اول اگست 2015

پرتونادری

 

شعرهایی در ادامۀ خط شکستۀ زمان

  

آزادی

 پرنده که می شوم

خورشید بر بالهای من بوسه می زند

و من،

 سینه  بر سینۀ باد های کوهستان

آزادی را در آغوش می گیرم 

شهر کابل

قوس 1389

 * 

تنهایی تا خدا

می گریزم از خویش

و تنهایی ام را

با خدا قسمت می کنم

جدی 1389

شهر کابل

*

 

هستی من

شب را با نام تو آغاز می کنم

و بامدادان با رویا های تو بر می خیزم

تمام هستی من  یک حادثه زیباییست

جدی 1389

شهر کابل

 *

 

شرابی

 

شبانه ها تاریکی چشم‌هایت را می نوشم

و خورشید هربامداد

بر کف دستان من  تخم می گذارد

 

جدی 1389

شهر کابل

 *

 

بیگانه گی

 

اگر مرا در آیینه یی دیدی

از من برای من سلامی برسان

روزگاریست که از خویشتن گریخته ام

 

جدی 1389

شهر کابل

 *

  

سلام سبز

 

کسی را هنوز در آن سوی زمان‌های دور

دوست دارم

کسی که یک روز

 پرچم سبز سلام خویش بر افراشت

و کبوتران صبر من

دیگر هیچگاهی بر نگشتند

 

 

قوس 1389

شهر کابل

 *

 

همیشه پاییز

 

در آن سوی سیم خاردار

تو یگانه نیسمی

 که از این باغ توفان زده می گذری

تمام رنگ و بوی خزانیت از من است

 

شهر کابل

قوس 1389

 *

 

آفرینش

 

 تو می آیی

آب در جویبار آفرینش جاری می شود

و من سی ساله گی خود را جشن می گیرم

 

شهر کابل

قوس 1389

 *

 

سرگردانی

 

کبوتران پر بريدۀهشياريم را

ازبام بلند ديوانگی  پرواز داده ام

و خود؛ اما به دنبال ارزنی سرگردانم

که  درهيچ مزرعۀ خدا سبز نمی شود

 

  دلو1382

شهرکابل

 *

  

بیکرانه گی

 

به کوه که می رسم

ترا به یاد می آورم

و گم می شوم در وسعت بیکرانۀ هستی

و جاری  می شوم در حافظۀ یک سنگ

 

قوس 1389

شهر کابل

*

 

رهایی

 

گلی را در گلدان با ریسمان خاک بسته اند

ومن آزادی  بته خاری را در بیابان

بیشتر دوست دارم                                               

 

قوس1389

شهر کابل

 *

 

گنگ خشمگین

 

نامت در گلوی من فریادی‌است

وقتی که واژه ها تبعید می شوند

من گنگ خشمگین سرزمین خشونتم

 

قوس 1389

شهر کابل

 *

 

پیشانی باز

 

با یک پیاله بوسۀ داغ

ترا به مهمانی خورشید می برم

اگر قناعتی باشد

و پیشانی بازی

 

قوس 1389

شهر کابل

 *

 

از تاریکی می ترسیم

 

خدای من

خدای من

در زمین تو خسته ام

در زمین تو خسته ام

در زمین تو مجالی برای شگفتن نیست

در زمین تو خورشید را پشت دیوار خانۀ من سر بریده اند

در زمین تو تمام پنجره ها

رو به سوی بامداد بسته است

و ما همه گی از تاریکی می ترسیم

و ما همه گی از تاریکی می ترسیم

 

اپریل دو هزار و دو

شهر پشاور

*

 

آسمان گرسنه

 

شب  ماه را بر کمر بسته است

و خورشید بی آسمان

تارکی نشخوار می کند

 

شهر کابل

قوس 1389

 

*

 

سرزمین سبزخدا

 

و قتی چشمهايت را  می گشايی  

جهان با تمامت  ابعاد آن سبز می گردد

من  نمی دانم

شايد چشمهايت

  درياچه هايی اند

که از سرزمين سبزخدا می آيند

 

شهر کابل

تابستان 1367

 

