رسیدن:  07.08.2013 ؛ نشر :  09.08.2013

آصف بره کی

سرداران  دیروز، امروز و فردا
 
      (بخش یکم)  

 

پیش از آن که مفاهیم سردار و سرداران را به بحث گیریم، باید بگویم که در سرزمین ما  نام سردار کاربرد دو گانه دارد. یکی به حیث (پیشوند) اسم خاص شخص مثال سردارمحمد. دیگر این که بازهم  به حیث یک اسم خاص یک سلسله و دودمان که کاربرد عام دارد، مثال فلانی خان از سلسله و دودمان سرداران.

در مورد اول باید بگویم که امروز اسم خاص سردار بi حیث نام شخص آنقدر معمول و مرسوم نیست که برخلاف نام جان آغاست. و صد البته که صدها سردار میتواند زیر نام جان آغا پنهان باشد که است. و دقیقا امروز بسیار کسان میتوانند در جامعۀ ما "جان آغا" نام باشند که استند.
یکی از دلایل وفرت کاربرد نام جان آغا در آن است که این اسم به حیث یک لقب محترم، صمیمانه و بیطرف به اساس فرهنگ سنتی حاکم به نزدیکترین عضو یا یکی از اقارب جنس مرد یک خانواده داده میشود. همچنان که برای زنان از دیرها نام و القاب  شاه گل و ماه گل مرسوم و معمول بوده است.

از این رو "جنگ شدیار سر شدیار" در آغاز خواستیم واضح بسازیم که در این نوشته همۀ "جان آغا"ها طرف ما نیستند. و روی ماه گل و شاه گل که حتی بحثی نداشته ایم. و اول بایست برای وضاحت بیشتر موضوع و پیشگیری از سوو تعبیر و تفاهم که متن نوشته به کسی بر نخورد، باید عرض کنم که مقصد از جان آغا، همان جان آغای دوم خود ما است. و هم تعجب نکنید از این که نوشته را مقدمتا از این جا آغاز می کنیم، از جان آغا و نه از سردار.

ثانیا، باید عرض کنم که ما در حلقۀ آشنایان خود مان اصلا دو جان آغا داشتیم. آری، دو جان آغا که خوشبختانه یکی شان زنده و دیگر شان مرده است. با صد دریغ که ما جان آغای اول خود را چند سالی شده ازدست داده ایم. او دگر در میان ما نیست جز  خاطره هایش که همیش با ما باقی خواهد ماند. و در آغاز باید این راهم  روشن بسازیم که چرا سخن ما طرف جان آغای دوم است، نه جان آغای اول؟

اگر چنین سوالی نزد شما مطرح شده باشد، سوال شما کاملا دقیق و به جا است، چون یک آدمی که روشنفکر باشد و روشنفکر هم به تعریف و تعبیر روشنفکرانۀ وطن خود ما همین افغانستان امروز پیش از آن که دوباره خراسان و یا آریانا نامگذاری شود یا هم این که به تصمیم حاکمان امروز قدرت جهان مثل "فلیپین" نام سومی به خود کسب کند.

پس دقیقا اگر ما این کار را نکنیم، طرح مساله بدین گونه میتواند هر کس را سر درگم بسازد. و صد البته که به خاطر زدودن این چنین ابهامات باید عرض کنیم که ما دراصل دو جان آغا داشتیم. و این راهم در بالا روشن ساختیم که امروز از آندو جان آغا تنها جان آغای دوم در قید حیات است.

خوب اما مصلحت ما بر آن شده که باز هم برای وضاحت بیشتر مطلب بایست مقدمتا بحث را از جان آغای اول آغاز کنیم تا بتوانیم که شناخت جان آقای دوم را پی گیریم. اگر بحث روی جان آغای اول را آغاز نکنیم، شناخت شما از جان آغای دوم دقیق و جالب نخواهد بود. چون در اصل ما دو جان آغا داشتیم با این که در چهار گرد و نواحی ما "جان آغا"ها بسیاراند و چون این دو جان آغا از حلقۀ آشنایان ما و گویا حاصل پالیز خود ما بوده اند، پس در این نوشته قصه - قصۀ جان آغاهای خودماست و بس!  دقیقا این دو جان آغا مثل خربزه های یک پالیز که از یکدگر خود رنگ می گیرند، در واقعیت از یکدگر خود خوب رنگ گرفته بودند. پس بیایید که بحث خود را از اینجا دنبال کنیم که در اصل جان آغای اول کی بود؟
 
