10.11.2015

نویسنده: عبدالوکیل سوله مل

ترجمه از: گل احمدنظری

داروی کور کننده 

از آغازین سال های کودکی عادتم بود به کسانی که در صورت یا جای دیگری داغ یا دانه داشتند دست ندهم و بر یک دسترخوان با آنان غذا نخورم. به خاطر این عادت، اگر آن را خوب می شمارید یا بد، چند بار هم پدرم و بزرگان دیگر مرا زده و رانده بودند. ولی این عادت را سال های زیادی ترک نکردم و با کله شخی همچنان از کسانی دوری می جستم که بر پوست بدن شان نشانه یی از کدام بیماری زشت هویدا می بود.

من نه تنها از چنین آدم ها نفرت داشتم، بلکه از مردانی هم بیزار بودم که انگشتر به پنجه های شان می کردند و علاقه به انداختن زنجیر به گردن خود داشتند. حتا از دخترانی نیز متنفر بودم که دستان شان را با حنا زینت می دادند.

از این ترس و احساس من خانمم تا هنوز دست هایش را حنا نبسته است و مادر موی سفیدم هیچگاه موهایش را با حنا رنگ نکرده. اما سال ها پیش که در وطن، شوق حناکردن دست ها، به انگشت کردن انگشتری های رنگارنگ و قیمتی و به گردن آویختن زنجیر فراگیرشد و بیماری های فراوان جلدی هم زیبایی های کسان زیادی را از آنان ربود، این علاقه مندی مرا نیز به سوی خود کشاند و یکی از مخلوق های این عالم شدم:

نخست اشتیاق انگشتر در من رخنه کرد و انگشتر طلای نابی را به پنجه کردم؛ سپس در کنار انگشتر کَرۀ زنجیری به دست افکندم و با چشیدن مزۀ این ها زنجیر بهادار زرینی هم به گردن خود آویختم.

این علاقه مندی اکنون فقط مرا زیر سیطرۀ خود نیاورده بود، بلکه مانند من تبدیل به عادت بسیاری از مقامات عالی رتبه، تجارثروتمند، خان ها و مَلِک ها نیز شده بود. حالا دیگر این عمل رواج و فرهنگی عام بود و مشتاقان آن تمام مردم را زیر تأثیرشان آورده بودند. اگر زمانی کسی چنین کردار و رسمی را شرم آور می پنداشت، اکنون بسیاری هوس آن را می کردند و هرکه تلاش می ورزید برای دریافت این گونه انگشترها و زنجیرها ی گرانبها چوکی های بلند را به قیمت های گزاف خریداری کند و از راه دزدی و غارت که دیگر همه گیرشده بود در خریدن چنین انگشترها و زنجیرهای قیمتی یکی از دیگری پیشی جوید.

من در این هنگام با کسانی هم آشتی کردم که به بیماری های گوناگون جلدی مبتلا بودند و زمانی حتا از مصافحه با آنان خود داری می کردم و از ایشان بدم می آمد؛ زیرا خیلی از دوستانم به این بیماری ها آغشته بودند و نمی توانستم از آنان دوری جویم. ناگزیر بودم گاهگاهی با آنان رو به رو شوم و صورتم را به صورت شان بمالم.

قبل از این که من به مقام بلندم گماشته شوم به بسیاری از دوستان و آشنایان نزدیکم که از چنین شوق ها خوش شان نمی آمد این نگرانیم را بیان داشتم؛ ولی همه به تکرار و با یک زبان می گفتند: این بیماری واگیر نیست و نه هم این علاقه مندی ها از یکی به دیگری انتقال می کنند، به شرطی که اراده یی نیرومند داشته باشی.

اما با تمام ریاضت و مقاوتی که داشتم نه تنها برای انگشترها و زنجیرها از من مشتاقی قهار ساخته شد، ببینید چند روز شده که بر صورت و دست هایم داغ های سپیدی نیز پدیدارشده اند و به کلی گَرگی شده ام. دیروز پیش داکتر رفتم. او با چنان شتابی معاینه ام کرد و بیماری را در مژه زدنی شناخت که گویی در این رشته بیماری تحصیلات اختصاصی و تجربۀ چندین ساله دارد. وی بعد از معاینه یی کوتاه تبسم کنان گفت:

ـ تشویش مکن؛ این بیماری حالا عام شده؛ درمانش سخت؛ ولی خوبیش این است که مثل چندسال قبل مردم از این بیماری نفرت نمی کنند.

