رسیدن به آسمایی:  27.02.2011 ؛ نشر در آسمایی: 27.02.2011 

 

علی ادیب
 

نگاهی به "کوچِ" پس از تولد

وقتی شعر "کوچ" ام را در انترنت گذاشتم، در همان آغازین لحظات، واکنش های مختلفی از خوانشگران و مخاطبان عزیز دریافت کردم. واکنش های مملو از امید. پرسش های عزیز و زیبا. پیشنهادهای گوناگون با خوانش های متفاوت. برداشت های همگون و ناهمگون. اتهامات جالب و در عین حال قشنگ و امیدبخش و صادقانه اگر بگویم، با تکانه های که استقلالیت در شعرهایم را به همراه داشتند نیز، روبه رو شدم. این نگرش های قشنگ، داوری های مختلف و واکنش های عزیز انگیزه ی به من دادند تا کوتاه نگاهی داشته باشم بر این شعر تا یاران و همراهان اگر در آینده با شعرهایی از این دست رو به رو می شوند، حداقل آن را با "هیچ" یا "چرت و پرت" در عین معادله و معامله نیندازند، هرچند برای من که شاعر این شعرم هرگونه برخوردی امیدوار کننده است و انرژی بخش. زیرا حداقل به آدم امید می دهد که کسی شعر را خوانده و چیزی از فضا و نوای شعر در گیرایش افتاده / نیفتاده و آنگاه با چنین داوریی به پایان نشسته است.

اما، پیش از ورود به دنیای "کوچ" می خواهم بگویم که، شناخت زبان گفتار و زبان شعر و کماکان تفکیک این دو زبان از همدیگر، آسوده ترین روند ورود در فضای یک شعر است که از جهان بینی مشخص شاعر هستی گرفته است. زبان شعر با زبان گفتار و یا یک نوشته ی عادی که عاری از ویژه گی های زبان شعر است، تفاوت های زیادی دارد. به قولی، زبان شعر همه ی آن چیزهای را شامل می شود که شعر را از متن عادی جدا می سازد. زبان شعر، فرو رفتن در عمق زبان است. اما زبان گفتار و زبان نوشتار که شعر نیست، همیشه در پوسته ی زبان می ماند و شاید نیازی نه می بیند که در هسته ی آن حضور یابد. زبان نوشتار با در نظرداشت همه ی اصول و قواعد دستوری، در حقیقت یگانه هدف آن انتقال پیام از فرستنده به گیرنده است و به خاطر این کار از همان اصول ویژه ی نوشتار در یک نثر، پیروی می کند. اما زبان شعر در کنار این که می خواهد پیام مشخصی را از فرستنده به گیرنده منتقل سازد، به چیزهای دیگری دست می یازد که آن چیزها هیچگاهی در بند اصول و قواعدی که زبان نثر عادی از آن پیروی می کند، نمی ماند. به ویژه شعر امروز که به نظر من دارد پرخاشگرترین دوره را تجربه می کند. برخورد عقلانی با شعر این دوره، کفران شعر امروز است. زبانِ تعریف در شعر امروز زبان منطق نیست و این ویژه گی از شعر امروز کاملن رخت بربسته است. از همین روست که لیوتار عصر امروز را عصر مردن تعاریف منطقی می داند. شعرگذشته ای ما که از سده ی سوم هجری با سبک خراسانی آغاز می شود تا سبک های عراقی، هندی، نیمایی و حتا تا پیش از شعر شکست خورده ی تندرکیای شاهین که آغازگر جریان های جدید شعری در حوزه ایران شد، شعرهای هستند که در مقایسه با شعری که ما امروز در فضای آن نفس می کشیم، زبان شان ویژه گی ها و قواعد زبان گفتار و نوشتار امروز را دارند. جدا از وزن که در سبک های پیشین وجود دارند و با همین معیار شعر ویژه ای آن دورها خلق شدند، من هیچ ویژه گی خاصی نمی بینم که آنها را از زبان گفتار و نوشتار عادی ما جدا سازد. در واقع هنر شعر آن دوره ها جز همان تشبیه، مجاز، استعاره و آرایه های مشخصی که از دستور مشخصی فرمان می گرفتند، چیزی بیشتری نبودند. جدا از پیام های انسان ساز و بزرگی که در متن آنها وجود دارند. اگر همان تکنیک های مشخص و معین نه کم و نه زیاد از آنها برداشته شوند، زبان آن از زبان گفتار امروز نیز پایین تر می افتد. شعر امروز ما در دنیاهای جدیدی آفریده می شوند. دنیای که آن را پیکاسو خیلی پیشتر از امروز آغاز کرده بود و به همین خاطر هم بود که او می خواست هنر را از بند تقلید طبیعت رهایی بخشد. پیکاسو در هنرش هیچگاهی نخواست به تشریح، تفسیر و یا حتا به بازسازی هستی دست بزند، او همیشه با هنرش پدیده های جدیدی می آفرید و خلق می کرد. او کمبود های را که در آفرینش وجود داشتند و خدا نتوانسته و یا نخواسته است آنها را بیافریند، آفرینشگری می کرد و خود خدا می شد. حتا آنچه را که من در شعر "کوچ" ام گفته ام، "آزاد تر از خدا". بی جای نیست که زبان هنر از جمله شعر را، زبان نگفته ها و نبودن ها می خوانند و از خواننده می خواهد تا بیندیشند و به آفرینش چیزهای جدید بپردازد و خود در موقف آفرنیشگر اثر هنری زانو بزند.        

