تاریخ نشر: ۱۱ مارچ سال ۲۰۲۶*

سانگه صدیقی

فعال سیاسی و فعال حقوق زنان

چه گونه‌گی پرداخت رمان شیشک به مسایل زنان

از منظر اجتماعی،  جنسیتی و جنسی

 

سانگه صدیقی 

من از عبیدی صاحب سال‌های سال خوانده‌ام، با قلم‌شان آشنا هستم؛ گرچه که اولین بار است که قلم‌شان را در عرصه ادبیات و خصوصاً رمان میخوانم، ولی مسایل سیاسی و خصوصاً اجتماعی را من از دریچه‌های مختلف، چه از فیسبوک و چه از طریق وبسایت آسمایی، خوانده‌ام.

رمان را من متأسفانه بسیار ناوقت به دست گرفتم. در نقد رمان بسیار مهم است که آدم یک بار رمان را بیطرفانه بخواند و بار دوم از آن دید و یا از آن بُعدی که برایش باید بپردازد؛ ولی من تلاش کردم در همین مدت چند روز، حداقل جاهایی را که من میخواستم رویش بحث کنم، دو بار و سه بار بخوانم. امروز بُعدی را که من به آن میپردازم، بیشتر بُعد اجتماعی و بحث جنسیتی و جنسی در این رمان است.

رمان شیشک را نمیتوان صرفاً یک داستان زنده‌گی یک زن دانست؛ این اثر در اصل خودش انتقادی از جامعه است که در آن سنت، دین، قدرت محلی و ساختار مردسالارانه در هم تنیده. نویسنده با قراردادن روایت در بستر افغانستان و با انتخاب یک زن به عنوان محور روایت، کوشیده است نشان دهد که چه‌گونه سرنوشت فردی زنان در متن مناسبات کلان اجتماعی و سیاسی شکل میگیرد. این رمان تنها بازنمایی رنج نیست، بلکه تلاشی است برای افشای سازوکارهایی که رنج را تولید و بازتولید میکنند. شیشک با جسارت به سراغ تابوهایی میرود که معمولاً در سکوت نگهداشته میشوند: خشونت جنسی، سؤاستفاده از قدرت مذهبی و پیوند میان اقتدار سیاسی و کنترل بدن زن. همچو مسایل در این اثر به عنوان عناصر حاشیه‌یی مطرح نمیشوند، بلکه به عنوان نیروهای تعیین‌کننده در سرنوشت شخصیت‌های رمان اند.

در این بخش، من رمان شیشک را از سه منظر به بررسی خواهم گرفت:

1.   نخست از بُعد اجتماعی با تمرکز بر ساختار قبیله‌یی، روابط قدرت و جایگاه زن در جامعه روستایی افغانستان؛

2.  دوم از بُعد جنسیتی با تحلیل نقش‌های متفاوت زنان در نسل‌های گوناگون و چه‌گونه‌گی بازتولید یا مقاومت در برابر الگوهای مردسالار؛

3.  و سوم از بُعد جنسی با تمرکز بر بدن زن، مفهوم سوژه‌گی و ابژه‌سازی و چالش‌هایی که در رمان در برابر مفاهیمی چون نکاح، مهریه و کنترل جنسی مطرح میکند.