داکتر با اظهار این حقیقت می خواست نگرانی مرا برطرف کند و اطمینان بدهد؛ اما نبودن چاره برای مرض به وجودم آتش زد. این سخن وی شاید راست بوده باشد که حالا این بیماری واگیر است و در دایرۀ نفرت کسی نمی آید؛ اما من در سودای بیزای از وجودخودم افتادم. اگر این داغ ها افزایش یابند، چگونه خویشتن را تحمل خواهم کرد؟

اینک که سال ها از بیماریم سپری شده است چقدر از خود بدم می آید و وجودم بر من سنگینی می کند؟ شما می دانید که نفرت دیگران تا اندازه یی قابل تحمل است؛ زیرا می شود آدم رابطه اش را با آنان محدود و حتا قطع کند؛ اما به چه طریق می توان خویشتن را از خود پنهان کرد یا از خویشتن فرارنمود؟

چند روز پیش به دیدار یکی از دوستان رفتم که چون من از مقامات عالی و به این بیماری مصاب است. عجیب بود، او هم مانند داکتر با دیدن داغ های من واکنش خاصی نشان نداد و این را واقعه یی عادی وانمود؛ بلکه فهمید که می خواهم چه بگویم. دستی از جایش برخاست و قبل از تهیۀ چای و پرداختن به مسئلۀ بیماری زشتی که درگیر آنم، با دیدن داغ هایم مستقیم به اتاق خواب خود رفت و فوراً بوتلی آورده رو به رویم بالای میز گذاشت. مثل داکتر تبسمی بر لبانش نقش بست و با اطمینان گفت:

ـ چُرت نزن، حالا از این گونه بیماران کم نیستند. من هم چون تو خیلی پرهیزکردم، ولی بالأخره این پرهیزم شکست و از همان فردای شکست، این بیماری یارم شد.

بعد با تأنی بوتل را به دستم داد:

ـ این را بگیر و هر روز گَرد آن را به تن خود بمال و پس از آن غسل کن.

دلم از خوشی به تپیدن افتاد. فکرکردم که داروی علاجم را یافته ام. با خوشی زیاد پرسیدم:

ـ این دارو نقطه های سفید جلدم را خواهد زدود؟

او مانند این که دیوانه به نظر رسیده باشم با ریشخند جواب داد:

ـ این گَرد خاصیت گم کردن داغ ها و لکه های سفید را ندارد.

با برافروخته گی پرسیدم:

ـ پس کمال آن در چیست؟

ـ کمال آن در این است که دیگران را کور می کند تا داغ هایت را نبینند.

اگرچه دارو تا حدی به من آرامش بخشید؛ ولی نگرانی اصلی من برجای خود ماند و بر دلم سنگ وزین درد را باقی گذاشت؛ زیرا دیگران بعد از این نمی توانستند مرا ببینند؛ ولی دیده گان خودم نابینا نمی شدند و این داغ ها در چشمانم به سان خار می خلیدند. چه می توانستم بکنم؟ ناچار از دوستم با سپاسگزاری جداشدم.

از روزی که دوستم این گرد را داده است هر بامداد که از خانه بیرون می شوم خودم را با آن می شویم و به راستی از هرکسی که تا کنون پرسیده ام بر بدنم چیزی از کدام داغ یا نقطه های سفید به من نگفته؛ و بعض حتا از قبل کرده مرا تر و تازه و مقبول می پندارند تا حدی که چنین هجوم دختران زیبا و جوان به دور من در مرحلۀ نوجوانی هم مانند امروز سابقه نداشت.

ولی با همۀ این ها خیلی رنج می برم و غم می خورم. از اندیشۀ زیاد هرشب باربار خودم را در آیینه می نگرم و در هرنوبت دیدن نه فقط از خودم می شرمم بلکه از خویشتن بیمناک هم می شوم و این هراس بیشتروقت ها مانع خواب و راحتم می گردد و گاهی به خواب هایم نیز می درآید.

حالا که از این احوالم به هرکس می گویم، همه با یک آواز، به سان داکتر نه تنها گوشزد می کنند که این بیماری عمومیت دارد، بلکه این را نیز از هرکسی می شنوم که

ـ دیگر آن وقت ها گذشته و مردم هم تماماً کورهستند و تو تنها کسی نیستی که با این گَرد هر صبح خود را می شویی. اکنون سراسرجهان پُر از این گرد است و به کاربرنده گان آن هم مقامات و نُخبه گانی بالاتر از خودت هستند.

دیروز پدر و مادرم به دیدنم آمدند. برادرزادۀ کوچک پنج ساله ام همراه شان بود. پدرم همین که وارد خانه شد و نگاهش به من افتاد، نفس او بندآمد و رنگش به زردی گرایید؛ ولی ناراحتی خود را به زودی پنهان کرد و از دور خنده به لب آورد و به هم که رسیدیم مرا در آغوش گرفت. واکنش پدر نگرانم کرد؛ اما به این فکر افتادم که ممکن است ناشی از بروز احساسات دیدار پس از مدتی طولانی باشد.. پُرسیدم:

ـ تنهاستی؟

ـ نه، مادر و برادرزادۀ خُردت همراه من اند.

بعد از احوال پُرسی عجولانه، مثل این که چیزی را در محلی فراموش کرده باشد به عقب برگشت:

ـ پیش مادرت می روم تا سرعت قدم هایش را زیادکند.

