رسیدن:  13.08.2011 ؛ نشر : 23.08.2011
داکتر عیسی صافی
 

شمه يی از زنده گی پر از رنج و الم

پدرم ميرزا محمد يوسف خان
 

 

میرزا محمد یوسف خان، فرزند رحیم داد خان مربو ط عشیره ی صافی در سال 1260  هجری شمسی به دنیا آمد و در سال 1332 هجری شمسی از جهان رفت . دوره ی جوانی را در زمان  پادشاهی امیر حبیب الله کارمند امور نقلیات یا ترانسپورت بود.    میرزا محمد حسین خان مستوفی الممالک، برادر ارشد محمدیوسف خان که دوست و همکار صادق امیر حبیب الله خان بود. او از دسیسه قتل امیر در کله گوش لغمان با خبر شده بود  و در حالی که امیر به سوی کله گوش حرکت کرده بود نامه ی مختصری به امیر نوشته و از چی گونه گی دسیسه امیر را با خبر ساخته بود . مستوفی صاحب نامه را به یک نفر معتمد خود سپرده  بود تا هرچی زودتر آن را به امیر  برساند تا پادشاه از سفر خود منصرف شود . نامه در  نیمه ی راه سفر به دست پادشاه ر سید . پادشاه نامه را در جیبش گذاشت و نظر به دلایلی که بر ای ما آشکار نیست  بی آن که نامه را بخواند آن شب به خواب رفت .  قاتل که منتظر فرصت بود در خوابگاه امیر رفته امیر را در حالت خواب با فیر تفنگچه به قتل رسانید .  دسیسه گران که نامه را به زودی پیداکرده بودند عده یی را برای گرفتاری مستوفی صاحب به جلال آباد فرستادند و او را دست بسته به محبس ارگ شاهی در کابل انتقال دادند. مستوفی الممالک  بعداًبه امر امان الله خان بی آن که محاکمه و تحقیقی صورت گرفته باشد به دار آویخته شد . تا امروز هم کسی نه می داند که  مدفنش در کجا قرار دارد .                                                                        

در هنگامی که این رویداد های  تاریخی در  کشور روی داد میرزا محمد یوسف خان برادر مستوفی محمد حسین خان برای خریداری وسایل مورد ضرورت اداره ی نقلیات بایک تیم  موظف به هند سفر نموده بودد و و هنگا م رسیدن به وطن گرفتار و زندانی گردید. او بعد از مدتی با فامیلش به لوگر  تبعید گردید و یا به اصطلاح آن وقت فرار شد.  

