رسیدن به آسمایی:  09.01.2011 ؛ نشر در آسمایی: 10.01.2011

علی ادیب
 

شعر فارسی افغانستان در دهه هشتاد

یادمان مهم

بی هیچ سرآغازی، به عنوان یادمان مهم می خواهم بگویم که آوردن گزاره آمیخته یی"شعر فارسی افغانستان در دهه هشتاد" در عنوان نوشته با دقت انتخاب شده و تعمدی است. با این پندار که در چنین عصری شعر فارسی افغانستان در دهه هشتاد خورشیدی با تمام ویژه گی های منحصر به فرد و ویژه یی که دارد و به آنها خواهم پرداخت، باید به عنوان یک حوزه ادبی مستقل در یک تمدن بزرگ زبانی بنام "تمدن زبان فارسی" بررسی و واکاوی شود. در جهان بی مرز و پیله ی امروز، تکنولوژی دیجتال و ساخت و ساز ابزارهای عزیز و جادویی ارتباطی در بُرد و آورد پیام از هر نوع آن، غربت ها و فاصله های زبانی ملت های هم زبان (به ویژه عرصه های ادبی آنها) را که تاثیر پذیر از انفصال و جداسازی جغرافیای سیاسی و شناخت قلمرو حاکمیت دولتها بوده اند، برداشته و به جای شان، بی مکانی و بی فاصله گی را نشانده است. من وقتی شعر "با دماغ راست نوام چامسکی" ام را می نویسم و در انترنت می گذارم، در کمترین فرصت ممکن و بی هیچ مانعی دوستان همزبانم در تاجکستان، ایران، پاکستان، افغانستان، هندوستان، ازبکستان که بعضی از این کشورها صاحبان این تمدن بزرگ هستند و در تعدادی از آنها شمار قابل توجهی از پارسی گویان می زیند و در نگاه دیگری همه ی فارسی زبان هایی که پراکنده در سراسر دنیا زیست دارند، می خوانند و متاثر می شوند، من نیز هر کدام آنها را می خوانم و دگرگون می شوم. این که "تکنولوژی ترجمه"و یا انسان های چند زبانه یی که از آسمان چندین تمدن، خورشید می چشند و باران می نوشند، خوراک عزیز گفتمان های واپسین مایند. به این دلیل است که من اینگونه از شعر فارسی افغانستان دردهه هشتادخورشیدی سخن می گویم.

از ابروی دیگر این تندیسه ی ماه - اندام نیز چنین بر می آید که مطالعه چنین وضعیتی در قید زمان مشخص، امکان واکاوی آن را به گونه ی عمقی و همه جانبه فراهم می کند و دست های اندیشه تا آسمان باز می ماند و آزاد. ابتدا من به بعضی ویژه گی های بارز و مورد بحث شعر این دهه می پردازم و در واپسین دم، به نتیجه کار خویش.

بت ها و فضای شعری متفاوت

انسان همیشه از نه بودها و نارسایی های که در درون و برون هستی وجود دارند دلتنگ است و می نالد. برای هستی بخشیدن به این نه بودن ها، اصلاح و ترمیم نارسایی ها، قد راست می کند و به ابزارهای متعددی متوسل می شود. هنر یکی از این ابزارهاست و در این میان شعر به عنوان یک گونه ی هنری ظرفیت خوبی برای مقابله و معامله با همه ی این نه بودها و نارسایی ها دارد. من این نه بودها و نارسایی های را که خود روزمره با آنان مواجهم و احساس شان می کنم، "بت" می نامم و همین نه بودن ها و نارسایی ها را بت های شاعر می پندارم که گاهی در سدد تخریب آنها بر می آید و زمانی نیز برایشان کاخ بلندی می سازد تا از باد و باران در حذر بمانند. می خواهم بگویم:

از آنجای که بتها در شعرهای شاعران دهه هشتاد متغییر و متحول اند، بنا بر آن فضای شعری شان را نیز متفاوت و منحصر به فرد بار آورده اند. شاعر دهه شصت یا حماسه سرا بود و مجاهد و یا قصیده سرا و کمونیست. در دهه هفتاد شاعر یا حماسه سرا شد و مقاوم و یا بیزار از همه چیز . بت های شاعران دهه های پیش از هشتاد بیشترین شان "بت های حالات اضطرار" بودند که گاهی برای تخریب می آمد و گاهی برای تعمیر. شاعر کمتر در دنیای خودخواسته ی خود بود و نه می توانست یا فرصت آن را نداشت تا برای خودش بت بتراشد. در واقع از اعمار دنیای زیبا و ایده آل برای خودش ناتوان بود. به عمد دنیایش زشت و نازیبا آفریده می شد. به همین دلیل است که در آن دوره ها، با وجود شاعران متعدد، دنیاهای اندک و محدود شعری خلق شدند. هستی شعرها در یک جهان اما در زمین های جدا از هم، مشابه و یکپارچه شکل گرفتند نه در دنیاهای مختلفو زمین های متغییر. بتها در حقیقت همانپدیده ها و بلایای اجتماعی و منفور شاعر بودند به گونه یی که یا از آنها می گریخت و یا تا گلو در میان آنها گیر بود و دست و پا می زد. یعنی فراوانی بت های آنچنانی باعث بوجود آوردن فضای متفاوت شعری و ویژه برای شاعران آن دوره شدند. فضای شعری که از نظر من خیلی عزیز، طلایی و قابل ستایش است و سهم بزرگیست برای آزادی و آگاهی در روند آسیب پذیر آزاده گی و آگاهی دهی. تلاش برای آزادی و آزاده گی، "همت" می طلبد. اگر این "همت"، با "هنر" اندوده شود، "تلاش جمعی" را دو چندان می سازد و فرصت رسیدن به "آزادی و آزاده گی" را نیز چند برابر. شاعران آن دوره ها در حقیقت هرکدام شان پرومته یی برای شاعران نسل ما شدند. چراغ شعر متعهد به انسان و وفاداری به شعریت آثارشان را با ما قسمت کردند تا زمین شعر ما روشن بماند و خودشان مقهور و مغضوب دیگر خدایان خودپرست و خود باخته شوند و در عذاب شان باقی بمانند. اینگونه فضای شعری خلق شد و ایستاد تا شعر دهه هشتاد در ادامه ی هویت حوزه ادبی پیشین ما و انتقال ژن های هنری ویژه ی آن دوره، احساس موجودیت کند و به بالنده گی و شگوفایی برسد. اما بتهای شاعران دهه هشتاد غیر از آن بت هایند.بت های این دوره "بت های حالات اضطرار" نیستند و یا کماکان آن کثرت و غلظت را ندارند. شاعر این دوره بت های متعدد دارد. در دنیاهای متفاوت می زید. فرصت کافی برای بت تراشیدن، پرداختن و رسیدن به آن را دارد. بت های جنگِ شاعر دهه هشتاد با شاعر دهه های هفتاد و شصت خیلی فرق دارند. بت جنگ آن دوره ها با تجاوز و اشغال آشکار سرزمین شاعر همراه بود. نبرد شاعر با برادر و خواهرخودش بود. بت شاعر آن دوره کشتن و مردن پدر و یا فرزندش به دستان و در دستان شخص وی بود. شاعر آن دوره ها صنم زیباروی خویش را اسیر شعله های آتشی می دید که از سوختن خانه ی خودش فواره می کشید، بت های آن دوره ها خیلی صریح و آشکار در برابر شاعر می ایستاد و شاعر بسان دوزنده یی برای آنها از ابریشم هنری که در اختیار داشت، تن پوش شاعرانه دست و پا می کرد. اما بت های شاعر دهه هشتاد چیزهای دیگری اند. خیلی پیچیده و عمیقند. شاعر بت هایش را کمتر لمس می