ترور یا خودکشی (!؟)

زدن مهر خودکشی برحادثه مرگ مرموز یعقوبی کار مشکلی نیست. برخی حلقات ناشناخته نیزخرمن این چنین آوازه ها را عامدانه باد زده اند تا در اذهان عمومی به حیث یک واقعیت مسجل، جایگیرشود. دلایل زیادی هم وجود دارند تا افکارعامه نسبت به اسرار حقیقی مرگ یعقوبی، چندان دستخوش شک وتردید نشود. استدلالیان واقع بین نیز ظاهراَ نیاز بازنگری تردید آمیز در رابطه با این نکته را که مرگ یعقوبی، ممکن است صرفاً نتیجه نوعی وهم و بلاتکلیفی برای نجات ذخایر اسرار خطرناک باشد، جدی تلقی نمی کنند.

دلیل این سردرگمی چه می تواند باشد؟

سال های مأموریت مرحوم یعقوبی به حیث وزیر امنیت دولتی، سال های دشوار وانباشته از غده های بی اعتمادی و فروپاشی سازمان امنیت وارتش افغانستان بود. تضاد های درونی جناح های رقیب در داخل حزب ودولت عمیق تر می شدند و معامله گری های پنهان با استخبارات خارجی وگروه های مجاهدین که به نوبه خویش از هرجهت به سوی مرکز قدرت نزدیک می شدند، به طور مخفی وعلنی تشکل و تأثیرخود را آشکار می کرد.

       او از مدت ها پیش در باره تقسیم وزارت های امنیتی ( داخله، دفاع و امنیت) به شمال و جنوب، خصوصاَ شکسته گی در سطح رهبری وبیروی سیاسی حزب، پیوسته اطلاعات مأیوس کننده را دریافت می کرد.  وی بهتر از دیگران، ناظر نزدیکی گام به گام شبح سقوط وفروپاشی به سوی پایتخت بود. با اوج گیری بحران سیاسی در رهبری حزب و دولت و پررنگ شدن فعالیت های سیاسی بینین سیوان نماینده ویژه سازمان ملل متحد برای ایجاد یک حکومت عبوری به همکاری ملل متحد، به وضوع مشاهده می شدکه وزرای دفاع ملی و داخله به سوی احزاب قومی لغزیده و عملا بر ضد یکدیگر صف آرایی کرده بودند.

آقای یعقوبی به عنوان وزیر مهم ترین سکتور امنیتی، ذخیره بزرگ رازهای امنیتی افغانستان به شمار می رفت که با هیچ یک از دسته های انشعابی ورقیب نیز علایقی نشان نداده بود. با افزایش خطر سقوط حاکمیت، احتمال به اسارت رفتن وی نیز یک امر حتمی حساب می شد. درک این قضیه بس وحشت ناک بود.

 درچنین احوال، اعتماد وی نسبت به دکتر نجیب الله نیز تا اندازه ای  کمرنگ شده بود. مدتی قبل از سقوط نظام، قطعه مخصوص حفاظت از رئیس جمهور به وی اطلاع داده بود که دکترنجیب و جنرال شاپور احمدزی ( برادرش) بدون مشوره با وزیر امنیت، درناحیه تنگی واغجان یا محمد آغه لوگر، با حکمت یار رهبر حزب اسلامی و یا نماینده هایش وارد معامله شده بودند. اعزام جنرال رفیع ( معاون دکتر نجیب) به لوگرو مذاکره با حکمت یار، مظهر انکار ناپذیر این تحولات بود. یعقوبی بعد از دریافت اطلاع در باره تماس ها میان دکترنجیب و حکمت یار از رفتن به جلسه بیروی سیاسی خود داری کرده بود.

یعقوبی نیز به نوبه خویش تلاش کرد براثر پادرمیانی جنرال رفیع، با حکمتیار وارد گفت وگو شود؛ اما حکمتیار از مذاکره با یعقوبی احتراز کرد. حکمتیار ازین امر مطلع بود که هدف یعقوبی از گفت وگوی رویاروی با او، کمک به روند معامله و یا تعمیل خواسته های حزب اسلامی نه، بلکه کشف جریانات پس پرده خواهد بود.

وی گفته بود:

رئیس جمهور بدون مشوره با من ( مسئول امنیت مملکت) با دشمنان وارد معامله شده است. پس وظیفه من به حیث مسئول رسمی امنیت کشور خاتمه یافته است.

دکتر نجیب موفق شد او را قانع کند که ازوظیفه اش کنار نرود؛ اما آن طوری که بعضی ها مدعی شده اند، فشار روانی حاصل ازوضع وخیم سیاسی وامنیتی، روز تا روز او را به مرز دردناک روانی نزدیک کرده بود.

همزمان با این رویداد ها، سایر اعضای ارشد حزب و دولت ( ازجمله فرید مزدک، نجم الدین کاویانی وعبدالوکیل)  و جنرالان قطعات بزرگ ارتش، سارندوی و امنیت دولتی، که از جمع پیروان ببرک کارمل به شمار می آمدند، با جنرال دوستم و احمدشاه مسعود عهد وپیمان بسته بودند که حکومت را برای آنان تحویل خواهند داد. ظاهراَ هیچ یک ازفرکسیون های متضاد، درباره فعالیت های شان با یعقوبی خواهان مشورت نمی شدند و او بار سنگین تنهایی و خطر را احساس می کرد.

شنیدن خبر فرار و پناهندگی رئیس جمهور نجیب الله که یگانه پایگاه امید وی به شمار می رفت، آخرین ضربه را بر روان مضطرب یعقوبی وارد کرد. دیگر برای وی امیدی نسبت به بهبود وضع باقی نمانده بود. از نظر آنانی که روی بال های شایعۀ خودکشی یعقوبی سوار اند؛ گویا همه حوادث دست به هم داده بودند تا اورا به دام هولناک مرگ پرتاب کنند. این گروه مدعی اند؛ قبل ازآن که دیوارهای آتشین، ازچندین جهت یعقوبی را به کام خویش فرو برند، وی از همه آنان پیشدستی کرد و با دست خودش به تمامی ترس ها ووحشت هایش خاتمه داد. اما آیا پذیرش چنین دلایلی، برای روشن کردن زوایای مرگ ارشد ترین مهره اطلاعاتی دولت کافی است؟

پاسخ به این سوال صریحاً منفی است.

