19.09.2016

ناصر رهیاب

نقد فمینیستی شعر حمیرا نکهت دستگیرزاده

(زن- مادر، مادر- میهن، عشق- زن)

بانو نکهت آن شاعر زبان فارسی دری است که در شعراش درد و رنج یک زن افغان به روشنی بازتاب یافته است. دشواری هایی که در این جامعۀ مذکر، جامعۀ زن ستیز رنگ گرفته واز گذشته های دور، دشواری های فراوانی را به دوش زن افکنده، جای گاه او را، هم چون نیمی از پیکرۀ جامعه، فراموش کرده است. در خاور و باز در جغرافیایی به نام افغانستان، زن تحقیر می شود حتی به سرنوشت خود در برابر مرد هیچ اختیاری ندارد. او آش پز و رخت شوی است و پرستار و شیرده کودکان و بس. چه ستم ها که بر زن نمی شود: او را سیاه سر، مادر اولادها خوانده اند و در باره اش گفته اند:

هرگز به این گناه نگیرد خدا تو را

زن را همیشه چوب و لت و بی گناه زن.

این دردها بانو نکهت را می آزارند و گویی می خواهد به هر بهانه یی که شده در سوگ زن بی چارۀ کشور، سوگ خودش، فریاد بکشد. هر چند موضوع های دیگری نیز در شعر او دیده می شوند؛ مگر او بیش تر سروده هایش را به زن، که مادر است، به میهن که پرورش گاه است و به عشق پاک و بی آلایش، که بیش تر در زن سراغ گرفتنی است، می بخشد. ازهمین جا است که او شاعر

زن گرایی می شود که از زن سخن می گوید و از درد و دشواری زن. زن بی باکی که کوشیده خودش را از زنجیرها رها سازد؛ مگر .تاریخ و فرهنگ و جامعه می گذارند! هرگز! اگر به کانادا هم باشد، و اگر شوهرش مرد روشن اندیش درس خوانده هم باشد، بازهم انباشته های ناخودآگاه نمی گذارند که پای از گلیم خود بیرون بگذارد و خود را در زندان زنانگی اسیر نکند. و باز اگر بتواند چنین و چنان کند، بازهم رنج-های هم گنانش نمی گذارند، اندوهی در روانش نپیچد، آزارش ندهد، احساسش را برنانگیزاند و او را وادار به سرایش سروده های عاطفه ناک زن مدارانه نسازد؛ و مادرانه های او را معنادار نگرداند. در این گزینه تنها می توانیم سراغ هایی از مادر او بگیریم، جای پدرش خالی است، مگر پد او مانند همة مردان دیگر نیست؟ هست؛ مگر مادر او، مانند همة زنان، اندوه زن بودن خود را به شانه نداشته است؟ که داشته است.

بانو نکهت، اگر پدرش را که مرد است فراموش کرده، از مادرش، چون زن است، فراوان یاد کرده است. او مادرش را بسیار بسیار دوست دارد. در تکه های فراوانی از سروده های او صدای گام های مادر او را می شنویم، حتا سروده یی به همین نام دارد. نکهت که خود مادر شده است، خطاب به مادرش می گوید:

کودک پابند تو ام گرچه که مادر شده ام باز هوای کودکی کرده گرفتار مرا(نکهت دستگیر زاده؛1390: 25)

کودکانه روی به مادرش می نماید و همه هستی خود را به هستی او گره می زند :

مادر من بود منی تار منی پود منی آینۀ عشق تو کرد آینۀ کردار مرا

شام مرا تو سحری عشق مرا بال و پری باغ مرا تو ثمری، میوه مرا بار مرا

شکل جوانی تو ام، صورت پیری منی عشق فروزندۀ تو خواند به تکرار مرا(همان)

در شعر بیرون از زادگاهم، همه چیز به دور مادر می چرخد و شاعر را سیاه پوش در سوگ مادر می بنیم، به راستی ستایش مادر، این بهشت گم شده، این سروده را خواندنی و شنیدنی ساخته است:

مادر سپیده شد

مادر ز نور بود و به خورشید تن سپرد

ما شب شدیم و سوگ

ما تب شدیم و سنگ

ما اشک

ما سکوت.