کند. بت هایش در کمال بی فاصله گی، از او خیلی فاصله دارند. شاعر دهه هشتاد گاهی در عمق این فاصله ها و پیچیده گی های آن گم و پیدا می شود. بسان غریقی گاهی زیر آب و گاهی در سطح قرار می گیرد. بت های شاعر دهه هشتاد دو برابر بت های شاعر دهه های ماقبلش اند. بت های شاعر این دوره تروریست های مدرن رباتی اند که اطراف او را حلقه زده و بدلیل دو یا چهار بعدی بودن، شاعر یا نه می بیند و یا از واپسین آجندای لحظات و فرصت های شاعرانه گی خود سود می جوید. دغدغه ی شاعر دهه هشتاد، دغدغه ی پوچی، بی معنایی، نابودی، شکست، زشتی، پلیدی، بی عدالتی، ناباوری، در هم ریخته گی، خسته گی، خودکشی، بی پناهی، سردرگمی، نالایی، میرایی، بدبختی، ناکارآیی، ناتوانی و ... نیست. برای شاعر این دوره، همه ی این دغدغه ها زیبایند و رفیق روزهای تنهایی و خلوت او. او از شعر نه می خواهد تا او را از بلایا و بدبختی ها برهاند. او از شعر می خواهد تا او را با همه ی آن چیزها بپذیرد، از شراب ویژه و منحصر به فرد او مست شود، با او برقصد و مستانه تا عمق آنچه پوچی، سردرگمی، ناهنجاری و بی معناییست برود و آگاهانه بر روی همه بخندد. شاعر این دروه به تغزل نیز می پردازد. اما تغزل را خود از نو تعریف می کند که بی تعریفی اوست. در کمال بی تعریفی، قشنگ و زیباست. زیبایی شاعر این دوره نیز چیز دیگریست. برای او هیچ پدیده ی نازیبا و غیر هنری نیست. برخلاف آن تعریف معیاری و میثاقی شاعر دهه های پیشینش. شاعر این دوره غزل می سراید، اما هیچ معیاری فراروی خود نه می بیند تا بدان پابند بماند. قافیه های متداول و معمولی را می شکند، وزن عروضی غزل اگر برایش خوش نیفتاد، حتا از صاحبان بت تبر می طلبد. در اینجا سخن سارتر در مورد پیکاسو خوب صدق می کند که پیکاسو می خواهد قوطی گوگردی بسازد که پروانه نیز باشد، بی آنکه از قوطی گوگرد بودنس خارج شود. شاعر دهه هشتاد نیز همین کار پیکاسو را می کند. همه ی این کنشها، رویکردها و بت شکنی های شاعر این دوره بخاطر این است که او مست است و اشباع. اما این مستی و اشباع بودن و لاقیدی و بی انحصاری، همه در اوج شعریت و ادبیت اوست. شاعر دهه هشتاد خود شعر شده است و ادبیت شعری او هرگام زنده گی اوست. اوی که در متن و بطن ادبیت شعری و شعریت ادبی خودش نفس می کشد، دیگر هیچ معیار و قاعده یی را برای خودش نه می بیند تا در بند آن گرفتار بماند. به همین دلیل است که قاعده شکنی و قافیه شکنی و عدول از رویه های متعارف و متداول، برای او امر عادیست و شعرها چه منظوم باشند و یا منثور، در بند قواعد و ضوابط عروض باشند یا نباشند، غزل باشند یا سپید، دست باز دارد و آنگونه که خودش می خواهد مرزها را عبور می کند و زیبایی های مورد نظر خودش را می آفریند و ایجاد می کند. شاعر دهه هشتاد افغانستان در متن همه ی اعصار و زمانه ها نفس می کشد. ارتباط عمودی و افقی وسیعی با همه ی زمانه ها دارد. آنگونه که بعضی از شاعران جوان باور دارند، شعر دهه هشتاد ما سنت گریز صرف و شالوده شکن تنها نیست، در عین حال که تپنده گی منحصر به فرد خودش را دارد، ارتباط عمیق و زیبایی با آغازین روزهای