 

 

 

 

حقیقت گمشده

آنانی که مدعی اند فاروق یعقوبی خودکشی کرده است، احتمالاً کسانی اند که یا عضو پروژه قتل یعقوبی اند و یا هم بارناخواسته مصلحت های شخصی را با نا امیدی بردوش می کشند. این افراد مأموریت دارند اذهان عمومی را در همین مسیر هدایت کنند. گروه دیگر، در نتیجه بی خبری از کنه پیچیده قضایا، بالطبع از انبوهۀ این افواهات نا خود آگاه تأثیر می پذیرند. دسته سوم عده ای انگشت شماری هستند که از ماهیت ماجرا با خبر اند ولی روی دلایل مختلفی که برای خود شان مهم است، محافظ کاری پیشه کرده و از بازگویی حقایق هراسان شده اند.

یعقوبی از تمامی اسرارپس پرده و کشمکش های چندین کشور منطقه بر سر درامه قدرت درکابل و مبارزه میان جناح های نظامی وشاخۀ هواداران کارمل که درماه های آخر حکومت دکترنجیب الله بسیار متحرک شده بودند، اطلاع داشت و جناح کارمل و اعضای بیروی سیاسی نیز نسبت به این مسأله حساس شده بودند. جناح کارمل که درابتدای ماجرا با تقسیم قدرت مخالف بودند، درپایان درامۀ حاکمیت نجیب، سعی داشتند ابتکار اموررا در تقسیم قدرت با مخالفان ( به خصوص جمعیت اسلامی نه با شورای نظار) خود بر عهده بگیرند.

حوادث آتی نشان داد که آنان نیز به اهداف خویش دست نیافتند وکشور درقعر آتش فرورفت.

عبدالوکیل وزیر خارجه معاهده ژنیو را با بی میلی امضاء کرد و به کابل برگشت. این مقارن احوالی بود که دکتر نجیب بیش از حد فریفتۀ طرح های بینین سیوان شده و فکر می کرد که همه چیز درجهت درست روان است.

بینین سیوان فهرست هجده نفری حکومت مؤقت را که عمدتاً افغان های ساکن غرب بودند، تهیه کرده بود که براساس طرح پنج فقره ای سازمان ملل متحد جایگزین حکومت دکتر نجیب می شد. پاکستان و روسیه مخالف این طرح بودند و چنان که در بخش نخست کتاب حاضر توضیح شد، با اختتام یک مرحله بحران درافغانستان، ضرورتاً و باید بحران خوفناک دیگری در کابل آفریده می شد. حوادث بعدی هم ثابت کرد که طرح بینین سیوان هم صرفاً وقت کشی وبازی با زمان بود که هدف از آن، تسریع تزلزل سیاسی و فرسایش اعتماد در میان جناح های مختلف بود. پروژه اصلی، همان بود که بعد از پیروزی گروه های مجاهدین اتفاق افتاد.

دکتر نجیب هشدار های حقیقی و درز کرده از لایه های متضاد جامعه شوروی درمورد درهم شکستن حکومت را جدی گرفته بود. اما قراین نشان می دهند که وی مدتی به این گمان افتاده بود که سیاست مصالحه ملی در آخرین تحلیل، به نفع روس ها خواهد بود. با آن هم وی به زودی از نزدیکی سیاست منطقه ای پاکستان وروسیه به هدف انحراف دادن حوادث افغانستان از مسیر سیاسی منطبق با منافع دراز مدت آن دو کشور، به وسیله فاروق یعقوبی مطلع گشته بود.

ببرک کارمل از سیاست نجیب بیزار بودو می گفت که این سیاست سبب می شود که پاکستان افغانستان را اشغال کند. هرچند کارمل در دورۀ تبعید در شوروی، ماهیت بازی روس ها با کشورهای دور وپیش به خصوص افغانستان را درک کرده بود، مگر درضدیت با دکترنجیب،  مثل همیشه روی فارمول های کلی دورن حزبی و دوره قدرت شوروی تکیه داشت.

 روسیه می خواست که بعد از دوران فروپاشی شوروی، هرنوع خطر را از سرحدات جنوبی خویش از میان بردارد.  از یک نظر، محاسبه شوروی در خصوص بالا رفتن گراف رویارویی سراسری میان جناح های مجاهدین چنین بود که اضمحلال جناح خلق و حزب اسلامی ( بعد از ناکامی کودتای شهنواز تنی درسال 1368) درمرحله اول، ممکن است ظرفیت متحدان روسیه درشمال را تقویت کند؛ اما در مراحل بعدی جنگ،  با حفظ موازنه جنگ برسر تعیین سرنوشت نظامی وسیاسی درپایتخت، خطربزرگ در سرحدات شوروی پیشین تا میزان زیادی از بین خواهد رفت. شوروی  و رهبران پاکستان از نحوۀ مدیریت دکتر نجیب به خاطر حفظ ویا اتحاد ظرفیت های مجاهدین و حزب وطن بسیار نگران بود. این حقایق از چشم یعقوبی به حیث وزیر امنیت دکتر نجیب الله پنهان نمانده بود.

همچنان ابقای دکترنجیب از نظر مدیران بین المللی به سرپرستی ملل متحد که او را دیگر به عنوان گزینه رهبری برای افغانستان قبول نداشتند، نیز امری بیهوده بود. دکتر نجیب الله به عنوان مغز مجرب اطلاعاتی، کمتر درین باره اندیشیده بود که مأموریت بینین سیوان یک مأموریت استخباراتی با استفاده تدریجی از زمان و دپلوماسی بود.

عتیق الله سادات داماد فاروق یعقوبی می گوید که آقای یعقوبی هیچ گاه مکنونات ذهنی اش را برای هیچ کسی بروز نمی داد. اما برخلاف معمول چند روز پیش از سقوط حاکمیت دکترنجیب الله گفت:

به زودی این چوکی ها و کوچ ها برداشته خواهد شد و درعوض دوشک ها هموار خواهد شد.

در بخش نخست توضیح داده شد که قبل از کودتای جنرال تنی مقامات شوروی شهنواز تنی، گلاب زوی، و فاروق یعقوبی را به مسکو دعوت کردند. یعقوبی پس از بازگشت از مسکو به دکترنجیب الله یاد آورشده بود که باید برخی مهره های کلان دولت و نهاد های قوای مسلح برکنار شوند. به قول عتیق الله سادات، فاروق یعقوبی به طور مشخص از نجیب خواسته بود که سیداعظم سعید فرمانده واحد های گاردخاص را برکنار کند اما دکتر نجیب الله به این پیشنهاد را عملی نکرد.

 یعقوبی روزی در خانه اش واقع در بلاک 31 مکروریان اول با حالتی دلگیر چنین می گوید:

من نمی توانم همه چیز را دربکس خود قفل کنم.

