رسیدن به آسمایی: 08.01.2010 ؛ نشر در آسمایی: 09.01.2010

 

آن سوی وحشت

 

خاطرات حمید نیلوفر

 بخش دوم

جهنم نوجوانی

 



من از زمان کودکی  عادت های دخترانه زیادی را در خودم می دیدم، اما به علت کم بودن سنم دیگران متوجه من نبودند. مثلاً همیشه دوست داشتم که در جمع دختران باشم و به بازی های دخترانه از قبیل عروسک بازی، خانه تکانی، پنجاق، جزبازی، چشم بندکان، جادوگر و امثال اینها علاقه داشتم. همیشه دوست داشتم که داخل خانه یا نزدیک خانه با دختران باشم و از رفتن به جا های دور و بازی های خشن پسرانه می ترسیدم. بجز چند تا پسران همسایه که همسن و سال خودم بودند دیگران متوجه این عادت هایم نبودند. پسران همسایه برای بازی کردن به بیرون صدایم می زدند، من در حیاط را باز می کردم، خودم بیرون نمی شدم، فقط سرم را از در بیرون می کردم و به آنها می گفتم مه بازی نمی کنم. 

آنها می گفتند چرا مثل دخترا از در سرته بیرون می کنی؟ بیه از بیرون گپ بزن هی زنچه! (هی زن صفت!) چرا دایم مثل دخترا ده خانه می شینی؟

 اما بیرون رفتن از خانه با پسران، تنهایی و بدون دختران برای من بیمناک بود. بعضی از پسران همسایه مرا حمید زنچه صدا می زدند.  من علاوه بر این همه عادت های دخترانه ای که داشتم، احساس پسر بودن را هم نمی کردم. آلتم را در بدنم یک چیز اضافی احساس می کردم و از بودن آن خجالت می کشیدم. حسرت دختران را می خوردم و با خود می گفتم خوش به حال اینها که هیچ چیز اضافه ای در لای پا شان نیست که از بودن آن خجالت بکشند. پسران را می دیدم کلماتی از قبیل کیرم، می گایم و امثال اینها را به زبان می آوردند، من تعجب می کردم و با خود می گفتم چه عجب! خجالت هم نمی کشند که کیر دارند و اسمش را هم می آورند!

با بالا رفتن سنم آهسته آهسته تمام اطرافیانم متوجه عادتها و حرکات دخترانه ام شدند. هر وقت که حرف می زدم بچه های همسایه، خویشاوندان و هم صنفانم فوراً با ادای دخترانه حرفم را تکرار می کردند و با صدای کشیده  و نازک می گفتند الا تو چه بلاستی.

 من از زمان بچگی و نوجوانی بهترین خاطراتم را با دختر هایی دارم که خواهر خوانده هایم بودند. همیشه با آنها بازی می کردم و هرگاه هر یکی از آنها را که می دیدم از خوشحالی پر می کشیدم.

گاهی اوقات جزبازی می کردیم، طوری که روی زمین را خانه خانه خط می کشیدیم و با یک پا  از یک خانه به خانه دیگر می پریدیم و یک سنگ دایره ای شکل را با پا از یک خانه به خانه دیگر می زدیم.

گاهی اوقات پنجاق بازی می کردیم، طوری که با پنچ تا سنگ کوچک و کره ای شکل یکی از آنها را بالا می انداختیم و پیش از اینکه به زمین سقوط کند، سنگ های دیگر را با یک دست از روی زمین جمع می کردیم و آنرا دوباره از هواه می قاپیدیم. هر کدام از ما که برنده می شدیم، با بالا انداختن سنگ با یک دست پشت دست دیگران را با گاز گرفتن، چنگال زدن، سیلی زدن و مشت زدن می کوبیدیم و پیش از اینکه سنگ به زمین بیفتد آنرا دوباره می قاپیدیم. بازی پنجاق برای من هیجان انگیز بود. اکثراً یک خواهر خوانده ام به نام فرزانه که دختر دایی مادرم بود برنده می شد و پشت دست ما را با گاز گرفتن، چنگال زدن، سیلی زدن و مشت زدن می کوبید. در هر بار که سنگ را بالا می انداخت و پشت دستم را می کوبید، من آنچنان می ترسیدم که انگار  با چنگالش می زند جگرم را می کند.

گاهی  چشم بندکان بازی می کردیم، طوری که چند نفر داخل یک اطاق  می رفتیم، در اطاق را می بستیم، چشم یک نفر را با روسری می بستیم و دیگران از پیش او به دور و بر اطاق فرار می کردیم. او با چشمان بسته خودش را این بر و آن بر می زد تا یک نفر را دستگیر کند. وقتی که دستگیر می کرد، نوبت چشم بستن کسی می رسید که دستگیر شده بود. هر وقت که نفر چشم بسته خودش را بسوی من نزدیک می کرد، من جیغ می زدم و آنچنان وحشت می کردم که انگار مرا می گیرد و می خورد.