سبکی که در شعر امروز جریان دارد، فنون، کارکرد و ساختار مشخصی که در جغرافیای مشخص ادبی امروز (زمین ما) وجود دارد، سبکیست که سبک های پیش از خود را در زمره ی سبک های آثار متنی می شمارد. از این روست که خواننده و بیننده اش را نیز به آموزش سبک های امروز دعوت می کند. ورنه بی چین گذرنامه ای، مانع ورودش به این مملکت پهناور ادبی می شود. مایاکوفسکی شاعر قرن بیست روسیه، یک سده پیش، بارهای سبکی شعر دیروز را "متر و معیار دیگران و تحمیل کننده" می دانست که اندیشه ها را به سکوت و رکود می خواندند. اگر بنا شود به قضیه بسیار خوشبینانه هم نگاه کنیم و "شاعرانه گی ها" را در آن حفظ کنیم، خوب است بگوییم که شعر گذشته ی ما بیشتر با بازسازی واقعیت ها در پرتو اصول مشخص شاعرانه گی همدست بود. در حال که شعر امروز، با آفرینش واقعیت ها در یک تحول و انقلاب زبانی همراه و همدست است  و آفریده می شود. واقعیت در شعر امروز چیزیست که از واقعیت های طبیعی و غیر طبیعی در شعرهای پیشین، از زمین تا آسمان تفاوت دارد. تعریف واقعیت های نو خلق شده ای امروز، زبان جدید و امروزی می طلبد و به قول آندره برتون پیشوای سورریالیسم، زبان در شعر امروز، عشق بازی واژگان با همدیگرند نه چیدمان اصولی محض آنها. بنا بر این، گونه ای نگاه به شعر امروز نیز باید دگرگونه باشد. "چشم ها باید شسته شوند و به جهان به گونه دیگر باید دیده شود." اینگونه هم نیست که شعر امروز با گذشته کاملن قطع رابطه و علاقه کرده باشد. ارزشها در جای خودشان باقیست، کوه گونه حضور دارند. مایه های هنری گذشته چربتر می شوند و هسته ها بارورتر می شوند و آنگونه که الیوت باور دارد، درون مایه شعر امروز بازنماینده ی قدرتمند پدر/مادر شاعران ماست، اما با زبان و نگاه امروزی و متفاوت.