این آوانی بود که علایم ارتباط جنرال یارمحمد با شبکه های استخباراتی روسیه از پرده برون افتاده و مهره های مشکوک نیز همچنان در قوای مسلح بر سرکار باقی مانده بودند. با این اوصاف، زمزمۀ کودتای شهنواز تنی بالا گرفته بود. تنی ظاهراً با سیاست مصالحه ملی نجیب مخالف بود و درباره افزایش معاش ( حقوق ماهوار) تشکیلات ارتش با دکتر نجیب الله مشاجره دایمی داشت. او بی محابا دولت را به سرنگونی تهدید می کرد. چنان که رویداد ها ثابت کردند، این کودتا به دلیل آن که مدت ها در باره آن سخن گفته می شد، در واقع از قبل شکست خورده بود.  یعقوبی در آستانه کودتا با جنرال تنی ملاقات کرد.

وی از جنرال تنی پرسیده بود:

تو فکر می کنی پیروز می شوی؟

جنرال تنی پاسخ داده بود:

من به تو احترام دارم اما حاکمیت را سرنگون می کنم!

یعقوبی گفته بود:

سقوط حکومت درتوان تو نیست اما همه چیز برباد خواهد شد!

یعقوبی طرح خود را در مقابله با تحرکات جنرال تنی به دکترنجیب الله پیشکش می کند. وی می گوید:

صحبت با تنی مفید نیست. فقط می توان به وسیله قطعات گارد خاص از نظام دفاع کرد!

 یعقوبی در ساعت هفت صبح روز کودتا به بازی اپراتیفی دست می زند و به شهنواز هشدار می دهد که هرنوع تحرک جنگی وی بلافاصله با ضربات مرگبار واحد های گارد و امنیت دولتی استقبال خواهد شد.

جنرال تنی از توان رزمی و عملیاتی قطعات تحت فرمان خویش کاملا اطمینان داشت. اما با شروع عملیات کودتا، قطعات وزارت داخله که تنی روی آن حساب باز کرده بود، از جا تکان نخورد. ذبیح الله زیارمل رئیس سیاسی ارتش خودش را در بستر بیماری انداخت و دررگش سیروم بست. درهمان حال یعقوبی به شهنوازتنی چنین پیام می دهد:

هنوز هم چانس مذاکره با تو وجود دارد!

شهنوازمی گوید:

ازما دفاع می شود!

حزب اسلامی آقای حکمتیار علی رغم دفاع نظامی، سیاسی و تبلیغاتی از حرکت شنهوازتنی، موفق به نجات کودتا نگشت. بنا به شهادت عتیق سادات، یعقوبی بعد از فرار تنی به پاکستان یاد آور شد که بازهم یک حمله در راه است و این حمله متوقف نخواهد شد!

آن چه پس ازآن اتفاق افتاد، همان بود که یعقوبی درباره آن هشدار داده بود.

 

آخرین چلیپا

بازی پس پرده برای تعویض نظام دکترنجیب به یک نظام دیگری که هرگز تعریف نشده بود، از اواخر سال 1370 گرم تر شده می رفت. بازی به نقطه ای تقرب می کرد تا آخرین چلیپای فاجعه را ترسیم کند. این چلیپا( که نوع دیگری از چلیپا های تأسف بارشخصیت کشی درتاریخ افغانستان بود) روی نام فاروق یعقوبی زده شده بود.

بازگشت ببرک کارمل به کابل درماه های آخر حکومت دکترنجیب الله،  بیروی سیاسی حزب وطن را به طور علنی به دو نیم تقسیم کرد. یعقوبی از صحنه های اجلاس کارمل با هوادارانش گزارش دریافت می کرد. لوی درستیز( رئیس ستاد ارتش) وجمعی از جنرالان برحال رژیم نجیب الله به طور علنی نیز در جلسات کارمل حضور به هم می رسانیدند. دکتر نجیب گویا عنان به تقدیرسپرده و تماس ها با نماینده ملل متحد را خونسردانه ادامه می داد. موازی با آن، سازمان ملل از مأموریت مرموز بینین سیوان طوری تصویرمی داد که قضیه افغانستان آرام آرام به یک نتیجه عملی برای ایجاد حکومت بی طرف نزدیک می شود.

دکترنجیب به طور مبالغه آمیزی به این پروسه امید بسته بود. بینین سیوان ظاهراً میکانیزم انتقال قدرت به طور مسالمت از دکترنجیب الله به حکومت تحت حمایه سازمان ملل متحد را تدوین کرده بود. دکتر نجیب- مردی که مغز حساس اپراتیفی اش، بحران پیچیده کشور را سالیان متمادی مدیریت کرده بود-  در ره این جریان نا مشخص سر اطاعت گذاشته و مذاکرات را بنا به میل سازمان ملل متحد به جلو می برد. (16)

خاله جان، من که درسازمان ملل متحد زور واقتدار جامعه جهانی را مشاهده کردم!

یعقوبی نسبت به این جریان ها سخت مظنون بود وحالت روانی اش روز تا روز غم انگیز تر می گشت؛ با آن هم حضور دکتر نجیب در رأس قدرت، امید برای فردای بهتر را هنوز درضمیرش بیدار نگهداشته بود.

اما انتشار خبر فرار ناکام دکتر نجیب به زودی آشکار ساخت که امید ها برای ایجاد یک ساختار مشارکتی درافغانستان سخت کاذب و زودگذر بوده است. این درواقع زلزله ترسناک سیاسی ودپلوماتیک بود که رویداد های حساس سیاسی و نظامی را در مسیر نا امید کننده ای هدایت کرد که برای رهبران حزب وطن ومردم افغانستان، بس نا منتظربود.

درگیرودار حوادث پنهان وفریبنده درآخرین روزهای سقوط دولت دکترنجیب الله، آقای یعقوبی به نحو بی سابقه ای منزوی شده و حتی گفته می شود که  درمیان مقامات ارشد، تقریباً آخرین کسی بود که از حادثه فرار دکترنجیب اطلاع یافته بود.

تلاش دکتر نجیب برای فرار از کشور و پناهنده گی اش به دفتر سازمان ملل، بر انتظام عمومی امور یومیه در رهبری حزب خاتمه بخشید.  یعقوبی  برخلاف معمول درجلسه شورای دفاع وطن درکمیته مرکزی با هیچ یک از اعضای بیروی سیاسی رو به رو نشد. بربنیاد گفته عتیق الله سادات، هنگام بازگشت به قرارگاه وزارت امنیت دولتی، موتر حامل وی در نزدیکی وزارت خارجه هدف تیراندازی افراد مسلح قرار می گیرد. (١7)

هنگام بازگشت به وزارت امنیت، قبل از آن که وارد دفترش شود، درسالن ریاست دفتر زنگ تلفن به صدا درمی آید و کسی از وی سوال می کند که چرا درجلسه بیروی سیاسی حضور نیافته است؟

یعقوبی پاسخ می دهد:

درکدام جلسه باید حاضر می شدم؟ شما که درجلسات خصوصی مشغول بودید!