*

نسل سوخته

 

در شهر دود و آتش و باروت

دروازه های باغ تبسم را

آن گونه بسته اند

کاینجا تمام روز

یک نسل سوخته

بیگانه با تبسم و لبخند

نا بود می شود

 

شهر کابل

تابستان 1367

*

 

صدا

 

من از سرزمین غریب می آیم

با کوله بار بیگانه گیم بر دوش

و سرود خاموشیم بر لب

من یونس صدایم را

آن گاه که از رود بار حادثه می گذشتم

دیدم،

    در کام نهنگی فرو رفت

و تمام هستی من  در صدایم بود

 

زمستان 1367

شهر کابل

 *

 

انتظار

 

وقتی در انتظار تو می مانم

گل های صبر من

يک يک به دست با د

                   در دشت های  فاصله تاراج می شوند

 

وقتی در انتظار تو می مانم

من با حضور خويش بيگانه می شوم

از خويش می روم

با جيوۀخيال

            آيينه می شوم

 

شهر کابل

تابستان 1368

*

 

 فریاد گم شده

 

با کسی سخن نمی گویم

تمام قصه هایم را در قفس کرده ام

من مسافر غریب شهر غربتم

و زبانم بیگانه ترین فریاد گمشده است

در انجماد سربی یک سکوت

 

شهر کابل

قوس 1389

*

 

آیینه

 

عمریست در آیینه های غربت

سرگرم تماشای خویشم

های، من از معرکه های دور معرفت م آیم

من مفهوم هیچ را دریافته ام

 

بهار 1368

شهر کابل

*

 

خویشاوند

 

من زبان آیینه را می فهمم

حیرت من و حیرت آیینه

از یک نژا اند

و ریشه در قبیلۀ دور حقیقت دارند

 

شهر کابل

حوت 1373 خورشید

*

 

طلوع آبله

 

من همزاد روشنایی ام

از تاریخ آفتاب خبر دارم

ستاره گان،

آز آبلۀ دستان من طلوع کرده اند

 

شهر کابل

حوت 1373 خورشید

*

 

بر گشت

 

تمام آفتاب عشق را

گرفته ام میان دست های خویش

گمان مبر که بعد از این

من این کبوتر سپید را

رها کنم به بام تو

 

شهر کابل

خزان 1374

* 

 

دلتنگی

 

بر خطوط قرمز دستانت

سرنوشت آفتاب را نوشته اند

بر خیز و دستی بر افشان

که حضور شب نفسم را تنگ ساخته است

 

شهر کابل

تابستان 1374

*

 

شبنامه

 

در امتداد فصل شب

سالهاست که روزنامه یی نخوانده ام

من بی سوادم

چشمهای من

نمی شناسند         

الفبای ابتذال را   

  

حوت 1373

شهر کابل

*

 

سر نوشت

 

ستاره یی درآن سوی غروب

بامداد می شود

و مرگ

 روسیاهی بزرگش را

               طبل می کوبد

 

جدی 1388

قرغه- کابل

زیبایی

 

صدایت به دختری می ماند

در سبز ترین دهکدۀ دور

که آزادی قامتش را

 تنها کاجهای بلند کوه می دانند

 

صدایت به دختری می ماند

که شامگاهان

در زیر چتر ماه

در شفافترین چشمۀ بهشت

آب تنی می کند

و بامدان از دریچه های فلق

کوزۀ از نور خلوص به خانه می آورد

و از زمزم آفتاب جرعه جرعه می نوشد

 

صدایت به دختری می ماند

در سبز ترین دهکدۀ دور

که از ترانۀ جویبار

پای زیبی به پا می کند

و از نجوای باران گوشواره یی در گوش

 

 

و از رشتۀ آبشار

 گلوبندی بر گردن

تا گلخانۀ خورشید را

با رنگینترین گلهای عشق بیاراید

و تو به اندازۀ صدای خویش زیبایی

 

خزان 1373

شهر کابل

 *

 

 

سیب سرخ

 

دلتنگم

و سرم چنان سیب سرخی

روی زانوانم پوسیده است

 

قوس 1389

شهر کابل

 