حیات و تاریخ خویش دارد. برای من که حداقل چند سالیست سنگ شاگردی ادبیات را به سینه می کوبم، حماسه ی گلگمش همانقدر شعر است که شعر دیجتال یا شعر هایپر. مهم این است که ما چگونه بتوانیم آفریده ها و مخلوق های خویش را به گونه یی طراحی کنیم و برای شان هستی، جان و جهان ببخشیم که درخور شأن و پذیرش انسان امروز باشد و سیرابش کند. این شعر حنظله بادغیسی را (مهتری گر به کام شیر در است / شو خطر کن زکام شیر بجوی / یا بزرگی و عز و نعمت و جاه / یا چو مردانت مرگ رویاروی) با بهترین غزل های آراسته با آرایه ها و تکنیک های شعری امروز بعضی از شاعران جوان ما مقایسه کنید و آنگاه داوری کنید که چرا شعر خوب به عنوان یک گونه هنری سیال و فعالبسان امواج نامیرای انرژی، در همه  زمانه ها جاریست و چون قلب تپنده ی جاودانه در سینه ی شعرهای پسا روزگار خودش ترپ ترپ می زند. مثال را به گونه یی وارونه نیز بررسی کنید. شعرهای منثور را نیز به همین گونه مقایسه و موازنه بفرمایید.  به عنوان آدمی که در دهه هشتاد نفس می کشم، همیشه پوینده و توفنده بوده ام. مخالفت و جدال مداوم با رکود و پدیده های ایستا از روزمره گی های من است. از شعرگونه ها و ادبیات واره های پیش از خودم همانقدر خسته، ملول و بیزارم که از بی مایه گی، عجز، ناتوانی و سخن گفتن از روی ناچاری هم نسلانم. این را به این خاطر گفتم که به سنت گرایی و ایستایی متهم نشوم. شعرهای زنده ی تاریخ به دریای می ماند که در نهایت راهش را باز می کند و در شالی زارهای کم آب و گرما زده ی جامعه ادبی ما به جریان می افتد و با ورود در جان و جهان طبیعت، خود نیز سبز می شود و تعریف دگرگونه یی از حیات می گردد.شاعر دهه هشتاد نه "سنت راهبر" است، نه "دگر راهبر"، بل "خود راهبر" است. او همیشه با خویشتن خویش در گفتمان و حتا در ستیز است که بیشترین لذت، زن باره گی و مرد باره گی از همین نبرد درونیش زاییده و پرورده می شود. شاعر دهه هشتاد "زنده گی دومش" که شاعرانه گی اوست، به گونه یی در زنده گی نخستینش حضور می یابد که هردو زنده گی یکی می شوند و زنده گی اول نیز در چهره ی زنده گی دوم تبارز داده می شود. به این معنا که زنده گی نخستین شاعر در زنده گی انتخابی دومش محو و نابود می شود. شاعر سراپا شعر و شعریت می شود. در واقع یکی از دلایلی که شاعر این دوره کمتر نقد می شود یا به گونه ی یک مظروف بی سر و ته در هیچ ظرفی نه می گنجد و منتقدین به دلیل شناخت اندک از جهان شعری شاعر دهه هشتاد نه می تواند با جرات قلم به دست بگیرد نیز، همین پیچیده گی جهان شاعر است که در شعر او نموده می شود. همین لجام گسیخته گی های شاعر این دهه است که هیچ گاهی منتقدش به نتیجه ی حتمی و دقیق از شعرش نه می رسد و برگه های نقدش را هاله های از ابهام و احتمالات احاطه می کند که فی نفسه زیبایند و هر ابهام و ایهامی، دنیای از پیام بروی خوانشگر می گشاید. به قول باربرا اسمیت شعرش کابوسی می شود برای مورخ ادبی. آنکه می خواهد شعر شاعر دهه هشتاد را نقد کند، باید دل و دماغ مانند خود شاعر داشته باشد. ورنه براستی شعر این دوره برایش کمتر از کابوس نیست.