عده ای مرا در این شعر به فلسفه بافی و حتا سفسطه چینی متهم کرده اند. صادقانه باید بگویم که من در این شعر نه فلسفه بافم و نه سفسطه چین. من فقط خواسته ام سرنخی بدست فیلسوف و مستدلل بدهم. که یکی از ویژه گی های شعر است. و اگر ویژه گی شعر نیست، دیگران این ویژه گی را برای شعر می آفرینند. درست است که خواننده در نخستین برخورد با شعر امروز، آن را یک مشت فلسفه می بیند که گویا در اخیر هیچ چیزی از آن بدست نمی آید و به قول خداوند گار بلخ پای های که در این راه برداشته می شوند، همه "چوبین و بی تمکین" اند، اما با چند بار حضور، اندیشیدن و تفکر به وضاحت روشن می شود که واقعن پاهای شعر بی تمکین نیستند، چون چوبین نیستند و در نتیجه دور باطل استدلال را با خود ندارند. تنها کافیست که با شعر برخورد هرمنوتیک صورت گیرد و خواننده در نقش یک پژوهشگر به تفسیر آنها بپردازد و این بهترین متودولوژی در شناخت شاعر امروز است که در قیافه ی شعرش حضور یافته است. نزدیکی شعر با فلسفه در دیر رسیدن مخاطب به هسته و پیام آن است که برجسته گی ویژه ی شعر امروز است. چیزی را که ژاک دریدا در "میتافزیک حضور" خود مطرح می کند و به تاخیر معنا در آثار، بخصوص در اثرهای هنری باورمند است. اگر اینگونه نباشد، دغدغه های انسان پیچیده ای امروز با چنان وسایل و ابزار ساده امکان پذیر نیست. دغدغه های انسان امروز پیچیده تر از فلسفه است. از همین رو، راه بیان این دغدغه ها نیز پیچیده گی ها و ناهمواری های بیشماری را می طلبد. انسان "بیدل" امروز، اگر مملو از کوهها و کوتل هاست و معناهای بلند دارد، مانند "سرآهنگ" خواننده ای هنرمند نیز می طلبد تا با فهم تند خویش در قشنگ ترین راگ موسیقی آن را به سُر بنشاند و از خراش برداشتنِ گوشِ اندیشه ها پیشگیری کند. اگر خواننده ای استاد در اینجا "حاجی هماهنگ" شد، شعر بیدلانه که در راگ سرآهنگ به سُر نشسته بود نیز، به بازی و مسخره گرفته می شود، گوشِ اندیشه ها را می خراشد که این واقعن وحشتناک است.

در نهایت اینکه من وقتی فرمالیسم را در سورریالیسم پیوند می زنم و "تغییر شکل در واقعیت" که محور اصلی فرمالیسم است را از آن بر می دارم به گونه ای از تعریف برای شعر امروز نزدیک می شوم و کماکان شعرهای من چنین ویژه گی های را در بطن خود دارند. ورنه پشت پا زدن به زبان معمول، آشنایی زدایی و آفرینش واقعیت های جدید در فراواقعیت ها به استثنای تفاوت های که در تکنیک های این پشت پا زدنها وجود دارند، همان چیزهای است که بین شعر امروز، فرمالیسم و سورریالیسم به گونه مشترک وجود دارند.

با این پیش نویس از شعر امروز، همراه با شما می روم و بصورت خیلی فشرده و کوتاه تنها به بار معنایی شعر "کوچ" می پردازم تا ثابت کنم که یک: واقعن در این شعر "هیچ" نگفته ام و دو: اینکه شما هم بپذیرید که به راستی روایت یکدست، پیوسته و ناگسسته در این شعر وجود دارد. 