فرزندان میرزا محمد یوسف خان در یگانه مکتب ابتدایی آن جا شامل گردیدند فرزند ارشد محمد یوسف خان بعد از ختم صنف ششم به کومک  یکی از بزرگان فامیل برای دادخواهی  نزد پادشاه رفت و شاه پدرش را عفو نمود . محمد یوسف خان بعد از شش سال به کابل برگشت و فرزندانش را به مکتب فرستاد . شاه امان الله بعد از برگشتن از سفر اروپا عجولانه به اصلاحاتی دست زد که  در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ  از آن به تفصیل ذکر شده است .در اثر این اصلاحات و عوامل دیگر ناآرامی هایی به وجود آمد . در کوهدامن و کوهستان عده یی از مخالفان به دور حبیب الله معروف به بچه سقاو گرد آمده علیه حکومت آغاز به به تظاهرات و احتجاجات نمودند . بعد از آن که به خاطر مشکلات گوناگون شاه امان الله وطن را ترک نمود، حبیب الله و یارانش وارد کابل شدند و تاج وتخت را تصرف نمود و عده یی ازمنورین و  درباریان قبلی را مانند عبدالهادی خان داوی ،عبدالرحیم خان نایب سالار استاد خلیل الله خلیلی ، میرزا محمد یوسف خان و غیره را به دور خود جهت مشوره جمع نمود. دولت نوپای حبیبب الله  نه توانست بیشتر از چند ماه دوام بیاورد. پس از سقوط حبیب الله، صدراعظم هاشم خان پدرم  را حاکم کوهدامن مقرر نمود تابتواند بدینوسیله آرامش را در کوهدامن بر قرار سازد . پدرم معذرت خواست اما هاشم خان ویرا جبراً موظف ساخت . بعد از سپری شدن مدتی گروهی از شور شیان به مرکز حکومت در کوهدامن حمله نموده دروازه ی آن را آتش زذند و می خواستند مامورین حکومت را به قتل برسانند . حاکم و همکارانش به کومک یکی از رجال برجسته ی مذهبی که در جوار عمارت حکومتی رهایش داشت نجات داده شد . روز بعد شور شیان مسلح به منزل شخص روحانی آمده پدرم را با خود بردند . در این وقت قوای نظامی که عبدالوکیل خان نایب سالار در راس آ ن قرار داشت، جهت از بین بردن شورش وارد منطقه گردید و با شورشیان درگیر شد. عده یی از هر دو طرف کشته و زخمی  و اسیر شده و شخص عبدالوکیل خان هم کشته شد . در  گیر و دار این نبرد پدرم از فرصت استفاده نموده از اسارت فرار کرده خود را به حکومتی مجاور رسانید . حاکم مربوطه از دوست خسته و پریشان خود با مهمان نوازی پذیرایی نمود . موصوف روز بعد پیشنهاد کرد که بهترست با هم به مرکز رفته حادثه حمله ی شورشیان و قتل عبدالوکیل خان را به اطلاع حکومت برسانیم؛ تا مبادا مخالفین قضیه را طور دیگر ی اطلاع دهند . آن ها به وقت موعود به مرکز رفتند اما حاکم موصوف قضایا را طوری  گزارش  داد که گویا پدرم با شورشیان همدست بوده است و در اخیر گفت که به همین جهت او را دستگیر کرده به حضور  شاه آورده تا در موردش تصمیم گرفته شود. پادشاه بی آن که بازجویی نماید گفته ی آن شخص را قبول نموده به  عبدالغنی خان قلعه بگیر  امر کرد که از پدرم تحقیق نموده جزای لازمه برایش داده شود . قلعه بگیر برای ارایه ی خدمتگزاری خوب آن چی از تعذیب و آزار می دانست در باره ی پدرم مضایقبه نه کرد. در اثر تیل داغ و قین و فانه اطراف سر و گردن و پنجه های دست و پایش ماه ها خون آلود و ملتهب بود . گرچی با این همه زجر و شکنجه جرم پدرم ثابت نه شد با آنهم ویرا در ز ندانی که به نام جرثقیل یاد می شد با آن تن مجروح و خونچکان حبس نمود . در تملام این مدت از خانواده و نزدیکان کسی از مرگ و زنده گی وی اطلاعی نه داشت .