خود زده گی عزیز:

شاید این عنوانک برای خواننده ی حساس چندان خوش نیفتد. اما من نظرم این است که شعر دهه هشتاد افغانستان، شعر پاک و سچه است. زبان شعر و ابزارهای که به مدد آرایه های شعری قد راست کرده اند، مختص و منحصر به فرد حوزه ادبیات افغانستان است. شعر دهه هشتاد ما، شعر بومی افغانستان است. وقتی شعری از حوزه کابل را می خوانیم، فکر می کنیم با انسان کابلی روبروییم که سالها در کوچه پس کوچه های آن خون دل خورده و گرد غبار مهاجرت بر اخمش ننشسته است. وقتی شاعری از بلخ را می خوانیم، فکر می کنیم در این سالها بلخ با هیچ سرزمینی داد و ستد ادبی نداشته است. زمانی که شاعری از بدخشان، هرات، غزنه و فاریاب می خوانیم، گویا همه زبان حال هنری مردم خویشند و یکپارچه مردم شده اند. غلظت و کاربرد این ویژه گی ها گاهی به حدی زیاد و پیچیده است که من از آن به "خود زده گی" شعری، البته به گونه یک کنش و رویکرد مثبت و متبارز، نام می برم و چه زیبا و بجاست که آدم بجای این که الینه و از خود بیگانه باشد، خود زده باشد. در درون خویش بپوید تا بجوید. با تیوریعزیز آیینه ی جوهری (Joe& Herry window)حتمن آشنایید. از میان چهار ساحه ی آشکار، پنهان، نامکشوف / مخفی و مکشوف، بهترین بخش یا ساحه همان است که بر علاوه ی این که می داند که دیگران نیز می دانند، خود نیز بداند. این خود زده گی باعث شد تا شعر فارسی دهه هشتاد حوزه ادبی افغانستان کاملن متفاوت از شعر دهه هشتاد دیگر حوزه های ادبی شعر فارسی به بار بیاید. تا یادم نرفته یادآوری بکنم که منظور من از اینگونه شعر، شعرها و شاعران جدی دهه هشتاد افغانستان است. نه شاعران آرایشگاهی این دوره که شعرهای شان از نظر فرم و تکنیک کاملن کاپی شعر شاعران جدی هم حوزه های شان اند، برگرداننده گان بی تجربه یی هستند که در گرد و غبار راه زود هستی می گیرند و ناپدید می شوند. از نظر محتوا نیز پیام شعرشان نابسامان تر، ریخته تر و فقیرتر از روان سیاسی اجتماعی جامعه ی ماست. تاثیر پذیری شاعران جدی این دوره از حوزه ادبی ایران را نه می توان نادیده انگاشت و اینگونه پندانشته نشود که شاعران دهه هشتاد ما مانند هرکول، ریاما، دموستنس و یا ونوس رب النوعان شکست ناپذیر و بی نیازی هستند، نه! اما در حد داد و ستدهای فرهنگی ادبی، میزان تولیدات و صادرات ما به خصوص در ویژه گی های غزل امروز در بازارهای ادبی ایران به مراتب بیشتر از واردات آن بوده است. شعر نیمایی، سبک ها و فرم های منثور در شکل های گونه گون سالها پیش از دهه هشتاد به گونه ی جدی در افغانستان حضور داشته و پدر-شاعران ما از آنها شاهکارها آفریده اند و تولیدات زیبای شان در بازارهای ادبی دنیا حضور چشمگیر دارند و خوراک لحظه ها و روزهای گرسنه گی شان اند. یادآوری می کنم این که من وقتی از شعر دهه هشتاد سخن می رانم، منظورم ممکن هم "شعرهای ناسروده ی" پرتو نادری باشد، هم شعرنامه های سمیع حامد (نه نظم نامه ها یا شعار واره هایش) و یا هم (درخت ها یکطرفه می وزند) خودم باشد. آن گونه که گفتم، شعر دهه هشتاد شعریست که بتها و فضای شعریش، بتها و فضای شعری امروز باشد و منبع خوبی برای تغذیه شاعر و مخاطب امروز.

