رسیدن:  27.09.2011 ؛ نشر : 29.09.2011

 

پرتونادری

 

گل سوری پرپرشد!

 

شامگاه چهارشنبه ششم میزان سال (1373 ) خورشیدی ، مردان کمین کردهء بدنام زنده گی شاعری را به کام مرگ کشیدند که برای گل سوری مقامه می نوشت،برای زادگاهش ملیمه که چنان کودکی در گاهوارهء دود، خون و آتش فریاد میزد؛لالایی می سرود، برای باغ، دیوان عاشقانه می ساخت و غمهایش را تنها؛ولی همیشه در شط جاری غزلهایش رها می کرد.

نبود او نبود جبران ناپذیراست.کاج جوان؛ولی برومند وگشن شاخی، چنان درباغستان انبوه درخت شعر وادبیات ما درهم شکسته است که تمامی آسمان باغ را ابر های بغض آلود سوگ وماتم فراگرفته است. اما معنویت راچگونه می توان از میان برداشت.اگرفرهنگ ستیزان بی فرهنگ دریاچهء شفاف ترانه ها و سروده های قهارعاصی را درریگزار تفتیدهء مرگ خاموش کرده ند؛ ولی او چنان گلی شگفتهء سوری درگلخانهء دلهای دوستداران شعرش و در ضمیرروشن فرهنگیان سرزمینش و در حوزهء گستردهء زبان فارسی دری، زنده خواهد بود.

برای آن که نخست شهید زنده است، دو دیگر این که فرهنگ را و معنویت مرگی نیست. جاودان یاد قهارعاصی سی وهشت سال پیش از امروز به روز چهارم میزان 1335خورشیدی دردرهء زیبا وتاریخی پنجشیردیده به جهان گشود.اودر مقامهء گل سوری چنین تصویری از پدرخویش به دست می دهد:

پدرم کوه بلندیست

آشیان زعقابان لجوج است

                          به پرواز بلند

پدرم ناشکن است

لنگر آزادیست

خانهء خشم پر آوازهء اجداد خود است

رستم گمنامیست

او دررابطه به شعرش به گونهء مقدمه در کتاب مقامهء گل سوری می نویسد:

من از زخمهایم سخن زده ام نه از ستاره زاران رودخانهء یک شام فروردین.من از تنهاییم هنگامی که گریسته ام سرود سازکرده ام نه ازبازیهای شبانه وباشگاهها و درختان.من ازبی سرانجامی مردمانی درد کشیده ام که هیولایی از چهارسوی، پوست و گوشت شان را می درد.من از آستانهء معبدی، آفتاب وستاره گان را به نیایش فرا می خوانم که سخت زخمیست.من از خانقاهی گلوپاره می کنم که مظلوم است و هر روز شهید می شود تا هیولایی به مراد رسد وعفریتی آرامش گیرد.

واقعیت مساله نیز چنین است که وقتی خط فکری قهار عاصی را در شعر هایش دنبال می کنیم به وضوح درمییابیم که او شاعر زخمها،دردها و تلخیهاست.

او بیشتر ازیک دهه به کار شعر وشاعری پرداخت؛اما چه سختکوشانه وپیگیر که در زمان کوتاهی قله های بلندی بلند تری  را یکی پی دیگرد طی کرد و به تعبیر شعر خواجهء رندان حافظ شیراز، او یک شبه راه صد ساله را پشت سر گذاشت.

عاصی تخیل واندیشهء بلندی داشت وباآن قریحهء سرشار ومواج،چنان شهسواری می رفت تا بیرق ترانه ها و سروده هایش را بر چکاد های بلند وبلند تری برافرازد که غولان در کمین نشسته و دزدان چراغ و روشنایی بر کاروان ترانه ها و سرود هایش شبیخون زدند وپژواک نورانی صدایش را در افق های کبود آسمان زنده گی به خاموشی کشانیدند.

