عبدالرحمن پژواک

یک زن

 

آن یکی زندگی را عقیده جهد پنداشت و آن دیگر آن را رسم و تقلید انگاشت. نگفتند حیات جز حادثه ای نیست. آن یک خود را فریب می داد و آن دیگر در جستجوی بهانه ای بود که حقیقت سعی مرد نخستین را که دریافته و ناکام شناخته بود پنهان کند و نگذارد نارسایی خودش در اظهار حقایق آشکار گردد.

وقتی انسان نیازمند تسلی می شود کوچک و بدبخت شده است. هنگامیکه این تسلی را از دیگران می جوید، کوچک تر و بدبخت تر است. اگر آن را خود برای خود می جوید از میان رفته و زبون گردیده است.

زندگی حادثه ای بیشتر نیست. این حادثه انفلاق پیکر عظیم و مجهولی است که کائنات پاره ای از آن و انسان ذرهء از آن است. این ذره کوچک بخشی را که از آن پیکر عظیم و مجهول به آن رسیده است به نوبت خود در خود اما برای دوام آن حادثه و نه برای خود به رنگ ها و پندار هایی می سپارد که در دریای آن غریق، در ساحل آن سرگردان، در هوای آن پر زنان، در صحرای آن تشنه، در خورشید آن سوخته، در زمهریر آن لرزان، در روشنی آن دستخوش آرزو و امل و در ظلمت آن مغلوب خوف و هراس است. نمی تواند از آن بگریزد و نمی تواند در آن قرار گیرد. حتی نمی تواند آن را بگوید و آشکار کند در حالیکه می داند نمی تواند آن را پنهان دارد.

این حادثه در نگاه اندیشه چندانکه روشن می گردد تاریکی بار می آورد اما در چشم خیال بهر رنگی که در نزد ما مرغوب آید در می آید. در حقیقت تخیل نیروی کاذبیست که آن را درخود خلق کرده ایم که برای پنهان ساختن ناتوانی حقیقی خویش، تفکر و اندیشۀ آسان فریبی مهیا کرده باشیم.

در کشور کهساری که در این دنیای بزرگ معرف هستی من است و ستیغ ها و وادی ها، بیابان ها و بیشه های آن را به نام می شناسم، وادی قشنگی است که آن را زیبا می پندارم. آسمار زمین کوه های پولادی، آبهای سیمین، وادی های زمردین و بیشه های کشن است که از انبوهی لاجرد گون می نمایند. دهکده های محقر آن در کنار عظمت طبیعت چندان به خرمی پنهان شده اند که پنداری از شر مجهولی در آغوش کوه ها پناه گزیده اند.

زمان در این کوه ها فراوان گذر کرده و مکنونات کائنات را جستجو نموده است. ماه و ستارگان درین آب ها فراوان تابیده و روشنایی خود را به صفای ارزنده آن نثار کرده اند. خورشید درین وادی ها فراوان درخشیده و روز های روشن آفریده است. شب ها درین بیشه ها سکوت عظیم خود را پهن نموده اند. خدا درین دهکده های کوچک فراوان مهر فرستاده و شیطان در آن فراوان غضب و کینه آورده است؛ اما کمتر کسی از آن آگاه هست.

مسافران آن را غریب دانسته اند زیرا آن را بر سر راه هر کس نگذاشته اند. از گوشه های دیگر جهان فرقی ندارد جز آنکه ساکنین آن کمتر گوشه دیگری را از جهان می شناسند. این تجرد اجباری نه ایشان را خوشبخت تر ساخته و نه بر بدبختی شان افزوده است.

سعادت در نزد مردم این گوشه مانند بدبختی از سعادت و بدبختی گوشه های دیگر جهان ممتاز است. این بد نیست و آن را بد گفتن تجاوزیست که نشاید باین مردم آن را روا داشت. زیرا تجرد و انزوای مطلق شان از خوب و بد دیگر جهانیان، هرگز بایشان فرصت نه بخشیده است من و تو یا دیگری را خوب یا بد بگویند.

