رسیدن به آسمایی: 15.12.2009 ؛ نشر در آسمایی: 15.12.2009 

نعمت الله پژمان
 

مرگ پایان کبوترنیست !!

به نادیه انجمن

پاییز بود سال  1384 خورشیدی ، رنگ ها به گوش هوش برگهای درختانِ فصل مرثیه ی تلخ نیستی را به تلاوت نشسته بودند، از دور دستهای سال آنجا  که فصل انجماد ارواح تاریخ ، تشویش ها و اشکهای شبیه کابوسش را در هیاتی سرما و دندان به هم میفشرد، بوی عفونت قرن به مشام میرسید. بادِ دیوانه بیرون از معبدِ زمان صفیر می کشید و صدای سوتِ تازیانه یی، ترس می داد بر عریانی زمین. زمان در باد می پیچید و چونان پیچکی راه بر معبرِ باغ می بست. باغ دهان می گشود و مار با فش فشی افیونی نیش به ریشه ی فریب و وسوسه ی افسانه می کشید تا از شکِ خویشتن به درآید. شیطان شولای شعر بر سر کشیده بود تا واژگان، تن از سنگینیِ کلام خدای بتکانند. ریشه های پریشان نشانِ او می جست و در بوی او چنگ می زدند که هر حریم در حریقِ حکایتِ او قرار می یافت. شاخه های درختان دیوانه وار و بیقرار می رقصیدند: سماع صرعیِ مستان، گیسوان رها و آشفته، پاها برهنه در کوبشِ دایره و دف بر مسیرِ نقشِ راه شیری، سحابِ دستها در پیچشِ رنگ رنگِ یگانه گی بود؛ سپید در سپید و هر پرده سپید تر از هر سپید. بر جامه های پاره پاره، شعر ژاله ی روشن می دمید و دهلیزی به دهلیزی دل می گشود و از هزار روزنِ تُو در تُوی هر دهلیزعشق زبانه میکشید.
سوزن طلایی ها، آژند تر از همیش به پرپرشدن گلی نشسته بودند که روزگاری سرسبد انجمنش کرده بودند و اینک آرام آرام به سقاوت پندار های طالبانیی که گرگانه از گله جدا کرده بودش، اشک میریختند؛ اشک ها قطره قطره به آبشار میمانست و شرحه شرحه به پریشانیی آدم.
زبان در حریم لبهای خسته چونان امواج بلند، به خشکی سکوت رسیده بود و شعرها تن از آسایش دفتر فروسترده بودند و رنگ ها به بیرنگی محض خو کرده بودند. گلها دسته دسته به مهمانی دستان باد اندر شده بودند و باد بر نهانخانه ی جان شان بی محابا سر میکشید . لاله ها بر رغم سیاهی درون ،قبای سیاه بتن کرده بودند و چونان اشباح بر گرداگرد گل ناباوری قرن ! حلقه زده بودند و عاشقانه در سوگ گل زیبای دودی ؛ دود از درون دود اندود به سراپرده ی مردود زمان گشاده و شاعرانه به تراشه های اندوه، دل بسته بودند. آسمان سردِ انجمن مه آلود بود و بر جدارهایش بوران ، طبل آسیب میکوبید و آشوب تراشه هایش ، راز آواز سترگِ(مرگ پایان کبوترنیست!!) را آشکار مینمود که تنها در کلام کبود پوشان میگنجید. تندر هزار نقش هول می پاشید بر جریده ی جان که هم رحمت بود و هم عذاب ، هم ستیز بود و هم گریز.
آن روز ؛ روی رویا های آدم باران ، سنگین به سان سنگ میبارید و زمین وآسمان در هاله ی از زوزه ی گرگ ، گردبرگردِ هم می گردیدند تا طعمه ی مقدسِ بیجان از حلقوم هم بربایند. زورقی در تور حیرت خویش گیرکرده بود و ماهیان مشت بر تخته بندِ زورقِ خزه پوش میکوبیدند و دریا پریان ، رمز و رازِ آسمانی را در خود میفشردند ... فریادی از فراخنای خالی دریای شعر برشن های خسته ی احساس شعله میکشید که : اینجا نیز نمی یابم ات که تمامِ تن ام میانِ آب ست و آب از من درگریز و دشنه ی تشنه گی رگ و پی می زند به ناگزیر 
زمین تهی شده بود از کلام یکرنگی و شور و شعر و شعور،... گل دودی ، غبار اندود تراز هرگز به مرثیه ی میمانست و عقرب درحول وحوش پانزدهم درحال گردش بود وعید رمضان چهارمین اش را تسلیت میگفت. هنوز باران میبارید و شانه های عزا خیس نوازشهای پاییزیی بود که زبان گویای قرن را به جاودانه گی میبرد... خاموشی به سکوت شهر رشک میفروخت و سوگ در عزای خودش به سیاهی اندر شده بود. مهر ، رخ از زمینیان اسیر برگرفته بود و پرده ی از سحاب گریان به چهر نورانی اش آویخته بود تا مثلث نور ،شور و شرور قوام گیرد بر گرده های زمان...
زآنروز ، روایتگر گل های دودی دگر لب بر حریم سخن نگشود و به جاودانه گی دل بست ، سوزن های طلایی یکی پی دیگری زیب محافل شدند و قد کشیدند سرو سرو ؛ و اینک پاییز چهارمین نیز درگذر است و گل دودی داغ میفروشد هنوز بر اهالی شعر.
 
