رسیدن به آسمایی : 04.08.2008؛ تاریخ نشر در آسمایی : 06.08.2008

دستگير خروټی

 

دنياي پراگماتيک ما

 

ايديولوژي دو بعد دارد: سيا و سفيد


در دنيای امروز مشکلات و چلينج هاي بزرگ و گوناگوني از جمله گرسنه گي، بلند رفتن نرخ های مواد غذايی و انرژی،  جنگ ها و بحران اقتصادي ... وجود دارند. فاصله ي اجتماعی چي در سطح کشورها و چي در سطح جهاني بزرگ تر و عميق تر ميشود. در حل مشکلات موجود نه تنها دولت هاي ملی  ناتواني نشان ميدهند، بل جامعه جهاني هم موفقيتی ندارد. بر علاوه بحرانی بودن، دنيا امروز به گفته Richard N. Haass دنيایی است که نه تنها زير سلطه دولت ها ، بل زير سلطه سازمانهاي نيرومند غير دولتي هم قرار دارد.
 دنيای ما همان دنيايی نيست که در قرون هژدهم، نوزدهم و بيستم بود. در آن زمان دولت های ملي نق‍ش بسيار نيرومندی داشت. به عبارت ديگر سه قرن گذشته را مي توان قرن هاي دولت هاي ملي و ساختن ملت ها ناميد. اما در قرن بيست و يکم نقش دولت هاي ملي و ملت تضعيف گرديده است. اکنون در دنيا دولتي مليی وجود ندارد که م‍شکلات-از جمله مشکلات اقتصادي و محيطی- خويش را به تنهايی حل کند.
 آيا حالت بحرانی کنونی و ناتواني دولت های ملي در حل مشکلات به معنی از هم پاشيدن نظم کنونی جهانی و ناکامي ارزش هاي دموکراسي ميباشد؟
اگر نسل جوان منتخبات لنين و به ويژه کتاب هاي سرخ جيبي ماوو تسی تونگ را نه خوانده باشند و يا نه ديده باشد، نسل ما آن ها را فراموش نکرده است. پيام مشترک اين کتاب ها سقوط قطعی سرمايه داري و ايجاد حاکميت " پرولتريا"  و حاکميت " ايديولوژي کمونستی" بود. بر علاوه  ماووتسی تونگ لباس معينی را هم به مردم چين تجويز مي کرد. کتاب سرخ جيبی زير عنوان " نقل قول های از صدر ماوو" در جيب و زير بالشت ميليونها انسانها قرار داشت و آن را به رهنما عمل خويش تبديل کرده بودند. برای  پيروزي " انقلاب های پرولتري " و سقوط امپرياليزم فرسودهء جهانی و دیموکراسی های غربی روز شماري ميکردند. اما؛ بر خلاف احکام منتخبات و کتاب های سرخ ، روس ها و چينی ها به خاطر پیشرفت و ترقي کشورهای شان به منتخبات و کتاب های سرخ  پشت کردند و تجربه  بر پیشگویی های آن پیشوایان خط بطلان کشید. اکنون  داعیان اسلام سياسي از هم پاشيدن نظم جهانی و ناکامی ارزش های دموکراسی و حقوق بشری را مژده ميدهند. احمدي نژاد ميگويد که جهان راه جمهوري اسلامی را انتخاب کرده است؛ در حالی که برخلاف اين ادعاهای هوایی، در واقع جمهوری اسلامی ايران همان راهی را انتخاب کرده است که نظام های بنیادگذاری شده توسط لینین و ماوو  رفتند. حاکميت آخوندها و ملاها در حقيقت حاکميت  مرد سیاه قرون وسطايی است که مشروعيت خويش را به جای زنده گي از مرگ به دست مي آورد.