***

مادر ترانه شد به لب آفتاب صبح

مادر فرشته بود و زمین جای او نبود ...

ای طاهر بهشتی من سبز جای تو

بی تو بهشت بودن من هم خراب شد

مادر، بهشت دیدن تو رفت از نگاه

دیگر بهار خندۀ تو خواب باغ شد

من ماندم و خزانی یی صدرنگ اشک تر

من ماندم و سرود سکوت بلند تو

من ماندم و خرابۀ خالی بی کسی(همان: 185-186).

این مویه را می توان به مادر میهن سرایت داد و می توان به زن جامعه نیز سرایت داده، که چنان از دیده ها افتاده که گویی مرگ راستین به سراغش آمده است. این آواز از عشق ناب و از مهربانی بی پایان سر برمی آورد، عشق و مهربانی به زن، به مادر و به مادر میهن.

 

زن کشور ما در نگاه بانو نکهت زندانی است، کسی که او را در خانه و در روان خودش به بند افکنده اند و جلو پیش رفت او را سد کرده اند. او را مادر مادر گفته، روزی را به نام زن ساخته اند و روزی را به نام مادر جشن برپا داشته اند و با این دل خوش کنک ها، کارهای خانه را به دوش او افکنده اند، زبانش را بسته اند، لبانش را دوخته اند تا هرگز نتواند شِکوَه یی سر دهد و فریادش را به کاریز گوش ها سرازیر سازد. کسی که در خردسالی آوازش چون چلچله ها دل ربا و شنیدنی بود، با رسیدن با سن زنانگی، آوازی برای برآوردن ندارد. ناگزیر است همة روز را در اندوه فرزندان و شب را در خستگی و ماتم بی کسی اش به سر برد؛ همان گونه که نکهت در جایی می سراید:

چه کسی، با کدامین قلم

دور من دایره کشید

که من هرگز فراتر نرفتم؟ (نکهت دست گیرزاده؛1390: 45)

و در جای دیگری می گوید:

بنشین بانو

سفرۀ سبز نگاهت را

پهن کن

و جفت رمیدۀرا

با روشن ترین صدا

بخوان

نه، دیگر از دستش داده ای بانو!

چلچله های صدایت

از بهار هم صدایی کوچیده اند

و ترس

دیوارهای خانه ات را

رنگ زده است ... .

بنشین بانو

روز را در دلهره ها

و شب  را در بی صدایی هایت

گریه کن

در میان آمد و شد خورشید

دو تن

تباه می شوند

بانو آه بانو

کاش

... می توانستم(همان: 117-118).

و باز در سرودۀ دیگر جای گاه مرد را در زندگی یک زن خاورستانی، این گونه نشان می دهد:

مرد آی مرد

این سوی رود خستگی

آن سوی رود تنهایی

تن به تندی موج ها

بده

ورنه خود را

تلف کرده ای

نگاه کن

آیینه  به  دستان کوچک را

که خورشید را

شکار کرده اند.

آه ای جنس برتر

جنس فروتر را

بگذار

بماند

در شط

و ناجی خود شو

شط را بگذار

زن را

دریابد

یا بشکن

در خودِ فراتر

در خودِ برتر

و در ناتوانی ات

 بشکن

بشکن

بشکن(همان: 120-121).

