رسیدن به آسمایی: 08.01.2010 ؛ نشر در آسمایی: 09.01.2010

 

آن سوی وحشت

 

خاطرات حمید نیلوفر



بخش چهارم

 جهنم جنسی

جهنم جنسی یعنی تعصبات جنسی در افغانستان

در افغانستان عمل جنسی حتی بین یک مرد و یک زن هم فقط در صورت ازدواج  و در چارچوب قانون دین  و سنن اجتماعی امکان پذیر است و بس. و در صورت خارج از این محدوده به مثل عمل جنسی بین دو فرد همجنس جرم دانسته می شود و در صورت دستگیری در بعضی موارد مجازات مرگ دارد. ازدواج طبق قانون دین و سنن اجتماعی صورت می گیرد. در ازدواج سنتی فقط والدین و مخصوصاً پدران صلاحیت انتخاب همسر فرزندان شان را داردند و خود آنها نمی توانند که همسر شان را انتخاب کنند. در این رسم ازدواج علاقه مند بودن طرفین به یکدیگر مهم نیست و مجبور هستند که تا آخر عمر با همدیگر بمانند. دختران و پسران مجرد و زنان و مردان بیوه تا روز ازدواج در زندگی هیچگاه عمل جنسی را تجربه نمی کنند. میانگین سن ازدواج در مناطق و اقوام مختلف افغانستان فرق می کند. در ولایت پروان میانگین سن ازدواج دختران تقریباً ۲۰ و پسران ۲۵ می باشد. این را همه می دانند که نداشتن دسترسی به نیاز جنسی در سنین بلوغ طاقت فرسا  است. من بعضی از پسران را می دیدم که از ناچاری به گزینه های  دیگر روی می آوردند. بعضی از آنها را می دیدم که در  روستا ها سراغ حیوانات می رفتند، اما در شهر ها اکثراً به استمنا روی می آوردند. من از احساس جنسی پسران چیزی نمی دانم، اما این را می دانم که زندگی برای دختران مجرد و زنان بیوه در افغانستان بی اندازه رنج آور است. من بعضی از دختران خانه مانده را می دیدم که تا سنین بالای ۲۵ و حتی ۳۰ هنوز مجرد مانده بودند و چهره های خشکیده و محروم آنها داد می زد که به مثل درخت تشنه می ماندند. من آنها را درک می کردم و به خود می گفتم که اینها هم حال بدتر از مرا دارند، اما به زبان نمی آوردم. چهره های دختران خانه مانده و زنان بیوه خشکیده و پژمرده به نظر می رسید، درحالیکه زنان شوهردار و صاحب خانه حتی اگر از نظر اقتصادی روزگار خوبی هم نداشتند از آنها شادابتر و بشاشتر به نظر می رسیدند.

* * *

  زمانی که سیزده - چهارده سالم بود در دهکده چند تا پسران همسن و سال  خودم را می دیدم که با حیوانات عمل جنسی را انجام می دادند. من فکر می کردم که شاید آنها از این عمل هیچ لذتی نمی برند و فقط به خاطر بچگی و بی عقلی و یا از حماقت این کار را می کنند. من اصلاً فکر نمی کردم که شاید بزرگتر ها هم این عمل را با حیوانات انجام بدهند.

یک روزی خانه مادرخانم دایی ام که دو طبقه بود در طبقه بالایی آن نشسته بودیم. مادرخانم دایی ام از پنجره به بیرون بسوی باغ نگاه کرد و دید که دو نفر در آنجا بودند، دفعتاً کله اش را از پنجره بیرون کرد و شروع کرد به داد زدن. آن دو نفری که در آنجا بودند سریع فرار کردند و خودشان را پشت درختان پنهان کردند. مادرخانم دایی ام گفت هر دوی شما را شناختم، خیال نکنید که شما گریختید من شما را ندیدم، یکی تان بچه فلان کس هستید و یکی تان بچه فلان کس. شما خواهید دید که من با شما چه کاری خواهم کرد، شما گوساله مرا می کنید!

