رسیدن به آسمایی: 04.10.2009 ؛ نشر در آسمایی: 05.10.2009 

 عبد ا لله وفا

چند سطر کوتا به گونۀ پیش درآمد  در ارتباط به مثنوی سروده شدۀ مورخ (1376/4/25 ) پشاور

قابل تذکراست که باریکی سیاسی مثنوی تحت عنوان ای خدا این ماتم و ماتمسرا را ختم کن را یاد آوری کنم ، تا صاحب نظران و اهل خبره ، مو قعیت ؛ حساسیت و باریکی مسأ لۀ افغانستان ، مداخلۀ همسایه ها  و وضعیت  داخلی را درک کرده با من هم نظر میشدند و تایید میکردند که با ز هم همان ... من کدام وابسطه گی با شخص شاه نداشتم و  همین که او را تأ یید کردم ؛ بزرگ گفتم و به وطن دعوت کردم ، فقط و فقط به خاطر نجات وطن عزیز و نازنینم از شر دشمنان... نریختن خون پاک هموطنان مظلوم و مهربانم  و عزت و آبروی مردمم بود و بس

 عبد ا لله وفا

 

ای خدا این ماتم و ما تمسرا را ختم کن
ای بهار خون و آتش ارمغانت را بگو 
غیر ظلم و قتل و غارت داستانت را بگو
دیدۀ پر خون مظلومان افغان کی رواست
 قتل وظلم و چور و تاراج مسلمان کی رواست
 دیده بودی گر یهودی بر یهودش ظلم کند
یا که ترسا زاده یی از خط خود ره گم کند
هندوان از دیدن هم هولی و شادی کنند 
کی چو ما با هم نزاع و ظلم و بیدادی  کنند
 عیسوی با عیسوی دست مدد دارد قوی 
بر سر عقل باز آیی چون تو چندی  بشنوی
مردمان ملک مارا زندگی  بر باد رفت 
ظلم  چنگیزی و آتیلا  همه  از یاد  رفت
جاهلی و بی حیایی و ستمبنیاد  شان
میخ کوبی ، سر بری ، قتل و چپو ایجاد شان
بعداز این دیگرمکن از خصلت شداد یاد
دفتر  فرعون  را بید ادشانبر باد  داد 
ظلم وبیدادی که این سنگین دلان برما نمود 
جهل و نادانی و وحشت هر کجا بر پا نمود
دیدۀ ما غرقه در خون است و دلها نا امید
 شدت  غم ها  نموده  قلب ما رابرگ بید
مردمان بی خرد را کی بود دین در نظر
کی بود حب وطن اندر دل هر خیره  سر
عده یی از ظلم شان نوشیده اند آب  فنا 
 عده یی  دیگر  به  ملکاجنبی  داردبقا
آبرو عزت  افغان  همه  بر  باد  رفت 
نو نهال  این وطن  یکسر  همه  نا شاد رفت
علم وتعلیم وعمل از بیخ وبن بر کنده شد 
چور و قتل و غارت و بی عفتی ها زنده شد
کابل جانانه را بیگانه گان  ویرانه  کرد 
قلب افگار وطن را  در غل و  زولانه  کرد
وادی کابل زمین ای مأ من و ماوای من
عشق من هستی من  شادی  من  دنیای  من
شامها تا صبح  کردم گریه ها و ناله ها
گریه های تند و سر کش با تب و تب خاله ها
از فراق روی تو ای مادر افغان  زمین 
بی نوایمزرد و زار  و خسته و اندوه  گین
صدهزاران زخم خوردی ونفس شدآخرین 
مادرمرد آفرین ، بر جان  زارت  آفرین
شیر مردو یکه تاز و مرد میدان  غزنوی
کاش با قهر و جلالت بعد از این تو نغنوی
غزنی ما را کنون از شأ ن فر  انداختند
 کاخ  محمودی و  فتحش  از نظر  انداختند
زابل جانانه ام خوابیده در نعمت  هنوز 
زانکه اهلش قصه ها دارند از رفعت هنوز
زار نالد زاغها ، هر ساله اندر  باغها
بر  مزارمردگانبی نوادر راغها
ای شه والا گهر ای پور بو طالب علی
بلخ بامی را شهی ، مشکل گشا ه یی یا سخی
بامیان آن شهرزیبا گشته چون ماتمسرا 
خفته نامش  در  شمار مردگان بینوا
فاریاب روح پرور زنده مانده نام  تو 
 پا یمالسم اسپانو یلانشد  کامتو
قندهارم چندخفتی ،خیز و بازمحمل بساز
شاه شاهان زمان را بر سر تخت  آر باز
قندهار آن خطه یی کز خرقۀ والاگهر
 مردم  افغانستان  را هم  پناه  و شان و  فر
ای کنرهای عزیز تا چند گریی بر ستیز
با نوای دهل و سر نا  قد علم کن زود خیز
وادی هلمند من افتادی از بال  زمان
 وآن خدای ذوالجلال  گیرد ترا  اندر  امان
دشت و دامان ترا کی دیده بودم خاکریز
 ای فراه زنده دل بر دشمنت  ماتم  بریز