در این سروده می خواهد خودبرتربینی و غرور مرد را نشان دهد. مردی که همواره خود را جنس برتر می داند و زن را جنس دوم یا فروتر از خویش. و از همین غرور است که بر زن ستم روا می دارد؛ او را در چنبرة دستورهای خشک، دیوارهای خانه و پرورش فرزندان می گذارد و هرگز نمی گذارد نفسی به آسودگی بکشد. در این سروده از آزادی زن سخن در میان می آید و از مرد خواسته می شود که از خر شیطان فرود آید و دروازه های پیش رفت را به روی زنان باز گذارد. به زبان دیگر، شاعر خواستار دو چیز است: شکستن این غرور بی جای مردانه؛ و تنها گذاشتن زن. خطاب به مرد گفته می شود: خودت خود را برهان، هنگامی که زن را جنس دوم و فروتر از خود می بینی، پس او را تکیه گاه خود نساز، در پی برترها باش و خود ت را خودت برهان. با این همه، شاعر می خواهد زن مسؤولیت های یک هم سر یا مادر را دریابد، و خوب بداند، زنی که در جامعه های باختری زندگی به سر می برد، چه کارهایی باید انجام دهد:

من در این خانه عشق می کارم

وقتی با داش و دیگ

هم سانم

وقتی انبوه ظرف ناشسته

دیده در راه دست های من است

وقت رخت شویی، جمع کاری و ... کار

... من در این خانه عشق می کارم

صبح تا شام

شام  ها تا بام

من در این خانه عشق می کارم(همان: 136-137).

زن خاور از این زندگی راضی است، به چنین کارهایی عاشقانه تن درمی دهد؛ مگر خواست اندکی دارد، که مرد خوشی هایش را پای مال نکند؛ بر او ستم روا ندارد؛ ارزش او را دریابد؛ بر او سنگ ملامت نیندازد و او را به خاموشی واندارد:

دروازه را مبند

سنگ برای زدن است

نه برای سرشکستن

سرم را مشکن(همان: 158).

در جای دیگر می سراید:

دختر شاد قصه های مرا

چه کسی برده تا سرای سکوت

دختر شاد قصه های مرا

چه کسی رانده از صدا بیرون؟

... آه مگذار دست روی لبم

آه مپسند قفل بر لب هام

دختر شاد قصه هایم را

پشت دیوارهای خاموشی

نکشایی زباغ پویایی

تا سراشیبی فراموشی(همان:163-164).

گویی می خواهد بگوید من زنی خاورستانی، این زندگی غم انگیز و خالی از پیش رفت خود را با عشق می پذیرم؛ مگر خاموشی را نه! لت وکوب را نه! ستم و ناروایی را نه! آخر زن را خداوند برای این آفریده تا به او عشق بورزند و گرامی اش بدارند:

مرده بود آدم خاکی و دلش خشک و تهی و حوا جفت به او داد که رسوا نشود

گفت این بار امانت به دلت وابنهم که زمین از قدم پاک تو میرا نشود (همان: 166).

پس مرد به جای این همه خودبرتربینی، این همه جور و جفا، چه به تر که زن را گرامی بدارد؛ زیرا زنان همان گونه که خانه را

آسایش گاهی برای مردان می سازند، می خواهند در پناه دستی باشند و به نوازشی شاد شوند:

بلوغ نخل خواهشم، چو سبزه پر ز سازشم صمیمی نوازشم، ستایش و سرودنم(همان: 68).

سراسر سروده های بانو حمیرا نکهت دست گیرزاده، به گونه یی می خواهند زندگی راستین زن افغانستانی را تماشایی سازند و احساس یک زن را در بارة زندگی برجسته گردانند. درد از همه جا فواره می زند و آمیزش درد و عشق، نرمش و گرمش زنانه را نشان می دهد. او دیده است، که زن، یعنی مادر، روزهای خود را با کارهای خانه و با خستگی تمام به شب رسانده است، و تا فرجام زندگی با گم نامی در درون آش-پزخانه، به سر برده است. آن چه که او را از این زندگی یک نواخت جدا ساخته مرگ است مرگ. ببینید، زن با همه تلاش و کوشش در سروسامان دادن زندگی خانوادگی، بازهم جنس دوم شمرده می شود، نه هم تای مرد. او هرچه می بیند و هرچه می شنود، اگر روزگارش سیاه می گردد، اگر ستم های گوناگون بر او روا داشته می شود، باید لام تاکام نگوید، و شکایتی بر لب نیاورد. چه قفل سنگینی بر زبان زن زده اند! باری به یاد سمنک پختن زنان می افتد و چنین درنگ هایی را زمینه هایی اندکی می داند که زنان مجال زمزمه کردن غم تنهایی خود را پیدا می کنند:

رامش گران شب زنده دار را چه بگویم

که اندوه شان را

آواز می خوانند

و تنهایی شان را

چو آویزی می آویزند

بر پیشانی نوروز ...

