05.2014 .25

هارون یوسفی
 

زندانی

 

محل کارم از خانهء ما زیاد دور نیست.چون دور از دلِ تان یک کمی تنبل استم، این فاصله را با بس های شهری رفت و آمد میکنم.

آن روز بعد از گذشت هفته ها، سر و کلهء خورشید خانم از پشت ابر ها نمایان شده و چهره شهر را زیبا تر و روشنتر ساخته بود. بعد از پایان کار نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتم تا خانه پیاده بروم.

این که میگویند روان آدمی پیوند نزدیک به آب و هوا دارد ، حرفِ به کلی درست است. من که آن روز که هم روانم آرام و بود وهم خوش و سر حال بودم به یاد روز های آفتابی وطن افتادم و روز های خوشِ اختناق. آرام آرام روی پیاده رو جاده قدم میگذاشتم و کیف میکردم.

نزدیک یکی از فروشگاه ها ، چشمم به مرد مسنی افتاد که کنار زینه دراز کشیده و در پهلوی خود کلاه کهنه ای را برای گدایی گذاشته و از مستی ویا شاید هم از کم خوابی چشمان خود را بسته بود. من که در این جا به چنین آدمها، نه دلسوزی دارم و نه پول میدهم، شاید به خاطر هوای خوشِ آفتابی، یک سکهء بیست پنسی را که با آن میشود فقط یک قوطی گوگرد خرید ، از جیبم بیرون کرده وبه داخل کلاه آن مرد پرتاب کردم. از بخت بد ، سکهء بیست پنسی به داخل کلاه نه، بلکه دور تر از کلاه افتاد. تا خم شدم سکه را از روی زمین بلند کنم و به داخل کلاه بیاندازم دیدم مرد گدا چشمان خود را باز کرد و به تَصور آن که من پولش را میدزدم، فریاد بر آورد : دزد، دزد! های مردم پول های منِ بیچاره و فقیر را میدزدند! پول های یک مسکین و بی خانه را! .

این انگلیس ها که مثل ما مردم ، قانون و مقررات ، برای شان با ارزشتر از همه چیز است، همیشه به خاطر نظم عامه با همدیگر همکاری و همدردی دارند.

رهگذران، همینکه داد و فریاد گدا را شنیدند به دور من حلقه زدند تا مبادا فرار را بر قرار ترجیح بدهم .

در این جا مثل وطن ما به جز از پولیس، هیچکس حق تلاشی و یا دستگیری کسی را ندارد.

با دیدن آن صحنه از شما چه پنهان که بسیار ترسیدم.

خانم پیری داخل غرفه تیلیفون شد و دانستم به پولیس زنگ میزند. بسیاری از پیرهای انگلستان این گونه خدماتِ داوطلبانه را دوست دارند و پولیس های اینجا برخلاف پولیس های ما بیکار استند و به سرعت خود را به محل حادثه میرسانند.

هنوز سه چهار دقیقه از تلفون خانم پیر نگذشته بود که موتر پولیس رسید.دو پولیس از بین موتر پیاده شدند، سلام کردند. اول فکر کردم که مرا شناختند و سلام دادند، اما پسان ها فهمیدم که برای هر جانی و دزد وقاتل ، سلام میدهند.

گدا با زبان خیلی بازاری که من نصف حرف هایش را نفهمیدم به پولیس چیزی گفت و دو نفر از رهگذر ها هم حرف های گدا را با شور دادنِ کله های شان تضدیق کردند. پولیس با احترام زیاد از من خواست تا داخل موتر شوم و با آنها به اداره پولیس بروم.

چند دقیقه بعد خود را به دفتر پولیس یافتم.

قصه کوتاه که به خاطر گویا دزدیدن بیست پنس به چهار ماه حبس محکوم شدم. میشد که دو ماه زندانی شوم ولی در این جا مثل کشور ما جزای خوردنِ مال بیچاره و مسکین دو برابر است.

پوره سه ماه و بیست و هشت روز است که در زندان استم. دو روز بعد به خیر و خوبی رها میشوم.

گرچه دوستانم میدانند که من قصد دزدیدن پول گدا را نداشتم، ولی از شوخی و پرزه های آنها میترسم . حتمن میگویند: هارون بچیم دیگر بیست پنسی گدا را دزدی نکنی که باز زندانی میشی.

لندن