تا جایی که حافظه ها بیاد دارند، اساسا تا روزگار نچندان دوری بود که وطن آرامی یا خواب دراز پیش از طوفان خود را سپری میکرد. و درست در چنین اقلیمی بود که جایگاه و پایگاه باشنده گان مطابق به موقعیت اجتماعی شان به اساس چهار چوب سنتی ساختار قومی و تبار گرایانه که حاکم شده بود یا ببخشید که امروز بیشتر از هر وقت دیگر حاکم شده است، روشن بود. اما سرداران (نجیب زاده گان) که از طبقۀ فوقانی (اشرافیت) به شمار میرفتند، طبعا از سوی باقی باشنده گان وطن با نگاه خاص دیده میشدند. از این سبب بود که برقراری پیوند خونی با اینان یک نوع افتخار و غیر مستقیم کسب لقب "سرداری" پنداشته میشد. و اگر هم با سرداران هیچ نوع پیوند خونی نمیتوانست برقرار گردد، در آن صورت حد اقل داشتن مراودات و دوستی های دور و نزدیک شخصی با آنها هم افتخار پنداشته میشد.

البته از یادمان نرود، از آنجا که در سی سال اخیر وطن دچار پادشاه گردشی های زیادی شده، ما غیر از آن سلسلۀ کهن سرداران، دارای چندین سلسله سرداران جدیدی هم شده ایم. البته که سرداران جدید در مقایسه با سرداران قدیمی آداب و عادات خاص خودشان را دارند. اگر شما این روزها در وطن زنده گی می کنید، حتما که نماینده گان و وابستگان این سرداران جدید را از روی خطابه ها بحیث مقامات عالیرتبۀ دولتی، یا مقامات غیر دولتی در حاشیه دولت تشخیص دهید. و یا هم آنها را از روی دیگر علایم و نشانه ها تشخیص دهید مثل کلاه، دستار، پیراهن و تنبان، اندازه های ریش و بروت و بزرگی شکم، تعدد زوج، موترهای زره، خانه های قوماندانی، بادیگارد و به خصوص از روی عکسهای پیشوایان مرده و زنده بر پیشانی موترها، خانه ها، کوچه ها، چهار راه ها، قریه ها، ولسوالی ها و ولایات. یا هم از روی چور و چپاول زمین، خانه، مصرف و دیگر خطا خرچی ها که دست هفت پشت سرداران پیشین را از پشت سر بسته اند.

البته فراموش نکنیم که سرداران نو و تازه به دوران رسیده برای مشروعیت بخشیدن به این برخوردهای خود دلیل مقنع و موجه هم دارند. مثال می گویند، فلان سلسله نزدیک به صد سال در رأس قدرت کشور قرار داشت. زمان درازتری در اختیار شان بود و بدینسان طی صد سال به مال و متاع هنگفت دست یافتند. پس ما که تازه به قدرت رسیده ایم و برای این به قدرت رسیدن متحمل جانفشانی و قربانی های زیادی هم شده ایم و تضمینی هم برای حفظ درازمدت قدرت وجود ندارد، بایست "یکشبه ره صد ساله چور و چپاول را بزنیم" تا توانسته باشیم پایه های قدرت مادی و سیاسی خودرا با هویت اجتماعی تازه کسب شده بحیث یک قشر مطرح قدرت تبلور و جامدیت ببخشیم.

و زمانی که از آنها سوال شود که با این عملکردها به تاریخ چه جواب خواهند داد، می گویند:

"... پشت گپ نگردید، مردم این سرزمین چندان حافظه ندارند. به زودی همه چیز را فراموش می کنند و از هر کدام ما چه آنهایی که رفته اند یا آنهایی که مثل ما برحال و قید حیات اند و یا هم آنانی که پس از ما میآیند شخصیت های بزرگ و قابل احترام و مطرح ساخته خواهد شد. جاده ها، کوچه ها و خیابانها، پارکها، مساجد، شهرها و ... به نام های ما مسما خواهد شد. همانست که ما برای همیش ثبت برگهای زرین تاریخ می شویم". و به اضافه می گویند که "... تاریخ این سرزمین هم چندان حافظه ندارد، نگاه کنید به تاریخ گذشته های نچندان دور، هر کس هر چیز نوشت معیار قرار می گیرد، البته که در اصل تاریخ را تنها پیروزمندان که ما استیم، می نویسند نه مغلوب شده گان".
 