از منظر اجتماعی، بستر روایت، ولسوالی سرخرود در ولایت ننگرهار است؛ منطقهٔ نیمه‌روستایی با ساختار زراعتی، بافت‌های قبیله‌یی و فرهنگ سنتی که در چنین جامعه‌یی، هویت فردی بر پایه خاک، قوم و نسب تعریف میشود و مشروعیت اجتماعی از شبکه‌های خویشاوندی و قبیله‌یی ناشی میگردد. ساختار قدرت اغلب غیررسمی و مردسالار است. مفاهیمی چون غیرت، ناموس و آبرو، نقش تنظیم‌کننده رفتار اجتماعی را دارد و زنان عامل نمادین این آبرو محسوب میشوند. بنابراین هر کنش زن، نه‌فقط یک امر فردی، بلکه یک مسألهٔ جمعی و حیثیتی تلقی میشود. در این بستر، شخصیت مرکزی داستان زنی است که در این روستا متولد نشده و از بیرون آمده است- آن هم از غرب. این نقطه از منظر جامعه‌شناسی بسیار تعیین‌کننده است. در جامعه‌یی که سرمایه اجتماعی از طریق پیوندهای قومی و خویشاوندی شکل میگیرد، فردِ بیرونی فاقد شبکه حمایتی است. او نه پشتیبان قبیله‌یی دارد و نه کسی را دارد که از او دفاع کند. هنگامی که چنین زنی هدف ازدواج اجباری قرار میگیرد، مسألهٔ صرفاً خشونت جنسیتی نیست، بلکه ترکیبی از استیلای مردسالار، قدرت محلی و بی‌ریشه‌گی اجتماعی است. بی‌جایی او پس از فرار و نداشتن پناهگاه و ناآشنایی با خانواده‌یی که بتواند به آن پناه ببرد، نشان‌دهنده اهمیت جایگاه اجتماعی برای بقا، به‌ویژه برای زنان است؛ خصوصاً برای زنان روستایی.  من فکر میکنم این واقعیت در رمان به شکل بسیار خوبی بازتاب داده شده است. اما کنش رادیکال او و فرار و آتش‌زدن خانه قومندان، نقطه عطف نقد اجتماعی رمان است. در فرهنگ سنتی و روستایی، خانه نه‌فقط محل سکونت، بلکه نماد آبرو و اقتدار مرد است. آتش‌زدن آن صرفاً تخریب فیزیکی نیست، شکستن نمادین نظام قدرت است. این عمل را میتوان لحظهٔ بازپس‌گیری سوژه‌گی دانست؛ جایی که زن از موقعیت ابژه-ابژه قدرت مردانه- خارج میشود و به فاعل کنش بدل میگردد. این صحنه نشان میدهد که مقاومت در چنین ساختاری الزاماً در چارچوب قواعد موجود اتفاق نمی‌افتد، بلکه با شکستن همان قواعد ممکن است.

با ورود به بخش دوم روایت، زن وارد مرحله تازه‌یی از بازسازی زنده‌گی میشود. در ابتدا نقش‌های سنتی را میپذیرد: نان‌پختن، مدیریت خانه، مراقبت، سازمان‌دهی امور داخلی؛ اما بازتولید نقش مرسوم زن در سرخرود، فکر میکنم بازتولید نقش یک زن مرسوم در سرخرود است- جایی که زن مدیر درون خانه است؛ اما مالک منابع اقتصادی نیست. ولی،‌ نویسنده در همین نقطه نقش سنتی را به چالش میکشد: خیاطی، کسب درآمد مستقل، نقطه تحول اجتماعی شخصیت است. در اقتصاد روستایی افغانستان، کار زنان اغلب نامریی و بدون مزد است و درآمد حاصل از خیاطی او، بیشتر سرمایه اقتصادی به این زن نمیدهد، بلکه به‌تدریج به او جایگاه اجتماعی میدهد و ما میبینیم که در ادامه داستان، زن بسیار قدرتمند ظاهر میشود و بسیاری از مسایل را عملاً به چالش میکشد؛ از جمله خواسته‌های بسیار شخصی خودش را. در مجموع در این رمان، در بستر سرخرود پس از جنگ گویا اتفاق افتاده، چون جاهایی من در رمان وقتی میخواندم متوجه شدم که زمانی است که جنگ قطع شده و یا بهتر است بگویم تا حدی  سکوت اسلحه‌هاست.

نقد اجتماعی را میتوانیم در سه بخش یا در سه بُعد خلاصه کنیم:

·      نخست، نمایش تأثیر ساختار قبیله‌یی و مردسالار بر سرنوشت زنان، که ما میبینیم این دختر زمانی که با خانواده خود به افغانستان می‌آید، چه‌گونه قدرت حاکمِ مردسالار او را  تحت فشار قرار میدهد و از او  میخواهد به ازدواج اجباری تن بدهد؛

·      دوم، بازسازی هویت و قدرت از طریق عاملیت فردی و استقلال اقتصادی؛ و هم‌چنان برجسته‌سازی آسیب‌پذیری زن بی‌ریشه در یک جامعه جدید.

 اما اگر بخواهیم این رمان را از منظر جنسیتی بخوانیم، با یک روایت خطیِ ساده روبه‌رو نیستیم؛ با یک نقشه تاریخی بدن زن مواجه هستیم. داستان، نقش جنسیتیِ سه نسل از زنان را در بستر تحولات سیاسی نشان میدهد که این دقیقاً نقطه قوت تحلیلی آن است.