در چابکی دستان شان

اندوه تمام زنان

زنان تمام جهان

فریاد می شود:

«سمنک در جوش ما کپ چه زنیم» ...

«دیگران در خواب ما دف چه زنیم»(همان:107).

گویی شاعر می خواهد این سروده هایش ابزاری باشند، برای بیداری زن و مرد. می خواهد تا گلوی آن زنانی گردد که باید این قفل خاموشی را بشکنانند، می خواهد تا با ابزار هنرش این چنین زنان را وادار به سخن گفتن کند و به دادخواهی وادارد. از سوی دیگر، آرزو دارد مردان رابه واقعیت زن و جای گاه او آشنا گرداند و به آن ها بگوید: بدون زن، مرد بی یار و یاور، درمانده و تنها و بدروزگار

می شود، و راست می گوید:

پشت در مانده بودی

درمانده بودی

اگر نبودم

بی دیار مانده بودی

بی یار مانده بودی

بیمار

اگر نبودم

تر می شد چشمت

تلخ می شد کامت

تنگ می شد دلت

اگر نبودم(همان: 129)

مرد بدو ن زن بی کاشانه است و همین احساس های مادرانه و نوازش گرانة زن است که زمختی و درشتی مردانه را کاهش می دهد و تحمل پذیر می سازد. از این جا است که بانو نکهت، بسان همة زنان، همه چیز را با عاطفه هم راه می سازد و عاطفه در شعر او بسامد بالایی دارد:

کجا است دست های تو پرنده های عاطفه که پر کشند در تنم که با امید خو کنم(همان: 26)

این عاطف ناکی که سراسر شعرش را، ناگفته، روشنایی بخشیده، گاه در روساخت خود را به رخ می کشد و خودِ واژة عاطفه است که عاطفه-ناکی و احساس وارگی زنانة او را نشان می دهد:

دست هایم

کشت زاران تشنة احساس

در یلدای هم آوایی

حیران اند

و چشمانم

پرندگان آبی عاطفه

در کویر بی هم زبانی

سرگردان(همان: 27-28).

چه دشوار است هم زبان نیافتن و سرگردان بودن. سرگردانی موجودی که آرامش و احساس از پهلوی او پیدا می شو: »روز از عاطفة من/ طلوع می کند»(همان: 31). او از بی ارجی زن از شکستگی او و از این که زن را ناتوان می دانند، ناخوشنود است. زن عروسک آراسته نیست که میل جنسی مرد را فرونشاند و بس، او کسی است که می تواند سکوت را بشکند و فریاد شود:

مرا در شکستگی آیینه ها

نگاه نکن

زنی

در من سرگردان است

و روزی

بانگ هستی خویش را

از سکوت می رهاند

مرا در آیینه های شکسته

تکثیرنکن(همان: 35)

مگر برای شکستن خاموشی، باید زن را بیدار کرد، و برای این بیدار کردن باید بر او نهیب زد. از همین جا است که نکهت همه جا زن را مخاطب می سازد. خطاب به زن چیزی فراگیر در این مجموعه است . اگر از خود سخن می زند و اگر از رودابه و سیندخت و ... . در شعری به نام زن، این خطاب از همان آغاز خود را به رخ می کشد: «ای مهربان» و در پایان آن با دریغ می گوید:

من هم چنان عمری

روی صلیب خویش

خواهم ماند(همان: 39)

این آغاز و انجام خیلی معنادار است. به همة این مهربانی ها، نباید زن «آویخته به دارِ نام خویش» باشد؛ مگر با دریغ که هست! برای تغییر چنین وضعیتی باید صدای زن پر از «فانوس» شود، ترس از چشمانش بپرد و با «گام های تیز» به سوی مقصود ره بپیماید. این برخورد یا این لایه از سرده های زن مدارانه نکهت نشان می دهند که او نومید نیست:

شبی بهار می رسد ...

