رسیدن به آسمایی: 08.01.2010 ؛ نشر در آسمایی: 09.01.2010

 

آن سوی وحشت

 

خاطرات حمید نیلوفر

 

پنجشنبه 27 حمل 1388

 

بخش نخست

 

جهنم بابه نداره

 

تابستان ۱۳۶۲

 

 

نه سال داشتم و روزهای گرم تابستان بود. در محله خیرخانه کابل پیرمرد بینوایی را دیدم، که جامه کهنه و فرسوده خاکستری رنگ افغانی بر تن، کلاه قرمز مهره دوزی شده قندهاری بر سر و
کفش های کهنه و لهیده چرمی بر پا داشت و پیش روی دکانی که از خشت خام ساخته شده بود، تیرهای چوبی و کناره های سقف گِلی آن در پیش رو به اندازه دو - سه وجب بصورت حاشیه به بیرون آمده بود و پیش در آن دو تا پله می خورد، پیرمرد روی پله ها نشسته بود و خودش را در سایه دیوار قرار داده بود تا دمی بیاساید. در نزدیک او هفت - هشت تا بچه های کوچک و بزرگ شر و آشوبگرخمیده خمیده و کج کج که آماده فرار بودند، پا های شان را به زمین می کوبیدند و با صدا زدن بابه نداره بابه نداره، خودشان را به پیرمرد نزدیک می کردند و بسویش سنگ پرتاب می کردند. مرد آرام و صبوری بود و بسی بردبار، تا هنگامی که سنگ بر خودش نمی خورد از جا بر نمی خاست، در فاصله های نزدیک او سنگ های زیاد می افتاد، اما زمانیکه سنگ بر خودش می خورد از جا بر می خاست و چند قدم به طرف بچه ها می دوید و بچه ها شتابان فرار می کردند و به هر سو پراکنده  می شدند. پیرمرد دوباره روی پله ها می نشست و بچه ها باز هم خمیده خمیده و کج کج، پا های شان را به زمین می کوبیدند و با صدا زدن بابه نداره بابه نداره، خودشان را به او نزدیک می کردند و بسویش سنگ پرتاب می کردند و به همین شکل ماجرا دوام می یافت. به این صورت درگیری پیرمرد با بچه ها به یک عادت روزمره تبدیل شده بود و هر رهگذری از آن گذر گهگاهی این ماجرا را مشاهده می کرد. در اول من خیال کردم که نام این پیرمرد بابه ندارست.
 
* * *
 
چند روز پس از آن هنگام عصر روز بود و در محله پانصد فامیلی کابل که محل سکونت افسران بلندپایه دولت بود در امتداد خیابان خاکی ای قدم می زدم. در طول آن خیابان در بستر راه فاضلاب توده های زباله و نخاله یکی پشت سر دیگر قرار داشت و هر کدام از آن توده ها سدی بر سر راه فاضلاب ایجاد شده بود.  البته اینجا یکی از نادر مناطقی در شمال غرب کابل بود که به سیستم لوله کشی آب مجهز بود و فاضلاب در آنجا جاری می شد. در آنجا پیرمرد دیگری را دیدم که از یکی از کوچه های دست چپم وارد این خیابان شد. این یکی با پیرمرد اولی کاملاً فرق داشت، با رنگ پوست قهوه ای و تاریک، قدبلند و جوانتر از اولی بود. از کنار ردیف توده های زباله و نخاله در امتداد خیابان به جهت مخالف من راهش را ادامه داد. در پی او ده - دوازده تا بچه های کوچک و بزرگ چرکین با سر و صورت های پر از لکه های چرک و عرق و لباس های چرکین و پاره پینه و بعضی هم پا برهنه او را دنبال می کردند و با صدا زدن بابه نداره بابه نداره سنگ بارانش می کردند. پیرمرد کاملاً شتابزده و آشفته به نظر می رسید و در هر بار که با سراسیمگی می ایستاد و به پشتش می نگریست، بچه ها فوراً در جا می ایستادند و به مجردی که راه می افتاد به مانند گله زنبور هجوم می بردند. پیرمرد هراسان با قد بلند و پا های دراز تند تند راه می رفت، اما بچه ها تندتر از او انگار که با بال و پر می رفتند. من خیال کردم که نام این پیرمرد هم بابه ندارست. کمی برایم عجیب بود که آن پیرمرد که نامش بابه ندارست، بچه ها او را می آزارند و این هم که نامش بابه ندارست، بچه ها می آزارندش.
 