من هر وقت در زندگی این مردم نظر می کنم خود را می بینم که از خود بیگانه شده ام. تصور می کنم چیزی را که دوست داشتم و هنوز دوست دارم ترک کرده ام. گاهی می پندارم که آرزو دارم به آن برگردم و نشان آشنایی ها را بازجویم؛ به شک می افتم نشود در جستجوی بیگانه ای باشم. همینکه از دنیای اندیشه و نظر بیرون می شوم و در اعماق قلب و روح فرو می روم؛ در پرتو عواطف و احساسات خویش، زنی را که مادر من است، پیرمردی را که پدر من است، دوشیزه ای را که معشوق من است و جوانی را که رفیق من است می یابم. بناً نیایش می کنم، احترام و اطاعت می نمایم، محبت می ورزم و دست می فشارم. چون بدین آشنایی ها می گرایم نا گزیر از آن بیگانگی ها شرمسار می گردم. آنگاه همه چیز باز می گردد. روز گاری باز می گردد که در کودکی افسانۀ گور سردی هنگامه عواطف پیچیده مرا که در آن زمان خیلی ساده بود، گرم می کند.
گاهی داستان این گور سرد افسانه یک زن زیبا است.

***

از آن روز گار که شمشاد در آن می زیست سالیان دراز گذشته است. در سیر زمان حتی در آسمار، آن گوشه دور افتاده، حوادث رنگ های دیگری به زندگی مردم داده است. اما او چون بدنیا آمد تا یک زن باشد، اگر امروز زنده بود باز هم سیر زمان برای سعادت او چیزی نمی داشت.
در دنیائی پا گذاشته بود که مردان بر زنان و زبر دستان بر مردان حکومت می کردند. در محیطی که مردان غلام باشند و آن را تحمل کنند؛ زنان چندان کوچک و ذلیل می شوند که نه می توانند بر مردان خود بخندند و یا با ایشان بگریند. چندانکه گریستن و خندیدن را نه می آموزند و در انجام زندگی در حجب سکوت و ذلت تحمل آزاد و آرام می شوند.
جمال خود بهین و برین است. زیبائی اگردر جهان خاک باشد، بازهم منبع الهام های آسمانیست. این گوهر در هر چه باشد و هر مظهری داشته باشد بالا می گیرد و آسمانی می شود. در زن، او را در نظر دیگران آسمانی می سازد و به روح خودش می آموزد که جهانی نیازمند اوست.
شمشاد دوشیزه زیبائی بود. زیبائی و جمالش در ذات وی اثر کرده بود. نهان و آشکار زیبا بود. روحی زیباتر از دل و دلی زیباتر از همه چیز داشت. اما با اینهمه حق و آزادی نه می شناخت. این درس، در روزگار وی نیآموختنی بود. هیچ چیز دیگر هم نه می شناخت تا آنکه طبیعت به او آموخت که وقتی کودکی زن می شود، باید آن نیم دیگر خود را که جایش را تنهایی های روحی پر کرده است جستجو کند و آن گم گشته مجهول را که سعادت و خوشی او را به امانت نگهداشته است بیابد. این حس با احساس آنکه خود سعادت و خوشی دیگری را در قلب خویش کشف می کند و خویشتن را ناگزیر می داند آن را به آنکو از آن وی است بسپارد، او را به جستجو وا داشت تا آنکه وی و جوان شکاری ای همدگر را دریافتند.
مدتی سر آمد. زیبائی شمشاد هنگامه بر انگیخت. این آواز در کهستان آسمار می پیچید و پژواک آن در دره ها و وادی ها نه می گنجید.
از نجبای آسمار مردی بود که آرزوهای پست و کوچک او بر کوه های بزرگ و بلند و بر دلها و ارواح مردم حکومت می کرد. نزدیکان دوشیزه را به رضا مجبور کرد و او را به زور مندتری از خود تحفه فرستاد.
حاکمیت چون به مراد رسد جز به تسلیم مطلق قناعت نمی کند. کمال تسلیم آن است که شعور استحقاق در دماغ انسان بمیرد و حق دفاع نیز از وی سلب شود. مرگ این شعور در انسان آدم را پست تر از حیوان می سازد.
هیچ قوت، حق دفاع را از حیوان سلب کرده نمی تواند. چون مغلوب شود، تا جان دارد به گریختن از خود دفاع می کند. اما مغلوبیت انسان در مقام تسلیم و محکومیت شعور، انسان را از فرار محروم می سازد.
انسان یگانه حیوانیست که با دست و پای آزاد به سوی مقتل خود می رود. آفرینش سلسله های اسارت را در نهاد او گذاشته چنانکه آزادی را در روح او گذاشته است. این مخلوق عجیب اگر به کرامت خود مستعشر است هیچ نیروئی نمی تواند آزادی وی را سلب کند؛ و اگر فساد و جهل بر شعور او چیره گردد خود خویشتن را محکوم می سازد.
دوشیزه در میان ارمغان ها و ره آورد های که هر روز از هر سو ببارگاه آن حاکم مطلق می رسید به حاجب حاضر سپرده شد و آورنده گان وی همان روز با پیامی به آسمار بر گشتند.
***