مادرم ازش پرسید چرا چه کاری کرده اند؟

گوساله را گذاشته ام داخل باغ که بچرد، بچه فلان کس و بچه فلان کس آمده اند که بکنندش، من به چشم خودم دیدم که داشتند می کردندش.

 آن دو نفری که آمده بودند سراغ گوساله، حدود ۲۰ - ۲۱ سال سن شان بود و من هم آنها را می شناختم.

* * *

در افغانستان بعضی ها در مورد موضوعات جنسی بی اندازه متعصب هستند.

سال هشتم مکتبم بود. نوروزخان از مردم دهکده مان که سوادش در حد دیپلم بود دختری داشت که در سن نه سالگی بالغ شد و عادت پریود را شروع کرد. نوروزخان که از بالغ شدن دخترش در سن نه سالگی خبر شد این موضوع را مایه شرمساری خودش دانست، بی اندازه عصبانی شد و با دخترش شروع کرد به بدرفتاری. به همین خاطر یک مدتی هر روز با دخترش بدرفتاری می کرد و او را کتک می زد. یک روزی در محوطه خانه دایی ام با خواهرم و زن دایی ام نشسته بودم، خانه نوروزخان در روبرو فقط سه متر از خانه دایی ام فاصله داشت. از آنجا ناگهان صدای جیغ و داد و فریاد دختر نوروزخان به گوش رسید، سپس صدای تیراندازی و سپس صدای جیغ و گریه زن نوروزخان که داخل اطاق نشسته بود به گوش رسید. رفتیم خانه آنها تا ببینیم که چه اتفاقی افتاده است. نوروزخان که به نام ملانوروز معروف بود دیدم که با قد کوتاه، چشمان سبز روشن، ریش و سبیل   قهوه ای و کمی زرد طلایی، بر سرش کلاه پکول و به دستش تفنگ از طویله بسوی اطاق های مسکونی می آید. به زودی دخترش نیز که مثل کبک  راه می رفت، دیدم که با چشمان اشکبار و گریه زار زار از طویله بیرون شد و دنبال او بسوی اطاق های مسکونی آمد. زن ملانوروز که دید دخترش را چیزی نشده است خوشحال شد و سر ملانوروز شروع کرد به داد زدن. اما ملانوروز که بی اندازه عصبانی بود حرف حالیش نبود.   زنش گفت هر روز این بچه بدبخت را کتک می زند که چرا زود بالغ شده است.

دختر که پدرش را نوروزخان صدا می زد، گفت نوروزخان از یخه ام گرفت، مرا کشیده برد به داخل طویله و در آنجا تیراندازی کرد.

  شاید که ملانوروز در اول قصد کشتنش را داشته بود، اما در وقت شلیک کردن از خشم اولیش کاسته و به خودش شلیک نکرد. ما دوباره به خانه دایی ام برگشتیم. زن دایی ام نیز بی اندازه عصبانی بود و می گفت این دختر را نباید زنده بگذارند.

خواهرم در جوابش گفت چرا نباید زنده بگذارند؟ تو هم یک روزی بالغ شده بودی و شروع کردی به پریود شدن، پس ترا هم نباید که زنده می گذاشتند.

زن دایی ام گفت من در سن پانزده و شانزده سالگی پریود شدم، نه که در سن نه سالگی!!

* * *

سال دهم مدرسه ام بود، دختری از مردم دهکده مان که در این زمان ۲۵ - ۲۶ سال دارد در حالیکه نه ازداج کرده است و نه نامزد شده است حامله می شود. حاملگی اش به نه ماه می رسد، اما هنوز خانوداه شان از حاملگی اش چیزی نمی دانند. مدتی است که زن همسایه به حاملگی اش شک کرده است. بالاخره یک روزی زن همسایه به مادر دختر می گوید دخترت حامله شده است، حواست باشد که یک فکری به حالش بکنی که باعث رسوایی و آبروریزی تان نشود. اگر به زودی فکری به حالش نکنی در همین روز ها کاری دست تان خواهد داد.