 
جان آغای اول
 
(بخش دوم)
 
در حلقۀ آشنایان ما یک کس از کسانی بود بنام عبدالجبارخان مشهور به جان آغا که پسانها به سردارجان آغا شهرت یافته بود. سردار بخاطر آن که با سرداران سر و سری داشت. آری، جان آغای اول ما در اصل چنین یک آدمی بود  که با سرداران بافت و گره خورده بود. اگر بهتر بگویم جان آغا در رفتار و کردار خود با سرداران پهلو میزد. پس بهتر است برگردیم بر سر این که سردار جان آغا اصلا چه کاره بود: "سر پیاز یا  کون پیاز"؟

موضوع در اصل از این قرار بود که سردار جان آغا هم در مطبوعات آنوقت و هم در کارهای دیگر دولتی دست میزد. با آن که ما تا آخر نه فهمیدیم که وظیفۀ اصلی و رسمی سردار جان آغا چه بود. نه بخاطر آن که با او سر و کار نداشتیم که برخلاف تقریبا در حلقۀ آشنایان بیشتر از همه ما را برگزیده بود زیرا که بزرگان خانواده به سیاست علاقه داشتند، بذله گو بودند، طبع و سلیقۀ ظریف داشتند و میخواستند که از طریق افراد مختلف که در عرصه های مختلف دارای اطلاعات جالب و دست اول بودند مثل همین جان آغای اول، به آگاهی و معلومات اجتماعی خود بیفزایند.

باید از یادمان نرود که جان آغای اول همسری هم داشت که بیچاره  در همان نوجوانی جوانمرگ شد و جان آغا بعد از آن به فکر زن و فرزند دیگری نشد. همسراش را زیاد دوست داشت و تا آخر عمر به او وفادار ماند.

عشق جان آغا به همسراش بسیار عمیق و آتشین بود. تا حدی که جان آغا پسانها از یک مرد مذهبی به یک مرد صوفی مشرب و علاقمند به سیاست، به موسیقی و شعر مبدل شده بود. البته که سردار بود و به گفته خوداش به سرداران حاکم برقدرت بسیارعلاقه داشت و قرارشنیده گی از زبان خود جان آغا که همه سرداران دست اول، دوم وسوم حتی سرداران چتل نویس را خوب می شناخت.

جان آغا که عاشق بود و عاشق هم با عشق بدفرجام، بنأً برای تسلی دل مجروحش به موسیقی پناه برده بود. در آن روزگار که هنوز سی دی، دی وی دی، و آدیو تایپ وجود نداشت، اما جان آغا یک گرامافون از نوع ماستر وایس با ریکاردهای  فراوان و دست چین دراختیار داشت. بیشتر به استادان موسیقی خود کشور و استادان موسیقی شمال هند، بخصوص از مکتب (پتیاله گرانه) علاقه داشت.همیش استاد بدی (برا) غلام علی و آهنگ مشهور: (Yaad Piya Ki Aaye - Thumri) را که در سوگ مرگ تراژیک همسر محبوبش سروده بود، گوش می کرد. هر کس دیگری که این آهنگ را زیبا و خوب خوانده بود، ریکاردهایشان را گردآوری کرده، می شنید.

از استادان کشور بیشتر استاد قاسم را می شنید و آهنگ "زلیخا دارم امشب"، یا "گل ببو خوب می راغی راشه" را تا پای و جان دوست داشت. و روزگاری که ما تازه دست چپ و راست خودرا شناخته بودیم دیگر استاد شیدا را می شنید. همان غلام دستگیرخان را که او هم به اساس عشق ناکامش در تازه جوانی از سوز و گداز این رویداد نا شاد نام "شیدا" برخود گذاشته بود. البته جان آغا از همه آهنگهای استاد شیدا " این قافلۀ عمر عجب میگذرد ..." را بیشتر دوست داشت و آن را با دل و جان گوش می کرد.