 

بابه  نوروز

 

 

درمن

 شگوفه یی را شور شگفتن

وسبزه یی را امید رستن نیست

وقتی که بابه نوروز

جای هفت سین

هفت انفجار روی دستم می گذارد

 

بهار 1373

شهر کابل

* 

 

بدتر از شلاق

 

کار های تازۀخود را

در لای  روز های کهنه

                       می پیچم  

 

به گذشته بر می گردم

و در گوشهای من

صدای ضربۀ شلاق طالبان

کم آزار تر از آواز کرزی است

 

ثور 1387

شهرکابل

* 

 

سرنوشت

 

در کدام جویبار خونین

تصویر تقدیر خویش را تما شا کنم

روزگاریست که آیینه ها سرنوشت را

با جوهر مرگ جیوه بسته اند

 

 شهر کابل

میزان 1374

*

 

بادام کوهی

 

چنان ستاره یی

از مدار شکیبایی خویش رها شده ام

سرگردانیم در هیچ منظومه یی نمی گنجد

هرچند دور نام من خطی کشیده اند

نام من، اما

هستۀ تلخ  یک بادام کوهیست

که هیچگاهی کام دشمن

                        از آن شیرین نخواهد شد

 

اکست دو هزار

شهر پشاور

 *

  

ستاره گان عاشق

  

خورشید من ماتم گرفته است

خورشید من چشم آن ندارد

تا انقراض نسل ستاره گان عاشق را تماشا کند

خورشید من در آن سوی ابر های فاجعه

گردونۀ بامداد را

دو اسبه می راند

شاید در جستجوی مشرق تازه ییست

 

خورشید من یک روز هستی بزرگش را

با حنجرۀ کهکشانی فریاد می زند

که با غروب بیگانه است

 

اگست دو هزار و دو

شهر پشاور

*

 

دایرۀ سیاه

 

گفتند دورنامت دایره یی کشیدند

دایرۀ سیاه

شاید هم دایرۀ سرخ

آن سان که مرگ قربانیانش را

                              نشانی می کند

کودک بودم

مانند پسرم علی سینا

که از پدرم شنیدم

زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

 

اگست دو هزار و دو

شهر پشاور

*

 

سپاس

 

جام شرابی به من داد

و لقمه نانی

آن جام زهر مار بود

وآن لقمه در گلویم گرفت

سالهاست که از بیماری تهوع

                                رنج می برم

 

اگست دو هزار و دو

شهر پشاور

* 

 

بر گشت

 

نگاه کن که پیشوای من

همان که روزگاری همچو ماکیان پیر

به روی بیضۀ طلایی ستاره گان نشسته بود

کنون چراغ ماه را

به دست باد داده است

 

زمستان 1373

شهر کابل

*

 

بیگانه

 

هر بامداد،

بر گلدان های کنار پنجره آب می ریزد

بی آن که بداند ، دستانش

چقدر با نوازش گلهای عشق

                            بیگانه است

  

فیبروری دوهزارو دو

شهر پشاور

*

 

تردید

 

هرشب خروس شب

از برجهای ظلمت پیروز

آن جفت های یاوۀخود را

                         فریاد می زند

آیا برای بار ابد ماکیان صبح

با بیضۀطلایی  خورشید

                         بدرود گفته است !

 

شهر کابل

میزان1376 خورشیدی

 *

 

زندانی

 

پنجرۀ کوچک خانۀ من

رو به سوی خانۀ همسایه باز می شود

و بی‌کرانه‌گی آسمان

در خانۀ همسایۀ من زندانی‌است

 

شهر کابل

ثور 1369

 *

 

زنده گی

 

تمام زنده گی من

کوله بار کوچکی بود

که از خانه یی به خانه یی می بردم

و عاقبت آن را

در کوچه های کهنۀ شهر

                       گم کردم

 

ثور 1369

شهر کابل ، خیر خانه

 *

 

تنهایی

 