زنان بیشۀ صدا

ز تن شراره می شوند

شبی که ماه می دمد(همان: 62).

و می افزاید:

زانو در بغل

رو به سایه منشین

تو آفتاب می شوی...

باور کن

بانو(همان: 80-81)

و «پرده های اشک را کنار بگذار»(همان).

در سرودة خواب مرد و زن کنار هم گذاشته می شوند. مرد «پیمان عهد اسارت به شانه» دارد، فریب کار و رند است؛ «چشم های کرگسی» دارد؛ «شریر» است و «در قصه های او پیغام خفتن است»(همان: 84)؛ مگر در برابر این چهرة ناستوده، زن با قامت بلند، رهایی را زمزمه می کند و این «یک زن که از شکستن شب/ می دهد خبر»، «آیینه در بغل» دارد، نام او «عشق» است و چنان کارکرد زیرکانه یی دارد که

مردان کارزار خشونت را

تا آب

تا نوازش شیریی ماه تاب

پیوند می دهد(همان: 85)

آخر عشق را زن در جهان جاری کرده است: «عشق از گوشة گیسوی حوا حادث شد/ ذره ی نیست کزین حادثه زیبا نشود»(همان: 166). چنین هستی می تواند آزادگی را معنا کند و به هم گنان خود بگوید:

نگه ات سبزی یک باور بکر

و دو دستت

دو چراغ

رو به آزادی من(همان: 207).

بانو نکهت ترانه سرای عشق است:

که من ز عشق روشنم، ز عشق پر شده تنم به دور عشق می تنم، غریبه یی غنودنم(همان: 68)

گویی در ذهن او این یاد زنده می شود: «و نام عشق چو شبنم/ پر از پریدن بود»(همان: 41). شاعر چنان سرشار عشق است که مجموعة خود را با عشق می آغازد و عاطفه نام می گذارد:

عشق جوانه می زند، در تپش صدای من شعلة طور می دمد، از همه لحظه های من(همان: 5)

و با عشق فرجام می بخشد:

آهنگ برگ ها را در اوج هم صدایی از عشق تازه تر کن، از عشق تازه تر کن(همان: 209)

بدین گونه می بینیم، همه جا را عشق فراگرفته، تا آن جا که کم تر سروده یی می توان یافت، که نه یک بار، بل چندین بار عشق را تماشایی نسازد. این چه عشقی است، که این شاعر آزادی و بیداری، سخنش را در همة سروده ها و ترانه هایش همواره بر لب دارد؛ و نه در جای ها و جای گاه های ویژه، که در همه جا و همه درنگ های شاعرانة او می درخشد: در شب و روز، در کوه و دشت، در چمن زار و باغستان، در خواب و بیداری، در شادی و غم و ... که «وطن عشق و سیع است» (همان: 37). در پهلوی اندوه زن و

هش دارباش به مردان، هجرت – درد دوری از میهن- درد دیگر او است. همان گونه که به زن عاشقانه می نگرد، عشقِ مادر میهن در این شاعرِ عاشق جوشش ویژه یی دارد؛ چنین عشق هایی با کشش های جنسی هم راه بوده نمی توانند که عشق به مادر است و به میهن و به مادر میهن؛ مگر با دریغ:

در این بیگانه سرا

دیده در راهم

حضوری را – معجزه – که عشق نام دارد(همان: 33).