دقایقی بعد فرید مزدک عضو بیروی سیاسی درتماس تلفنی از وی می خواهد که باید بدون تأخیر به کمیته مرکزی بیاید.

یعقوبی از وی سوال می کند:

خودت از چه موقعیتی برای من دستور می دهی؟

مزدک می گوید:

دستور بیروی سیاسی است!

منابع خاص می گویند مزدک استدلال کرده بود که دکترنجیب الله حاضر شده است که چندساعتی از پناهگاه سازمان ملل خارج شده و به منظور تعیین سرنوشت حکومت، درجلسه بیروی سیاسی حضور یابد. وی اضافه کرده بود که درآخرین جلسه بیروی سیاسی ممکن است رهبری جدید حزب با موافقت اعضای بیروی سیاسی برگزیده شود.

منابع نزدیک به آقای یعقوبی می گویند که وی از رفتن دو باره به جلسه بیروی سیاسی خود داری کرد. از مجموعۀ اطلاعاتی که از روی اظهارات سایر کارکنان امنیت که درهمان روزاز دور یا نزدیک شاهد ماجرا بوده اند، نتیجه گیری شده است که یعقوبی همین که با وضع ناگواری از کمیته مرکزی بازگشت، هرگز دو باره به کمیته مرکزی نرفت.  فرید مزدک به نمایندگی از اعضای بیروی سیاسی به یعقوبی اطمینان داده بود که اگرچه اوضاع به سرعت درحال تغییر است مگر همه چیز محاسبه شده و کنترول حزب بر اوضاع تأمین است.

 سلیمان به اعضای خانواده یعقوبی گفت:

وقتی یعقوبی از جلسه بیروی سیاسی برگشت، هیچ دستوری صادر نکرد. ساعتی بعد، بر روال آمد ورفت روزانۀ مراجعان به وزارت امنیت، فردی ازخارج دروازه عمومی خواهان ملاقات با یعقوبی می شود؛ اما قطعه ویژه امنیتی قرارگاه وزارت که همه جا را درمحاصره کشیده بود، به فرد مذکور اجازه نمی دهد که به حریم وزارت پا بگذارد. افراد مسلح ناشناس در صحن ( وحتی درلابلای باغچه های گل وزیر درختان) و اطراف ساختمان اصلی وزارت امنیت به حالت اضطراری موقعیت گرفته بودند. چند دقیقه بعد از آدرس نا معلوم به قوماندان قرارگاه امینتی وزارت امنیت - فاروق پروانی- تلفن می شود تا هیچ کسی را اجازه ندهد که به دیدار یعقوبی برود. چنان که بعداً روشن شد، این دستور از سوی برادر فاروق پروانی که رئیس خاد نظامی بود، صادر شده بود.  سوال این است که آیا همه اعضای ارشد رهبری حزب که به دور کارمل گرد آمده بودند، این سناریو را گام به گام دنبال می کردند؟

معلوم می شود که برنامه تقرب به ایستگاه آخر، طوری گام به گام آماده می شد که قرارگاه امنیت دولتی درحالت خاص قرنطینه قرارگرفته بود وارتباط یعقوبی با محیط خارج از قرارگاه امنیت قطع شده بود. افراد زیادی درگوشه وکناروزارت جا به جا شده بودند. معلوم نبود که این افراد چه زمانی درنقاط حساس وزارت مستقر شده بودند.

گزارش های تصدیق شده امنیتی حاکی اند که حدود یک سال قبل ازتشدید بحران، جنرال یارمحمد معاون اول فاروق یعقوبی ( وبرادر فرید مزدک) یک واحد خاص امنیتی را تشکیل کرده بود که صرفاً از شخص وی فرمان می بردند. هنوز مشخص نیست که آیا یعقوبی از تشکیل چنین قطعه ای ویژه امنیتی مطلع بود ویا خیر؟

در باره این که آیا آقای یعقوبی شخصاً از برقراری ممنوعیت ورود مراجعان، تحریم ملاقات با خودش و ایجاد حلقه امنیتی آگاهی داشت و یاخیر، هیچ اطلاعی در دست نیست. اما مأموران امنیت دولتی به این باور اند که وی اندکی قبل از آن که در داخل دفترش مورد حمله غافلگیرانه قرار بگیرد، متوجه شده بود که وزارت امنیت قبل از ورود وی به دفتر، به طور کامل از سوی دسته های مسلح ناشناس، اشغال شده بود. او به حیث پلیس مجرب که درکوران حوادث به پخته گی رسیده بود، درتشخیص وضع غیرعادی در اطراف خویش مهارت داشت. به همین سبب درآخرین دقایق، از لحاظ روانی تحت فشاربسیار سختی قرارگرفته بود که هیچ کسی درگذشته، او را درچنین وضعی مشاهده نکرده بودند.

شاهدان عینی افزوده اند:

  سکوت وآرامش اضطراری درقرارگاه امنیت حکمفرما می شود. درین اثنا خلیل عامل رئیس مهمانخانه مخصوص امنیت ( درهوتل مصطفی) هوتل مصطفی ساختمانی واقع درچهارراهی صدارت درحاشیه غربی اداره سابقه ششم امنیت و ریاست تحقیق است که درزمان سیطره حزب دموکراتیک خلق،  محل پذیرایی خاص مهمانان وزارت امنیت دولتی بود. مهمانان خارجی امنیت معمولاً درهمین محل اقامت می کردند. اکنون هوتل مذکور دراختیار صاحبان اصلی اش قرار دارد.از خارج وزارت اجازه می یابد که برای انجام کاری با یعقوبی ملاقات کند.  آقای سادات به نقل از سلیمان می گوید:

دیدار رئیس مهمانخانه هوتل مصطفی بر اساس توافق ریاست دفتر وزیر امنیت دولتی، از قبل تنظیم نشده و شخص وزیر نیز از آن آگاهی نداشت. همه چیزبه طور ناگهانی اتفاق افتاد. ورود خلیل عامل در شرایطی اتفاق افتاده بود که ساختمان وزارت امنیت درمحاصره کامل قطعه مخصوص وابسته جنرال یارمحمد قرار گرفته بود.