سطح انگاری شاعران و متقاضیان سطحی:

همیشه تعامل به گونه یی بوده که حال و احوال بازار و خریداران در تعیین و تشخیص نوعیت و کیفیت تولیدات نقش عمده را داشته است. خریداران جدی تولیدات جدی و با کیفیت می طلبند و متقاضیان سطحی نیز تولیدات سطحی و کم کیفیت. دنیای ادبیات ما کماکان در سال های تجربه ی من اینگونه رویکرد با جهان شعر داشته است. رویکرد آماجی هشتاد درصدی به فرم و تکنیک در شعر این دوره، در کنار نیاز مبرم اجتماعی به چنین حالت و تغییر مسیر دادن روان عامه از خسته گی،رخوت و جنگ به سوی جهان فراروایت های آرمانی ناممکن که امروز آن را در عمل ممکن و قابل تجربه می پندارند و بدینسان جدی نپنداشتن شعر از سوی مخاطبان، بیشتر بازده سطح انگاری و معلق ماندن شاعران این دوره در سطح می باشد. من نه می گویم که شاعران دهه هشتاد شعور شاعرانه ی شان فروکش کرده و خوابیده و یا آن را به کار نبسته اند و برخورد عمودی و افقی با آفریده های هنری شان نداشته اند و یا در پی آن نه بوده اند. می خواهم بگویم که شاعران این دوره بیشتر شعرشان را جدی نگرفته اند، آنگونه که مخاطبان شان از آنها به ساده گی گذشته اند. شعرهای یک سویه همیشه بازاری اند. بدانسان که شعارهای شعرگونه بازاری اند. تکنیک و زبان در شعر مانند پیامها و بارهای توصیفی (مدح و ذم های روزمره) به مروز زمان به سرعت استهلاک می شوند و امکان نابودی شان وجود دارد. اما پیام و محتوای جدی شعر نامیرایند و می مانند. ممکن شکل شان بدل شوند، ولی می مانند که می مانند! ماندن در حصار اوزان عروضی، قافیه و ردیف با نگاه دیروزی و رویکرد سنتی محض،زنده شدن از ضرب آهنگ مستفعلن مستفعلن مستفعلن (این بار) جان داد مرا، غربت و ناسازگاری با شعرهای منثور فارسی، همه گی دال بر مدلول مهمی سطح انگاری شاعران و متقاضیان سطحی این دوره اند.ما در جهان خویش از چسپیدن به رویه ها و ناکنکاشی در هسته ها تجربه های تلخی داریم. تجربه های عبرت ساز و فراموش نشدنی که بسان خاری همیشه در زیر پوش ما وجود دارد و گاه و بیگاه ذهن ما را آزارده می سازد. پوسته ها با قله های شان باید فتح شوند و زودتر به درون راه باز شود و عمق ها دریافته شوند، متقاضیان سطحی بازارشان بخوابد تا هیچ شاعری ساده و بی توجه از کنار شان گذشته و در سدد تولید آنچنان کالای نگردد.

کم آگاهی از جریان ها و سبک های ادبی پیشین، کم ارتباطی شاعران پدر/مادر با شاعران پسر/دختر با همراهی تعارض ها و تقابل ها و در ننیجه ایجاد فاصله های بیشتر در بین آنها، ساده انگاری آثار و نپرداختن به آفریده های جوان، ویژه گی های دیگر شعر دهه هشتاد حوزه ادبی مایند که در فرصت های آینده به آنها خواهم پرداخت. خوشبختانه در گفتمان ها و نقادی آثار، شاعران پسر/دختر نسبت به شاعران پدر/مادرهمیشه پیشقدم بوده اند. در بررسی و نقد آثار، فرهنگ حاکم و قابل انتظار قسمی است که پیش قراولان باتجربه و آب دیده آثار و آفریده های جوانترها را از روی شفقت و مهربانی و همچنین انتقال اندوخته ها، مورد واکاوی قرار می دهند. اما در حوزه ادبی ما قضیه وارونه می نماید. این جوانترهایند که بیشتر در عرصه های نقد و بررسی، پژوهش و تحلیل حضور دارند. که آفرین شان باد.

نتیجه:

شعر فارسی دهه هشتاد حوزه ادبی افغانستان، شعر منحصر به فردیست. ظهور و حضور موج جدیدی از شاعران تازه نفس بومی خارج از جغرافیای هجرت و بی وطنی، پرداختن به خود و شعر بومی افغانستان شاید از ویژه گی های بارز و منحصر به فرد این دوره باشند.

شعر دهه هشتاد هیچگاهی سردرگم و بی جایگاه نیست. آنچه سردرگم و بی جایگاه است، کم آگاهی از جریانها و سبک های ادبی دهه های پیشین، کم ارتباطی شاعران پدر/مادر با شاعران پسرد/دختر، ایجاد فاصله های سرسام آور و کم پالایشی آفریده های این دوره است.

جریان های ادبی دنیا هیچ کدام شان یکشبه از بیخ بوته نه برخاسته و به سر آن نه نشسته اند. جریان های زنده ی ادبی جهان یا در ادامه ی جریان پیش از خود پدید آمده اند و یا در نتیجه ی امتزاج با جریان همسو و پیشتر از خود شکل گرفته و به برگ و بار نشسته اند. بنا بر این ارتباط همه جانبه، تقابل، تعارض و به چالش کشیدن ادبیات رییسانه ی پدر یا مادر شاعر، راه را برای پدید آمدن جریان سیال و فعال ادبی مشخص باز می کند. ما لنگ لنگان داریم در این مسیر گام بر می داریم. این که کم تجربه گی از چشمان احساس ما موجودات کوچک و نزدیک بینی ساخته است، گناه ما نیست. زمان می طلبد.

 

08/01/2011، ناروی