آن جوان شکاری از این ماجرا مبهوت می نمود. قلب ساده او غم را تنها به قیافه مرگ می شناخت. با مرگ آرزو روبرو شده بود. بیشتر از این چیزی نمی دانست. در قلب خویش کینه ای حس می کرد. نمی دانست آن را به کی می پرورد. او نیز غلام آن تسلیم مطلق بود.
زبردستی که آرزوی او را از وی ربوده بود شبانان و گاو های های شیری فراوان داشت ولی ستارگان را بهتر از او نمی شناخت.
اصطبلی نداشت که گویند از اسپان مست تهیست؛ اما دیگری نمی توانست لگام را چون او نگهدارد یا رها کند. سرکش ترین اسپ نمی توانست گردنش را از بازوی نیرومند او بتابد.
از پناگاه او غریوی برنه می خواست. کسی نبود که در گرد کانون او خنیا گری کند ولی بر فرازی که وی دوده می افگند بلند تر و خوش هواتر از پناگاه دیگران بود. دوشی جز دوش او نمی توانست هیزم خود را به آنجا بکشد. در میدان به تنهایی نیرومند از دیگران بود.
دیوار های او پست و خانه های او کوچک اما زبانه چوب چراغ او رخشنده تر از روشنایی دیگران بود. آن را از درختی بریده بود که برستیغی بلند تر از پرواز شاهین روئیده بود. دیگران می ترسیدند به آن درخت نزدیک شوند.
هیزم خود را از بلندترین شترک های سیلاب های خروشنده می گرفت. در روز های شادی مردم به کود او می رفتند تا آتش خوبی بیفروزند. آن آتش های تابناک در کاشانه وی تنها بر روی خودش می تابید تا آنکه در میان اندیشه های غم انگیز او سرد می شد..
گرگ ها و پلنگ هائی که به ده می آمدند نخست او را می دیدند. سگ های دیگران دنبال او می رفتند و به صدای او دل می گرفتند.
روز های آزمون جوانان، چون از نیایشگاه بر می گشت همگان سوی او می نگریستند. دل های شان بوی نزدیک می شد، چشم های شان در وی به شیوۀ آزرم می دید و در پایان کار زبان شان با او سخن نه می گفت. چون پهنه بکران می رسید، تنها بر جای خود می ایستاد تا بنگرد چسان خموشی جای آفرین و رشک جای دوستی را فرا می گیرد. می دید همگان آرزو داشتند تا آنچه را او دارد از او بربایند.
تنهایی، شب او را تاریک تر می ساخت. روز نمی توانست اندیشه های او را روشن کند. هنوز نگاه او به آسمان دوخته بود که می دید ستارگان رفته رفته پنهان می شوند؛ مردم آتش های بامداد را می افروزند و پرچم سرخ خورشید در کران خاوری افراشته می شود. سپیده دم برای مردم نیکوئی و زیبائی می آورد. دامن رنگین بامداد بر گل ها و گیاه های کوهی گسترده می شود ولی او از ساده ترین آرامش؛ از خواب محروم بود.
زبانه های آتش بامگاهی مانند شاخه های درختان جوان کران تا کران بلند می شد. نسیم، سرود سرایندگان را به آسمان می برد. آفتاب زرین، کنارۀ جام های بامدادی را درخشان می ساخت. پرندگان پر های خود را به روی آفتاب می گشودند ولی او هنوز سرد و افسرده بود. نگاهش را از آن همه زیبائی ها می برداشت. پنداشتی می گوید: این راه شب، چه کوتاه بود. خورشید آن را به چه تندی پیمود و باز ناهید بر امید های من پیشی جست.
