رسیدن:  16.08.2013 ؛ نشر :  17.08.2013

 

زبیر هجران

 

درنگی بر روی من خط بکش

 

مجموعه ی شعری تمیم حمید

 

 

زنده گی ای زنده گی!

عنکبوتی هزار سر را می‌مانی

که به یمنِ عادت دیرینه

پروانه‌های بی دلیل را در تور وسوسه تور میکنی.

پناهی

حرف از مرگ است از زنده گی و از لحظه های اشراقیی که شاعر خلق می‌کند و خودش را میآفریند و زنده گی را دوباره خوانی می‌کند. هر آنچه که برایش به ارث رسیده است نمی‌پذیرد، از کنار بدی ها به ساده گی نمی‌ گذرد، خوبی و بدی مطلق  را نمی انگارد؛ انگار هرچیزی که در دور و برش اتفاق می افتید، خالی از هیچ نیست؛ جهان را چنان که است می‌بیند، نه آنطور که برایش تصویر و تصور داده اند.

حرف از زنده گی است، زنده گیی که شاعر حتا برای لحظه یی هم که شود آن را تجربه می‌کند. در لحظه‌ها می زید و مثل امپرسیونست‌ها از هر نفس زنده گی حظ می‌برد و فریادهایش را عکس برداری می‌کند. این عکس‌های خوب و بد را  که از فلتر ذهنش بیرون زده است، برای مخاطب پیشکش می‌کند. تجربه‌هایش را اگرچه تلخ، اگر تند و اگرچه پوچ و بی معنا ، با تمام تاب و توانش و بدون هیچگونه دستبردی در آن، صادقانه برای مخاطب پیش‌کش می‌کند.

شاعر مخلوقی عجیب و غریبی است، هیچگونه توقعی از مخاطب ندارد! با آن که مخاطب برایش از ارزش فوق العاده یی برخوردار است؛ ولی او دنبال آن نیست که کسی به پیامش ایمان بیاورد و دیوانه گی ‌هایش را باور کند.او پیامبری است که خودش را، مسوولیتش را و چشم دیدهایش را با هیچ مبالغه و مغالطه برای آدم‌ها تقدیم میکند.

شاعر نقاش چیره دستی است که آرزوهایش را، بی هیچ رنگ و درنگ فریاد می‌کند و درد را به تصویر می‌کشد؛ او ذاتن توانایی این را دارد که از بهترین‌ها بدترین ها بسازد و از بدترین ها بهترین ها... او به قول یونگ، دیوانه ی نازنینی است که بیشتر از چیدن سیب از دیدن سیب حظ میبرد.

شاعر با زبان سر و کار دارد، با کلمات، با واژه گان و همین کلماتی که می‌گویند:

و در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و کلمه نزد خدا کلمه بود و خدا کلمه بود و کلمه بود که انسان نیازهایش را و رازهایش را برای خدا فریاد کرد و اولین چیزی که خدا برایش آموخت، همین کلمه بود... و کلمه بود که عشق آفریده شد و نفرت سربلند کرد و کلمه بود که انسان مخلوق را خالق ساخت.

به هر روی، هدف از مقدمه این بود که اوضاع درهم و برهم و جان و جنونی را که دوست شاعرم در روی من خط بکش به آن ها پرداخته است و دیوانه گی هایش را که روی این کاغذپاره‌ها ریخته است، مکثی داشته باشم.

روی من خط بکش از اسم‌ها بریده است، تمیم حمید در این مجموعه ی شعری از فعل ها حرف می‌زند، در این مجموعه از  زنده گی حرف زده نشده است، از زنده گی کردن حرف زده شده، در این مجموعه مرگ کمتر به چشم می‌خورد، بیشتر از مردن حرف زده شده است. او از محبت داشتن حرف میزند، از نفرت کردن، عشق ورزیدن، از ترور کردن دختران دم بخت، از گریه کردنهای مادران بی فرزند، از دور شدن آدم‌ها و از برتری طلبی‌های چندتا دیوانه ...

غزل‌واره‌ها

تمیم حمید بیشتر از آن که یک شاعر سپید سرا باشد، غزل سرا است و توانایی و ظرفیت کاری اش را در این مجموعه ثابت ساخت که میتواند غزلهای خوبی بسراید. غزل های خوبی  که در این مجموعه به چاپ رسیده اند، اکثرن غزلهایی استند که بین سالهای 82 تا 90 سروده شده اند. من غزل هایی را  که در این مجموعه به چاپ رسیده اند؛ به دو بخش دسته بندی کرده ام.

1-غزل هایی پیش از سال86 سروده شده اند.

2-غزلهایی که پس از سال 86 سروده شده اند.

