رسیدن: 01.08.2012 ؛ نشر : 02.08.2012


رفعت حسینی


. . . لمحه هایی از تأریخ

 

در تأریخ فـرهنگی ما ، به گمانم ، ابوالفضل بیهقی سر شناس ترین تأریخ نویس و محرر رسمی درباری می باشد . تأریخ بیهقی که تأریخ مسعودی نیز نامگذاری شده است ، افزون بر رخداد های دوران های سلطان محمود غزنوی و سلطان مسعود غزنوی می باشد.

در تأریـخِ ابوالـفـضـل محـمـد بـن حسـین بیـهـقی کـه ولادت وی بـه سـال سـه صـد و هـشـتاد و پنـج هـجـری قـمـری اتـفـاق افـتاده و در سـنـهء چـهار صـد هفتـاد و نُه هجری قـمری بدرود حیات گفته است ، از حـادثه یی ، بـه گفـته یی نامیمون و نـاگـوار و به تعبـیـری دگـر سـتـرگ ، در زنـده گـی سـلطـان مـسعـود ، یـاد شـده اسـت . ایـن رخـداد و اگـر بـتـوان بـرآن نـامِ حـادثــه یــی نـا منـتـظـر را گـذاشـت ، پـس از گـذشـت ایـن هـمـه سـده و سـالِ مــبـارک و منــیر و یا نا خوشـایند و سوگمند و گاهی شگرف ، حتا مـردمانِ امروزین را به شـگفتی وا می دارد و برای مـدت زمانی ، نا باورانه و با بُهـتی ژرف به آن فکر می کنند و با بالِ تخیل و باور های نا همرنگ در گِـرد و نوا و فضای منقشِ آن پَر می گشایند . درتأریخ بیهقی در واقع به نوعی نگرشی گونه گون بر زنده گی ، سلوک و اندیشه ها و عادات سلطان مسعود غزنوی بر می خوریم که ما را به وادی بیشتر اندیشیدن در خصوص و ویژه گی های آن ها ، رهنمون می سازد .

رخداد های دوران حکمفرمایی سلطان محمود و سلطان مسعود را به گونهء بارز ، البته به شیوه و سیاق خود بیهقی ، در کتاب نگاشته شده از سوی او می توان یافت . نثر او و شیوه ی نگارش وی جایگاه والایی راداراست.

نگارش تأریخ ، اما ، از خود شگرد ها و شیوه هایی دارد و از مناصب اکادمیک نیز در زمینه ابراز نظـرهایی در پیرامون آن داده شده است ، که هنگام ثبت رخداد ها به آن ها اعتنا بایستی داشت . شیوه های زنده گی مردمان یک سرزمین ، نحوه ی تفکر آنان ، وبه گونه ی مثال طرزِ اداره حکمفرمایان ، نحوه ی برخورد شاه با کشورش و با آنانی که در آن سرزمین زیست می کنند ، شیوه ها و نحوه ی تفکر او ، توجه به مسایل با ارزشی چون برابری و عدالت نکات بنیادین در تأریخ یک کشور است. به حیث یک مرجعِ تأریخی ، آنهم با اعتبار و مهم ، تأریخ بیهقی کاستی هایی دارد که باید در فرصتی دیگر و به گونه ی مدلل  به آن ها پرداخته شود .

و اما حوادثی شگفتی زا را نیز می توان درین تأریخ باز یافت که شایسته ی دقت ویژه ی خواننده است.

رخداد هایی میمون و یا ناخوشایند حتا خواننده ی امروزین را به شگفتی می کشاند. و باور های ناهمرنگ، نوعی نگرشی گونه گون بر زنده گی ، سلوک و اندیشه ها و عادات سلطان مسعود غزنوی رهنمون می باشد. اندیشه ها و کردارهای او ، و مایه های کردار موجب بروزِ پرسش و حیرت است .