ننگرهارم را ببین اززیب وفر افتیده است 
کوی و بر زن بام و بومش رخت غم پوشیده است
فارم های هده و هم غازی آبادت چه شد؟ 
 نرگسان روبخش و مست و دلشادت چه شد ؟
بوی نارنجت کجا شد ، عطر جودت در کجاست؟ 
مستی آن آبشار و سرخ رودت در کجاست؟
مأ من پروان زمین افتیده  از انظار  پاک 
خانه ها گردیده ویران قلعه هایش چاک چاک 
یاد آن  کنگینه ها و یاد  دوشابشبخیر 
یاد تاکستان و نهر و جوی و دولابش  بخیر 
کا پیسه ای سر زمین زنده رود و کوهسار
کبک تو شاهین شکار و مردمانت  با وقار 
ای صبا از من رسان بر شهر هراتم  سلام 
نامۀ  کز پود عشق و تار جانمشد  کلام
بلبل و قمری و فاخته زار می نالد به  باغ
از جفای روزگار و کرگس و شاهین و زاغ
بسکه اشک غم فرو ریخت خطۀ  لغمان زمین 
دیده ها خونابه  دارد  مرگ و وحشت  در کمین 
ای خدا بر ما عنایت کن تو دست  اتفاق
ظلم  و بیداد  و بلا  دیدیمز دستان نفاق
شهر بغلان سرزمین صنعت و شیرین شکر
از فغان و جنگ بر بادی  ملت  گشته  کر
خوست و گردیز ، وردک و لوگر شهیدان داده اند 
بهرآبادی میهن جانفشان آماده اند
قلعه ها  بینی خراب  و زار  و پر  حرمان  شده
بوم ویرانگر ،کنون درخانۀ  شیران  شد ه
مشک  از آهو  ربودندلعل  ازکانش همه 
غیر  غمدیگر  نبینی  در  بدخشانش  همه
 ای  بدخشان  عزیز  ای  مأ منشعر  و  هنر 
 رو بوسد  قلۀپامیرخورو  زیباقمر
شهر  زیبای  تخار  با  جملهنعمت هایآن 
گر زر عالم  دهی  ندهم خس و یک کاه آن
  و آن  تخارستان  زیبا  ، مهدتاریخکهن 
از صفیرتوپ و مرمی گشته است خونین کفن
غور و بادغیس و سمنگان،  ناله و زاری کنید 
تا  خدا یاری  کندخیر و  سخاجاری  کنید
کندزویرانۀمابسمصیبت  ها  کشید
تلخی  و تندی  دنیا  راز سرتاپاچشید
دود از هر خانه  سر زد ، نالهاز  ویرانه ها
غیر  غم  چیزی نبینیدر دل فرزانه  ها
ای ارزگان گریه کن کزگریه ها کوه ، کاه شود
میشود روزی که این  ماتمسرا  چون ماه  شود
رستم  دستان بمرد و  زنده مانده  ناماو
گر تو خواهی  زنده مانی باده  نوش  از جام او
شهر جوزجانگشتهپامال  سم  اسپانهمه
پیر و برنا ، زشت و زیبا ، سیاه و مه رویان همه
نیمروز از درد و داغ و ظلم و هجران گشته زار 
سر زمین اش غم فزا  و  نو بهارش  غمگسار
شهر نورستان مکان  مردم  روشنضمیر 
صلح  و آزادی و غیرت در ضمیر  شان  خمیر
هر صبا  از شهر شان بوی  نشاط  آید  برون 
هر شهی از لطف شان  رنگین  قبا  آید  کنو ن
سیر  گلگشتو  هوایتپۀپغمان بخیر
یاد  شاه  نیک بخت  و  یاد  آن  دورانبخیر
آن  شۀ  والا گهربابای  افغان را  سلا م 
شیر مرد  و یکه تاز  و مرد میدانرا  سلا م
عمرتو چون خضر بادا ، چشم عقلت تیز بین 
مرد فاضل ، عقل کامل، شاه عادل ، پاک دین
صبر تو  صبر ایوب  و  زور تو  رستم  بود 
 ای شهنشاه  زمان بر  دشمنتماتمبود
مردمان ملک ما صد ها  مصیبت  دیده اند 
 از  همه نا بخردان  و نا کسان ببر یدهاند
بهر  آبادی میهن  ،  مومن و  کوشا  شدیم
 در  رۀ اقدامآنشاهمرحباگویاشدیم
سر زمین  آریان  را  سرور و سلطان  تویی
در  بلاداجنبی  بی  خانه  و  مهمانتویی
نیست چیزی  در بساط مردم  روشن  ضمیر
 فرش راهت زان  سبب  سازند ، چشمان ای امیر
با توکل  نه ، قد م  در راه  خیر  ای  محتشم
تا  شود آزادخاکماز بیداد و ستم
ای  خداوند  جهان  ! ای مالک دلهایما
مافقیرو  بنده و  تو  خالق یکتا ی ما
از تو رحما ن و رحیم لطف و کرم دارم یقین 
اشک  و  آهمردم افغانستانرا خودببین
ای  خدا  این  ماتم  و ماتمسرا  را  ختم  کن
حالزارمردمان بینوا  راختمکن
با وفا باشیدعزیزان چنگ به آن مولا زنید*
بیرق  صلح  و  سعادت  را  دو چند بالا  زنید