نام شعر "کوچ" است و این کوچ بسان گلوبل های سرخِ معلق در سر تا پای شعر در رفت و آمد است و با ضرب آهنگ درونی شعر نیز خیلی هماهنگ می باشد. چیزی را که من می خواسته ام در این شعر بیان بکنم، در واقع یک "تحول همه جانبه"، یک "خیزش مطلق" و یک "تولد جدید" در بنیان همه ی آن چیزهای است که به نحوی زنده گی درهم ریخته ای انسان امروز با آنها پیوند دارد و اثر پذیر آنهاست. این تحول همه جانبه، خیزش مطلق و تولد جدید، جز "کوچیدن" از جهان که اکنون ما در آن می زییم و نفس می کشیم، امکان پذیر نیست. این جهان ناقص است و ناتکمیل. این هستیی را که دیگران برای ما آفریده، خیلی کمبودها دارد و نهایت بی سُر افتاده است. با این حال، ما این جهان را نابود نمی کنیم، ویران نمی کنیم و مانند آن پدر شاعر عزیز که روزگاری گفته بود: "هربنای کهنه کابادان کنند / نه که اول کهنه را ویران کنند؟" این جهان را بخاطر آباد ساختن دنیای خویشتن ویران هم نمی کنیم. چون روح انسان امروزی با نابودی و ویرانی مخالف است. این جهان که فضای نامطلوبی را اشغال کرده است، با همین ساز و کارهایش رها می کنیم، می کوچیم در فضا و جهان جدیدی که خود خالق و آفریدگار آنیم. برخلاف حافظ، برای درانداختن طرح نو، سقف فلک را نمی شکافیم. بل برای طرح جدید خویش، سقف جدیدی را در جای دیگری دست و پا می کنیم و از اینجا می کوچیم. در این کوچیدن، "کوچ" را نیز از نو می آفرینیم. زیرا کوچ که از پیش بود و داشتیم، در قاموس بشر که تا هنوز نکوچیده است، وجود دارد. ما خود کوچ می شویم. که شکل گرفتن ما در قالب جدیدی بنام کوچ نو، آغازی می شود برای یک روایت عزیز که در بدنه ی کوچ از ابتدا تا انتهای شعر وجود دارد.    

ببینید، شعر چند بخش دارد. تکنیک های شعری خیلی بدیهی نموده شده اند و به نظر من اصلن نیازی به واکاوی ندارند.

بخش نخست:      

کسی هستم آنجا

آنجا کسی هستم که کوچ می دهم چشم هایت را

کسی هستی اینجا

اینجا کسی هستی که کوچ می دهی چشم هایم را

می بریم هردو را در یک درخت

که ریشه هایش رفتن توست در زمینی که سینه ای من است

ما "کوچ" می آفرینیم در خدای که "او" نیست

افتاده است کوچ در رفتن تو و زمین من

از خدا آزادتر

شعر خود با یک "هم آمیزی" آغاز می شود. این هم آمیزی غیر ممکن است جز با یک عزیزی که تو او را و او ترا مانند نفس در همدیگر می کشید و در واقع تو او شده ای و او تو شده است، همدیگر و یکی شده اید. دویی و دو گانه گیی در میان نیست. وقتی می گویی که کسی هستم آنجا که چشم هایت را در خود کوچ می دهم و او چشم هایش را در تو کوچ می دهد، شما چقدر در همدیگر حل شده اید! عین یکدیگر شده اید در واقع. چقدر این جدایی ها و دوری ها از میان رفته اند! و این کوچ دادن چقدر نمره ی منطقِ تفسیریِ شعری اش بالا می پرد که وقتی شما چیزی را کوچ می دهید و یا خود از جای به جای دیگری کوچ می کنید، چیزی از شما در آنجا باقی نمی ماند و این اصل درباره ی چشم ها، چقدر مصداق پیدا می کند! نهایت این کوچ چشم ها، درختی است که که ریشه هایش همان نازنین همراه و هم کوچ شماست که خود سراپا "رفتن" شده است. بعنی تنها چیزی که شما از او می بینید، پیوسته رفتن او با شما و در شماست که دیگر شما او را در تندیسه ی یک "رفتن" کامل می بینید، نه آن صنم زیبا رویی که از پیش می شناختید. جالب اینکه شما این کوچ را که خود کوچ شده اید، در جای می آفرینید که خدای وجود ندارد! اگر شما کوچ را می آفرینید و شما آفریدگارید، پس طبیعیست که ثنویتی در کار نیست. بنا بر این، در جای که شما خدا شده اید و دست به آفریدن کوچ می زنید، خدای دیگری وجود ندارد و شما خود خدا شده اید. افتادن کوچ در رفتن او که سینه ات به عنوان پناهگاه امن دل، راهِ رفتن اوست، بیانگر زیباترین و آزادترین هم آمیزی است که حتا برای خدا نیز میسر نیست. زیرا خداوند در هستی خویش مسوولیت های دارد که کنار آمدن با این مسوولیت ها، از او سلب آزادی می کند، که برای تو هرگز چنین نیست. در این بخش از شعر و در بخش های پسین، تکنیک های جانشینی و همنشینی دگرگونه به کار برده شده اند. وقتی که شما می گویید: "کسی هستم آنجا که کوچ می دهم چشم هایت را" و یا "کسی هستی اینجا که کوچ می دهی چشم هایم را" از صنعت جانشینی محتوایی حجمی استفاده شده است. خواسته ام بگویم که من در آنجا بجای تو تصمیم می گیرم، چون تو شده ام و چشم هایت را که چشم های من شده است، کوچ می دهم به اینجای که من هستم و متاسفانه که تا حال نبوده ای. به همین گونه بردن چشم ها به یک درخت که ریشه هایش راه رفتن تو بر سینه ای من است و افتادن کوچ در این رفتن و زمین، نیز آمیخته با همین تکنیک است. که هرگز منزوی و برون افتاده از بدنه ی کلی شعر نیست.

