رسیدن: 21.02.2012 ؛ نشر : 29.02.2012

بلقیس بسمل
 

نامِ ناز

 

دوستان عزیز ،با وجودی که من هم یکی از اجناسِ ِلطیف استم ، ولی باز هم بعضی اوقات چیز هایی از این نعمت های خداوند می شنوم و می‌بینم که ،از تعجب چشمهایم عین و غین چی که حتی فِ و قاف می‌شوند .پیشامدِ همین هفته ی گذشته را برای تان قصه می کنم .

ما در آلمان از جانب مکتب متوسطه ی شهرِی که زنده گی می کنیم ،نامه و یا بهتر است که بگویم دعوت نامه یی دریافت کردیم که مژده از یک محفل ، به افتخار فراغت  اولاد های ما از مکتب می داد.

خوب ،از این که مردهای افغان در خارج از افغانستان هم اکثراً مصروف کارهای رنگه و سیاه و سفید اند،بناءً ما اجناس لطیف باید از همت مردچُو ی خود در تمام امور زنده گی ،به‌خصوص در قسمت اطفال کار بگیریم .

... به هر صورت من تصادفاً اولین کسی بودم که وارد  محل محفل شدم . آهسته آهسته سالون از والدینِ متعلمین پُر و پُرتر می شد . والدینِ آلمانی ها اکثراً مانند شاه و عروس دست به دست هم و کاملاً آرام وارد شده و بر تخت... ببخشید بر چوکی ها مینشستند. در حالی که هنوز محفل شروع نه شده بود و سرو صدا هم ممنوع نه بود ،ولی بازهم آن‌ها در گوشهای یکدیگر طوری پِس پِس می کردند که گویی کدام رازِ را می گفتند .آنها  هر کدام یک قلم وی یک کتابچه ی کوچکِ یادداشت با خود آورده بودند. مادرانِ ترکی ،عربی و افریقایی ،دسته دسته چنان پر زرق وبرق و با سرو صدا وارد سالون می شدند که گویی نُقل و دستمالِ نامزدیکدام برادر و یا بچه مامای خود را آورده‌ باشند . دستهای آن‌ها نیز خالی نه بودند- آن‌ها اکثراً تخمک خربوزه و تربوز در دست داشتند و متواتر به یکدیگر تعارف می کردند. افسوس که من لسان شان را نه می دانستم  تا پی ببرم که در مورد چی و یا کی آن قدر پُر هیجان صحبت می کردند...

دو چوکی پیشروی من هنوز خالی بودند. دیری نه گذشت آن جا هم اِشغال شد . بلی ،و اما من لسانِ این دو تن را می دانستم ،آنها از اجناس لطیفِ وطن خود ما بودند .همین که نشستند شروع کردند:

ــ دوشنبه ی گذشته برت زنگ زدم نه بودی .

ــ چند بجه؟

ــ پانزده کم میتوا .

ــ هان راستی مه از پانزده کم میتوا تا بیست دقیقه که از  بیدایی گذشته بود منزل بالا پیش فتانه جان رفتم .

ــ خیریت بود ؟

ــ تشکر کاملاً خیریت بود. چند روز پیش بعد از  آریانا در نیمه روز یک چکر بازار رفتم . او مره در بازار دید و بریم گفت که سریال دیدن هم به تنهایی چندان مزه نه میته بیا که اِمشو یکجا ببینیم .

ــ خو ، دیگه نوش جان تان . مه خو از روزی که دامادِ نوِ ما آمده ،همی چند قسمت آخر و مهم میتوا  ره هیچ نه دیدیم . شور خوردنی کانال تبدیل میکنه و خبر های انگلیسی ره میگیره و کله خوده شور داده میره .

ــ وای، راست میگی ؟ آخرایش خَی بسیار جالب شده بود؛ اما پروا نه داره فرزانه جانه میگم که قسمتهای آخرشه که خشوکلانش برش ثبت کرده ، برت بته. اما نه گفتی که چرا تکرار شه نه میبینی؟

ــ ویش ،چی بگویم هر شو از زمزمه های شب هنگام شروع که رفیقهای پدراولادها زنگ میزنن تا به صبح و زنده گی.

ــ توبه توبه ، چرا روز زنگ نه میزنن ؟

ــ  به وقت خود شان روز زنگ میزنن ، ده آسترآلیا روز میباشه .

ــ نه گفتی که جاغورت چطور اس؟

ــ تشکر ،همو تابلیت ها ره که می خورم ،از اخبار پشتو که خَوه سرم میاره تا اخبار دری؛ ده برنامه 59 دقیقه مه شصت دقیقه سر درد میباشم .

راستی خشوکلانِ فرزانه جان خوب اس؟

ــ خوب اس شکر ، اما بیچاره ایقه  غُر غُرِ خسر کلانِ فرزانه جانه به خاطر ثبت سریال ها شنیده که بیخی  بی حوصله شده.

ــ هی بابا ،خدا این مرد هاره هدایت نیک کنه .

ــ را ستی گفتی که برایم زنگ زده بودی؛ خیریت بود ؟

ــ خیرو خیریت ، همی سریال نو هندی که بعد از میتوا شروع شده ، بسیار نام مشکل داره؛ اگه کدام نام ناز سرش میماندیم خوبتر نه میشد؟

ــ ها ولا ،خوب فکر کدی. امروز حتماً یک چکر پیش خاله خشویم میرم. او در نام ماندن بسیار خوب اس . نامِ نازِ خسر پلوشه جانه همو  سرش مانده : حاجی صاحب دلکش !

...در همین اثنا رشته ی  افکارم که حرفهای این دو جنس لطیف ، آن را کلاوه کرده بود ،با صدای کف زدنها درهم گسیخت .

آری محفل به پایان رسید ، بدونِ آن که من از آن اندکی فهمیده باشم؛ و من بیفایده تمام شب دعا کرده بودم که خدا کند فردا با مادرِ سکینه جان سر نه خورم .

آلمان ،25.01.2012