رسیدن:  08.11.2013 ؛ نشر :  09.11.2013

هارون یوسفی
 

نامه
 


ز هجرانت عزیز من همیشه چشم تر دارم

نه ایمیل تو می آید نه از زنگت خبر دارم

تو رفتی و مرا در دامن طالب رها کردی

ببین از سوتهء او تا کنون دردِ کمر دارم

از آن روزی که از خاکِ وطن رختِ سفر بستی

ز بیدادِ برادر ها کمی تنبانِ تر دارم

در این کشور پلو خوری و مَی خوری و گاو زوری ست

ولی از بختِ بد ای یار، تکلیفِ شَکر دارم

ز بس از ظلم ظالم گریه و آه و فغان کردم

به وقتِ گپ زدن من بد رقم آواز جَر دارم

اگر روزی زمن پرسند کجا شد ملکِ اجدادت

جوابِ من همین باشد که باری پشتِ خر دارم

نمی دانی چها من میکَشم از دستِ این مخلوق

به جای زلفِ آشفته ببین شاخی به سر دارم

بیآندازم چپن بر دوش و ریشی نیز بگذارم

کلاهی نیز دارم تا مقامِ شیرِ نر دارم

همه اینجا وکیل اند و وزیر اند و رییس و شاه

منِ بیچارهء رعیت هزاران راهبر دارم

خلاصه از چه گویم از که گویم ای سفر کرده

برایت این سخن کافی ست مُلکِ بی پدر دارم

کابل