 من در بازی با دختران همیشه شرکت می کردم، اما با پسران به ندرت. گاهی غلغلک بازی می کردیم و همدیگر را غلغلک می دادیم. بعضی از پسران که می دیدند من با دختران غلغلک بازی می کردم به من می گفتند تو خیلی زرنگی حمید! به بهانه با دختران غلغلک بازی می کنی که عشقت تازه شود و داری حال می کنی! من به حرف آنها تعجب می کردم و می گفتم تو چی می گویی؟ من هیچ نمی دانم که تو از چی حرف می زنی! دختران از شنیدن این حرف آنها تکان می خوردند و از من فاصله می گرفتند، اما به زودی دوباره به من اعتماد می کردند و می دانستند که من هیچ حسی نسبت به آنها نداشتم. آنطوری که من خودم را جزیی از آنها احساس می کردم، آنها نیز مرا جزء خودشان می دانستند و در جواب به پسران می گفتند برو گم شو خاک بر سرت! به تو چه ربطی دارد که ما چی می کنیم؟ من با این جواب دندان شکن دختران خوشحال می شدم و با خود می گفتم خوب است که اینها هم مرا جزء خودشان می دانند. بعضی از پسران نیز می خواستند که در غلغلک بازی با ما شرکت کنند، دختران از شرکت آنها به شدت ناراحت می شدند و اجازه نمی دادند که آنها نزدیک شوند و حتی بازی را به پایان می بردند. من از ناراحتی دختران چنین برداشت می کردم که شاید  بخاطری که پسران در بازی های دیگر شرکت نمی کنند و فقط در غلغلک بازی می خواهند شرکت کنند آنها ناراحت می شوند.

من همیشه با دختران زیادی دوستی تنگاتنگ داشتم. در سال های بعد و در سنین بلوغ هر کدام از آنها که یکی یکی ازدواج می کردند یا از خانواده های مذهبی بودند دیگر پنهان می شدند، دوری گرفتن هر کدام از آنها برای من غیر قابل تحمل بود.

* * *

 در زمان بچگی بچه ها مرا به نام های حمیده، دختر، زنچه و ایزک صدا می زدند. کلمه ایزک izak در ذهن اکثر افغانها یک کلمه بی اندازه مسخره و مضحک و همچنان منفور و بی رغبت است. این کلمه را بچه ها به منظور سرگرمی، شوخی و مسخره کردن به دیگری خطاب می کنند و بزرگان به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن،  رذل کردن، مسخره کردن و به منظور سرگرمی نیز به دیگران خطاب می کنند.  کلمه  ایزک در زبان عامیانه افغانی در اصل معنی خنثی را می دهد، یعنی کسی که نه زن باشد و نه مرد. و در عین حال این کلمه را به چند معنی دیگر نیز بکار می برند، از قبیل زن و مرد نازا، پسر دخترنما، دختر پسرنما، آدم ابتر و دمبریده و به معنی بی غیرت و بی عرضه نیز بکار می برند. اما در هر صورت کلمه ایزک و تمام مترادف های آن از قبیل ابتر، دمبریده، بی غیرت وغیره در فرهنگ افغانستان توهین آمیز و فحش آمیز دانسته می شوند. 

من هر وقت که در محافل می رقصیدم، تمام مردم کوچک و بزرگ به من می خندیدند و می گفتند وای! ای عیناً دختر واری رقص می کنه! ( وای! این عیناً مثل دختر می رقصد!) من از خنده آنها غمگین می شدم، در یک گوشه ای می نشستم و دیگر نمی رقصیدم. مردم که به حرف زدن، حرکات و عادت هایم می خندیدند و حمیده، دختر، زنچه و ایزک صدایم می زدند، من بی اندازه رنج می بردم، روز بروز روحیه ام ضعیف می شد و اعتماد به نفسم را از دست می دادم. آهسته آهسته کاملاً به یک آدم کم جرأت و گوشه نشین تبدیل شدم.  بعضی ها در مورد من تبصره می کردند و نظریات مختلف می دادند. بعضی ها می گفتند ایزک است. بعضی ها می گفتند نه ایزک نیست، سسول است. و بعضی ها می گفتند نه ایزک است و نه سسول، اول در شکم مادرش قرار بوده که دختر به دنیا بیاید، اما خدا بعداً تصمیمش را عوض کرده و این را به پسر تبدیل کرده است،  خدا بعداً لازم دانسته است که این پسر به دنیا بیاید.