بخش دوم       

کوچ چقدر ما شده است

ما چقدر کوچ شده ایم

کوچ چگونه زمین ما شده است

ما چگونه زمین کوچ شده ایم!

کوچ! که کوچ، که کوچ،

شاملو در کوچ بی سواد است، رفتن!

"روزگار غریبیست نازنین"

عجولانه ترین پرسش در این شعر از من، در همین قسمت طرح شده است. وقتی این شعر را در سایت شعر نو که پایگاه آن در ایران است و شاعران معاصر و جوان ایران در آن حضور دارند گذاشتم، مدیران سایت به وضاحت نوشتند که "دوست عزیز! این نوشته هرگز شعر نیست! "ما چقدر کوچ شده ایم" یعنی چه"! من نمی دانم که این دوستان با شعر رادیکال چگونه کنار می آیند! حالا می دانم که شعر حجم یدالله رویایی دقیقن پس از چهار دهه فعالیت در ایران، چرا هنوز نتوانسته است جایگاه مشخصی برای خودش بیابد. من شعر را حادثه ی می دانم که در جهان ذهن ما نطفه می بنندد و مایه می گیرد، با زبان شکوفا و رشید می گردد و در نهایت با نوشتار به جهان بیرون از ذهن توسط وسیله های از جمله نوشتار پرت می شود. شعر هیچگاهی حادثه ی نیست که (تنها) در زبان اتفاق می افتد. اگر اینگونه باشد، ذهن می پوسد و می گندد. توفانی که در زمان نطفه گیری شعر در دنیای ذهن و فضای چند بعدی بین واقعیت و فراواقعیت بوجود می آید، زبان در شعر را به جای می کشاند، که برای اندیشمندانی با تفکر اصول کلاسیک و مدرن، هیچگاهی قابل هضم نیست. در معامله ی آنچه را که من گفتم، شعر امروز زاده می شود که پا را فراتر از سورریالیسم و حتا سپیسمینالیسم بی جایگاه (متاسفانه) می گذارد. در شعرهای من، تکنیک های شعری و آرایه های هنری که قرنهاست در حد جانشینی و همنشینی (استعاره و مجاز) معمول صدر عروض (عروضی ها و اخفشی ها) تا رودکی، سعدی و حافظ و بیدل و نیما و شاملو گیر مانده اند، کمی دگردیسه و واژگونه ظهور می یابند. این است که نیاز به کشف های جدید را ایجاب می کند. شلایر ماخر آلمانی روزگاری می گفت که هیچ جز بدون چارچوبه ی کل دانسته نمی شود و معرفت با کل نیز به مدد اجزای آن امکان پذیر است. با این حساب به قول فوکو، هر تاویلی که از شعرهای من باید صورت بگیرد، باید یکدست و ناگسسته باشد. چون ارتباط بسیار عمیق در روایت یک دست آن از ابتدا تا انتها وجود دارد. شاعر و مخاطب دیگر هیچگاهی در جایگاه کاراکترهای موجود در شعر نمی نشیند و یا با آن همنشین نمی گردد، بل خود پدیده می شود، جریان می شود، خلق می شود و هستی جدید می گیرد. یک سفر کاملن جدید و تازه. با کمال آفتابی بودن این قسمت از شعر، یکبار دیگر با در نظرداشت تسلسل معنایی و روایت در شعر می خواهم اصرار بکنم که از بس ما عاشق کوچیدن شده ایم، خود سراپا کوچ شده ایم. تا جای که اگر چیزی از ما برجای مانده است و نفس می کشد و هستیی اگر از ما فضا را پر کرده است، ما نیستیم! بل کوچ هست. در واقع تمیز و تشخیص ما با کوچ غیر ممکن می نماید. چون عین همدیگر شده ایم. از همین رو چار سوی ما را کوچ و کوچیدن فرا گرفته است. "کوچ! که کوچ، که کوچ". بی سواد بودن شاملو در چنین حال و هوا، در واقع بیانگر نگاه متفاوت شاعر امروز با شاعر عصر شاملو در مورد اتفاقات و برخوردشان با این اتفاقات در هستیست. شاعر این عصر مانند شاعر زمان شاملو و خود شاملو، برخوردش با اتفاقات و حوادث ناگوار، برخورد از روی لاچاری و ترس نیست تا روزگار خویش را غریب بپندارد و خدا را، عشق را و شوق را از روی ناگزیری و ترس در پس توی خانه پنهان کند. شاعر این عصر اگر این جهان با همه ی نکبت هایش برای او خوش نیفتاد، آن را با همان حال رها می کند و با کوچیدنش بی آنکه سقف فلک را بشکافد، سقف دیگری برای خویش می سازد و جهان جدیدی که عاری از همه ی این نکبت ها باشد، دست و پا می کند. زیرا آنچنان که گفتم، او از ویران کردن ها و شکافتن ها سخت بیزار است و با آنها هرگز کنار نمی آید.