جان آغا که به سیاست هم علاقه داشت، با آمدنش به خانه ما و دیگر دوستان یکباره نقل میدان میشد. او در آن تازه گی هر چه در بارۀ جریانات سیاسی از داخل و خارج کشور شنیده بود، با لذت خاص قصه میکرد. آدم لاغر اندام، استخوانی و کوتاه قد بود، سگرت هم می کشید.

جان آغا سگرت را با شور و شوق میان دو انگشت دست چپش محکم می گرفت. انجام فلتر داراش را میان دو لب بسته بهمش فرو می برد. دود سگرت را با نفس عمیق بدرون سینه اش فروبرده، سپس دود اضافی را حلقه حلقه به هوا رها می کرد. و انجام آتش زدۀ سگرت را به لبۀ خاکستردانی تکان میداد. بدینسان کش و پف سگرت جان آغا تا پایان سگرتش دوام داشت. این صحنه در آن روزگار برای خوردسالانی مثل ما بیشتر از هر سر گرمی دیگر جالب و دیدنی بود.

حرکات جان آغا خوش آیند بودند و اگر او ساعتها میان ما حضور داشت، می خواستیم سراپا به او گوش و هوش باشیم. به حرکات لب، دندان، روی دست و سگرتش نگاه کنیم که هر حرکتش دیدنی و گپهایش شنیدنی بودند.

پسانها که روابط افغانستان و پاکستان به تیره گی کشیده شده، بالا گرفته بود، مردم عام وطن به اثر نبود و قلت رسانه ها اطلاعات خودرا از طریق آوازه های سرچوک یا از طریق جارچیان روستاه ها حاصل می کردند. و بیشتر شهر نشینان که عطش دریافت اطلاعات دقیقتر را داشتند و همزمان دسترسی به رادیو و رادیوهای جهانی نداشتند، افرادی مثل جان آغا برای شان سر قافله و سرتاج میشدند.

جان آغا از هر رویداد به وقت و زمانش با خبر بود. امتیاز اش نسبت به رادیو شنیده ها و اخبار خوانده های آن زمان این بود که او  میان حلقات قدرت یعنی سرداران می جقید و گویا که با واقعیتها از منابع دست اول با خبر میشد. از افوهات دور و پیش چنین بر می آمد که جان آغا از واقعیتها در زمان زایش و ظهورشان با خبر میشده است. و در چنین حال و احوال با بالا گرفتن آوازه های ماجراهای داخلی و خارجی اهمیت گپهای جان آغا مثل یک قرص نان خشک تتا آخرین ریزه هایش میان جمعیت بزرگ گرسنگان دهان به دهان می شد.

جان آغا گهگاه به خانه ما هم سر میزد و بسا هم دریشی بجان خوداش داشت. اگر چه جان آغا دریشی ها را بیشتر اوقات ازسرای لیلامی چنداول خریداری میکرد، با آنهم زمانی که کسی از هم مجلسیان زیبایی دریشی اش را وصف میکرد، می گفت که این را سردار فلانی خان ...به زور برایش فرمایش کرده و حتی خود استاد عطای خیاط را به قصر نمبر چند و یا خانۀ فلانی جان فراخونده و با گرفتن اندازۀ "قد و اندامش" این دریشی را برایش دوخته است. دلیل جان آغا در این بهتان بستن برخود به جا بود، زیرا بسیار از افراد و خانواده های منسوب به سردار در آن روزگار مجبور به عملی کردن و حفظ تصویر اجتماعی زنده گی سرداری بودند و به این سبب مجبور بودند که راه و چاره یی برای عملی ساختن آن تصویر اجتماعی تصنعی جستجو نمایند.

جان آغا  بعض اوقات که به دیدن دوستان میرفت همچنان چپن زیبا و متفاوت از دیگر چپن داران، چپن پوشان و چپندازان دیروز و امروز وطن به تن میکرد و حدود یک درجن چپن هم داشت. چپن هایش عالی، لباسهایش اتوکاری شده و تمیزتر از همه کسان دور و پیش بودند. جان آغا با تمکین خاص پیاده راه میرفت. کلاه پوست قره قل زیبا و به اندازۀ سراش ساخته شده داشت. او کمتر اوقات کلاه برسر دیده میشد، معمولا کلاه را بدست راستش محکم می گرفت و آن را تنها در جاها و زمان لازم به سراش میگذاشت.

