رسیدن: 17.04.2011 ؛ نشر : 19.04.2011 

غلام حيدر يگانه

سفـرِ تـرانه

ترانه،  خیلی کم خوراک بود. مادر کلان دید که قدش بلند نه رفته و رخساره هايش مثل گل ها سرخ نيست و وقتی كه به روستا بر مي گشت او را با خود برد و گفت تا كاملاً وضعش بهتر نه شود، نه خواهد گذاشت که باز گردد.

ترانه روستا را دوست داشت و روز اول تا چشمش به بادنجانهاي رسيده افتاد، با خوشحالي يكي جدا كرد. مادر كلان، پیش آمد و به او گفت: ترانه، اينها هم اول، كمرنگ و كوچك بوند؛ ولي، حالا ببین چطور می درخشند !

مادر بزرگ افزود: به زودي سيبها نيز بزرگ و سرخ مي شوند و تا آن وقت گونه هاي تو هم بايد مثل آنها شوند.

ترانه را خنده گرفت و مادر كلان اين بار، غوره ها را در لاي برگ هاي تاك به او نشان داد و با رضايت گفت: اينها هم انتظار ترا مي كشند؛ به زودي انگور ها خواهند رسيد و آن وقت خواهيم ديد آنها شفاف تر اند و يا چشمهاي تو.

مادر كلان به ترانه شير و ماست هم مي داد و مي گفت دندان كودك بايد مثل شير سفيد باشد. او می خواست كه نواسه اش زود تر قد بكشد. يك روز كه از پنجره به درختها نگاه مي كرد، با خوشحالي ترانه را پيش خود خواند و گفت: مي فهمي بزرگترين درخت کدام است؟

ترانه با كنجكاوي نگاه كرد و فوراً متوجه درخت چهار مغز شد كه از همه بزرگتر و پرشاخ و برگتر بود و تا با انگشت به آن اشاره كرد، مادر کلان با رضایت گفت: ميوه اش هم خيلي نيرومند و مفید است.

ترانه كه به هدف مادر كلانش پي برده بود با خوشحالي گفت: حالا فهميدم چی بخورم تا خوب قد بكشم؟! ...

ترانه شاداب تر شده بود، ولي باز هم آن گونه كه مادر كلان مي خواست نه بود. مادر كلان مجبور شده بود خیلی در بارة ترانه فکر کند. او در آخر فهمیده بود که همه چیز هم بسته گی به غذا نه دارد و باید چارة ديگري بسنجد.

يك روز كه مادر كلان و ترانه به سوي مزرعه مي رفتند، متوجه شدند كه در يك قدمي آنها پرندة كوچك و رنگینی روي شاخه نشسته و مي خواند. به آن نزديك شدند؛ ولي پرنده گگ پريد؛ روي درخت ديگري نشست و باز شروع به خواندن كرد. كلة پرنده، سرخ بود، بالهايش سبز و دمش خاكستري و سينه اش خالهاي زرد داشت.

ترانه بسیار سرِ شوق آمده بود و مي خواست از فاصلة یک قدمی آن را تماشا کند ؛ ولي ممکن نه بود و هرچه به آن نزديك مي شدند، پرنده دور تر مي پريد.

مادر كلان هم پرنده را خیلي پسندید. او دید که پرنده گک، فقط می خواند و مثل ماکیان نیست که تنها به فکر دانه باشد.

مادر کلان، كمي در بارة پرنده و ترانه فكر كرد و بعد با خود گفت: ترانه هم وقتي چابك تر خواهد شد و وقتي رخساره هايش بيشتر رنگين خواهد گرديد كه مثل اين پرنده در حرکت باشد و غزل بخواند.  او سرودهاي بسیاري ياد داشت و با ترانه شروع به آواز خواندن كرد. هنوز به مزرعه نه رسيده بودند كه ترانه يكي از سرودها را حفظ كرد .مادر كلان، دانست كه راه درست را يافته است.

ترانه در همان هفتة اول، چندین آواز یاد گرفت. کم کم، موهاي ترانه خوشرنگ تر شدند و رفتارش مثل كبكها، سريع و زيبا شد.

وقتي که ترانه در شهر بود، در خانه مي نشست؛ به كامپيوتر يا تلويزيون نگاه مي كرد و يا با  گودی هایش مشغول بازی مي شد .  در روستا، بيشتر روزها با پدر كلان و مادرکلانش به باغ و مزرعه مي رفت و خوب به حركت آمده بود. پدر كلان، او را بيشتر نوازش مي كرد و مادر كلان با خوشحالي در دلش مي گفت: ديگر ترانه در هر جا زنده گي كند، مثل پرنده ها چست و چالاك و زيبا خواهد بود، زیرا می داند که باید در حرکت باشد و همیشه با خود بهترین سرود ها را زمزمه کند. (پايان)