بند سوم:

حال می دانم، رفتن!

از کوچ های که ماهیان خودکشی می کنند نارسیده در جمجمه های آبشار

از خلای که قوطان ها منفجر می شوند در صلیب برفها

از گوزن های که خدایان شان پلنگ شده اند در آمازون کوچ هاشان

این بخش با یک خودآگاهی عزیز و خطابی آغاز می شود. شاعر در خطاب به خود سفرش! نه هم سفرش که او خود سراپا "رفتن" شده است، خطاب می کند و به او می گوید که رفتن! حال می دانم اسرار خودکشی ماهیان، قوطان ها و گوزن ها را. او بخوبی از فصل کوچیدن غریزی ماهیان بخاطر رسیدن به نان و زنده گی می داند و اینکه چرا این تصمیم سرنوشت ساز و مرگبار را این موجودات هستی می گیرند. طوری که ماهیان، درست در جهت مقابل حرکت دریاها و دریاچه ها و عبور از جمجمه های بلند آبشار برای رسیدن به دنیای ایده آل شان، به سفر می آغازند، قوطان ها برای رسیدن به غذا، در کام قله های صلیبی برف کوها و برف کوچها می افتند و بال بال می شوند و به همین گونه با تغییر فصل های سال گوزن ها برای زنده ماندن راهی جنگل زارهای آمازون می شوند، با آنکه می دانند راهی را که در پیش گرفته اند، مملو از پلنگ های درنده است، اما با آنهم گویا که عاشق همین پلنگ هاست و خدایان شان اند و بخاطر وصلت به خدایان شان کوچ را با همه ی خطرهایش می پذیرند. در اینجا در واقع با این نقش بازی، درام زنده ای از تمثال های عینی موجود در طبیعت شکل گرفته است که نمادهای خوب و زیبای کوچ و کوچیدن اند.    

بخش چهارم:

ارسطو را در ریچاردمیر پست مدرن باش در الیوت

کِی می گویم که جمجمه ها "لوده" نبودند در خدا؟

کِی می گویم؟

چقدر دروغ بودیم در خود!