ابر ها در تمامی شب باریدند

ابر ها در تمامی شب باریدند

ابر ها با دل من خویشاوندند

آه چه لذتی دارد گریستن

وقتی که دست هایت را بر گردن یک دوست می آویزی

و بغض دلت را خالی می سازی

های با تو ام تنهایی

من دستهایم را بر گردن چه کسی آویزم

من دستهایم را بر گردن چه کسی آویزم

 

شهر کابل

جوزا-1368

 *

 

افراسیاب حادثه

 

در امتداد دهشت تاریخ

روزی من از کرانۀ دوری

افراسیاب حادثه را دیدم

همراه با جماعت انبوه

از آبهای تیره گذر کرد

                      اما دگر مباد

کز های های گریۀ رستم

کاووس را به خنده لبی آشنا شود

 

شهر کابل

تابستان 1364

* 

 

غنیمت

 

همسایۀ ما دیروز

پرواز سیمرغ را در افق دید

و  کارت نان گرفت

کارتش را دیدم

رنگ سبز داشت

و بوی امپر یالیزم می داد

 

همسایه دست افشان می گفت

تا دوماه دیگر شب درمیان ، خدا مهربان

بیچاره نمی دانست که مهربانی خدا را

دیریست

تفنگداران سر زمین غنیمت

                        تاراج کرده اند

 

شهر کابل

سنبله 1376

 *

 

 مصیبت هشیار

 

باده می نوشم

و بد مستی می کنم

و بر دیوار هشیاری سنگ می زنم

در سرزمینی که آب های دیوانه گی

 در رود خانه هایش جاریست

من چرا مصیبت هشیاریم را

چنان پوستین کهنه یی

از میخ بلند بد مستی نیاویزم

 

چرا همرنگ جماعت نباشم

چرا همرنگ جماعت نباش

رسوا شده حوصلۀ بزرگ می خواهد

 

 اگست 2002

شهر پشاور

*

 

تشنه گی

 

دستانت، در بر ج بلند یک غرور

کبوتران مهربانی را زندانی کرده اند

دستانت دو موج گریزان اند

که از ساحل سنگی دستان من می گریزند

 

شهر کابل

تابستان 1374

*

 

لاله

 

 آفتابی را در بغل گرفته ام

بی آن که آسمانی باشم

دیرگاهیست که چشمهایم را

فانوسی ساخته ام

تا شب از کوچۀ پندار های عاشقانۀ تو عبور نکند

 

نامت را با نام خدا پیوند می زنم

و چشمانت را با ستاره گان سر نوشت خویش

شمیم لاله های تو از کوهستانی جاری می شود

که خدا به نام عشق آفریده است

 

تو از عشق آغاز می شوی

و من از آفتابی که در بغل دارم

ما آسمان و خورشید همیم

بگذار باد های دیوانه

در فاصلۀ آیینه و هیچ

دیوانه گی خود را هو بکشند

 

جدی 1388

قرغه- کابل

*

 

خشکسالی

 

صدای باران در ناودان نمی پیچد

و چشم های من،

 در سرگردانی یک انتظار  گم شده اند

 

شهر کابل

قوس 1389

*

 

حقارت سرخ

 

آن دم که مرغ حادثه در باغ لحظه ها می خواند

و استقامت و تسلیم

در میان انسانها

             فاصله می انداخت

او را شناختم

در باغهای سرخ حقارت

گلهای ابتذال را دسته بندی می کرد

و گل فروشی او خود فروشی بود

 

زمستان 1359

شهر شبرغان

*

 

عشق

می گریم،

می گریم  ،

و تصویر تو

قطره  ، قطره ، قطره

روی دستانم می ریزد

من یک آسمان انار خونینم

جدی 1389

شهر کابل

*

 

باغچۀ خوشبخت

 

آن روز که جفت کبوتران سپید تو

در آن باغچۀ شبنم آلودی

 پرواز می کردند

من به خوشبختی آسمان حسادتم می آمد

و اندوهم به اندازۀ زیبای تو بزرگ بود

که در هیچ تعریفی نمی گنجید

آن روز که جفت کبوتران سپید تو

بال در بال در آن باغچۀ شبنم آلودی

 پرواز می کردند

من عشق را با زبان برگ‌های درختان فریاد می زدم

 

قوس 1393

کابل