ايديولوژي چيست؟        


اکنون درک اين مساله دشوار نيست که حوادث و مشکلات جنبه ی جهاني کسب کرده و با گذشت هر روز جهانی تر ميشوند- چیزی که رسيده گي به اين مشکلات را دشوارتر ميسازد. بر علاوه برخوردهای ايديولوژيک، هويت ها و موضعگیريهایی که به اساس سرحدات ملي، قوم، زبان، فرهنگ، مذهب به وجود آمده اند نیز وجود دارند. اين عناصر به جای حل، بين انسانها نفرت و دشمنی ايجاد مي کنند و نقش ترمز کننده و ويران کننده یی را بازي ميکنند.
گلوباليزم نسبت به هر وقت ديگر عدم توانايی ايديولوژيها در حل مسايل و مشکلات را  نشان داده  و هيچ ايديولوژیی  به مشکلات، حوادث ، رويداد  و هزارها سوالی که همین حالا وجود دارند جواب داده نمی تواند. اين مشکلات حل پراگماتيک را تقاضا ميکنند. دنيای ما نه دنيای فوکوياما است که در آن دموکراسي و حقوق بشری حاکميت داشته باشند و نه هم دنيای هانتينگتون است که در ان "در گيري تمدن ها" وجود داشته باشد. حالا به جای درگيریهای تمدن ها ما شاهد درگيريهای داخل يک تمدن هستيم.
در شرايط گلوبالیزم ايديولوژي، دولت ها و سازمانهاي ايديولوژيک با مخالفت زمان مواجه شده اند. از جمله دولت ايديولوژيک ملاهای ايراني و  طالبان در افغانستان و پاکستان عملآ با مخالفت تمام دنيا مواجه گرديده اند.
 زماني که از ايديولوژيها  صحبت ميشود، در درجه ی اول انسان به ياد کمونیزم، نازيزم و فاشيزم مي افتد؛ در حالي که مفهوم ايديولوژي فراتر از اين ها است. هر تفکري که منافع يک بخش جامعه را انعکاس داده و آن را بالاي تمام جامعه تحميل ميکند ايديولوژي ناميده ميشود. اين تفکر می تواند کمونیزم، نازيزم، بنيادگراي مذهبی، ناسيونالزم، شوونیزم، سکتاريزم و يا هم ترايبالیزم باشد. براي من ترايبالیزم نقش مادر ايديولوژيها را بازي ميکند و در هر ايديولوژيی- صرف نظر از ان که  راست و يا چپ است،  شرقی و يا غربي است، مذهبي و يا غيرمذهبی است- خصوصيات نيرومندي ترايبالستي وجود دارند. می توان گفت که نازيزم، اپارتايد، شوونیزم، سکتاريزم ... اشکال مدرن ترايباليزم ميباشند.
 ايديولوژي براي جامعه سيستم خاص اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و حقوقي را تجويز ميکند- چنان که ح.د.خ.ا و  بعداً تنظیم ها و طالبان در افغانستان در صدد آن بودند. ايديولوژي حقیقت و عدالت را مالکيت انحصاری خویش اعلام می کند تا حق شک کردن، انتقاد کردن و سوال کردن را از ديگران ساب کند. ايديولوژي فهم و عقل را گروگان ميگيرد و ادعا ميکند که " ما ميدانم و تنها ما ميدانيم".  ايديولوژي دشمن ساز است و برای اين که در برابر ديگران نفرت ايجاد کند هر نوع صفات غيرانسانی را به این دیگران نسبت داده و مسووليت مشکلات را بردوش دیگران مي اندازد. روی همين منطق است که جامعه را به دوست و دشمن، انقلاب و ضد انقلاب، مسلمان و کافر... تقسيم ميکند. ايديولوژي مکتب پرورش پیشواها، رهبرها، ديکتاتورها و مستبدين است و تلاش دارد تا جامعه را به پیروي قطعی پيشوا مکلف سازد. ايديولوژي یکسان ساز است و تلاش دارد تمام جوانب زنده گی اجتماعی را طبق اصول و قواعد دلخواه خویش تنظیم کند. ايديولوژي ساده ساز است و در منطق آن همه چیزها فقط دو بعد دارند - خوب و بد، سياه و سفيد، حلال و حرام، مترقی و مرتجع...  ايديولوژيها سيستم يک حزبي و حاکميت يک طبقه، حاکميت يک گروه، حاکميت يک نژاد، حاکميت يک قوم، حاکميت يک مذهب... را پيش کش ميکنند. کمونیزم حاکميت پرولتريا، نازيزم حاکميت يک نژاد، اپارتايد حاکميت سفيد پوست، ... را تجويز ميکردند.