چقدر در نفهمیدن ها جشن شدیم!

و نوشیدند ما را دروغها!

کوچ در ماییم که آدمهای قاموس وجود ندارد

من زبان شده ام در او که تو هستی

تو زبان شده ای در او که من هستم

ما زبان شده ایم در او که ما هستیم

ما نگاه شده ایم در او که ما هستیم

ما در همه یی ما شده ایم

هستی آغاز می شویم از کوچ در همه یی ما

همه یی ما با همه کس در همه چیز آغاز می شود که کوچ نیست

در آغازی که او نیست

خدا نیست در آغازی که ما نیستیم

همه یی ما با همه کس در همه چیز می میرد که کوچ هست

تنها ما می ماند که هست

در این بخش در واقع از نظر امروزی بودن زبان در شعر، تلاش شده تا نوعی رابطه ی بین شعر امروز و تاریخ ایجاد کند. این ارتباط از ارسطو که نمادی از تاریخ و ادبیات کلاسیک ماست آغاز می شود، با الیوت که از پیش کسوتان مدرنیسم است ادامه می یابد و با ریچاردمیر که آغازگر پست مدرنیسم امروز است کامل می گردد. خواسته ام بگویم، با آنکه می کوچی و این منزلگاه درخور شان تو نیست، اما هشدار که ارزش ها و حماسه های حضور در این جهان را نیز نادیده، بی پاس و ناسپاس نینگاری. هرچند ضد ارزشها و حماسه های غیبت در این جهان بیشتر بوده اند و هستند. "کی می گویم که جمجمه ها لوده نبودند در خدا؟" فکر می کنم با تفسیر این بند، بندهای بعدی نیز روشن خواهند شد. انسان امروز خود را هرگز جدا از دیگران نمی داند، خود را نیز دیگران می پندارد و دیگران را نیز خود. آنچنان که واژه ی "دیگری" از قاموسش رخت بر می بندد. وقتی می گوید که "کی می گویم...؟" در واقع آن "موجود دیگری" را نیز "خویشتن" می پندارد و گویا به خویشتنِ خود خطاب می کند که با آنکه خدا در ذره ذره ی روح و روان آدمیان حضور دارد، اما باز هم مغزها "لوده" بودند که ضد ارزشها را آفریدند، دروغ بودند و دروغ آفریدند، در دروغها و نفهمیدن های شان جشن و شادمانی شدند و بسان قطره ی آبی در کام دروغها افتادند و قورت شدند... اما بازهم دریچه ی هست که از آن نور امید می تابد، چیزی وجود دارد که باید از نو آفریده شود. کوچ در درون ما وجود دارد و ما شده است که بدبختانه در قاموس وجود ندارد و حتا در آنهای که اهل قاموس اند، خبره و عزیز روزگار خویشند، نیز وجود ندارد...این موجود در ما هست و ما در او هستیم. من که سراپا کوچ شده ام، تو برای من که من هستی، زبان شده ای. تو که سراپا کوچ شده ای، من برای تو که تو هستم، زبان شده ام، چشم و نگاه همدیگر شده ایم. همه با هم در همدیگر گره خورده ایم و یکی شده ایم. با این حال هستی جدیدی از چنین "مایی" آغاز می شود که با آغاز این هستی، دیگر "کوچ" وجود ندارد. زیرا دنیای ایده آل ما خلق شده و نیز نیازی به کوچ و کوچیدن نیست. آنگاهی که به اینجا رسیدیم، همه چیزما که از قبل داشتیم و حالا نداریم و حتا "کوچ" نیز که تا این دنیای مطلوب "ما" شده بود، می میمرد و نابود می شود. ما می مانیم، دنیای خود ما و در حقیقت همان "مدینه ی فاضله افلاتونی" که خلق کرده ایم.    