 سترجنرال نبی عظیمی درکتاب اردووسیاست به نقل از باقرفرین معاون دوم وزیرامنیت نوشته است که یعقوبی وقتی با حالت بحرانی به دفترش برگشت، به باقرفرین گفت که جلسه رؤسای امنیت را بدون حضور وی برگزار کند. اما اصولاً باید جنرال یارمحمد بعد از وزیر، جلسات امنیت را سرپرستی می کرد. چرا یعقوبی سراغ یارمحمد را نگرفت؟ درین حال، جنرال خلیل کامل معاون ریاست مالی امنیت به نقل از میرعزم الدین رئیس اداره تخنیک وزارت امنیت می گوید که جلسه به ریاست باقرفرین به کارآغاز کرد اما یارمحمد اندکی ناوقت به تالار جلسه ظاهر شد. پس سوال این است که جنرال یارمحمد درین مدت درکجا و سرگرم چه کاری بود؟ چرا یارمحمد که اکنون در دیارغرب جاخوش کرده است، جزئیات این حادثه تاریخی را به قلم خود شرح نمی دهد؟

روایت نزدیکان یعقوبی این است که رئیس مهمانخانه امنیت ظاهراً فرصت می یابد که از طریق دفتر یارمحمد معاون اول امنیت به ملاقات یعقوبی برود. این شخص آخرین کسی بوده که با یعقوبی در دفترش دیدار کرد. از قول فرد حاضر دردفتر پذیرش یعقوبی چنین آمده است:

 رئیس مهمانخانه اجازه یافت تا به ملاقات یعقوبی برود اما موصوف بعد از سه یا چهار دقیقه از دفتر یعقوبی بیرون آمد. از وی پرسیده شد:

چرا زود خارج شدی؟

رئیس مهمانخانه گفت:

والله امروز کارم نشد... وزیر صاحب پیشنهاد های مرا قبول نکرد و گفت که بعد تر بیا

بعد از رفتن رئیس مهمانخانه، یک ساعت دیگر درسکوت وآرامش غیرعادی سپری می شود. سپس مسئولان خاص امنیتی که با هماره یعقوبی را دررفت وآمد ها به خارج و داخل وزارت همرایی می کردند، کنجکاوانه درون دفتر یعقوبی پا می نهند و مشاهده می کنند که یعقوبی درمیان اتاق افتاده و کشته شده است. یک تفنگچه بی صدا هم درمیان انگشتان دست راست یعقوبی جا داده شده بود.  بی درنگ به یارمحمد و دیگر مسئولان بلند رتبه، ماجرای مرگ یعقوبی را شرح می دهند.

درمورد حضور ناگهانی مسئول مهمانخانه هوتل مصطفی درساعت آخر مرگ یعقوبی، هیچ کس دیگراز مأموران امنیت چه به طور شفاهی و چه به صورت کتبی در سایت های انترنت و یا نامه های شخصی گواهی نداده اند یا این که من به چنین اسنادی دسترسی نیافته ام. درهرحال بعد ازآن روز، رئیس مهمانخانه امنیت از صحنه غایب گشت و هرگز درهیچ جایی درین باره سخن نگفته است.

هرچند اطلاعات کشفی داستان را به شکل دیگری شرح می دهد، شخصیت های مظنون عوض نمی شوند.

آقای جنرال خلیل کامل معاون ریاست مالی وزارت امنیت دولتی درهمین رابطه چنین می گوید:

یاسین یاور بعد از مرگ یعقوبی حکایت کرد که وقتی یعقوبی با وضع غیرعادی به داخل دفترش رفت، به مدت حدود بیست دقیقه از وی خبری نشد. درحالات عادی، مرا به دفتر می پذیرفت و برخی هدایات را ابلاغ می کرد. اما این بارسکوت برکل قرارگاه حاکم بود. از روی کنجکاوی و یک حس ناگوار، کمی دررا به سوی داخل بازکردم وبه درون نظرافکندم. یعقوبی عقب میزکارش نبود. چند گام به درون دفتر رفتم. بازهم از یعقوبی خبری نبود. فکر کردم به تشناب (واقع در درون اتاق) داخل شده است. عقب درتشناب، گوش خود را نزدیک کردم. از داخل صدای جریان آب یا شرفۀ حضور کسی به گوشم نیامد. ناچار از دفتر بیرون رفتم. اما چهل دقیقه بعد، بازهم به داخل دفتر رفتم تا معلوم کنم که آیا یعقوبی دردفتر هست ویا نیست؟ این بار دیدم که پیکر یعقوبی کنار چوکی میزکارش روی زمین افتاده است و درفاصله سی چهل سانتی، یک تفنگچه نیز پرتاب شده است. پاهایش به سوی قبله و سرش به جناح شمال شرق دفتر بود.

من با دیدن این صحنه به تالار جلسه رفتم و به باقرفرین که جلسه را رهبری می کرد، گفتم:

یعقوبی صاحب دردفترش کشته شده است!

پرسش این است که چرا یاسین یاور درآن ساعات مرموزکه دستیاران رسمی دفتر پذیرش یعقوبی در وظیفه شان حاضر بودند، وضع یعقوبی را از نزدیک تحت نظارت خاموش قرارداده بود؟ آیا وی در گذشته هم مسئول نظارت از احوال یعقوبی دردفترکارش بود یا آن که همان روز به طور استثنا وظیفه استراق سمع عقب دردفتر کاروزیر را برعهده گرفته بود؟

   اطلاع تأیید شده می رساند که از صبح همان روز که یعقوبی، دفترش را به قصد شرکت درجلسه بیروی سیاسی ترک کرد، یاسین برخلاف گذشته، او را همرایی نکرد و درقرارگاه وزارت باقی ماند. آیا تعبیر این اطلاع آن است که همه چیز در لحظه های غیابت یعقوبی به همکاری یاسین سریاور سازماندهی شده و حمله کنندگان، صرفاً برای بازگشت وی لحظه شماری کرده بودند؟

 وقتی جلسه رؤسای امنیت بنا به دستور یعقوبی، از سوی باقر فرین راه اندازی شد، یارمحمد معاون اول درکجا بود؟  این نکته باید لایه برداری شود که جنرال یارمحمد همان روز ( به قول جنرال خلیل کامل) چه گونه ده دقیقه بعد به جلسه حضوریافت؟ یک گزارش حاکی است که یارمحمد از صبح وقت یا شاید درطول شب در وزارت امنیت حضور داشت. مگر درگفت وگویی که با ببرک ( مشهور به رئیس ببرک) سابق رئیس امنیت کابل داشتم؛ ایشان اظهار داشت:

درآن روز، هم چیز در حیطه صلاحیت باقر فرین قرار گرفته بود. یارمحمد هرگز به جلسۀ اوپراتیفی حاضر نشد، بل، صبح ساعت هشت او را سوار بر یک موتر لادای روسی دیدم که با سرعت از چهار راهی آریانا به سوی خانه اش درحرکت بود. من او را دنبال کردم و درخانه اش او را ملاقات کردم.