حرف زن همسایه به مادر دختر بر می خورد و هرچه که حرف فحش آمیز و طعنه امیز از دهنش بر می آید به زن همسایه می گوید. زن همسایه نیز عصبانی می شود و در جوابش می گوید من برای اینکه خواستم آبروی شما را بخرم این حرف را به خودت گفتم تا زودتر فکری به حال دخترت بکنی که کس دیگری از موضوع خبر نشود. خیلی وقت شده است که من حاملگی دخترت را می دانستم، اما در این مورد به هیچ کس دیگر چیزی نگفتم و فقط به خودت گفتم تا به فکر آبرویت باشی. اما تو که اینقدر یک زن پست و بی شرف هستی که مرا اینقدر  طعنه کاری و فحش کاری کردی، حالا ببین که من چطوری رسوایت می کنم. اینکه من کی هستم و تو کی هستی می گذاریم پیش داور. شمشیرزن و کوسده زن را داور مشخص می کند...

زن همسایه می رود یک قابله را می آورد تا ببیند که دختر حامله است یا خیر. قابله که می آید دختر را می بیند، می گوید دختر حامله است، ماه و روز ولادتش رسیده است و ممکن است که در همین یکی دو روز بچه اش به دنیا بیاید.

از دختر می پرسند که از کدام مرد حامله شده است. دختر اسم مردی که از آن حامله شده است را می گوید. مادر دختر زنی است ستیزه جو و پرخاشگر و به فکر انتقام جویی از مردی می شود که دخترش از او حامله شده است. به این منظور مادر دختر توسط یک کس دیگری یک مهمانی مخصوص بزرگسالان را ترتیب می دهد و تمام بزرگان خانواده آن مرد را به مهمانی دعوت می کند. همه می روند به مهمانی و خواهر او در خانه تنها می ماند. در این فرصت مادر دختری که حامله شده است با پسرش، دختر دیگرش و عروسش چهار نفری می روند به خانه آنها و به خواهر او تجاوز می کنند. لباس هایش را به زور از تنش در می آورند، سه تا زن سفت محکمش می گیرند و پسر به او تجاوز می کند. در آخر سر مادر دختری که حامله شده است یک تا چوب را با خودش برده است، آنرا فرو می کند به محبل دختر و دختر از آن ناحیه زخم بر می دارد. دو - سه روزی می گذرد. دختری که حامله شده است بچه اش به دنیا می آید. پیش از اینکه بچه به دنیا بیاید مادر دختر وحشیانه منتظر است که بچه به دنیا بیاید که بکشدش. دختر بی اندازه التماس و گریه می کند که بچه اش را نکشد، اما او به بچه نوزاد رحم نمی کند و او را می کشد.

در افغانستان قانون است که اگر یک مرد و یک دختر مجرد یا زن بیوه با یکدیگر مقاربت کنند عمل آنها جرم دانسته می شود و مجازاتش همین است که باید با یکدیگر ازدواج کنند. در عین حال مرد یک دختر دیگر از خانواده خودش باید به خانواده آنها پس بدهد. اما اگر یک مرد و یک زنی که متاهل باشد با یکدیگر مقاربت کنند، هر دوی آنها به مرگ محکوم می شوند. اینجا دختر از مردی که حامله شده است باید با یکدیگر ازدواج کنند و در مقابل آن مرد یک دختر دیگر از خانواده خودش به خانواده آنها پس بدهد. از این رو قرار می شود که قانون به اجرا گذاشته شود. قرار بر این می شود دختری که حامله شده بود با مردی که از آن حامله شده بود با یکدیگر ازدواج کنند و برادر دختر که به خواهر او تجاوز کرده است با یکدیگر ازدواج کنند. برادر دختری که حامله شده بود یک پسری است کم هوش و بی انگیزه و دختر راضی نیست که با او ازدواج کند، اما برادر بزرگترش که با هوش تر و فعال تر است دختر راضی است که با او اوداج کند. دختر هر قدر که خودش را به زمین و آسمان زد که من نمی خواهم با این پسر بی انگیزه ازدواج کنم، کسی به حرفش اهمیت نمی دهد و آن بیچاره را جبراً به همان پسر کم هوش و بی انگیزه نکاح می کنند.