ايديولوژي و پيشوا


 افغانستان در اسارت ايديولوژيها، پيشواها، رهبران، اميران، قوماندان و ملاها قرار دارد. این حالت نه تنها بر جامعه ، بل بر روشنفکران افغان  هم سخت اثر گذاشته است. سی سال میشود که در محيط روشنفکری و سیاسی، ذهن و تفکر دشمن سازی و نفرت سازی مسلط گرديده است. تاثيرات ايديولوژيک و ذهنیت دشمن سازی و هم چنان پيشوا طلبی، استقلال انديشه یی روشنفکران را سلب و آنان را در شناخت و تفکيک حوادث و رويدادها ناتوان کرده اند. روشنفکران در برابر تمام حوادث و رويداد ها- حتی کوچکترين آن ها- موضعگيری ايديولوژيک و قومي دارند و آن ها را سياسي ساخته ، بزرگ نمایی کرده و از  آن ها به نفع خويش استفاده می نمایند. همين حالا در پهلوی اسلام سياسي و ايديولوژيک،  قوم پرستي در افغانستان شکل يک ايديولوژي خشن و بی رحم را به خود گرفته است. در اين تفکر ويرانگر اقوام و موجوديت آنها ناديده گرفته ميشود، اقوام، فرهنگ و تاريخ آنها توهين و تحقير ميشوند، اقوام به دشمنی گرفته ميشوند و انسانها به سطح حيوانات - کرگدن های کوه سليمان- پايین آورده ميشوند. انسانها در هر حالت انسان هستند و دارای حیثیت و کرامت انسانیی غیرقابل تعرض اند. نژاد، قوم، لسان، مذهب و هويت فطرت انسانی را تغییر داده نمی تواند. ادامه تفکر قوم پرستیي که خصوصيت خطرناک فاشيستی را کسب ميکند بدون شک افغانستان را به سوی يک فاجعه ی بسيار بزرگ و بسيارعميق می برد. اگر آتش بیماریی قوم پرستی مهار نگردد، افغانستان را به سوی جنگ داخلی و تجزيهی تباهی آور سوق خواهد کرد. فراموش نکنيم که تلاش برای حاکميت  جویی قومی، زبانی و مذهبی  به چیزی جز نابودی افغانستان و فاجعه ی غیرقابل توصیف برای همه ی باشنده گان افغانستان ، منتج شده نمی تواند.
متأسفانه شماری از روشنفکران  منتظر ظهور پيشوا و رهبر هستند تا برای نجات وطن و مردم به میدان پا بگذارند. تجارب دنيا و از جمله تجارب افغانستان نشان مي دهند که پيشوا به ايديولوژي و ايديولوژي به پيشوا ضرورت دارد. من  به اين دوستان ياد آور ميشوم که پايان ايديولوژي به معناي پايان پيشوا و پيشوابازي هم ميباشد. در واقعيت زمان آمدن پيشوا به پايان رسيده است. زماني که ما اين اصول را قبول کرديم که حاکميت به مردم تعلق دارد، هر فرد جامعه حق اشتراک در سياست و قدرت دارد، حق رهبري با جامعه است و رهبران از جامعه پیروي کرده و خط مشیی را تعقيب ميکنند که مورد پذیرش جامعه است- در این میان جایی برای پیشوا و بابا و چیزهایی از این دست وجود ندارد.  از طرف ديگر علم جامعه شناسي و علم سياست هم به تيوري آمدن پيشوا در افغانستان کمک نميکند. انتظار پيشوا نشانه کمزوری يک جامعه و نااميدي افراد آن ميباشد. به جای انتظار پيشوا بهتر است در جهت استقلال فکری افراد و استقلال جامعه تلاش کرد.