جان آغا عادت داشت در نشستها و مجالس تا پرسشی از اش مطرح نشود جواب ندهد و سر به خود حرف نزند. ولی دگر با حضور اش در مجالس و نشستها خود او و دیگران چشم به راه بودند که کسی باید ازش سوالی مطرح کند. همین که ازش سوالی به قصد احوالپرسشی مطرح میشد، درست آنگاه بود که جان آغا شروع می کرد:
 
"... بلی تشکر بسیار خوب همین حالا از قصر نمبر چند یا دلگشاه و یا حرم سرای برگشته ام. با سردار فلانی خان دید و بازدید داشتم. راستی بحث ما بر سر پاکستان، حق پشتونستان، آب هیرمند و یا آب کنر بود. یا می گفت که بر سر فلان موضوع بحث بسیار جدی درگرفت. سردار فلانی جان درباره از من نظر و مشوره  خواست که برایش مشوره های لازم دادم. و این را هم برایش گفتم، اگر این موضوع فعلا حل و فصل نشود پسانها بسیار دیرخواهد بود. برای شان واضح و پوست کنده گفتم اگر این مساله امروز حل و فصل نشود عاقبت آبگیر میشود، التهاب می کند و یک روز نه یک روزی خواهد ترکید و همه جا را مردار خواهد کرد.

جان آغا در خانۀ دوستان غیر سردار به ندرت دیده شده بود که نان و چای بخورد. هر زمانی برایش نان و چای تعارف میکردند، جان آغا با قاطعیت جواب میداد که " تشکر همین حالا با فلانی جان از قصر نمبر... برآمدیم، در قصر نمبر چند... یا حرمسرا کافی نان و چای خورده ام". و درست پس از آن بود که شروع می کرد به سبک و سنگین کردن گپهای کلانی که در دنیا و منطقه مطرح و سر زبانها بودند.
 


جان آغای دوم
 
(بخش سوم)

 

قانون طبیعت هم چنان باور ناکردنی و پر اسرار است که  آدم را بسا گیچ و سر درگم میسازد. یک مثالش هم این که برخی از آدمها در دو دورۀ مختلف و جدا از هم میتوانند دارای خصلت، آداب، کردار و طرز فکر و طرز بیان مشابه باشند.

از چندی بدینسو خداوند برای ما جفت دیگر جان آغای اول را در جمع هم کوچه ها ارزانی کرده است. او که به قول اطرافیان حسرتخوار سردار نیست اما در داشتن مال و متاع، معرفت، شهرت و همه چیز فهمی نه تنها از سرداران کم  و کاستی ندارد که حتی بسیار فراتر از آنهاست. و این خودش است که این را نه یکبار بل باربار به زبان خود تکرار می کند. به قول خودش سطح بلند سواد و دانش اکادمیک دارد.از یکی از انستیتوتهای معتبر پولیسی اتحادشوروی فارغ شده و در آنجا به درجۀ فوق ماستری به حیث اول نمره در سطح کل انستیتوت دیپلوم سرخ دریافت کرده است. هزاران جریب زمین و ده ها خانواده دهقان داشته. همزمان انقلابی و جز قدرت و در رأس بسیار کارها و تیم ها بوده است. او نه تنها که در آن زمان انقلابی بوده که هنوز هم با آن ایده های انقلابی فعالانه زنده گی می کند، ولی امروز تنها  با این تفاوت که با دریافت حقوق دالری برای امپریالیزم خدمت می کند و گویا به تعبیر خودش "از پیش ریش امپریالیستان خر سوار تیر میشود". او حتی برای آن که عملکرد خودرا به قول خودش با امپریالیزم مشروعیت ببخشد، میگوید: "این خرها هیچ چیز را نمی فهمند، آمده اند که پول مصرف کنند، وقتی پول مصرف می کنند، پس چرا پول شان را نگیریم".