نخست مادرکلان؛ مادرکلانِ شخصیت مرکزی داستان. او در دوره‌یی رشد کرده که همزمان با تغییرات ایدیولوژیک و سیاسی در افغانستان بوده؛ شاید دوره‌های اول دموکراسی یا دوره جمهوری دموکراتیک افغانستان. زمانی که پروژه‌یی از مدرنیزاسیون دولت و بازتعریف نقش زن دنبال میگردد و این دوره آزادی پوشش، تحصیل زنان و حتی عزمِ اعزام زنان به خارج برای آموزش، بخشی از گفتمان رسمی دولتی بوده است؛ که من در یک قسمت از داستان، وقتی مادرکلان روایت میکند زنده‌گی خودش را که چه‌گونه به خارج میرود و به پاریس میرود آن‌جا تحصیل میکند، استنباط من به عنوان خواننده این بود که این روایت بیشتر در زمان دهه اول دموکراسی اتفاق میافتد. گرچه در رمان من دقیقاً به زمان‌بندی مشخصی برنخوردم، یعنی که دقیق معلوم نیست که رمان در چه برهه تاریخی روایت میشود، ولی چیزی که من به عنوان خواننده یافتم همین است که این رمان شاید مادرکلان در چنین بستر سیاسی و فرهنگی افغانستان بزرگ شده باشد.

و جالب است که او از آزادی‌هایی برخوردار بوده که شاید نسل‌های بعدی، به‌خصوص در دوره طالبان، از آن محروم بودند. مادرکلان نماد دوره‌یی است که زن افغان در تلاش بود تا جایگاه خود را در فضای عمومی و تحصیلی تثبیت کند.

نسل دوم، مادرِ شخصیت اصلی است. او در دوره‌یی زنده‌گی کرده که افغانستان با تحولات شدید سیاسی، جنگ‌های داخلی و تسلط گروه‌های مختلف روبه‌رو بوده است. در این دوره، حقوق زنان به شدت محدود میشود و فضای عمومی برای آن‌ها تنگ‌تر میگردد. مادر در این رمان، بازتاب‌دهنده رنج و ایستاده‌گی زنانی است که در میانه‌های جنگ و سنت‌های سخت‌گیرانه، تلاش کردند تا کانون خانواده را حفظ کنند، اما خودشان قربانی ساختارهای قدرت شدند.

و نسل سوم، خودِ شخصیت اصلی یا همان «شیشک» است. او در واقع برآیند این دو نسل و تجربه‌های متفاوت آن‌هاست. او با چالش‌های دنیای مدرن و در عین حال با بقایای سنت‌های ریشه‌دار در جامعه روستایی دست و پنجه نرم میکند. فرار او و کنش‌های بعدی‌اش، نشان‌دهنده تولد یک هویت تازه است که دیگر نمیخواهد صرفاً یک «ابژه» باشد.

در بخش سوم که به بُعد جنسی و بدن زن میپردازد، رمان شیشک بسیار جسورانه عمل کرده است. نویسنده به مفاهیمی چون نکاح و مهریه نه به عنوان سنت‌های مذهبی صرف، بلکه به عنوان ابزارهای کنترل بدن زن نگاه میکند. در جامعه‌یی که بدن زن به عنوان ناموس و ملکیت مرد تعریف میشود، هرگونه استقلال بر این بدن، یک عصیان بزرگ تلقی میگردد. قهرمان رمان با انتخاب‌های خود، این مالکیت را به چالش میکشد و سعی میکند تعریف جدیدی از سوژه‌گی جنسی خود ارایه دهد.

در نهایت، رمان شیشک صرفاً یک روایت داستانی نیست؛ یک کالبدشکافی اجتماعی و جنسیتی از جامعه‌یی است که در آن لایه‌های مختلف قدرت برای کنترل زن با هم متحد میشوند. نویسنده با مهارت توانسته است این درهم‌تنیده‌گی را به تصویر بکشد و راه را برای بحث‌های عمیق‌تر در مورد حقوق و جایگاه زن در افغانستان باز کند.

شاید برای خواننده‌گان داستان که شناختی از محل و روایت‌های داستان دارند، نقش جنسیتی زنان در این محل، برای‌شان بیشتر یک زن کهنسالی که مثلاً از سگرت استفاده میکند یا نوشابه‌های الکولی استفاده میکند یا درباره روابط جنسی آزادانه صحبت میکند، یک نوع اغراق بیاید؛ ولی به نظر من اینجا است که نویسنده از آن چالش‌ها و کلیشه‌های نقش زن روستایی عبور میکند و تلاش دارد که الگوهای سنتی یک زن را به چالش بکشد. از سوی دیگر  همچو چیزی برای این زن یعنی مادر کلان که طبیب و استاد فاکولته طب بوده و در نیم دوم دهه هشتاد قرن گذشته در فرانسته تحصیل کرده، غیر قابل باور نیست.