در آن وقتها روزانه دوسه مرتبه جارچی در  حالی که سر بریده یی را بر سر نیزه گذاشته می بود در بازارها جار می زد : وای به حال کسی که با حکومت مخالفت کند؛ کسی که مخالفت کند، سزایش از این بدتر خواهد بود . و هم روزانه بار بار صدای توپ از کنار تپه مرنجان شهریان کابل را تکان می داد که حکومت مخالفین خود را به وسیله آن توپها پارچه پارچه می نمودند. در چنین فضای ترس و وحشت به یاد پدر خود بودیم و پریشانی و اضطراب بی حد و اندازه گریبان گیر مابود تا این که یکی از دوستان صمیمی و فداکار از روی ترحم و دلسوزی به جستجوی پدرم برآمد. وی به هر  محبس سری زد تا بالاخره مامور محبس ارگ برایش گفت که پدرم در  جر ثقیل در زندان ارگ زندانی است . از وی خواهش شدتا اگر اطفال خوردسال را به دیدن پدر شان ببرد .شخص مذکور که بسیار مهربان و دلسوز بود با قبول هرگونه مسوولیت وعده این دیدار را داد . ما برادران خورد سال در روز موعود به همراه مامور زندان وارد ارگ شاهی شده در برابر خود یک عمارت بزرگ سرخرنگ بدون پنجره را دیدیم و به دروازه ی بزرگ دخولی رسیدیم . مامور قفل بزرگ درب را باز کرد و ما از زینه ی عریض آن بالا رفتیم و به یک دهلیز  چار گوشه ی بزرگ رسیدیم که در چهار طرف آ ن اتاق های کوچک قفل زده موجود بود . مامور زندان قفل یکی از این اتاقها را باز کرد و به ما اجازه ی داخل شدن را داد . اتاق تاریک بود و در تاریکی صدای ضعیفی به ما گفت:بنشینید . کمی بعد تر چشمان مابه تاریکی عادت کرد و آن وقت پدر خود را دیدیم که لباس ژولیده در بر داشت و موهای سر و صورتش زیاد شده بود . انگشتان  ملتهب دست و پای خود را با پارچه یی که از پیرهن خود کنده بود بسته بود ؛ زیر ا داکتر در آن محوطه ی منحوس اجازه دخول نه داشت . در آن اتاق چهار نفر  دیگر که محکوم به اعدام بودند هم زندانی بودند. در ملاقات بعدی انان در آنجا نه بودند . روز دیگر با دو دست لباس به دیدنش رفتیم  . لباسها را برایش بردند اما برای ما اجازه دیدار نه دادند . در این تنگنای تاریک و نمناک که زمین آن از خاک بود پدرم با رنج و عذاب روحی و جسمی شش ماه را سپری نمود . بالاخره شاید شکار تازه یی گیر شان آمده بود که پدرم را از آنجا به زندان دیگری که در دو طرف دروازه جنوبی ارگ قرار داشت نقل دادند . در این زندان می شد که آسمان و نور آ فتاب ر ا دید و با زندانیان دیگر صحبت نمود . در اینجا بعد از تقدیم عرایض به قلعه بگیر و غیره در هر دو یا سه ماه یکبار به دیدن پدر خود موفق می شدیم . اتاق پدرم که دو متر در دو متر بود کدام پنجره و هواکش نه داشت و زمین آن خاکی و نمناک بود . در گوشه ی این اطا ق که به سختی گنجایش بستر پدرم را داشت یک  منقل ذغالی وپ یاله و بشقاب غذا هم بود . اتاق در تابستان گرم و در زمستان سرد می شد .  وسایل برای گر م کردن و یا سرد کردن در دست نه بود .با اینهه رنج و اندوه جانکاه پدرم هژده سال تمام  با مرگ و زنده گی دست و پنجه نرم می کرد . در این مدت طولانی بارها به صاحبان قدر ت عرایض تقدیم کردیم ؛ مگر جز یاس دست آوردی نه داشتیم؛ زیرا نه سازمان حقوق بشر و نه قانون و عدالتی بود که بازخواست نماید . چی بیگناهانی که زندان را جزب ه مرگ ترک نه کردند .                                                        