جان آغای دوم خود را یک سر و تن از همه گان بلند و با دانش میتراشد. اگر هیچ نشانۀ دیگری گویای این همه اصفات در او نیست، تنها بروتهایش گویای این ادعا و شاید هم بیان کنندۀ این واقعیت است. هر زمانی که در مورد عملکردهای گذشته اش به حیث یک افسر پولیس حرف میزند، بروتهای پهنش بالا و پایین می پرد که همزمان نقص برآمده گی زنخ اش را پوشانیده و گویا از عیب بد نمایی اش می کاهد. اما شکم کلان و برآمده اش برخلاف ادعای انقلابی بودنش از او یک نماد خوب فیودال شکم کلان به تعریف انقلابیون چپی وطن به دست میدهد.

جان آغای دوم با آن که شب و روز جمنازیم میرود، ولی شکمش روز تا روز معجزه آسا برآمده تر میشود. خودش می گوید که شکم برآمده گی اش نه ناشی از داشتن چربی روی شکم بل نفخ دایم ناشی از ضعف فعالیت کیسۀ صفرا و نمیدانم غیر فعال بودن کدام عضو دیگر داخلی بدنش است. و تالاق سر بی مویش را همواره در وقفه های کوتاه با اصلاح نمودن در بهترین سالن های مو شکل میدهد. چند تار موی باقیمانده از اطراف سر را همیش به تالاق سراش می کشاند و آن ها را با پاشیدن تافت موی استحکام می بخشد. جان آغای دوم در تعقیب مد و فیشن از هیچ جوان 14 ساله عقب نیفتاده و به قول خودش هنوز که هنوز است با گرایش روز زنده گی می کند.

جان آغای دوم یکی از سرداران دوران نو است. البته اگر ما در فهم و برداشت واژۀ سردار و "سرداران" اشتباه نکرده باشیم. سردار در معنای لغوی "نجیب زاده"  و طبقۀ علیا و بالا  را می گویند. نام سرداران در متن نظر به نظامهای امپراتوری و شاهنشاهی مختلف که مشخصۀ اصلی شان انتقال قدرت به صورت میراثی است، ظاهرا از هم فرق دارند، ولی در مضمون همه یکسانند. که مثال در آلمان و اتریش آنها را قیصر، بارن و بارون می گفتند. در روسیه سار، ساروفنا، در بریتانیا به آنها تا امروز پادشاه، ملکه، شهزاده، شاهدخت، دوک و دوشیس، در جاپان امپراتور می گویند و در وطن خودما پادشاه، رفیق، برادر، امیر و این روزها بازهم مخلوط همۀ این ها. پس این سرداران نو وطن در ماهیت خود چی کسانند؟

اول این که هر سلسلۀ قدرت سیاسی که ارثی باشد آن را با همین نام سلسله و خانواده یاد می نمایند که در افغانستان در مجموع آنها را در صد سال پسین فشرده ساخته، "سردار" نامیده بودند. البته اکنون که فهمیدیم سردار یعنی چه، پس ادعای جان آغای دوم مبنی بر این که او خود نیز یکی از سلسله های قدرت سی سال اخیر است، پس به یقین میتوان گفت که او هم متعلق به یکی از همین سلسله های قدرت میراثی است و باید سردار محسوب گردد.

و کسانی که هم اکنون بر سر قدرت اند و قدرت را از پدر به پسر، برادر، دیگر وابسته گان خانواده وسلسله انتقال میدهند، صد فیصد از سرداران دوران نو استند. دقیقا میتوان گفت که اینان از "سرداران" زمان خودما استند و اگر کسی با این حرف موافق نیست مشکل خودش است، در این صورت "دستش تا لندن" هم خلاص، تاریخ کار خودش را می کند و ما کار خودمان را.

جان آغای دوم، جان آغای دوران نو، دوران انقلاب، دوران پیشرفت و ترقی، کاپیتالیزم، دموکراسی، دوران سلفون، تیلیفون ستلایت، دیش آنتن، تعدد دستگاه های تلویزیونی، آزادی بیان، آزادی رسانه ها، تساوی حقوق زن و مرد، کف پایی ژورنالیستان توسط جهادسالاران، اسلام سیاسی شیعه و سنی و رقابت  آنها در افغانستان، جهاد، الحاد، انتحار، سربریدن، تجاوز به صغیران و کبیران، دوران چور، چپاول، تظاهرات، دوران قدرت چپ، راست، میانه، سلطنت طلب، جمهوری خواه، دولت های به نام ملی در اصل قومی. و سرانجام این که سرداران امروز یک ترکیب نامتجانس از تبار همه سردارانند.