بنا برگفته و یا ارشادِ پژوهنده گانی که در این راستا ، با استواری گام برداشته و در پیرامونِ زنـده گــی و رخداد های معتبر و گاه دلخراشِ دوران های حکمفرمایی سلطان محمود غزنوی و پسرش سلطان مسعود قلم زده اند ، جاسوسی و خبر چینی و گونه یی عدم اطمینان و بی باوری در دستگاه اداره و ارتش آن زمان ، جاری و مستقر و به شیوه ی جابرانه حکمفرما بوده است . مرگ اسفناک و بد فرجام حسنک وزیر ، که اینک ، برخی می خواهند به آن ، چون نوعی اسطوره نگریسته شود ، باید با همه ی ابعاد آن مـورد خـوانش و پـژوهشِ مجدد قرار گیرد . و صد البته که اندیشه ورزانِ دگر، از قماشِ حسنک را ، نه باید به چنگلِ تند بادِ فراموشی بسپرند که گناهیست و آنهم کبیر.

بایسته است گفته آید که مدتی کوتاه پس از مجازات و نابود ساختن حسنک ، مادرِ ستـمدیده امـا بی مـهابـا دلیـر او ، با دیـدن پیـکـر حسنک بر دار ، چیزی اینچنین بر زبان راند :

. . . خوشا پسرم ، که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و شاهی چون مسعود آن جهان را .

در آن روزگاران ، خبر چینی و جـاسـوسی ، آنـهـم به شیوهء پیچیده و پُر دامنه ، چونانِ خون در رگ رگ دستگاه اداره و انسجام امور ، جریان داشته است . و این جاسـوسی آنـقـدر مـاهـرانـه و پُـر از پـیـچ و خَـم و کـوچه و پسکوچه بـوده است که قـصـه هـای سرشار از حقیقتِ امـروزین در پیرامونِ جواسیس ، در مقایسه با آن ، از بها و نظر می افتند .

2

آنگهان که مسـعـود در شهرهـرات و حومه های آن حـکمفـرمـایی مـی کـرد ، پـدرش سـلطان مـحـمود ، بـه همیـاری خـجـسته گـانِ اهرمِ نیرومندِ اداره و دربـارِ خـود ، به گـزارش ها در پـیـرامـون فـراز و فـرودِ زنـده گـی فـرزندش مسعود ، بـا روشـی گسترده ، وقـع مـی گـذاشـت و آن را ، بـی هـیـچ درنــگی دنـبال می کــرد و اشخاصی مهم از برگزیده گانِ دربار را به این کار و مایه بگذاشته بود. این نگرش ها و برداشت های مداوم در همه ی مسایلِ زنده گی ، از کوچک و بزرگ ، و حتا در ورزش و شکار مسعود موجود بودند . مردان ِ موظف ، اشخاصی معتمد را برای خبر چینی و تهیه ی گزارش ،گماشته بودند . و بی هیـچ مـکث و تردیـدی میـ توان افزود که در اقامتگاه و خوابگاه مسعود نیز ، این پنهان کاری ها و عوامل موجود بودند . افراد وابسته در بسیاری موارد آدم های معتمد در محلِ اقامتِ مسعود بودند که در مورد آنان به ندرت فکر جاسوسی در اندیشه ی مسعود و همدمان و یاران او ، خطور می کرد . ابوالفضل بیهقی پا را فراتر می گذارد و شـخص شخیصِ سـلطان مسعود را به حیث آیتی در راستای جاسوسی ، به خواننده و مخاطبین خود ، معرفی می نماید . یـعنـی مـسعود : آدمـی اسـت زُبـده در گـمـاریـدن افـراد بـرای خبـر چـینـی و فــراهــم کــردنِ اطلاعات .