هنگامی که شا ه محمود خان صدراعظم شد نامبرده شیوه ی استبدادی را اندکی تخفیف داد و پدرم به وساطت یکی از رجال آن وقت از زندان رها شد. وی با غربت و ناداری به زنده گی خویش ادامه داد؛ زیرا تمام جایداد و دارایی او را حکومت ضبط و تاراج کرده بود.

روزی پیامی از شاه محمود به پدرم رسید که در فلان تاریخ با اولادها در صدارت مهمان استید. در روز دعوت بعد از صرف غذا وی به پدرم گفت:میرزا صاحب زحماتی را که در  دوره ی زندان متحمل شده اید سپری گردید- سووتفاهم و اشتباهی بیش نه بود که خوشبختانه رفع شد. ما شمارا بخشیدیم ؛شما ما را ببخشید. پدرم از دعوت  اظهار امتنان نمود و گفت : هژده سال زندان با شرایط مرگبار جزایی است بسیار سنگین. خوب شد گذشت. آن چی خدای بزرگ بخواهد شدنیست.

چندی پس از رهایی از زندان من و پدرم به زیارت شهدای صالحین رفتیم . در وقت بازگشت شخصی را از دور دیدیم که به طرف ما می آمد. چون خوب نزدیک شد پدرم در برابرش ایستاد و آن مرد با ناراحتی گفت خیریت است ؟ پدرم خود را معرفی کرد و شبی را به یادش داد که در منزلش گذشتانده بود و گفته بود که فردا به نادر خان حقیقت را میگوییم ؛ اما در برابر نادر شاه حقایق را باژگونه بیان نمود و بار مسوولیت را بردوش پدرم افگند . پدرم به وی گفت:در اثر گفتار نادرست  تو مدت هژده سال زندانی شدم و زحمات و تکالیف زیاد روحی و جسمی را متحمل شدم و اکنون که به پایان زنده گانی خود نزدیک می شوم بیماری های گونگون دامنگیرم شده اند . مگر بدان که امروز توان انتقام را نه دارم . باشد تا روز حشر منتقم حقیقی انتقام مرا از تو بگیرد وت و جزای ستم خود را ببینی .                      

چند وقت بعد تکالیف بیماری پدرم فزونی گرفت  دوا و درمان اثر نه بخشید. در روز آخر که همه بالای سرش دعا و یاسین شریف می خواندندبا اشاره قلم و کاغذ خواست و نوشت: الحمد الله که مسلمان به دنیا آمدم و  مسلمان از دنیا می روم - اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله. شما و افغانستان را به خداسپردم از مال دنیا چیزی نه دارم که وصیت کنم .  محمد یوسف فقیر . در حرف ر کلمه فقیر قلم از دستش افتید و چشم از جهان پوشید .  روحش به سوی خالق هر دو عالم پرواز نمود . خداوند او را ببخشاید-  انا لله و انا الیه راجعون.

در اخیر مرثیه یی را که استاد بیتاب شاعر معروف وطن سروده اند تقدیم  می کنم .


تاریخ وفات جناب محترم کاکاصاحب محمدیوسف خان غفرله الرحمن 1372سال  هجری قمری

 

هر چه آید از قضای آسمان
بنده میباید بود راضی به آن
زندگانی از بر ای مردنست
گشته ثابت از برای همگنان
از پی کار عبادت گشته خلق
در جهان هر جا که باشدانس و جان
خرم آن خاطر که از فضل خدا
بهر کار اخروی بسته میان
چون محمد یوسف آن والا نژاد
خوش عقیده عابد تفسیرخوان
از خدا دانست نی از غیر او
هر چه آمد بروی از سود و زیان
در مقام صبر و تسلیم و رضا
هر نفس در شکر بودی تر زبان
چارشنبه دوم ماه رجب
کرد بی تکلیف پدرود جهان
لطف رحمانی رفیق راه او
تا رساند مر ورا باغ جنان
صبر بر اولاد و احفادش دهد
آن خداوند کریم و مهربان
سال فوتش خواست بیناب از خرد
با دل محزون و چشم خون فشان
تاج کرمنا فزوده خامه گفت
جای او بادا ریاض جاودان
 

***
در کتاب های ذیل مطالبی در باره میرزا محمدیوسف خان نوشته شده است :
1 - در جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ اثر مورخ نامدار میر غلام محمد غبار صفحه 69
 2 - خاطرات عبدالصبور غفوری:  سرنشینان کشتی مرگ یازندانیان قلعه  ارگ
3 - خاطر ات استاد خلیل الله خلیلی برادر زاده ی محمد یوسف خان