پس این ترکیب نامتجانس ازهمه سرداران به چه مفهوم؟ البته در نظامهای تک سرداری گذشته دولت ها مرکزی بودند و ادارات محلی وجود داشتند که شهزاده گان دست اول و دست چندم در رأس شان قرار داشته که در نهایت بازهم تابیعت از همان یک سلسلۀ مرکزی داشتند. ولی امروز دولت تنها به نام مرکزیست و حکومت اش هم چند قطبی. مثال هر وزارت نماینده گی از یک سلسله و تبار قدرت می کند با ایدئولوژی، با سیاستهای اجتماعی و کدری خاص خوداش. پس حاکمیت دموکراسی در افغانستان یک مثال تجربی تاریخی دموکراسی در جهانست که پیش نمونۀ نه تنها یک ساختار سیاسی "متلاشی شدۀ دموکراتیک" که همزمان یک "حکومت متلاشی شدۀ دموکراتیک" هم است. اصطلاح انگریزی این مفهوم احتمالا  "A Disintegrated Democratic Political System & Government" نام دارد.

خلاصه که برگردیم به اصل مطلب، جان آغای دوم با سابقۀ افسر پولیس بودن خود اصلا یک موجود خارق العاده است: چند شخص برآمده از یک سر و تن که بیشتر سیمای همان "ناپیلیون" قهرمان کتاب "فارم حیوانات" از "جیمز اورویل" را پیش چشم آدم زنده می سازد.

خلاصه جان آغای دوم یک چهرۀ تمام عیارمترقی، همه چیز فهم و آگاه از همه  حال و احوال زنده گیست. با دانش، با فهم است و بسیار کتاب خوانده که بخاطر کثرت حتی نام های شان را نمی تواند به یاد آورد. با آن که فعلا با کار افسری پولیس ترک مسلک کرده، ولی هنوز هر حرکتش پولیسی است. او خوداش میگوید:

کار پولیس یک مشکل دارد و آن این است، زمانی که شما به مسلک پولیس پیوستید دیگر زنده گی و خواب آرام ندارید. هر چیز زنده گی را 24 ساعت، هفت روز هفته، چهار هفته و یک ماه، 12 ماه و یکسال و خلاصه تمام عمر که زنده هستید پولیسی نگاه می کنید.

جان آغای دوم در نخستین دیدار همیش با شما حد و اندازۀ خود را معلوم می کند و به شما معلوم میسازد که او یک پولیس نه تنها مسلکی که کاملا پولیس مادر زاد است. مثال اول سراپا ورانداز تان می کند تا شما را در یک چشم برهم زدن مطالعه کند و وقتی شمارا مطالعه فرمود سپس به اساس نتایج همان مطالعه ابتدایی در مورد شما قضاوت مسلکی از نظر پولیس جنایی صادر می کند.

باز می گوید: "این شخص را دیدید، ......یک وقت ... ما بالایش ریشخند میزدیم. برای ما آب و نان میآورد. عجب یک آدم خرک ... است".

خلاصه جان آغای دوم به اساس همان یک دیدار اول است که روابطش را با شما تنظیم می کند. یکی از خصوصیات مسلکی بودن دیگرش این است که بلافاصله از شما یک تصویر کامل به دست میدهد. مثلا میگوید: "من او را می شناسم، سوابقش را کاملا می شناسم، او یک وقت زیر دست ما کار می کرد. من که در آن زمان سمونوال بودم، او هنوز تازه به رتبۀ لمړی څارنی رسیده بود.

او خودش می گوید، "هر وقت که من به کسی نگاه می کنم، بلافاصله میدانم که این فرد چه قسم یک آدم است، چی چیزی در فکر و افکارش میگذرد. اگرچه که مجرم همیش یک گام پیشتر از پولیس است ولی ما پولیس ها کمتر از مجرمین نیستیم، ما به کسی چیزی نمیگوییم ولی میدانیم که در چهرۀ هر کس یک جرم و جنایت پنهان است. و از آنجا که تا به ارتکاب اعمال جرمی دست نزده، نمیشود که با وی برخورد کرد. از این لحاظ مردم می گویند که مجرم یا جنایتکار یک گام بیشتر از پولیس است که در اصل چنین نیست".