شاید در دیگران چنین عشقِ خروشانی را نمی تواند سراغ گیرد، وگر نه،شاعر ما خود همه جا عشق می کارد: عشق به راستی و درستی، عشق به آزادی و بیداری زنان، عشق به روی آوردن مردان به حقیقت و جودی زن و عشق به مادر میهن. او یکی از شعرهای خود را میهن نام می نهد و به او خطاب می نماید:

ای دست های عاطفه!

ای تکیه گاه من

در روشنای نام تو  می رویم از زمین

من در سرود چشم تو آباد می شوم

من در شکوه نام تو بنیاد می شود

من

در عروج نام تو

فریاد می شوم(همان: 17).

و باز در سرودة دیگری به نام میهن مگر چه ای می خواهد میهن را معنا کند، بشناسد و بشناساند. به باور بانو نکهت میهن یک مشت خاک و گل نیست، مفهوم و غایتی است که شادی و غم او در گرو آن است و از این است که می گوید: «هر روز در صلابت من می کنی طلوع .../ در من تو آفتاب هزاران سپیده ای»(همان: 55)؛ زیرا

من از گلوی نام تو فریاد می شوم

در دست های خسته ات آباد می شوم

بیرون ز مرزهای تو

آوارة توام(همان).

بانو نکهت هرگز میهن را و باز کابل را از یاد نمی برد «کابل هنوز مست حضور است»(همان: 63) و از ناخودآگاهش چنین بیرون می تراود: «کابل/ هنوز/ آبی است»(همان: 64). او بیگانه ستیزانه می گوید:

بیگانه مشت بسته نه مشتی پر از زر است از دیدة گرسنه حیا کوچ کرده است(همان: 69).

این جا است که به رهایی می اندیشد و «نشان آزادی را» «از ره گذران خاموش عاطفه» می پرسد، به «اندیشة فردا» می شود و زن را چنین بشارت می دهد:

تو

رهایی را

بر ابرها

می نگاری

و بارش را

لحظه می شماری(همان: 73)

و حق دارد چنین امیدوار باشد، مگر نه این که «قصه های روشن فردا را» از «زبان قناری شنیده است؟(همان)

این میهن دوستی زمانی به اوج می رسد که ازکهنه پوشی و دیگر پرستی مردم خویش شکوه سر می دهد. از مردانی که نامردانه، تنها کشتن و بستن را پیشه کرده اند و با نفرت آفرینی آشنا استند، گله می کند و از ویران گران عاطفه ها و ارزش ها سخن می گوید:

ما همیشه لیلامی پوشیده ایم

و بی هوده نیست که ما

لیلامی را همیشه امریکایی نامیده ایم

لیلامی اسم زمان است

زمانی که برای دیگران به سر رسیده باشد

در ما به حیات می رسد ...

کفش های امریکایی

دست های ما را با بندهایش

و پاهای ما را

با پوسیدگی هایش

انطباق می دهد... .

{امریکا}،

آدم های لیلامی و دست دویی هم

به ما مفت و رایگان

می بخشد(همان: 87).

مادر میهن هرگز فراموش شاعر نمی شود و باختر چنان درخششی در دل و دیدة او ندارد که میهن را به هیچ شمارد. بی گمان، از ناگزیری، زیستن در باختر را پذیرفته است؛ اگر چنین نمی بود، هرگز چنین سرودة عاطفه ناکی از روان او نمی تراوید. عشق میهن چنان در روان شاعر گرمِ گرم است که حتا در سروده های مناسبتی نیز مُهر احساس های او را بر جبین دارد، خطاب به آمودریا می گوید:

موج هایت قصه پرداز من اند صخره هایت بال پرواز من اند

از بهار نام تو تا هست من سبزه و آب و هوا آبست من

***

کودک من کفش هایم را بیار پیش پای یادهای من گذار

یاد یار مهربان آید همی یاد سبز آشیان آید همی(همان: 156)

هنگامی که بهاریه می سراید، باز مادر و میهن او را رها نمی کنند و رنگ زن از سخنش نمی پرد، او به یاد دوران سیاهی می افتد که سیاه-دلان بیگانه پرست بت های بودا را انفجار می دهند:

پشت دیوار خانه ام تو بمان از گلوی درخت و بیشه بخوان

پشت این پنجره زنی تنها است که دلش خانقاه صد آوا است

وطنا واژه و ترانه تو ای مادر حس عاشقانه تو ای

طرح های سیاهی و شلاق نقش در ذهن و کوچه و اوراق

بس که در دست ها تبر سرزد تبر و دسته آستین برزد

جشن نوروز یاد فردا شد تن بودا فغان بودا شد(همان: 171-173)

ببینید، درد دوری از میهن، درد ناامنی و بدروزی کشور و مردم کشور، کار را به جایی می رسانند تا فریادی از گلوی شاعر بتراود، فریادی که فریاد همة ما است.

نکهت زادگاهش، هرات، و پرورش گاهش، کابل، را نیز مادر می داند و به آن ها عشق می رزد؛ هرچند هرگز بلخ و بخارا، آمو و سیستان، هریوا و زابل، پامیر و هندوکش را فراموش نمی کند.

بانو نکهت میهن خود را بسیار بسیار دوست دارد، عاشقانه در ستایش آن می سراید و از ته دل می سراید. دوری از میهن او را سخت می-آزارد که خود را زندانی یی می داند در بند ارزش هایی که از آنِ او نیستند. به باور او زندگی در میهن معنا پیدا می کند و ازاین رو، بی میهنی تنش را می لرزاند که بی ریشگی است و در فرجام بی هویتی:

من در عروج نام تو

فریاد می شوم

من در شکوه عشق تو

بنیاد می شوم

بی تو هراس در تن من

ریشه می کند

بی تو سرود از لب من

کوچ می کند(همان: 16).

بانو نکهت زندگی شاد خود را در بودن به میهن می داند، او شگفتی زده است که چرا این همه شیفتة میهن است، میهن چه چیزهایی دارد که این همه او را گرویدة خود ساخته است. در سرودة میهن مگر چه ای می خواهد به همین پرسش پاسخ دهد، و یا شاید می خواهد به من و شما بگوید، همان گونه که به گفتة سعدی

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

اگر میهن همین خاک و خشت باشد، که در همه جا هست؛ پس چیزی دیگری است: یک ارزش، یک معنویت، زادگاه شگفت چیزی است که تنها با زبان دل می توان آن را شناخت:

میهن مگر چه ای؟

جز مشت خاک و گل

یک توتة زمین – فرازین یا فرود؟

این سان چرا به نام تو در بند مانده ام؟

زنجیر سال های تو پیوسته ام به پا؟

یک واژه بیش نیستی و هستی مرا

مفهوم و غایتی

هم شادی و سرور مرا تو بدایتی

هم سوگ لحظه های مرا تو نهایتی

میهن! چه گونه است که من دوست دارمت؟

با آن که از تو هیچ به جز غم نمی رسد

بی تو مجال زندگیم نیست این دریغ

در من تو زنده ای!

یا از تو زنده ام؟(همان: 54)

پرسش این جا است: با این همه گرویدگی و شیفتگی به میهن، با این همه عشق و گریه سر دادن از دوری میهن، بازهم به میهن

برنمی گردد؟ پاسخ این پرسش از زبان خود او شنیدنی است:

الا میهن برون آی از دل تاریخ ...

بجو جغرافیایی فارغ از غوغا

فرود آی و سلامت شو! ...

فرود آی و بکَن رخت از دیار ناله و نفرین

برون آی از تن نفرت تبار جنگ...

مرا جغرافیایت بی وطن کرده است

ترا جغرافیایت خالی از فریاد من کرده است

مرا جغرافیایت بی وطن کرده است

مرا جغرافیایت بی نصیب از خویشتن کرده است

ترا جغرافیایت بی نصیب از عشق من کرده است(همان: 176-177).

