رسیدن به آسمایی :25.04.2008؛ تاریخ نشر در آسمایی :25.04.2008

 

دکتور عارف پژمان

زاييدن ممنوع !

 

مرد گفت چه چاره ، طالع ما بد است. روزگار ما بد است.تمام روز قيود شبگردی. تمام هفته قيود شبگردی، تمام سال قيد شبانه.
زن گفت مه خو نميرم زايشگاه ، از شفاخانه کده همی خانه ، خوب است
مرد گفت اوه زن ، تو چه ميگی ، وقت ولادت ده خانه ، تير شده ، تو آرام بگی ، يک کار خاد شد. يا ر بی کسا ، خد ا ست.
زن گفت اينه گفته باشم ، مه شفاخانه رو نيستم، به بی ، مادر تو ، توره به زايشگاه زاييده بود؟ مادر خودم هشت اولاده ، ده خانه ولادت کرد ، همه شدند کلان ، ده پشت نان سرگردان
مرد گفت شعر نگو ، ضرب المثل نگو ، همی مانده که خشت خام وکلوخ پخته پيدا کنم ، زير پای تو حولی جور کنم ! به حق چيز هاي نشنيده ، مدير عمومی مستوفيت کابل ، ده ای وقت نميتانه ازخانه برآيه ، سياه سر شه برسانه زايشگاه!
زن ، هر دو دست را به دو طرف پهلو ، محکم فشرد . انگار درد او رو به شدت می رفت. اين سومين فرزند اين خانواده بود. آ نان دو بچه قبلی را با همين وضع آشفته ، نيمه های شب ، پس از عبور ازهفت خوان رستم قيود شبگردی ، به دنيا ، آورده بودند. زن ، ميان هوش وبيهوشی ، زايمان قبلی اش را بخاطر آورد. يکسال ونيم قبل ، وقتی درمسير منزل تا زايشگاه ، از چارراه انصاری ، عبور ميکرد، بسوی تاکسی حامل آنان ، فير شده بود. راننده تاکسی کنار در اصلی بيمارستان ، چند برابر کرايه عادی ، ازين زن وشوهر ، پول گرفته بود، به اضافه هزار منت وسنت.
زن هردو کف دست را به فرش اتاق چسپانيد، ميخواست بلند ، چيغ بزند.
مرد گفت برم ، پشت تاکسی ؟
زن گفت نه، نمی فامم ، ساعت چند است؟
مرد گفت ده دقيقه مانده به دوازده.
زن گفت کدام تا ، تاکسی ره پيشتر گپ زدی؟
مرد گفت يک تاکسيران که خانه ا ش ده ششدرک است ، واده کده ، می رسانت !
زن ، با آواز ناله مانند گفت : باز ده برابر پيسه خا د گرفت.
مرد گفت پشت پيسه نگرد .مواظب جانت باش .
زن که حالا عرق ، بر سرو صورتش نشسته بود و چهره اش به کبودی می زد ، گفت زن همسايه قول داده ، پس از رفتن ما ، پهلوی اشتوکای ما می مانه ، برو، دروازه اش ره بزن .
مرد رفت ، منزل همسايه را زد. يکی از بلاک های مکروريان اول بود. زن همسايه روسری اش را مرتب کرد وبه منزل اوآمد . مرد گفت همشيره ، وقت رفتن ماست . ، مواظب شهلا و شميم باش !
مرد به سوی ششدرک دويد. چند بار صدای دريش ويک بار سوت اشپلاق شنيد ، اما اعتنايی نکرد. از دورصدای شليک اسلحه سنگين به گوش می رسيد. باری موتر گزمه شبانه سررسيد و اورا به خانه تاکسيران برد. راننده به قولش عمل کرد. جيب نظامی از جلو وتاکسی زن بيمار از عقب بسوی زايشگاه راه ميسپردند. زن در صندلی عقب موتر نشسته بود . با ناخن به صندلی مقابل ، چنگ می زد . گاه بی پروا، فرياد بلند می کشيد. زير پای زن ، پارچه های رنگی افگنده بودند ، تا در وقت حمله های شديد، صندلی تاکسی ، کثيف نشود.
مرد گفت مادر شميم خدای ته ياد کن ، حالی می رسيم !
زن حرف اورا نفهميد.. زن ديگر حرف نمی زد، فقط فرياد ميزد. در همانحال که تيوتای تاکسی را جيپ روسی گزمه شب ، اسکورت ميکرد. حوالی چارراه ها ، چندين سرباز مسلح بسوی موتر ها ، هجوم می بردند. ، بيمار ومرد همراه راسراپا برانداز ميکردند وبعد اجازه عبورميدادند.
زن، وقتی به زايشگاه رسيد ، از هوش رفته بود. مرد سروصدا کرد. يک پرستار عبوس وخسته ، پديدار شد . زن را به اندرون برد ومرد تنهای تنها ماند. ساعتی ديگر در اتاق عمل باز شد . زنی با روپوش سفيد برون دويد ، صدازد پايواز شاه بی بی ؟
مرد گفت مه استم
قابله گفت طفل، تلف شد . مادر شکر سالم است ، برو دوای شه بيار!
مرد گفت چرا؟
زن گفت خواست خدا بود!
مرد، ديگر هيچ چيز نگفت .