 

غزل‌های نخست:

یکی از مشکلات شاعران و نویسنده های امروز، به ویژه شاعران، این است که کمتر به دردهای بزرگتر می پردازند و کار شان را با همان معاشقه های کوچه بازاری آغاز می کنند که رفته رفته، این درد کاهش پیدا کرده و ما بهترین شاعران خود را از دست می دهیم. مشکل اساسی در این جاست که این عزیزان شعر را غریضی آغاز میکنند و بدون آن که به آینده ی شعر نگاهی داشته باشند، همین که به جای و جایگاهی دست یابند که فکر میکنند مناسب حال شان است، شعر را فراموش میکنند و یا زنده گی فرصتی آنچنانی را بیشتر برای شان نمی دهد. به هر روی این یکی از معضلات خطرناک است که فراروی شعر امروز افغانستان واقع شده است. تمیم حمید از شاعرانی است که شعر را با درد آغاز کرده اند؛ اما کمتر به شعر و مطالعه در این بخش وقت داده است! تمیم حمید شعر را از دهه ی هشتاد آغاز کرد و خیلی خوب آغاز کرد. شعرهایی که  بین سالهای 82 تا 86 سروده شده اند و در این مجموعه به چاپ رسیده اند، اکثرن بهترین غزلهای این مجموعه به شمار میروند. از هر نگاه که به آن تعداد غزل های که در جریان 82 تا 86 سروده شده اند نگاه بیندازیم، تازه استند.  در کنار آن که کاربرد زبانی خیلی تازه و بکر دارند، کشف هم که یکی از عناصر عمده ی شعر به حساب می آید، در تک تک بیت های این تعداد غزلها دیده میشود. به این غزل قشنگ توجه شود:

"بلی آنجا کجاست؟" مضمونِ تلفن های این حوالی شد

باز آغاز صد الو گفتن، سیم ها باز اتصالی شد

چند بانو برای هم گویند، غزلِ کارهایِ منزل را

سخنِ داغِ خانه روبی بود، قصه ی شست و شویِ قالی شد

دو  نفر نیز  گفت و گو کردند، تبِ موسیقیِ زمان در تن

یکیِ آهنگِ"پاپ" بر لب داشت، دیگری روای "قوالی" شد

عشق در این میان دخالت کرد، دختری گفت:"با شما هستم"

و پسر گفت: "هان، بفرمایید"، حرفِ دیدار و ایده آلی شد

آه، افسوس! شعر کوتاه بود،ختمِ این اتصال در راه بود

تلفن ماند ساکت و تنها، تلفن از سرود خالی شد

و چند غزل قشنگ دیگر که نمیشود به تک تک آنها در کوتاه نبشته اشاره داشت.

غزلهای پس از 86

چنانکه در بالا اشاره کردم،تمیم حمید شعر را محکم آغاز کرد و در مدتی کم توانست شعرهای خوبی را برای جامعه ی ادبی تقدیم کند؛ اما نظر به مشاغل بیش از حد و کارهای روزمره، نتوانست که این جان و جنون را آن گونه که در آغاز برای مخاطبان شعر تقدیم کرد- ادامه دهد و کارهایی که در این میانه سروده شده اند، کمتر آن مزه و کیفیرا دارند که در کار های سال های اولکاری این شاعر عزیز خوانده بودم. به این غزل توجه کنید.

بر حکم قرعه باز دلم مالِ آن جگر

این فرش گُل که هرگه پامالِ آن جگر

یک بارِ دیگر آن گرهِ کور باورش

بیچاره این دل و همه جنجالِ آن جگر

این قصه یی که محورِ هر فصلِ آن غم است

آذینِ هر شبِ دلِ با حالِ آن جگر

 

بودا! میانِ شهرِ قدیمِ تصورم

گفتی رقیب تو شده تمثالِ آن جگر؟

گفتی که باز بتکده ها را گرفته اند

افسانه ی نگاه و رخ و خالِ آن جگر؟

 

ای لاتریِ عشق که پیوند می زنی

بختِ مرا به روز و مه و سالِ آن جگر

یک لحظه هم برنده شدن را ندادی ام

در نردِ عاشقانه ی پُر چالِ آن جگر

 

این ظرفِ قهوه نیز به بندم کشیده است

وقتی که دیده ام به خدا فالِ آن جگر

 

تعهد در شعر

من هیچگاه نقد روان شناختی را دوست نداشته ام و همواره زیبایی ها را در شعر پسندیده ام؛ اما از آن جایی که در کشوری زنده گی میکنیم که هر روز شاهد انفجار و انتحار استیم و همواره میبینیم که دست کم روزانه ده ها نفر در این سرزمین به قتل می رسند و در کنار این همه جنایت، هویت ستیزی و هویت زدایی، برتری طلبی و خودخواهیی را گواه استیم که هر روز این سرزمین را مثل موریانه میخورد؛ اینجاست که هیچ وجدان آگاه، نمیتواند از کنار از این همه درد و ناملایمت ها به ساده گی بگذرد. این که شاعر با زیبایی ها سر و کار دارد، حرفی است پذیرفتنی؛ اما غزل امروز تنها ستایش از زیبایی نیست، تنها حرف زدن در مورد زیبایی نیست، تنها معاشقه نیست، تنها چای خوردن و دم و دود کردن نیست! غزل امروز جنگ است، ترور است، مبارزه است، حرف زدن از وحشت هایی است که هر روز در این سرزمین اتفاق می افتد. غزل امروز برخلاف غزل دیروز، از هر نگاه تفاوت های فوق العاده دارد؛ هم از نگاه محتوا و هم ازنگاه تصویر پردازی.