رئیس ببرک افزود:

قتل یعقوبی تحت مدیریت باقر فرین انجام گرفت و هیچ کس دیگر درآن ساعات، ابتکارعمل را در دست نداشت.

 

شناسنامه کوتاه باقر فرین:

باقر فرین در سال 1360 خورشیدی در ریاست خاد مزارشریف به حیث مدیر تخنیک مقرر شده بود. وی در ابتدا انجنیر در ریاست کود و برق بود. وی همراه با خانمش نورضیاء تحصیلات خویش را در مسکو به اتمام رسانیده و تحت حمایت سازمان استخباراتی شوروی سابق کی ،جی ،بی قرار داشت. آقای فرین از شیعیان مزارشریف بود که درسال های جنگ، با حزب اسلامی و حرکت اسلامی رابطه داشت. او سپس به معاونت ریاست امنیت مزارشریف ارتقا یافت. در سال 1364 ریاست اداره چهارم امنیت دولتی کابل به وی سپرده شد و هنوز یکسال را درآن اداره کار نکرده بود که به عنوان معاون وزارت امنیت دولتی معرفی گردید.

درجریان کار در اداره های مختلف امنیت، با مشاورین روسی روابطه بسیار نزدیک داشت و خانمش نورضیاء به طور دایم دو مشاور روسی را به همراه می داشت. او از رهگذر ایدئولوژی شخص سست عقیده و پسیف بود. دکترنجیب و یعقوبی چند بار تلاش کرده بودندتا او را از وزارت امنیت به جای دیگری تبدیل کنند اما شوروی ها ضمن حمایت قاطعانه از او، حتی تهدید کرده بودند که در صورت عزل ویا تبدیلی باقر فرین، بودجه امنیت دولتی را قطع خواهند کرد. او ازصلاحیت فوق العاده برخور دار و می توانست مبالغ کلان به اندازه پنج میلیون وده میلیون افغانی را برای افرادی که لازم می دانست توزیع کند. وی دردوره کار مشترک با یعقوبی عقده سختی به  هدل گرفته بود. یعقوبی با او رفتار دگرگونه ای داشت و سعی می کرد وی را به امور پیش پا افتاده مصروف کند. باقر  فرین بعد از پلینوم هجده کمیته مرکزی که به خلع صلاحیت ببرک کارمل از مقام منشی عمومی حزب شد، به طور دستوری به سوی جناح کارمل لغزید.

رئیس پیشین امنیت کابل دنباله ماجرا را این گونه شرح می دهد:

باقر فرین بعد از پناهگزینی دکتر نجیب به سازمان ملل دروزارت به سرمی برد و به طورفعال، لحظه به لحظه گزارش ها را به دست می آورد. من هم درجمع شماری از رؤسای امنیت به قرارگاه وزارت رفتم. باقر فرین با احساسات حرف می زد و می گفت:

این آخرین نبرد است. نجیب می خواست حکومت را به حکمتیار تسلیم کند اما برنامه اش تحقق نیافت.

او رو به سیداعظم سعید یکی از فرماندهان گارد خاص کرده گفت:

- رفیق سعید... دقیق مواظب باش. تو باید نگذاری که نجیب از دفترسازمان ملل فرار کند!

جنرال سعید جواب داد:

- درست است ...

من وارد صحبت شده سوال کردم:

- من کارمندان ریاست کابل را به کدام استقامت توظیف کنم؟

جنرال سعید به جای فرین جواب داد:

- تو طبق روال همیشه کار خود را انجام بده!

من وضعیت را فهمیدم. آن ها می دانستند که من وابسته به تیم دکترنجیب هستم و تحرکات گروه کارمل را درآن شب تحت نظر دارم. درین لحظه میرعزم الدین معین تخنیکی وزارت امنیت رو به سوی من کرد وگفت:

- تو به گارنیزیون برو... کار آن جاست!

آن ها می خواستند که درعملیات آن شب که از سوی شبکه کارمل سازماندهی شده بود، من درحاشیه قرار بگیرم. از نظر آنان، من درحاشیه رویداد ها قرارگرفته بودم. واقعیت این است که من واضحاً درک کرده بودم که کلیه حوادث از قبل برنامه ریزی شده بود.

بعد چه واقع شد؟

واپسین صحنه

رئیس ببرک معتقد است که باقر فرین بلافاصله پس از پناه گرفتن دکترنجیب به دفتر سازمان ملل، مدیریت سازماندهی اقدامات بعدی را عملاً برعهده گرفته بود. اقدام بعدی، حذف فاروق یعقوبی به حیث آخرین فرد قدرتمند حاکمیت نجیب بود. فقط او درواپسین صحنه باقی مانده بود.

با توجه به گفته های رئیس ببرک، می توان به سادگی به یاد آوردکه باقر فرین، پس از خروج دکترنجیب ازصحنه، درحضور رؤسای امنیت گفته بود:

این آخرین نبرد است!

اما آخرین نبرد هنوز پایان نگرفته بود!

بامداد روز بعد یعقوبی با وضع آشفته  از کمیته مرکزی برگشت و بعد از بالا رفتن از پله های دروانی و مدور، به دهلیز طبقه دوم پا گذاشت. مثل همیشه با گام های آرام به سالن ریاست دفتر داخل شد. این بار برخلاف معمول به جای این که پس از ورود به اتاق ریاست دفتر به سوی دفتر بچرخد، کنار دیوار روی یک چوکی می نشیند.

مستخدم از وی می پرسد:

- چای بیاورم؟

یعقوبی می گوید:

- فقط یک گیلاس آب سرد بیاور!

درمقر وزارت امنیت،  خاموشی حاکم شده بود. مسئولان شعبات علی الظاهر درجلسه مشغول بودند. یعقوبی آب را سر می کشد و سپس به داخل دفتر پا می گذارد.

رئیس ببرک چشم دید خود را درآخرین بامداد حیات یعقوبی چنین شرح می دهد:

- صبح مطابق معمول همراه با بادیگارد مخصوص به سواری  موتر به سوی دفتر راه افتادم. با عبور از چهارراهی طره بازخان به سوی درخروجی واصلی وزارت امنیت نزدیک شدم. متوجه شدم که موتر حامل رؤسا و مسئولان رده بالای وزارت امنیت به نوبت صف کشیده اند و افراد امنیتی ناشناس از آنان پرس و پال می کنند و سپس اجازه دخول برای شان داده می شود. همه افراد امنیتی روپوش های سیاه به صورت زده بودند و با نگاه های جوینده، با رؤسای امنیت سخن می گفتند. نگرانی من زمانی افزایش یافت که در دست های آنان سلاح های مدرن همراه با راکت انداز ها را مشاهده کردم. وقتی نوبت به من رسید، فرد مسلح به من دستور داد:

اسلحه خود را تحویل بدهید!