آیا این بهانة زن بااحساسی چون بانو نکهت، با عاطفة تند زنانگی و با جوشانی عشق به میهن، برای کسی که او را دردآشنای بی چارگی زن جامعه می داند، درست و راست می آید؟ آیا از او نمی پرسد تو که شیفتة مادر خویش و گرویدة مادر میهن هستی، چه گونه

می توانی این زخمی افتاده را رها کنی و تنها خودت به آرامشی برسی؟ بی گمان چنین پرسش هایی هست!

بانو نکهت، زن درس خوانده: لیسانس حقوق و علوم سیاسی، دکترای زبان و ادبیات از بلغاریا، زنی جاگرفته در کانادا است؛ و خوب می داند ادبیات چیست، شعر چیست و جنس دوم یعنی چه. او خوب می داند که شعر زنانه با چه ویژگی هایی باید هم راه باشد و خوب می داند زبان زنانه چه گونه رنگ می گیرد.

می اندیشم بانو نکهت به چیزی به نام زبان زنانه باور ندارد. سروده هایش نشان می دهند که او هنوز تا رسیدن به زبان وبیان زنانة ویژه فاصله دارد- اگر چیزی به نام زبان زنانه شناختنی و رسیدنی باشد؛ بازهم این جا و آن جا در این سروده و آن سروده بوی شاعرانة زن گل می کند، و بی آن که نام شاعر را بدانیم، ما را وا می دارد که با خود بگوییم: شاید سراینده زن باشد، و این خود سخن کمی نیست.

به این واژگان، ترکیب ها و عبارت ها چشم بدوزید:

آیینه، شانه، برهنگی، شکستگی، آزرم، ناز، هودج، عریانی، برهنگی، دختران غوغا، رودابة عشق، انگشتر باد، آراستن، سبد مهربانی، گسترة دامن، جارو کردن زینه ها، لالایی خواندن، بخیه زدن فردا، کوچه های گیسو، بستر خواب شبانه، صبوری زنانه، سیاه چشمانِ من، چادرِ سرِ بانو، باروری زنانگی، مادرانگی، تابیدن بر کشور گیسوان، تابیدن خورشید از لای موها، انگشتر ِنشانی مادر، بانوی روزها، گیسوان باد، دختران نیاز و ... . همه و همه این ها نشانی از زن دارند و با احساس ها و عاطفه های زنانه راست می آیند. شاید شاعر مرد نیز بگوید /گیسوان باد/ یا /کوچه های گیسو/ ؛ مگر سیاه چشمانِ من/ نخواهد گفت. به همین گونه در بیش ترینة این نمونه ها

زنانه سرایی رنگ می گیرد، بی آن که این ادعا برجسته گردد که مرد چنین واژگان و عبارت ها و ترکیب هایی هرگز برزبان نمی آورد. شاید بگویید از بسیار از این ها بوی تند زنانه نمی تراود؛ راست می گویید؛ چه کند بی نوا همین دارد.

به این برش ها، که ویژگی های زنانه دارند، ژرف بنگرید. در این جاها سخن از نخ و بخیه و گل دوزی است و سخن از دکمه و کاج و مهرة سیاه و سپید:

مرا به پیرهن روز سرد بخیه مزن هنوز در تن تار تو میل گل دوزی است(همان: 169)

***

سرت مثل یک دکمه می چرخد

تا از سوراخ کاجی به درآید(همان: 158)

***

دختران نیاز

در سرخ ترین جامه

به رقص می آیند(همان:191).

***

عشق مانند نخی

از مُهرة سپید گذشت

و مرا خواند

از مُهرة سیاه گذشت

و تو را خواند (همان:161).

سرودة برای رسیدن را می آورم و یک کلمة دیگر نمی گویم:

دستانی از سیم دارم

دستانی از زر

زمرد چشمانت به چند؟

یاقوت و مروارید به هم آمیخته دارم

وقتی می خندم

 

سیم تنی دارم و سیماب دلی

به هوای تو

 

برای دیدنت

سبزِ سبز می آیم

هوای دیدنت به چند؟(همان:60)