منظر خیال های او چون راهی بود که در عالم اشباح از موکب های گوناگونی که در افسانه ها شنیده بود پر میشد. صدای او در کهستان آسمار می پیچید. پنداشتی می گوید: این سواری با شکوه از کیست که یال های اسپ تندرو آن را چون ابر های سپید آویخته و راه خورشید را گرفته است؛ تندر شیهه و درخش تا زیانۀ اوست؛ به کجا می رود؟ چه هراسی دارد که چنین می شتابد؟ آیا برای تشنه ای آب زندگی می آورد؟ نمی خواهد مرا از تنهایی و تاریکی وارهاند و یا یک درخش نیستی برای من هم بفرستد؟
نمی دانست در تنهایی با کی گفت و شنود دارد. آن جان تا بناک که آرزو داشت آسمان اندیشه و خیال او را روشن کند کی بود؟ نگاهش را بایستی به کجا بفرستد؟ نمی توانست فریاد های خود را دنبال کند. نمی دانست فریاد وی به کجا می رود، چرا او را ترک می کند و چرا او را به خاموشی باز می گذارد.
شمشاد آن شاهدخت روشنی های فرخنده قلب او در دل شب به شکوی خود باز می گشت و لباس هایی را که برای عشرت و سرور دیگری پوشیده بود از تن بیرون می کرد. از زندگی به ستوه آمده و حیران بود چرا هنوز در میان مردمانی زندگی می کند که از ایشان نفرت دارد. گروهی که هرگز با ایشان آشنا نخواهد شد. گریه های او بی اشک، لب های او سپید و چهرۀ او سرخ می گردید. زبانه های سوزنده حسرت و نومیدی در چشمان او سرد می شد.
آرزو می کرد در کوهستان آسمار بر ستیغ بلندی در میان سنگ ها سنگی باشد که کسی را بوی راهی نه باشد. تا باشد خود، غرش تندر درخش کننده را به خاموشی و آرامش ژرف بر خود گوارا سازد و آن نگاه های کشنده دل او را نشگافد.
خستگی چشمان او را گران می ساخت، خواب می خواست او را آرام بسازد. صدا های مجهولی می شنید که به او می گفتند: "شمشاد، شب را در جایگاه همان پلنگ ایکه در های مردمان را در روشنی روز به روی شان می بندد و گاو های شیری شان را نمی گذارد برای نوشیدن آب بیرون روند، چشم براه تو خواهم بود. مانند دوستی که به پیمان دوستی استواری می کند، مانند نیا یشگری که نیازش را فراموش نه می کند، می روم و آن پایگاه خجسته را به اندیشه تو بی هراس می سازم. تو نیز مانند آفتاب که پگاه می برآید؛ چون ستاره و ماه که گاه بلند شدن خود را فراموش نمی کند بر نومیدی های من پیشی کن و مرا از آغوش سهمگین جدایی جاوید بیرون آر. بی تو چون درخت بیابانی خشک بر جا مانده ام. تند باد تنهائی برگ و نوای مرا فرو ریخته است. کژ باد جدائی ریشه زندگی و نیروی مرا میکند. بیا و باری چون آب های روان به من توان ببخش. باری چون اندیشۀ قشنگ خود در دل من درآ و این گوشه را که چون بیشه های کشن تاریک است روشن کن... مرا به بیم و هراس مسپار. این خانه بی تو تاریک است. از این درکه به آستان آن چشم دوخته ام درون شو تا پریشانی و رنجوری از آن دریچه ایکه آرزو ندارم به آن بنگرم بیرون شوند.
باری نیاز مرا درگردونه با شکوه خویش به پهلوی خود جا خواهی داد؟ اینک روشنی روز از کرانه خاور بروی زمین فرو می ریزد. شکار خوبی منتظر من است. مرگ ریسمان سیاه خویش را به گردن پلنگ افگنده و او را به شکارگاه من می کشاند. آنجا در کنار چشمۀ کوهی آهو به بره خود می گوید گروهی که با شیپور ها و سگ های فراوان می آیند نمی توانند ترا شکار کنند ولی کمند آن مرد تنها که در شکارگاه او خموشی پادشاهی می کند کشنده است.