گفتم: من رئیس امنیت کابل هستم. شما چرا اسلحه مرا می خواهید؟

فرد مسلح گفت: از سوی مقامات بالا امر شده است!

من از تحویل دهی اسلحه خود داری کردم. درین اثنا محافظ دیگری از فاصله نسبتاً دورتر به همکارش اشاره کرد که باید برای من با اسلحه اجازه دخول به وزارت امنیت داده شود. وقتی موتر من از در عمومی به داخل پیش رفت، مشاهده کردم که تجمع افراد مسلح نقابدار در صحن وزارت -بیشتر شده و پست بازرسی ایجاد کرده بودند

درین اثنا یک مرد مسلح به من نزدیک شد و با لحن آمرانه ای گفت:

اسلحه خود را تسلیم کن و بعد می توانی به داخل بروی!

فهمیدم که وضع خیلی جدی و اضطراری بود. اسلحه خودم را تحویل دادم و به سوی قرارگاه وزارت راه افتادم.

موتر وزیرامنیت زیر سایبان دروازه دخولی ساختمان وزارت پارک شده بود و نشان می داد که وزیر دردفترش حضور یافته است. ازمنزل تحتانی به سوی پله ها رفتم. هنوز از پله های بالا نرفته بودم که حضور تعداد قابل توجهی از افراد مسلح نقابدار را درعقب دفتر کار فاروق یعقوبی مشاهده کردم. افراد مسلح نقابدار همه خاموش و بدون مزاحمت ایستاده بودند. دروازه سکرتریت یعقوبی را اندکی نیمه باز کرده وبه داخل نظر افگندم. دیدم ژوبین با رنگ پریده وساکت عقب میزش نشسته بود. با دیدن من از جا برخاست وتعظیم کرد. اما من پا به درون نگذاشته و به سوی سالن جلسات راه افتادم.

جلسه اپراتیفی هنوز برگزار نشده بود. فروزان به من گفت:

تورئیس امنیت کابل هستی مگر کابل را آب می برد...

فروزان شدیداً ناراحت بود و اوف می کشید. وی گفت: وضعی را که من می بینم به هیچ صورتی به نفع وطن نیست!

جنرال باقی هم حضور یافته بود. رؤسای امنیت همه برای جلسه آمده بودند. طرفداران کارمل با روحیه شادمان و چشمان برق زده با یکدیگر صحبت می کردند. شماری از رؤسای امنیت که وضع را خطرناک تشخیص داده بودند درصدد جلب حمایت افراد وابسته به کارمل بودند. مثلا گل خان رئیس اداره دوازده رو به من کرده گفت:

از قندهار شفرداده اندکه قوت ها همه به ملانقیب آخوند زاده تسلیم شده اند... این به نفع ما است!

درین اثنا باقر فرین از راه رسید و خطاب به رؤسای امنیت گفت:

رفیق یعقوبی خسته است... من خودم جلسه را پیش می برم!

ً پرسش اصلی این است که با رسیدن باقر فرین به جلسه، آیا آقای یعقوبی درآن لحظه ها زنده بود یا مرده؟

سیدعتیق الله سادات داماد غلام فاروق یعقوبی می گوید:

بعد از بازگشت یعقوبی به وزارت امنیت، تماس های تلفنی میان یارمحمد و اعضای بیروی سیاسی که تحت رهبری کارمل درکمیته مرکزی گرد هم آمده بودند، جریان داشت. یعقوبی با اطلاع ازحضور ببرک کارمل درجلسه بیروی سیاسی از تحقق اهداف ائتلاف جدید شوکه شده بود. پس با روحیۀ شکست خورده وضعیف، واپس به سوی دفتر برگشته بود.

مگر او می توانست به جای دیگری پناه ببرد؟

در ماه های آخر زدو بند ها و گروه بندی میان اعضای بیروی سیاسی که هریک دست دوستی به سوی"تنظیم ها" دراز کرده بودند، یک جمله کوتاه از زبان یعقوبی بیرون جسته بود:

این ها ( اعضای بیروی سیاسی وفرماندهان ارشد نظامی) همه به دسته ها و حلقه های مخالف پیوسته اند؛ اما برای من درهیچ جای دنیا پناه گاهی وجود ندارد.

کارملی ها یعقوبی را مانع بزرگی برای رسیدن دو باره به قدرت تشخیص داده بودند. آنان از مدت ها قبل، به یاری استخبارات منطقه، طرح حذف فزیکی یعقوبی را در دست داشتند و حالا که جای دکتر نجیب خالی شده بود، درآستانۀ یک پیروزی پس از شکست رژیم قرار گرفته بودند. این گروه  شدیداً مواظب بودند که درآخرین ساعات پیروزی، یعقوبی به کجا خواهد رفت؟ درآن لحظات حساس، احتراز یعقوبی از شرکت درجلسۀ بیروی سیاسی از نظر هواداران کارمل که بعد از تحصن دکتر نجیب دردفتر سازمان ملل، رهبری حزب را دراختیار خود گرفته بودند، بسیار اهمیت داشت.

سوال این بود که وی به چه اقدامی دست خواهد زد؟ آیا با حکمتیار دست اتحاد خواهد داد یا برنامه دیگری را به منظور سرکوب جناح کارمل درسر دارد؟ قضیه این طور تعبیر شده بود که نتیجه ناپدید شدن احتمالی یعقوبی به حیث آخرین مظهر قدرت رژیم نجیب، این خواهد بود که ابتداء پلان کشتن خود را خنثی کند و درقدم بعدی احتمال ایجاد یک محور جدید هواداران نجیب را در یک نطقه دیگر کابل یا یکی از ولایات کلیدی تحقق بخشد.

افزایش تماس های بیروی سیاسی جدید با یارمحمد و باقر فرین روی همین قضیه دور می زد که یعقوبی پس از امتناع از حضور درجلسه بیروی سیاسی به کجا می تواند برود؟ احتراز یعقوبی از شرکت درجلسه بیروی سیاسی، پروسه حذف فزیکی وی را تسریع کرد.

رئیس ببرک می گوید:

جنرال یارمحمد مجری اصلی برنامه قتل یعقوبی نبود. نقش وی درین ماجرا زمانی برجسته می شود که وی علی رغم آن که از پلان قتل یعقوبی مطلع بود، به رسم رعایت همیاری با گروه ائتلافی، از افشای برنامه خود داری کرد.