مسعود غزنوی تا حلقوم زنده گی خویش غرق در نوشیدن پیوسته ی شراب بود و کارِ عیاشی را به مصیبت و فاجعه برای سرزمین و شخصِ خود رسانیده بود . هیچگاهی از فکرِ باده و جام و مطربان و ندیمانِ متملق و رقصِ قشنگِ رقاصه گان دوری نه می جست . پُر خوری را تا  به آن جا و بـه گـونه و طَـرزی پیـشـبرده بـود کـه کـارش به مو نزدیک شده و بـه چـاقی بیمار گونه دچار گـشــتـه بـود .

3

از کشورِ دَم را غنیمت شــمــردن بیرون نه می شد و به هـوای دلنـشین و مـعتدلـش خــو پــذیــر شــده بود .

در بـدتـرین دوران هـای سـلطـنتـش و در هنگــامِ شـکـست هـایش ، پیوسته ، باده ی مردافگن و دشـمنِ اندیشـه هــای دور و دراز و انــدوه ، در جـامـش بــود .

در شـبِ آخـریـنِ نـبـرد سـرنـوشـت سـازِ او بـر سَـرِ تـکـیـهء ابـدی براریـکه ی قدرت و شـهنـشـاهی ، آن قـدر مـست بـود که خـوابـش در ربـوده بـود و مصـاحـبیـن و خدمـتگـزاران او ، بـه هـیـچ نـوعـی از رموز این فن، نه توانستند بیدار نگهش دارند .

یکی از قصه های تکان دهنده ی  او این حکایت است :

مسعود هدایت داده بود که بر دیوار های یک صالون بزرگِ در اقامت گاهش در هرات ، صُوَرِ قبیحه ، پورنوگرافیک ، نقاشی کنند . هـر روز پس از صرف نان چاشت بـا شـرابِ سـرخ ، با تنی چـنـد از کـنیزانـش ، بـه این اتـاق ، کـه بـرای او رویایی و ملجایی بود ، می رفت .

جاسـوسـان پـدرش سلطان محمود ، این مطلبِ گزیده را به آگاهی سـلطان مـحمـود رسـانـیدنـد .

4
سلطان محمود هدایت اکید صادر فرمود که چند تن از وابسته گان دربار که از طرزِ اطاعت و خدمتگزاری آنـان بـاورِ کـامـل مـوجـود بـود ، بـی هـیـچ وقـفـه یی ، در هـمان روز بـه سـوی هـرات حـرکت کنـند و صُـوَرِ قبیـحه را از نزدیک ببینند و از نتیجه ی جریان ، شخص سلطان محمود را آگاهی بخشند . اما جواسیس و گماشته گانِ مسعود در دربارِ پدرش این موضوعِ بیش بها و حیاتی را ، با آگاهی دقیق و بی نقص و کامل و تمام دریافـتند و پیـش از سـفر هیأتِ گـزیـده شـده از سـوی سـلطان محمود به هرات ، هیأت خویش را فرستادند تا مسعود را برای پیشگیری از سانحه مطلع گردانند تا فرصتِ انبوه داشته باشد.

حیـنیـ که هـیأت فـرستـاده گی سـلـطان مـحمـود به هـرات رسـید ، شـهـزاده مسعـود آنـان را در هـمـان اتـاقـی خـوش آمـدیـد گـفـت و با مـهـمان نـوازی بیـشتر از روالِ مـعمـول ، کـه بـرای خدمتگزاران و نزدیکانِ او بـه کلی جنـبه ی افـراط داشـت ، پذیرایی کـرد کـه در این هنگام صُـوَر قـبـیحه از دیـوار هـایـش نـاپـدیـد شـده بـودنـد . اعـضـای هـیأت کـه مـوضوع نـقـوش را پیشاپیـش می دانستند و منتـظر بودند که آن نقش ها را بر دیوار ها ومقداری هم در سقفِ صالون به تماشا بگیرند ، بُهت زده بر دیوارهـا و سپس به گونـه ی  اسرار آمیز و لبریز از ایهام به چشـمانِ بـی بـاورِ همدگرنگریستند .


پایان