بسیا ر کوتاه در یک مورد دیگر باید اشاره کنم، فکر میکنم زمانم تمام شده؛ چون این موضوع هم بسیار مهم است: بخش نقد بر نقش جنسی در رمان. اما وقتی در مورد نقش جنسی در این رمان صحبت میکنیم، ابتدا یک تمایز نظری روشن باید داشته باشیم: تمایز میان بدن به عنوان ابژه و بدن به عنوان سوژه. در سنت مردسالار، بدن زن اغلب به عنوان ابژه تعریف میشود؛ یعنی موضوع مالکیت، کنترل و یا معامله و تنظیم اجتماعی. اما در خوانش معاصر جنسیتی، بدن زن میتواند سوژه باشد؛ یعنی محل اراده، انتخاب، لذت، مقاومت و تصمیم‌گیری. در این رمان دقیقاً در همین میدان تنش‌ها حرکت میکنند. در بستر روستای افغانستان، بدن زن عامل سوژه نیست؛ ناموس خانواده، ابزار پیوندهای قبیله‌یی و گاه سرمایه‌یی برای معامله اجتماعی از طریق نکاح و مهریه و این چیزها مطرح است. اما تلاش تجاوز جنسی ملای مسجد به شخصیت مرکزی، تنها یک خشونت فردی نیست؛ تجلی نهادینه‌شدن کنترل بر بدن زن است. وقتی فردی از جایگاه مذهبی به چنین عملی دست میزند، مسألهٔ فقط انحراف اخلاقی نیست، بلکه این نشان‌دهنده این است که چه‌گونه قدرت دینی میتواند بدن زن را به ابژه‌یی برای اعمال سلطه تبدیل کند؛ که من فکر میکنم در رمان این بسیار به خوبی به چالش کشیده شده است.

اما در نهایت میخواهم همین موضوع را اجازه بدهید که ختم کنم، چون این قسمت آخر جمع‌بندی من میتواند باشد. در قسمت دیگر من میخواهم این را بگویم که این رمان از سه منظر نقش جنسیتی را بررسی میکند: ۱. بدنی که تحت خشونت قرار گرفته؛ ۲. بدنی که مورد قرارداد اجتماعی است، یعنی که باید تن به ازدواج بدهد؛ ۳. و بدنی که صاحب اختیار است. چون در یک قسمت از این داستان، خود شخصیت داستان، خود این زن، تصمیم میگیرد که قبل از ازدواج رابطه جنسی داشته باشد. و این چیزی است که فکر میکنم در رمان به  اختیار زن در قسمت تن‌اش بسیار خوب توجه شده و من این را فکر میکنم یکی از نکاتی است که برادر ما پرسان کردند بزرگ‌ترین تابویی که این داستان شکسته چیست؛ من فکر میکنم همان بحثی است که زن در این داستان حق انتخاب تن خود را داشته.

در نهایت من فکر میکنم در جمع‌بندی به سه موضوع بسیار کوتاه اشاره میکنم که رمان بدن زن را از سطح ناموسو گناه به سطح آگاهی منتقل میکند. این بدن در اینجا میدان نبرد قدرت است؛ میان دین، سنت، مردسالاری و اراده فردی. و درست در همین میدان است که سوژه‌گی زن شکل میگیرد، نه در انکار بدن، بلکه در تصاحب آن. و ادبیاتی که به بدن زن میپردازد، در این داستان به نظر من در واقع هم سیاست‌های پنهان جامعه را به چالش میکشد و هم یک نوع تلاقی از بین قدرت و آزادی زنان است. در کل و در نهایت، ارزش‌های تحلیلی رمان در این است که زن را نه صرفاً قربانی و نه قهرمان مطلق، بلکه یک کنشگر نشان میدهد که در دل ساختارهای محدود، امکان انتخاب و بازتعریف خود را جست‌وجو میکند. این در همین نقطه است که ادبیات از ابزار فهم سیاست پنهان جامعه تبدیل میشود به جایی که تاریخ رسمی خاموش میماند، اما بدن سخن میگوید. یک جهان تشکر از این‌که به من وقت دادید.

 

* ا* این سخنرانی به تاریخ  ۲۱ فبروی سال ۲۰۲۶ در محفل رونمای رمان ایراد شده است.