رئیس پیشین امنیت کابل به این نتیجه رسیده است که مدیریت اصلی کشتن یعقوبی کاملاً دراختیار باقر فرین بود که از گذشته با وی کینه می ورزید و از حمایت استخبارات شوروی به طورکامل برخوردار بود. او سوال می کند که یعقوبی درآن ساعات بامداد، عقب در های بسته و محاصره شده از سوی تفنگداران نقاب پوش درچه حالتی به سر می برد؟

شاهدان عینی می گویند که درآن لحظات مرموز وساکت که فرین ادعا کردکه یعقوبی خسته است و مسئولیت رهبری جلسه را به عهده او گذاشته است، از کمیته مرکزی پیوسته تلفن می کردند که یعقوبی کجا است و چرا به جلسه بیروی سیاسی نمی آید؟ اما بعد از آن که باقر فرین ریاست جلسه را برعهده گرفت، تماس های تلفنی قطع شد و ساعتی بعد، جسد مرده یعقوبی را دردفترش کشف کردند.

آخرین جلسه بیروی سیاسی حزب دموکراتیک خلق درکمیته مرکزی با شرکت فعال ببرک کارمل برگزار شد؛ این زمانی بود که یعقوبی آخرین پایگاه قدرت دکتر نجیب الله از زندگی ساقط شده بود. سلیمان لایق عضو بیروی سیاسی بعد ها دریک گفت و گوی خصوصی در پشاور گفت:

وقتی کارمل به تالار جلسه وارد شد، نگاهش به من افتاد. لبخند زنان سوال کرد:

لایق صاحب خوب است که تو هم این جا حاضر هستی!

من درجوابش گفتم:

خیبر را کشتی حالا نوبت به من رسیده است؟

بنا به گواهی داماد یعقوبی، یاسین سریاور یعقوبی فقط در روز اول تشییع جنازه حاضر بود و پس ازآن، از صحنه غایب گشت و درهیچ جایی دیده نشده است. اطلاعاتی که اخیراً به دست آمده، حاکی است که وی درجمع حدود هفده تن از کارمندان خاد که درروزهای بعدی از سوی ائتلافیون در حفره ای واقع کوتل خیرخانه تیرباران شدند، شامل بوده است.

شاهدان عینی می گویند:

روز دفن جنازه یعقوبی در"تپۀ شهدا" واقع درتپه مرنجان کابل مولوی مسجد قرارگاه وزارت امنیت که اهل بدخشان بود، درجریان وعظ واندرزدینی گفت: این متوفی را که زیرخاک کردیم، از سوی رفقایش به شهادت رسیده است. وزیرصاحب امنیت را کسانی از بین بردند که برای شان خدمت کرده و سال ها زیردست خود آن ها را تربیه کرده بود. همین قدر می گویم، (اشاره به دیگران) دیر یا زود نوبت به شما هم خواهد رسید!

عتیق الله سادات می گوید:

قتل یعقوبی براساس یک برنامه منظم صورت گرفت. همزمان با قتل او، یک دسته افراد مسلح بالای خانه اش درمجتمع مسکونی مکروریان حمله ورشده و تمامی اسناد و مدارکی را که لازم داشتند، با خود برده بودند.

آن ها تمامی دست نوشته ها و اسناد قلمی یعقوبی و همچنان لوازم و لباس های شخصی زن و فرزندان وی را با خود بردند. بعد از آن اطلاع رسید که یک دسته دیگر مسلح بالای خانه برادر فاروق یعقوبی حمله کرده و متعاقب آن گروهی مسلح به خانه ما نیز داخل شده بودند.

من ( عتیق سادات) به اتفاق فقیرمحمد یعقوبی به وزارت امنیت دولتی شتافتیم. فاروق یعقوبی روی کف اتاق افتاده بود. دکترطب عدلی نیز حضور داشت. او خطاب به برادر یعقوبی گفت:

مسأله حل است!

برادریعقوبی سوال کرد:

یعنی چه؟

دکترطب عدلی آهسته توضیح داد:

تو هم داکتر هستی ومن هم... نه مرا به کشتن بده نه خودت را!

از وزارت خارج شدیم. بلافاصله کسی به دیدن غلام علی یعقوبی آمد وبرایش هشدار داد که علی العجاله کابل را ترک کند. غلام علی یعقوبی گفت که فرد هشداردهنده برایش قاطع دستور داد که از کابل خارج شود. وگرنه هرچه برسرت می آید، نتیجه کار خودت خواهد بود.

غلام علی یعقوبی درآن روز ها سفیر افغانستان دریکی از کشور ها مقرر شده بود؛ اما وی مطلع شد که انتصاب وی به حیث سفیر از سوی مقامات دولتی لغو شده است. او با استفاده از لباس مبدل، ناگزیر شد به طورعاجل درجریان مراسم فاتحه یعقوبی، از کابل فرار کند.

ما به خانه یعقوبی رفتیم. تفنگ داران اجازه داخل شدن به خانه را برای ما ندادند. تفنگ داران وابسته به قطعه مسلح اندرابی ها بودند.

ما به دیدار محمود بریالی رفتیم تا درین باره به ما کمک کند. وی گفت:

مهم نیست. تغییری در وضعیت آمده است که به زودی حل می شود. بروید خانه رفیق یعقوبی را تسلیم شوید.

بدین ترتیب پاسخ سیاه برای سوال قرمز در باره قتل سازمان یافته غلام فاروق یعقوبی رؤیت خود را آشکار کرد.

درهمان روز، در فاصله یک ساعت، حرکت سایه کابوس که بعد از روی کارآمدن دکترنجیب الله شتابنده تر شده بود، سرانجام از روی پیکر جنرال باقی رئیس ریاست اداره پنجم امنیت دولتی نیز خاموشانه عبور کرده بود.


 


 


(16)فرار نافرجام دکتر نجیب نشان داد که علت خاموشی واطاعت وی و همچنان چشم پوشی او از تحرکات آشکار هواداران کارمل آن بود که سازمان ملل درصورت وقوع حوادث خارج از محاسبه، انتقال وی به خارج از کشور را قبلاً ضمانت کرده بود. اما  جای تعجب است که دکتر نجیب الله چه گونه این مسأله را جدی نگرفته بود که بازیگران منطقه ای هرگز حاضر نبودند که وی گنج نا گشوده راز های بزرگ را با خود به دیار غرب منتقل کند. شاهدان عینی می گویند که خاله دکترنجیب الله نسبت به  تحرکات نا سالم بینین سیوان هشدار داده بود. اما دکتر باخنده گفته بود:

 

 (17)سایرشاهدان ومسئولانی که درین کتاب با آنان صحبت شده، ازتیراندازی بالای موترحامل یعقوبی چیزی نگفته اند.