رسیدن به آسمایی: 12.09.2009 ؛ نشر در آسمایی: 28.09.2009

غلام حیدر یگانه



آن موسی ـ ارستو از بلخ
برای جناب استاد واصف باختری



کابل خالیسار بود
او را ندیدم
و در ها، هراسان، هیچ را منعکس می کردند
او که برفِ پغمان در شقیقه اش، کابل را سیراب می کرد
و قند در چایش، فرح آسمایی داشت
که خود نویسش، فهم کابل را جوهر می داد

تنهایی، که نگاهش در افقِ افغانستان
مثل دیدِ سفینه های عالم، آفاقی بود
مثل قالی های میمنه، در رنگارنگی و دیبایی
و مثل برفهای بی نهایت غور، در بیغشی و تازگی

همان، موسی ـ ارستو، از بلخ
آن مجمع البحرینِ نظر
که نخ سیگارش تنورة سلسله های تاریخ بود
که عادات سفالینش، آدم را مجسم می کرد، علیه السلام
و هیئتش به پُر ترین خرمن گندم می مانست

کابل، نیم قاره ایست بی گنگا
قرآنیست بی بسم الله
بی آن کسی که چشمهای وسیعش، دو بند امیر آرام بودند
و دستهایش دو سلسله، پامیر
و نیکتایی اش از گلوی غرقه، جاری می شد

بی هندسه، منار جام، فرو خواهد ریخت
بی پامیر، آمو خواهد خشکید
بی نَفَسِ او، استوای کابل لرزید
دیدم کابل را
از پا بُود آویزان
و از صورتش، قول آبچکان می ریخت
ای کانادا، کانادا، چرا....

صوفیه ـ 1388