 در افغانستان اگر یک مرد با یک دختر مقاربت کند، خانواده دختر می توانند شاکی شوند و یک دختر دیگر از خانواده آنها پس بگیرند. در این صورت اختیار اینکه دختر پس گرفته شده را به چه کسی نکاح کنند بدست خود آنها ست. ممکن است که بخواهند به یک مرد بزرگسال نکاحش کنند یا به یک بچه نابالغ، به یک مرد باسواد یا بیسواد، سالم یا معتاد، پشتکاردار و فعال یا تنبل و بی کاره، خلاصه به هر کسی که خودشان بخواهند نکاحش می کنند. و بر عکس اگر خانواده دختر شاکی شوند که یک دختر دیگر پس بگیرند، در این صورت اینکه آنها چه دختری را پس بدهند اختیار بدست خود آنها ست. ممکن است که یک دختر بزرگسال پس بدهند یا نابالغ، باسواد یا بی سواد، فعال یا تنیل و خلاصه هر طوری که باشد ممکن است که بدهند و در صورتی که طرف مقابل شاکی شده باشند، مجبور هستند که هر طور دختری که باشد بگیرند و به یک نفر از خانواده شان نکاحش کنند.

من یک دختر دایی داشتم که بیماری عقب ماندگی داشت که از نظر ذهنی بعد از سن چهار سالگی دیگر رشد نکرد. البته دختری باهوشی بود اما در حد یک بچه چهار ساله. برادرش بعضی وقت به شوخی می گفت من می دانم که این خواهرم را هیچ کسی نمی گیرد، من با یک دختر دوست می شوم، فریبش می دهم و کارش را تمام می کنم، وقتی که خانواده شان از من شاکی شدند من در عوض همین خواهرم را برایشان پس می دهم.

* * *

یازده - دوازده سالم بود  و در کابل همسایه ای داشتیم، پسر همسایه دختری را نامبد بی عفت کرده بود  و خانواده دختر شاکی شده بودند. لذا همسایه مان دختر نامبد شده را به پسر خودشان نکاح کرده و در عوض دختر ۲۴ - ۲۵ ساله شان را به خانواده آنها پس داده بودند. آنها دختر ۲۴ - ۲۵ ساله را به یک پسر نه ساله که کوچکترین برادر دختر نامبد شده بود نکاح کرده بودند. دختر نامبد شده دو - سه تا برادر بزرگ و مجرد هم داشت، اما آنها دختر ۲۴ - ۲۵ ساله را به کوچکترین آنها که نه ساله بود نکاح کرده بودند. همسایه مان از آنها گله مند بودند و می گفتند که چرا دختر مان را به پسران بزرگ تان که بالغ هستند نکاح نمی کنید و به پسر نه ساله نکاح کرده اید. آنها می گفتند همین طوری است که هست، شما چه راضی هستید و چه نیستند حالا همین طوری شده است که.

پسر نه ساله از من کوچکتر بود و بخاطری که داماد همسایه مان شده بود با آنها رفت و آمد می کرد. بعضی وقت که خانه همسایه مان می آمد، زن همسایه او را به مادرم، مادربزرگم و خاله ام نشان می داد و می گفت ببینید کار مسخره آنها را، دختر مان را به این بچه نکاح کرده اند. هر وقت که داماد با زنش می آمد خانه همسایه با بچه های دیگر بازی می کرد و من عمداً می رفتم با او بازی می کردم تا از نزدیک ببینم چی شکلی است و چه فرقی با بچه های دیگر دارد که زن گرفته است. من وقتی که از نزدیک او را می دیدم دلم برایش می سوخت و با خود می گفتم این بیچاره بدبخت از این سن بچگی که از من هم کوچکتر است زندار شده است.

ادامه دارد...