اوشاعری را زمانی آغاز کرده بود که سپیدارآزادی درسرزمین ما در خاکستر زبونی نشسته بود.روزگارروزگارشگفتی بود.ازحنجره های ملتهب سرخ سرودطاعونی انترناسیونالیزم بلند بود.زبانها با دروغ آشنا بودند وسرها با انحنای گردن ها روی سینه های تملق فرو افتاده بود.چهرهء حقیقت در آیینه های ذهن مسخ می گردید.

استکبار سرخ شوروی و دستیارانش در چارسوی شهر ها باشگاه های تفتیش عقاید را بر پا داشته بودند وهر قدم وهروجب، آزادی، شرافت و ایمان را گلوله باران می کردند. روزگار روزگار مسخ بود و همه چیز را در همه جا مسخ می کردند و وارونه گی حقیقت ، مضمون مسلط زمانه بود.طاعون سرخ شوروی ادبیات ما رانیز مسح کره بود و می رفت تا ریشه های فرهنگ اصیل سرزمین ما را کلاً بخشکاند و جای آن ابتذال فرهنگی خویش را در میان مردم گسترش دهد.

شماری از متشاعران  ابن الوقت و ادیبان دروغین وآستان بوس تمام نسوج ساده و بیرنگ ذهنیت خویش را چنان پای انداز حقیری بر مقدم گامهای طاعونی  استکبار شوروی  و دلقان بی عرضهء آنها گسترانیدند و خود را به آب و نانی رسانیدند و غرایز بهیمی خویش را ارضا نمودند.

در مقابل  شماری هم پنجره های ذهن خود را عاشقانه و آگاهانه رو به سوی آفتاب  بی زوال حقیقت و ایمان گشودند و حماسهء مقاومت مردم مسلمان خویش را بدون چشمداشت پاداشی با قبول هزارا مخاطره سرودند و قهار عاصی بدون تردید یکی از چهره های شاخص این وتیره و جریان است.

امروزه هر کس دریافته است که پرچمداران ابتذال ادبی جز سکه های سیاه سر افگنده گی جاودانه در دادگاه تاریخ چیز دیگری به کف ندارند. در مقابل شمار دیگری  و از آن میان قهار عاصی در برابر آن جریان نگین می ایستند و خود را به رودبار همیشه جای حقیقت وآزاده گی میرسانند و از آن رودخانهء بزرگ جویبار به سوی کشتزار شعر مقاومت می کشند و گلبنان آن را آبیاری می کنند و به ثمر می رسانند. به نمونه های زیرین  از شعر های عاصی  در مقامهء گل سوری توجه کنیم:

این ملت من است که دستان خویش را

بر گرد آفتاب کمر بند کرده است

این مشت های اوست که می کوبد از یقین

درواز های بستهء تردید قرن را

 

این شعر به سال 1363 خورشیدی سروده شده است که هنوز طبل سرخ سیطرهء شوروی از اروپا تا آسیا کوبیده می شد. امروز که آبها از آسیا ها فرو افتاده است هر کس می تواند چیزی بگوید؛ولی آن روز ها تنها این مردم تفنگ بر دوش و آیمان در دل و شاعر مردم بود که می دانست که روزی دروازه های بستهء تردید با ضربه های  محکم مشت های یقین گشوده خواهد شد.

درد من خاموشسیت

درد من تنهاییست

درد ویران شدن دهکدهء خوب من است

درد آواره گی بته کن است

از سر گریه اگر نامش را

از سر ناله اگر نامش،باز گیری

غم و سودای دل تنگ من است

همه آواز من است

همه آهنگ من است

گریه ام از سر سردابهء ده می آید

 

ویا در نمونه زیرین خطاب به سر زمین خویش برای جهانیان فریاد می زند:

سرزمینم مردیست

که به بام همه آتشکده ها

خسته و خشم آلود

قامت افراخته است

 

به یقین که چنین نمونه ها ونمونه های دیگری از شعر عاصی  را می توان چنان کتیبهء زرینی در چهارسوی روزگاران نهاد تا آینده گان را پیامی باشد از تجاوز بیگانه و مقاومت مردم و ویرانی دهکده ها وشهر های کشور. در حالی که در همین سالها دلقکان فروخته شه یی چند، به نام شاعر و نویسنده یورش وحشیانهء و غارتگرانهء ارتش استیلا گر شوروی به دهکده های کشور را ترانه و سرودافتخار می ساختند و گرانسنگهای حقارت و خود فروخته گی را به نام مدال دوستی افغان شوروی  بر سینه می آویختند.