این رویای شیرین که هر دل را نوازش می دهد و خواب را در سر سنگین تر می سازد شمشاد را از بستر بلند میکرد. می کوشید به آرزوی آن دوباره به خواب رود اما عشق چون بیدار می سازد، خواب چون آرزوئی می شود که دل آن را از خود بیرون افگنده باشد.
شب ها روز می شد و روز ها به پایان می رسید. ماه ها و سال ها می ګذشت و شمشاد نمی دانست چرا نگاه جوان او نمی تواند گوهر دیدنی ها را به ژرف ببیند. شب ها، آن جوان شکاری را در دور نمای اندیشه خویش بر اسپ های نیرومند می دید و با چشمان جوینده او را دنبال می کرد. چنانچه گاهی تصور می کرد به تندی از جلو او گذشته و گرد وی دیده گان او را پر کرده است. دردی راستین در چشمان خود می دید.
خیال می کرد می بیند هنگامه ای بر پا شده ودر رستاخیز آزمون بر همه پیروز می گردد. ولی بیننده گان همینکه پیروزی را بخش او می یابند، بجای آنکه سوی او نگرند به یکدگر نگریسته، روی می گردانند و او تنها بر جای خود می ماند.
بیاد می آورد که باری باو گفته بود: نیک اختری در کام پلنگ است و شب های دراز و تاریک را بi این اندیشه بامداد می کرد.
بیادش می آمد که باری پندار و تصور زشتی در ذهن ده نشینان آسمار به نام پاد شاه دیوان وادی ها و دره ها را از هراس پر کرده و تاریکی شب گوهر آن پیکر های اندیشه و شک را از دیده گان ترسوی همه پوشیده بود. پاد شاه خیالی دیوان پهلوانی بود که روز ها جادوگری می کرد و شبانگاه از ویرانۀ باستانی برون آمده دوشیزه زیبائی را از روستائی ربوده تا آنکه شیون زنان و غریو نومیدی مردان آن جوان شکاری را بر انگیخت و آن ویرانه خموش و سهمگین را از هستی ناپاک و نیرومند او تهی کرد.
به خاطر می آورد وقتی را که صدای نیایشگری همه را پخش کرده بود چنانکه آتش های افروخته در برابر آن فرو می نشستند و جوانان ده با او هم آواز می شدند. وقتی او با ایشان پیوست، آن نیایشگر پهنای سپهر را برای نوای او باز گذاشت و کوه ها را برای بازگشت آهنگ او بر گماشت. هر سنگی در کوهسار باو گوش داد. رود خانه ای که از پهلوی نیایشگاه میگذشت سرود او را به دریا های بیکران برد. چون اینهمه پایان یافت تنها بر جای خود ایستاده بود و کسی نبود در آرزو ها و ارمان های او با او همراهی کند.
زمستانی در ننگرهار چادر های با شکوه باغ های پر گل را پر کرده بود. در میان سرو و چنار فراوان خرگاه بر افراشته بودند.
ننگرهار آن پخش پرداخته زمین است که ایزد آن را آراسته و زیبائی طبیعت آن را پیراسته است. سپین غر و تور غر چون دو دیو سپید و سیاه پاسبان این کشور سلیمانی هستند. سرخرود چون یاقوت گل های آن را آب میدهد. گز چون زمرد سبزه های آن را می پرورد. شکوه خیمه و خرگاه باین زیبائی های آسمانی بهشتی آراسته بود که پیرایه آن این جهانی نه می نمود.
ازسکو تا آستان باغ دلبران عشرت میکردند. ازمیان بزمگه تا کران آفاق سرود طرب و مستی ماهرویان حرم با پرتو ماه آمیخته و بر جهان بیرون پخش شده بود. از کاخ چراغ تا باغ ستاره عشرت و خوشی دامن گسترده وپر از گل های زیبائی و کامرانی بود.
