نمیبودند بلکه همان «انتقادهای آتشین» آنان را از دشمنان رنگارنگ وطن ما جدا میساخت و با غضب تروریستها مواجه می بودند. بیان درد مردم در رسانههای داخلی و خارجی چیز کمی نیست آقای شاعر. این مردم را دلگرمی و آگاهی بخشیده و زمینه را برای بسیج و متشکل شدن آنان فراهم میکند؛ این یعنی شرکت در پیکار و جنبش توده ها و تا حد توان در تکامل و پیروزی آن کوشیدن. در غیر آن روشنفکر از جنبش بیگانه مانده و در لاک حقیر خود می پوسد. مردم بین آن روشنفکرانی که در رسانهها حرفهای بیربط به آلام آنان میزنند و روشنفکرانی که از رنجهای آنان و علتالعلل تیرهبختیهای شان میگویند تفاوت قایل اند، اولی را طرد و به دومی به مثابه زبان و ندای قلب خود تکیه میکنند.
«انتقادهای آتشین» یک روشنفکر صادق و آزادیخواه به صرفاً «انتقاد»هایی که «مردم خود میدانند» محدود نمیماند بلکه او علل مصایب گریبانگیر مردم را توضیح میدهد و اینجاست که خط فاصل بین «انتقادگران» سطحی و بدون نام گرفتن و انتقادگران ژرفنگر وصریحاللهجه پدید میآید.
نمونه ملالی جویا، موضوع را بهتر عیان مینماید.
ملالی جویا چیزی فراتر از درد مردم نگفت و خواستار محاکمه جانیان شد نکاتی که «مردم خود میدانند» و میخواهند. اما او با همان چند جمله و ادامه مضمونش تا کنون، قهرمان مردم ستمدیده شد، آوازه و اعتبارش در دنیا پیچید، «شجاعترین زن افغانستان» لقب گرفت، باچنگ و دندان تبهکاران در پارلمان روبرو شد و...
چرا؟ زیرا، او گپ دل مردم را رو بروی دشمنان خونآشام مردم بر زبان آورد. او چیزی نگفت که «مردم بگویند: آه! یا واه! ما این را نمیدانستیم!» نه او و نه هیچ مبارز دیگر «حرفی را علم» نخواهد کرد که مردم «آه! یا واه!» از ندانستن آن سر دهند. کما اینکه از هنرنمایی های «پست مدرنیستی» شما جز اینکه پوزخندی نفرین آلود بزنند، هیچ «آه! یا واه!» نخواهند گفت. نخستین و اساسیترین مسئله برای تثبیت یک روشنفکر مبارز، سخن گفتن دلاورانه، آگاهانه و پیگیر از دل مردم میباشد که امکان جلب اعتماد آنان میسر خواهد شد. مردم از روشنفکران میخواهند که به جای سازشکاری و بزدلی پیشه کردن، و برای مقام و چوکی مردن و شرافت شان را زیر پا نهادن، پیشاپیش آنان صف بسته و در نبرد جهت برآورده شدن مطالبات کوتاه مدت و دراز مدت سیاسی، آنان را رهبری کنند.
ملالی جویا قادر است هزاران نفر را به سرکها بکشد. اما شما و سایر نویسندگان و شاعران جهادی- خادی بوی، حقهباز و تسلیمطلب، چون هیچگاه مثل ملالی جویا آنقدر فداکار نبوده اید که «انتقادهای آتشین» از زبان تان بجهد، حتی پنجاه نفر ازعوام ستمدیده و مصمم نیز به دعوت تان لبیک نخواهند گفت ولو هم حرفی را علم کنید که «مردم بگویند: آه! یا واه! ما این را نمیدانستیم!»
برای آنکه موضوع را خوبتر بفهمید تجربهی یک دوست روشنفکرم مفید خواهد بود. او از دیدارش با خانوادهای میگفت که پسر ۱۴ ساله شان توسط جنایتکاران شورای نظاری ربوده شده و با گذشت ۱۳ سال هنوز از سرنوشتاش اطلاعی نداشتند. بعد از چند دقیقه «انتقادهای آتشین» دوستم علیه تبهکاران جهادی، مادر خانواده به او گفته بود: «بچه نازنینم، این گپها را به من نگو، میدانی که دلم صد پاره است و اگر به خاطر چهار دختر و بچه دیگرم نمیبود به خاطر ویس خود را میکشتم. اگر به راستی در غم ما میسوزی، برو و این گپهایت را از یک تلویزیون و رادیو بزن که دل ما کمی یخ کند و این بچههای یزید بفهمند که هنوز مردهای کابل همه نیست و نابود نشده اند و یک روز انتقام ویس ما و هزاران ویس دیگر را گرفتنی هستند...»
آقای سمیع حامد، توجه دارید که در شرایط استیلای جنایتکاران «انتقادهای آتشین» از رسانه ها چه توسط یک روشنفکر یا فردی عادی، برای مردم ــ با آنکه «خود میدانند» ــ گرمابخش و امید آفرین بوده و برعکس جنایتکاران را در قصرها و در حفاظ صدها بادیگارد شان به لرزه میاندازد.
بگذار این بخش را از دید و زبان آن مادر داغدار خاتمه بخشم:
«سمیع بچیم، اگر هنوز ادعای غیرت و شرافت داری، به جای این همه حرافی بیضرر به اولاد یزید و خمینی و هلاکو و سوهارتو راجع به شعر و شاعری، و ساختن البومهای موزیک «پست مدرنیستی»، برو وبلاگت را به وبلاگی ضد جنایتکاران بدل کن و در رادیو و تلویزیون بر افشای جنایتکاران و شاعران و نویسندگان خاینی مصر باش که مقابل آنان تبسم میکنند. و بدینگونه ثابت بساز که با تمام تار و پود ضد روشنف