بخش پنجم:

همه چیز در ما مشروع می شویم

ما می شویم آخرین مدل در سکس که نیست سکس

ما می شویم طولانی ترین بوسه که نیست بوسه

جای که سکس ها می شویم در بوسه

آغاز می شود سکس ترین خدا با سکس ترین ما در سکس ترین بوسه

دوشیزه گان وحی زاده می شوند در ما

سکس می شویم در مست

خیام در کوچ بی سواد می شود که شراب می شود در مست

می شوید اندیشه ای هفتاد و دو ملت را با خون انگور

ما خیام نمی شویم در انگور

خیام می شویم در سکس

تا بشوییم اندیشه ای هفتاد و دو ملت را بی خون سکس

سکس شاه بیت شعر خدا می شود که ما هستیم

ماهیان می کوچند تا سکس شوند

قوطان ها می کوچند تا سکس شوند

گوزن ها می کوچند تا سکس شوند

آنگاهی که به جهان مطلوب خویش دست یازیدیم، دیگر برای ما همه چیز مشروع می شود. "همه چیز در ما مشروع می شویم." در اینجا "من" درونی من، خود در جای جای پدیده می نشیند. او با طرز تفکر واژگونه ی که دارد، خود را در چهره ی همه ی پدیده ها باز می یابد. دلیلش هم این است که او کوچیده است تا چنین دنیای را خود برای خویشتن خلق کند و بسازد. استفاده از فعل جمع متکلم برای "همه چیز" در اینجا، نوعی خلط و آمیزش دستور زبان در زبان شعر در همراهی پیام و محتوای کلی شعر را به نمایش می گذارد که تا حال بی نظیر است و من چنین کاربرد آمیخته ای را از پیش تجربه نکرده ام و ندیده ام... در چنین جهانی که اکنون می زییم و آن را خود آفریده ایم، همه چیز باز، روشن، عریان و آفتابیست. هیچ چیز در بند حجاب و پوشیده گی نیست. در این جهان پردها برافتیده اند. حجاب در قاموس آدمهای این جهان وجود ندارد. همه سکس (آشکار، نموده و آفتابی) شده اند، آخرین مدل از سکس که تا هنوز هیچکسی آن را تجربه نکرده است. همگان سکس هستند در این جهان، اما نه از نوعی آن سکس معمول و متعارفی که ما پیش از کوچیدن می شناختیم. ریکارد طولانی ترین بوسه که در بهار امسال توسط یک زوج چینی ثبت شد، در جهانی که ما آفریده ایم، به نام ما ثبت می شود. اما آن بوسه که منظور ماست، با این بوسه تفاوت های بی شمار دارد. آمیزش سکس و بوسه در این بخش، در حقیقت همان بارِ زن باره گی / مردباره گی در شعر را باز می گوید. بوسه اگر با سکس همراه شود، زن باره گی / مردباره گی بیشتر می آفریند و در نتیجه لذت بیشتر به دست می دهد. طبیعیست که این لذت نیز با لذت های معمول ما فاصله های بسیار دارد. بنابراین، اینجا دیگر نیازی به ظهور هیچ پیامبری نیست. در این صورت ما شرایط پیامبر شدن و پیامبر بودن را داریم. خدا بر ما وحی می کند و رابطه ی روشن و آفتابی با خدای خویش می سازیم...آنگاهی که حجاب ها دریده شدند، "مستی" را نیز تسخیر می کنیم. نه آنگونه که خیام به دلیل نکوچیدن، از نوشیدنِ "می" که از آب انگور بدست می آید، مست می شد و اندیشه (نگرانی) هفتاد و دو ملت را نیز با همین شراب از بین می برد. ما خیام می شویم برعلاوه ی کوچ! نه در انگور که در سکس! و اندیشه ی هفتاد و دو ملتِ نگران را نیز می شوییم آنگونه که برای رسیدن به چنین ایده آل و هدفی، هیچ خونی را نمی ریزیم. اینگونه است که سکس شاه بیت شعر خدا می شود که در نهایت، ما شاه بیت شعر خدا می شویم. کوچ ماهیان، قوطانها و گوزن ها نیز بخاطر علاقه ای است که به سکس شدن دارند.          

بخش ششم و پایانی:

بر کوچیانی که سکس شده اند درود باد

در طلوع سکسی ترین خورشید

***

از ما و بر ما نیز سکسی ترین درود باد!