بر این همه شکوه یک اراده حکومت می کرد. این همه عشرت و سرور برای یک دل بود. این همه زیبائی را برای کامروائی یک قلب پیراسته بودند. این قلب در برابر سرور و لذت صنعتگری ظریف بود. می دانست چه رنگ ببیند، چسان بشنود، چه طور ببخشد، چگونه ببوید و چه شیوه حس کند. درمقابل اندوه والم جاهلی مقتدر و مطلق که مظاهر آن را نه می دانست، نه می شناخت، نه فکر می کرد، نه درک می نمود و نه باکی داشت.
صنعت می کرد و گناه را زیبا می ساخت. ازفریاد های که بلند می شوند و سرور می آورند لذت می برد. روح او برای تسخیر خواسته های دلش توانا بود.
طبیعت در نگاهش شهوت مقتدری برای جمال و زیبائی گذاشته بودکه می شکافت، نفوذ می کرد و پخش میساخت. الم ها را می کشت و لذت ها را زنده می کرد.
تهوری عظیم در قلبش گذاشته بودند که دشوارترین صدور را در هم می شکست و زشتی ها را چون زیبائی ها در آغوش می کشید.
شمشاد در میان شمع هائی که روز گار در شبستان خلوت او افروخته بود شمعی بود که آندل کامروا جز به پرتو آن چنانکه خواسته او بود روشن نه می شد. خورشید آسمان و ماه ستاره گان او بود.
با دلی که محبت را تحقیر می کرد او را دوست داشت. این عشق توانا ترین عشق هاست. نیروی قهاریست که جز با توان های قاهر روبرو نه می شود. چون عشق درخش به بلندی ها، مانند عشق باد های طوفانی به تندی، بسان عشق زمین به آب، چون عشق او قیانوس به سیر و مانند عشق پلنگ به خون است. می سوزد ، ویران می کند، فرو می برد، موج می زند و می درد.
در نیروی خدایی این عشق، عشق به هدایت است. شیطان آن را برای گمراهی مسخره کرده است. انسان گاه خدا و گاه شیطان را رهبر می گیرد.
کسانی که قدرت شان مغلوب ضعفی است که زشتی قوت خود را از آن در می یابد از خدا و شیطان هر دو غافل هستند زیرا از پیروی لذت نه می برند. این برای آن است که با داشتن قدرت و توانایی، خود از میان رفته اند و آنچه باقیست قدرت است. قدرت نیک و زشت نمی شناسد؛ تنها خود را نیک می پندارد.
جمال را نه می بیند، تنها خود را زیبا می انگارد. حق را نمی داند، تنها خود را حق تصور می کند. آنچه را شایسته موجودیت میداند، لذت است. این موجود یگانه را نیز مخلوق خود تصور می کند. آنگاه بی آنکه بداند آن را دمی چند دوست می دارد و چون دوست داشتن را ضعیف می پندارد از آن نفرت میکند. ازین نفرت نیازمند لذت دیگری می شود و آن لذت را جز به محکوم ساختن و معدوم کردن لذت نخستین نمی تواند برای خود خلق کند. ازینست که قدرت مطلق در دست انسان، تبه کار است. در کمال خویش خود را نیز تبه می کند ولی تا جهان را تبه نکند؛ کمال خویش را در نیافته است.
قدرت چون همه چیز را در خطر از پا در افتادن می داند بر خویشتن اعتماد ندارد. این جبن، اعتماد آن را از همه چیز می ستاند. باور را چون جامه از بر جهان و جهانیان بیرون می کند تا همه چیز و همه کس را برهنه آزمون کرده باشد. این حس امتحان در انسان مقتدر سرچشمه ستمگاری هائیست که دیگر حیوانات از جانب نوع خود از آن آسوده هستند ولی انسان ها در سایه تاریک و لرزانندۀ خوف جاویدانی آن مصائب زندگی را دوام می دهند که ارواح ضعیف به عنوان عمر دراز از آن خوشنود هستند و بدان می سازند.
این همان چشمه ایست که آب اسارت را به جام زندگی مردم می ریزد. چشمه ایکه این آب را از ابر های زشتی و طوفان قدرت های مطلق انسانی درخود اندوخته است.
***