 
 
 
 
یک روح بزرگ آمده بود از دل دریا ...
 
بیا باران !!
مشام کوچه های تنگِ بن بستِ عطش ها را
به عطرِکاهگلِ زلفانِ زنگی ای زر افشانت ، رهی بگشا
و برگور هزاران سرو و ناجوی  جوانسال وطن ،
هنگامه بر پا کن
 
بیا باران !
سرودِ سبزِ سنتور سلامت را
بگوشِ هوشِ مردانِ سیه پوشِ شب شیدایی و عشرت ،
تلاوت کن
وخامه خامه ی ما را
وپاره سینه هامان را
به نورِ عشق وشور و شعر، روشن کن
 
بیا باران که از تنها ترینانِ سکوتِ قرن بی باور
صدای برنمی آید
بجز سنگ و سنان وتیر
ودستِ آشنای نیست جززنجیر
 
بیا باران
پریشانم بسان زلف حیرانت
بیا بخشا به دل ؛ رنگم ، که بیرنگم چو چشمانت
بیا بشکن مرا باران !
به سنگ خیس دستانت
بزن باران !! که زنگار سیاه نا امیدی خفته در جانم
بزن باران !! که تندیس گمانِ بی گناه عشق و ایمانم
بزن باران !! که بی تو جهل میریزد ز ایوانم
بیا باران ، بروی دامن گلدارِ سبزبیکران دشتِ دلِ تنگم
دری از دور دستِ ابرِ پُربار رخت واکن
وملک لاله های داغدار دودی ای شهرِ پریشان را
به یاد شاعرِ گل های دودی،
- نادیای جاودان
- بانوی شعر و روشنایی
بادو چشم اشکبارت ، آبیاری کن
ودستی !
 آه ، دستی از سرمهر ومحبت
برمزارش آشنا گردان
 
 
بیا باران !!
 که تا شاید ، نفیر آه و قطره قطره ی اشک ات
تب تند عطش را
برسرودن های بیرنگ دیارم  باز گرداند !
 
 
بیا باران !
مگر از خواب برخیزد ،
گل زیبای سرگردان هستی در رگان خاک یغما گر!
 
 
بیا باران !
من و یاران ،
من و اندوه پاره پاره ای از زخمهای جان،
من و شعر وشعارِ تلخِ واژه درنفیر آهِ سردِ سوگواران
بیصدا و بی سرانجامیم
 
 
بزن باران !
بجوشان خون شعر وآفرینش را
به شهر تشنه کامانِ غزلها مان،
بخشکان زخمهای کهنه ی اندیشه های طالبانی را ،
درون گیجگاهِ تیره ی ایل و تبارِ و قوم !!
 
که تا هستیم ،
که تا هستی ،
زخاک بی سرانجامان ،
شرابِ عشق و شور وشعر برخیزد !
بیا باران!!
بیا باران!!
 
 
 
 
 
نعمت الله پژمان
پاییز1388 خورشیدی مصادف با چهارمین نبود "انجمن"
هـــــرات/افغانستان