* * *
 
 چند هفته بعد از آن با دختر دایی ام، رخشانه که از من کوچکتر اما باهوشتر بود، از خانه خودمان بسوی خانه آنها قدم می زدم. از خانه ما تا خانه آنها یکی دو کیلومتر فاصله داشت. این بار که با رخشانه بودم در میانه های راه به غیر آن دو تا پیرمرد اولی پیرمرد دیگری را دیدم که هم جهت ما در امتداد خیابان روان بود، پنج - شش تا بچه های کوچک و بزرگ دنبالش می کردند و با صدا زدن بابه نداره بابه نداره بسویش سنگ پرتاب می کردند. با پیمودن راه بیشتر به شمار بچه ها افزوده می شد. ما هم که در فاصله نزدیک او قرار داشتیم، رخشانه با چشمان آبی، رنگ پوست سفید که داغ بزرگ سالدانه بر صورت داشت، موهای زرد و بهمریخته و ابرو های زرد بسویش دوید و صدا زد بابه نداره بابه نداره. این بار برای من خیلی عجیب بود که هرکه که نامش بابه ندارست چرا بچه ها می آزارندش. از رخشانه پرسیدم چند ته بابه ندارس؟ یَگ ته پیش خانه شماس هر وخت، یَگ ته ره ده پنصدفامیلی دیدم یَگ روز که بابه نداره می گفتندش، حالی ایره می گن، کدامش بابه ندارس؟
 
هیچ کدامش نداره.
 
- چی نداره؟
 
رخشانه   بسویم نگاه کرد، قیافه خجالتی را به خود گرفت، از خجالت دور چشمانش چین خورد، چشمانش تنگ شد و صورتش قرمز. با قیافه خجالتی دهنش را به گوشم نزدیک کرد و در جواب اینکه گفتم چی نداره، با صدای آهسته گفت چول نداره. ( دودول ندارد.)
 
- وَی! مه فکر کدم که نامش بابه ندارس.
 
رخشانه از کنار من بسویش نگاه کرد و خنده کنان صدا زد بابه نداره بابه نداره.
 
- چرا ایطوری میگن؟
 
 بخاطری که زن نگرفته.
 
- که نداره نداره دیگه! چرا آزارش میدن؟
 
بیه بریم از پشتش صدا کنیم.
 
- چرا صدا کنیم؟
 
 سات ما تیر شوه ( وقت مان خوش بگذرد.)
 
از این حرفش ناراحت شدم و با ناراحتی گفتم نی مه هیچ ساتم تیر نمیشه ایطوری. (نه این طوری اصلاً وقت من خوش نمی گذرد.)
 
 رخشانه که ناراحتی ام را فهمید خجالت کشید و دیگر چیزی نگفت.  همین بود که هم معنی بابه نداره را فهمیدم و هم هدف بچه ها را، که می خواستند خودشان را سرگرم کنند. به بچه ها نگاه کردم، دیدم که واقعاً خودشان را سرگرم می کردند، اکثر آنها خنده کنان صدا می زدند بابه نداره بابه نداره و بسویش سنگ پرتاب می کردند، اما دو تا از آن بچه ها قیافه های عصبانی و مهاجم را به خود گرفته بودند، خودشان را به او نزدیک می کردند و مستقیماً با سنگ به بدنش می زدند.  ما هم از دنبال او در راه خودمان روان بودیم که اولین سنگ به پشت پایش خورد، با عصبانیت برگشت و چند قدم به عقب دوید. تمام بچه ها که آماده گریز بودند فوراً گریختند، اما ما که قصد آزارش را نداشتیم آماده گریز هم نبودیم و زمانی که برگشت و چند قدم  به عقب دوید، بچه ها به فاصله های دور گریختند و ما در فاصله یک متری او باقی ماندیم. برای دفاع از خودش چند تا سنگ هم در دست داشت. من در فاصله نزدیک که دیدم سنگ به دست داشت ترسیدم و خیال کردم که این پیرمرد دیوانه است و هرکه را اگر ببیند شاید بزند. در حالیکه سنگ در دستش بود دستش را بلند کرد، اما به چشمان ما که نگاه کرد از طرز نگاه ما فهمید که ما قصد آزارش را نداشتیم و به طرف بچه های دوید که داشتند فرار می کردند.  در هر بار که سنگ به بدنش می خورد با عصبانیت بر می گشت و چند قدم به طرف بچه ها می دوید و بچه ها به سرعت زیاد فرار می کردند.
 
 در اول دیدن این  ماجرا و خاطره بابه نداره برای من آنچنان مهم و وحشتناک نبود، تا اینکه آهسته آهسته در وجود خودم تغییرات شگفتی را متوجه شدم و دیگر خاطره بابه نداره به تدریج در ذهن من به یک وحشت و کابوس همیشگی تبدیل شد.
ادامه دارد...