 

احزاب سياسي و ايديولوژي
 

ديروزاحزاب سياسی  به پيمانه بسياروسيع از يک طرف حقانيت خود و از طرف ديگر تاثير و نفوذ خويش در جامعه از طريق ايديولوژي و توضيح احکام ان بدست مي اوردند. اما امروز حالت به کلي تغير کرده است و احزاب سياسي نه وعده بهشت ميدهند و نه ادعای داشتن کليد دروازه های بهشت را دارند.
 اکنون دولت ها و احزاب سياسي تاثير و نفوذ خويش به جای ايديولوژي از طريق سياست هاي مشخص ، عملي و هم چنان از طريق مذاکرات و ديالوگ بدست مي اورند. احزاب سياسي خصوصآ در اروپا تلاش دارند تا از احکام و اصول ايديولوژيک فاصله گرفته و بيشتر خود را مصروف امور عملي و روزانه بسازند.
احزاب تلاش دارند تا به جای طبقه و يا بخش معين جامعه از منافع مجموع جامعه دفاع کرده و به همه ی باشنده گان جامعه مراجعه ميکنند. طور نمونه حزب سوسيالست فرانسه به جای طبقه کارگر از نام تمام فرانسويان صحبت ميکند. حزب سوسيالست دنمارک به جای ايديولوژي و به جای طبقه از " آزادي فردي" سخن ميزند.
طور نمونه در اروپا احزاب چپ و راست بیشتر در مسایل مربوط به "برابري" و "آزادي" از هم فاصله دارند. چپ از جمله سوسيال دموکرات ها بالاي شعار " برابري" و راست ها از جمله لیبرال ها بالاي شعار "آزادي" تاکيد مي ورزند. به عبارت ديگر سوسيال دموکرات ها مي خواهند "نابرابريی" که در جامعه وجود دارد از بين برود و عدالت اجتماعي به شکل بهتر تامين شود و ليبرال ها مي خواهند " آزادي"  فردي بيشتر تقويت شود. هيچ کدام اين احزاب خود را يگانه الترناتيف قدرت اعلام نميکنند، بل ميخواهد در رقابت با ديگر احزاب سياسي قدرت را به دست آورند. اين خصوصيت احزاب ايديولوژيک است که خود را يگانه الترناتيف قدرت اعلام ميکنند و به هر شکلي که ميشود بايد قدرت را به دست آورند. در افغانستان ح.د.خ.ا چنين کرد تنظم ها چنین کردند و حالا طالبان چنين خط مشیی را تعقيب کرده و می خواهند قدرت را از طريق زور تصاحب کند. حزب سياسيی که خود را يگانه الترناتيف قدرت اعلام ميکند، نه تنها پلورالیزم سياسي و حق رسيدن ديگر احزاب سياسي به قدرت را نفی ميکند، بل جامعه را به سوی بحران و جنگ حتمی سوق ميدهد.
طوري که گفته شد در دنيای امروز حوادث به سرعت شکل ميگيرند و خصوصيت دراماتيک دارند. مسایل، امروز به جای حل ايديولوژيک به حل پراگماتيک و عملی ضرورت دارند. در اين دنيای پراگماتيک دانش، نورمها، ارزش ها و سياست ها با معيار هاي عمل و پراتيک سنجيده ميشوند. پس زمان آن فرا رسيده تا خود را از تفکر دشمن سازی و ذهنيت نابالغ صدها ساله نجات داده و به قول کانت در به کار بردن عقل و خرد جرات داشته باشيم.