برای عاصی  کوچکترین حادثه یی  می توانست تخیل بر انگیز باشد.  حساسیت شاعرانهء او به حدی بود که هر چیز و هر پدیده یی تخیل شاعرانهء او را بر می انگیخت؛ اما عدمدتاً تخیل او چه در شعر های اوزان عروضی و چه در شعر های اوزان آزاد عروضی ، در جهت آن گونه تصویر پردازی سیر می کند که باید بازتاب دهندهء حقایق زنده گی  اجتماعی مردم سرزمینش باشد.

مثلاً در غزل زیرین او با استفاده از پدیده های طبیعی مانند باغ، سپیدار، پسته زار، بید مجنون، شاخ زیتون و غیره  تصاویری ارائه می کند که تلخترین واقعیت های روزگار را بازتاب می دهد:

باغ را گاهی ز آتش گاه از خون می کشند

هر شب از آن نقش اسپیدار بیرون می کشند

فتنه در اندام سبز پسته زاران می زنند

دود بیداد از قبای بید مجنون می کشند

طبل می کوبند سرخ و نغمه می خوانند زرد

مرگ را از پرده رنگارنگ بیرون می کشند

نا سپاسی بین و بی فرهنگی آیام را

که برو بازوی دار از شاخ زیتون می کشند

 

شاخ زیتون در ادبیات و درشعر نماد طح و آتشی است؛ امازمانی که از چوب زیتون دار بر پا می دارنند، بدین مفهوم است که صلح وآشتی  را بر دار آویخته اند. این طنز گزنده ییست به مشی مطالحهء ملی که آن سالها از سوی دولت دست نشادهء شوروی عنوان می گردید تا پرده یی باشد آویخته در برابر دیده گان مردم. ویا در غزل زییر نام ملتم عاصی با تمام ایمان و با تمام روح مقاومت آزاده گی  ملت خویش را چه استوار و مردانه صدا می زند که چند بیت آن را می آوریم:

 

ملتم پرچمش افراخته یک بار دیگر

چرخ پیشش سپر انداخته یک بار دیگر

کعبه یک بار دیگر فاتح گردون گشته

حق ز قرآن علمی ساخته یک بار دیگر

اینک اینک و طن خاطره و خون اینک

قامتی تا به خدا آخته یک بار دیگر

 

شعر برای عاصی با آن که در تمام لحظه های زنده گی  با او بوده، هیچگاه به حیث یک هدف مطرح نبود.او شعر می سرود برای آن که می خواست آن چیزی را که دریافته  و درک کرده است برای دیگران بنمایاند. شعر در دست او به تعبیری به خنجری می ماند که با آن هشیارانه و ماهرانه به جنگ سیاهی میرفت تا پرده های رنگ رنگ فریب و دروغ را بدرد و چهرهء فروغناک حقیقت را در آیینهء ذهن و روان مردمش متجلی سازد.

شعر در دست او چنان شلاقی بود که بر گردهء همهء قلدران روزگار فرود می آمد و شیار های عمیقی در روان سیاه آنها ایجاد می کرد.

شعر های او گاهی چنان گلزاری، گلهای اندوه و آواره گی مردم و ویرانی دهکده ها و عشق های پرپر شده را در خویش دارد و گاهی  هم چنان کاجستان غرور، استقامت ومردانه گی مردم افغانستان را در خویش می پرورد. اما از همه که بگذریم بزرگترین حماسهء او شهادت اوست.

جایگاهش در شعر و ادب حوزهء گستردهء فارسی دری به یقین بسیار بلند و پر شکوه است و چنین نیز خواهد بود. خداوند(ج) جایگاه او را در بهشت برین نیز بسیار بلند و پر شکوه کناد!

 

میزان 1373

شهر کابل