* * *

 زمانی که سال هشتم مکتبم بود، مزدک،  شوهر خواهرم سی سالش بود. مزدک از رشته راه و کانال سازی از دانشسرای پولی تکنیک کابل به درجه ماستر (فوق لسانس) فارغ التحصیل شده بود. یک روزی در خانه نشسته بودم داشتم حرف می زدم، مزدک با نفرت و عصبانیت شدید به من نگاه کرد و با لحن تندی گفت حمید تو دیگه طفل نیستی که نازک نازک مثل دخترکا گپ می زنی، تو دیگه مثل مرد باید گپ بزنی... از طرز نگاه نفرت بار و لحن تند سخنش بی اندازه غمگین شدم. خلاصه اینکه در هر طرف روز بروز روحیه ام  ضعیف می شد و جرأت و اعتماد به نفسم را از دست می دادم.

نادانی های  زمانه داشت  بیداد می کرد،  زمانه هرگز با من سازگار نبود و بالاخره  بیداد زمان مرا بر آن داشت تا من خودم را با زمانه بسازم تا از نادانی ها و درد سر ها در امان بمانم. برای رسیدن به آرامش،  البته نه بصورت غریضی، بلکه بصورت شرطی سرانجام در صدد تغییرپذیری شدم. به منظور تغییرپذیری همواره ترجیح می دادم که اولاً حرف نزنم و اگر حرف می زدم به خودم فشار می آوردم که از ته ی گلو و با صدای کلفت حرف بزنم تا کسی ادایم را در  نیاورد. در عادتها و حرکاتم سعی می کردم که خودم را جسور و نترس جلوه بدهم تا کسی به من دختر و ایزک نگوید. در نتیجه ی مدتها نقش بازی کردن و تحمیل نقش بازی بر خودم، بتدریج یاد گرفتم که خودم را نقش بسازم، اما در پشت نقش اصل آن هرگز شکل نمی گیرد و بالاخره تمام نقش ها نقشی بر آب است. البته مشکلات طولانی مدت روزگار و انجام دادن کارهای سخت فیزیکی نیز باعث شد که به یک نقش کوره دیده تبدیل شدم.  از نظر اقتصادی  بسی روزگار بدی داشتیم. در زمان حکومت حفیظ الله امین،  در سال ۱۳۵۸ خورشیدی که من پنج ساله بودم، پدرم به جرم مخالفت با رژیم توسط دولت دستگیر شد و سپس به قتل رسید. پدرم در گذشته افسر  نظامی دولت بود و بعد از به قتل رساندنش،  بر عکس دیگر افسران دولت که کشته می شدند یا به مرگ طبیعی خود می مردند، دولت حقوق بازنشستگی او را بطور کامل برای ما نداد. دولت افغانستان در آن زمان بعد از مرگ افسرانش حقوق آنها را بطور کامل و علاوه بر آن یک کالابرگی که حاوی اجناس زیادی بود به بازماندگان آنها می داد. اما بعد از به قتل رساندن پدرم، فقط نیمی از حقوق یک اجیر دولت را برای ما می داد، که امتیاز آنرا هم مادرم با هزار اصرار از دولت گرفت. با آن پول قسمت کمی از زندگی بخور و نمیر ما هم تعمین نمی شد. مادرم  در دهکده کار پرورش زنبور عسل را می کرد و لنگ لنگان خرج لباس و غذامان را در می آورد. من هم از روزی که دست چپ و راستم را شناختم، شروع به کار های شاقه و فیزیکی کردم. هر روز بعد از تعطیلی مدرسه با فرغون دستی تک چرخ، کار حمالی را می کردم. 

علاوه بر آن نقش بازی هایی که سعی می کردم با صدای کلفت حرف بزنم و در رفتار و حرکاتم خودم را نترس و جسور جلوه می دادم، انجام دادن کار های سخت و مشکلات طولانی مدت روزگار نیز باعث شد که زودتر ظاهر و عادت های تقریباً پسرانه را به خود گرفتم.  با وجودی که بعد ها در ظاهر درست شدم و کسی به حرف زدن و حرکاتم ایرادی نمی گرفت، اما باز هم مثل گذشته در باطن احساس مرد بودن را نداشتم. اگر کسی به من می گفت که تو مرد هستی یا می گفت در آینده زن می گیری و بچه دار می شوی، من احساس ناراحتی می کردم، به مثل اینکه کسی به یک دختر به جدیت بگوید که تو در آینده زن می گیری و پدر می شوی.

ادامه دارد...