ليلا صراحت روشنی

 

ايمان ناسلامت باغ

ناسلامتي باور باغ را ميگرييم
كه انجماد خون سبز رگانش را
ميمويد

نا سلابتي تقدير باغ را
ميگرييم
كه قامت بلند درخت هايش
فريادهاي ناتمام زمين است
و سبزي نگاه هايش
روءياي شيشه يي قطره هاي آبي باران را
بر بستر ابرهاي خسيس
نمي پويد
و عقامت ابرها را
ايمان مي آورد

ناسلامتي ايمان باغ را
ميگرييم

 

چند رباعي

تاريكترين سرود تنهاي شبم
بيتابترين عاشق غوغاي شبم
نه تشنهء تيره گي و تاريكي شــــــــــب
من ديده براي نور فرداي شبم

شب چون دل آفتاب را ميشكند
در چشم ستاره خواب را ميشكند
از ماه چو گيريم سراغ ره صبح
ابري به لبش جواب را ميشكند

از چشم كبود ، نور ميبارد صبــــح
آتش به دل آيينه مـــــــــيكارد صبح
زان سرخي ثاشيده به دامان افق
عـــــطـــر تن لاله زار مي آرد صـــــبح

خــــــورشيد بر آستان شب ميشكند
فـــــرياد غروب با تعب ميشكند
هـــــــــمگام طلوع درد از چشم ترم
نجواي ترانه يي به لب ميشكند

با خنجر درد سينه چاكم كردي
زنداني شهربند خاكم كردي
بيگانه زتو ، زخود ، ز هستي گشتم
در آتش بــــــيخــــــودي هلاكم كردي