غزل سرای امروز دگر مثل غزل سرایان گذشته، تنها به گل و بلبل و می و معشوقه نمی اندیشد، غزل امروز دارد به طرف جهانی شدن حرکت میکند. قابل یادکرد میدانم که غزل امروز با شعر سپیدی که اینروز ها سروده میشود، تفاوت چندانی ندارد؛ تفاوتی هم اگر دارد در شکل است.

غزل امروز همگام و هم عنان با شعر سپید در حرکت است. تنها تفاوتی که بین این دو گونه شعر وجود دارد، همان وزن است و این وزن خود باعث کشف های قشنگی در غزل امروز شده است. بنابر این، امروزها یک نوع آشتی بی پشینه بین این دو شکل شعر به وجود آمده است که پیام خوبی است برای تمام شاعرها...

اما تمیم حمید هم چون یکی از شاعران همین نسل است و با دردهای که همین نسل دست و گریبان اند، تمیم حمید نیز دست و گریبان است؛ او درکی خوب از شعر امروز دارد، شعر امروز را  خوب میداند و کاربرد زبان را به صورت اکادمیک بلد است، او توانایی درست استفاده از زبان امروز را دارد. در غزلهایی که در این مجموعه سروده شده اند، تثبیت گردیده است که تمیم حمید دست بلندی در سرایش دارد. او تعهدش را در قبال مردم و در قبال شعر به انجام رسانیده است. تمیم تنها از عشق گپ نمی زند، او از آواره گی آدم ها، از انتحار، از انفجار، از نامردمی ها و از کشتار انسانهای بی گناه در این مجموعه حرف می زند. او هجوم دو ابرقدرت و رفتن و آمد این دو قوم را در این سرزمین، به رفتن "سگ زرد" و حضور مجدد "شغال بعدی" در قالب غزلی، خیلی به صورت رندانه بیان میکند.  

"یوسف" مگو فسانه، پُر "گرگ و پیرهن" نیست

آن رفتنِ سگ زرد، این هم شغال بعدی

 

و یا

آب را یخ زده در خاطرِ"نل"

آه، ای کودکِ همسایه ی من

- مثلِ هر روزِ دگر -

                          "سطلک"ِ تو،

بی آب است

 

تصویرهای شاعرانه

یکی از شگردهای امروز غزل این است که غزل امروز مثل غزل کلاسیک، دارای بیت‌های فرعی نیست؛ بل غزل در کُل دارای یک تصویر می‌باشد و تمیم حمید نیز نظر به آنکه شاعر امروز است، توجه چندانی به تک بیتی بودن غزلهایش نداشته است؛ اما در بعضی موارد به شکل ناخودآگاه، بیت هایی در این مجموعه شکل گرفته اند که به تنهایی میتوانند یک شعر بیت الغزل خوب باشند. من تعدادی از این گونه بیت هارا که خوشم آمد، اینجا بیرون نویس کرده ام.

طعمِ یک سیب به لب گونه ی سرخِ تو گذاشت

سیب دیگر ندهی دخترِ نازِ گُلِ سرخ

 

مثلِ من محو تو گردید؟ که "سهراب" نوشت:

"کارِ ما نیست شناساییِ رازِ گُلِ سرخ"

 

وقتی که مادر گیسویت را چار قسمت کرد

مردِغزل "بیدل" - به فکرِ"چار عُنصر" شد

 

های ریحانی ترین! از شبنمت چک چک بریز!

ابریِ گُل شو! زمینم را کمی میخک بریز

و در فرجام...

چاپ مجموعه ی شعری روی من خط بکش را به سراینده ی آن و به تمام فرهنگیان و قلم به دستان کشور مبارک می‌گویم. امیدوارم این آخرین مجموعه ی شعری این عزیز نبوده باشد و در آینده شعرها و مجوعه های بهتری از او داشته باشیم.برگ برگ روی من خط بکش پُر است از خاطرات  شاعری که با هزاران هزار مشکل قلم می زند و در این خیابان که پر از دیوهای هزار سر است، می‌نویسد. پس برای نویسنده ی این اثر، توفیق بیشتر و بیشتر خواهانم تا دردهای خود را و مردمش را باز هم روی کاغذ بریزد.

تا نفس دگر..