شمشاد برای چنین قدرتی مطلق خویشتن را می آراست تا این گونه لذت را در پرتو ماه درمیان گل های زیبا و در خرگاه با شکوهی به پیشگاه سرور قدرت مطلق انسانی پیش کند.
چون در جلو بینندۀ خویش بایستاد آن نیروی مطلق خود را برای او از همه کس ربود.
آن دست قوی وی را پیش خواند و آن زبان قدرت، وی را چندان ستود که از شان توانایی دور می نمود. خواست همه چیز را در پای او نثار کند.
دیگر آن نیروی مطلق خود را در جلو زیبائی عظیم میدید. جمالی که چون جامه به اندام زیبایی راست آمده بود. جامه ایکه تار و پود آن را در چشم او از رشته تسلیم ساخته بودند و اگر چیزی را از آن عاری بیابد با آن می پوشانید.
تصور این تسلیم در نزد او پیکر زیبای لذتی بود که صنعتگر خیال و ارادۀ او آن را به وجود آورده بود. ولی در نزد شمشاد جز پیکر زیبای خودش نبود که دردی را که خدا خلق کرده بود در آن حس می کرد.
او را فرا خواند و به او باز گفت که بگوید آنچه را دل از او می خواهد.
شمشاد ساکت بود.
این سکوت در دل نیرو شکی پدید آورد که شاید فرمان قدرت به التجای ضعف تعبیر شده است. بر او حکم کرد.
شمشاد ساکت بود.
بر آشفت و غضب کرد.
شمشاد ساکت بود.
بر دیگران بر آشفت که گناه شنیدن فرمان قدرت و سکوت محکوم را مرتکب شده بودند.
شمشاد ترسید. غضبی که از نیرو بر می خیزد زنجیر گناه را به گردن آنچه خواسته می باشد می افگند. بی گناهان را تباه می کند تا محکوم خود را با خوف آن مغلوب کرده باشد. زیرا تباه کردن آن قدر لذت ندارد که مغلوب کردن آن را به نیرو می بخشد.
ارواح قوی را میتوان تباه کرد اما نمی توان مغلوب ساخت. از همین است که مغلوب کردن سخت تر از معدوم کردن است. این برای آن است که تباه شدن بیشتر از محکوم شدن قابل تسلیم و قبول است.
شمشاد به یک تبسم آن همه غضب را از دیگران منحرف ساخت؛ مانند نسیم لطیفی که شعله عظیمی را از سوئی به سوئی گردانیده باشد.
این تبسم در نگاه نیروی بر آشفته نشان تسلیم و مغلوبیت بود. چنانکه کسی در ظلمت طوفانی بهراس افتاده باشد و تابش درخش را روشنی امید نپندارد.
نیرو تنها در مقابل مغلوبیت نرم می شود. با چهرۀ خندان تر از شمشاد باز پرسید: بگو آنچه دل از تو می خواهد تا در پای تو نثار کنند. این ماه واین ستارگان زنی زیبا تر و شبی خوشتر ازین برای هیچ دل و چشم انسانی ندیده اند. این کائنات کوچک کمتر می تواند کسی را خوش بسازد؛ اما با تو آن عالم بزرگ زیبائی و جمال را به من تحفه داده اند که برای سرور قلب من کفایت می کند.
شمشاد خندید. این خنده در نگه آن نیروئی که تشنه بود ولی آب را برای غروری در حقیقت نیازمندی در انتظار می گذاشت، مرغوب نه می نمود. ولی نمی توانست قبول کند که چیزی خواهد توانست خویشتن را نا مرغوب نگهدارد و بداند که جز آنچه مرغوب است نباید وجود داشته باشد.
این بار بیشتر بر آشفت و پرسید چرا می خندد و چرا نه می خواهد.
شمشاد به سخن لب بکشاد و گفت: آیا نمیتوان قبول کرد که انسان گاهی چون بدو اختیار بدهند تنها می خواهد ساکت بماند. اگر باو غضب کنند و تصور کند هر چه بخواهد در اختیار اوست و تنها نباید ساکت باشد می خواهد تبسم کند. اگر جز سکوت و تبسم همه چیز های دیگر مغضوب باشد آنگاه می خواهد خندیدن را انتخاب کند. من هرگز چنین اختیار مطلق نداشتم که هر چه دل از من بخواهد بدان پردازم. دل به حکم تو خواست ساکت باشم، تبسم کنم و بخندم. دیگر از من چیزی نمی خواهد.
یک محکوم آنچه را خود خواست گفت. یک حاکم آن را شنید. اما هنوز ماه و ستارگان می تافتند و هنوز مردم در محضر نیروئی که قدرت خود را در دست داشت و تحقیر شده بود دم می کشیدند و زنده بودند.
این همه غریب می نمود؛ تا آنکه یک نعره هولناک مرگ و تباهی را برای همگان صدا زد.
شمشاد نخواست جز وی دیگری را آسیب رسد در پای وی فتاد و زمینی را که می خواست تباه کند بوسید و گفت: دیگر سکوت و تبسم نخواهم کرد.
پس بگوی آنچه دل از تو می خواهد تا آن را به تو بدهم نه آنکه دیگر سزاوار آن هستی برای آنکه من گفته ام امشب چنان می کنم.
شاید نتوانی آنرا به من بدهی.
من نه می توانم؟
آنچه را من می خواهم نخواهی خواست بمن بدهی
آن را به تو خواهم داد
مرا آزاد کن!

ختم شام دو شنبه پنج حمل سال نگارش؟
ده بوری /کابل
(پژواک)

***

پیوند های مرتبط به موضوع:

- معرفی این اثر

- www.pazhwakfoundation.com

- آثار منتشرهء استاد پژواک در سایت آسمایی