شتابان از دروازه بیرون شد. من هم در پی او راه افتادم؛ ولی او بی درنگ صداکرد:

ـ تو نیا، خودم او را به زودی می آورم.

برای دیدار مادرم در آستانۀ در چشم به راه ایستادم. پدرم با گام های تند می رفت و به محض این که به مادر رسید دهنش ر ا به گوش او نزدیک کرد و پُسپُس کنان چیزی به او گفت. مادرم بی مهابا نالید؛ و چون متوجه من گشت به زودی همه چیز را نادیده گرفت و ازیادبرد و به دنبال پدر با قدم های سریع به راه افتاد. به من که نزدیک شدند، بدون این که چشم به چشم و چهرۀ من بدوزند، مادر دست به گردنم انداخت و همچون بیشتر مراجعان، خویشاوندانِ دور و نزدیک و دوستانم با دیدن داغ هایم عکس العملی بروز نداد. خوشم آمد. نه فقط از این که سینۀ پُرمِهر مادر به سینه ام نزدیک شد و به من گرمی محبت مادری را بخشید؛ زیرا بر آنان نیز دارویم اثرکرده بود و داغ هایم را نمی دیدند. در این هنگام آن لحظه را به خاطرآوردم که طفلی هفت ساله بودم و مادرم به علت دانه و داغی بر رخسارم چقدر اشک ریخت.

با همۀ این ها باورم نمی شد که مادر و پدر داغ های مرا نمی بینند و انگشترهای دست و زنجیرهای افتاده در بند دست و گردنم باعث نفرت و خشم شان نمی شود.

آن دو لحظه یی طولانی خاموش بودند و من هم که زیر کوله بارِ بزرگِ شرم دَم به دم به زمین فرومی رفتم، جرأت حرف زدن نداشتم. در این میان، برادرزادۀ خُردسالم ناگهان سکوت را درهم شکست؛ رو به پدرکلان کرد و شگفتی زده پُرسید:

ـ بابا، چرا کاکایم بدرنگ شده؟!

پدرم مثلی که با سنگ وزینی ضربه خورده باشد از غضب سرخ و سیاه شد و فریادکشید:

ـ چی گُه می خوری؟

مادرم نیز دستپاچه شد و به هواداری پدر بر وی تاخت:

ـ چی یاوه گویی می کنی، دهنت را نگهدار! چرا باید بدرنگ شده باشد؟

اما برادرزاده ام کمترین پرداختی به پدر و مادرم نکرد:

ـ بی بی جان، آیا شما روی کاکا را نمی بینید؟

بازهم مانند داکتر معالج، سراپایم را از نظرگذراند و با خنده و تمسخُر گفت:

ـ چقدر زنجیر و انگشتر!

پدرم چون کسی که برسرِ ماشه باشد از غضب انفجارکرد؛ سیلی سختی به صورت کودک نواخت که او در نتیجۀ آن پایین غلتید. با صدای گریۀ کودک مادرم نیز به گریه افتاد و پدرم که حتا در غم های کلان هرگز ندیده بودم اشک بریزد نیز های های شروع به گریستن کرد.

و من که یقین کردم برادرزاده ام می بیند پا به پای آنان بی اختیار چیغ زدم:

ـ این چی کاری است که اطفال مرا می بینند و بزرگانم نمی بینند؟!

پدرم که در این لحظه هق هق کنان اشک می ریخت، از گریستن ایستاد؛ دست به گردنم انداخت؛ پیشانیم را بوسید. بعد از آن رو در رویم قرارگرفت و با آوایی پریشان پاسخ داد:

ـ همه دنیا تو را می بینند؛ ولی کسی از شرم و کسی از ترس چیزی نمی گوید. تو که پسر ما هستی و اگر بوی و گندت همه جا رابگیرد باز هم در قلب ما جای داری.

سپس دست به سرم کشید:

ـ من از خیلی پیش به تو گفته بودم که اول درحکومت و منصب های بلند کار نکن و بازهم اگر صبرنداشتی و کار می کردی با کسانی نشست و برخاست مکن که دچار بیماری های رنگارنگند.

احساسات بر من غالب شدند و فریادکشیدم:

ـ من چی می دانستم که کدام کس خوب و کدام کس خراب است؟!

و پدر که گرفتار رنج و اندوه بود و از دیدن حال و وضع من در خود می سوخت با خون سردی پاسُخ داد:

ـ زمانه گاهی دگرگون می شود و این دگرگونی چنان است که حتا به ملای قریه هم نمی توان باورکرد. آیا تو می فهمی، من از این بیم حتا به کسانی که شب زنده داری و ذکرخدا رامی کنند دست نمی دهم؛ زمانه که خراب شود برهیچ کسی نباید باورکرد.

من حالا معنای این سخن پدرم را به خوبی درمی یابم که وقتی زمانه خراب شود هرکه می تواند آدم را گرفتار ده ها بیماری کند.          

لندن ـ انگلند

دوم اگست 2012