02.12-2015

حمید عبیدی

چند نکته در مورد «سرگذشت و چشم دید ها» ی اسماعیل اکبر

چند سال پیش میخواستم با اسماعیل اکبر برای سلسهٔ از این زاویه گفت و شنودی داشته باشم.  چون اسماعیل اکبر  از همکاران قلمی و از علاقه مندان آسمایی بود،‌ می دانستم که هم با این سلسله آشنا است و هم این خواهش را خواهد پذیرفت. چنین هم شد.  برای آغاز کار از او خواسته بودم تا  زنده گی نامهٔ قلمی خود را بفرستد. البته که من با زنده گینامهٔ اسماعیل اکبر آشنا بودم. و اما درخواست زنده گینامهٔ قلمی روش معمول کار من در این سلسله بود. هیچ کسی بهتر از خود مان فراز و نشیب های زنده گی مان را نمی داند.  زنده گینامهٔ قلمی این فرصت را هم  فراهم میسازد تا نوع  نگاه درونی شخص را نسبت به روند زنده گی اش و فراز و نشیب های آن داشته باشیم. اسماعیل اکبر در پاسخ به خواهشم این متن کوتاه را به حیث زنده گی نامهٔ قلمی اش فرستاد:

«... من در سال 1331 در ولسوای آقچه، ولایت جوزجان در یک دهکده به دنیا آمده ام.

اگر بخواهید وضع دهکده را که نمائی از اقتصاد روستائی آن زمان است توضیح می دهم.

تا صنف سه را در مکتب دهاتی قریه ها خواندم که خود ایجاد این مکتب دهاتی ماجرایی شنیدنی دارد که اگر علاقه دارید حکایت می کنم. مکتب ابتدائیه را در مکتب شهر کهنه که تاریخ ایجاد آن نیز گفتنی است به سر رساندم. متوسطه را در مرکز ولسوالی در شهر جدید آغاز کردم اما در آخر صنف هفت توسط هیاتی به لیسه حربی شهر کابل انتخاب گردیدم. تا صنف دوازده را در آنجا خواندم.

در صنف هشتم مصادف به سال 1348 به جریانات سیاسی جذب شدم که تفسیر آن طولانی است. از سال 1350 زندگی حرفه ای سیاسی مخفی را آغاز کردم که وجهی از آن تا سال 1363 ادامه یافت. تجارب و چشمدید های من از آن دوره می تواند اوضاع عمومی کشور را در آن مرحله و اثرات ایدیولوژی ها را بر سرنوشت آن ترسیم نماید.

من از سال 1358 تلاش در جهت مطالعه و تفکر آزاد از گرایشات ایدیولوژیک و سیاسی رایج زمان انتخاب کردم. در سال 1370 مجال ارائه آن پدید آمد که در مجله وطن انعکاس یافته است. بعد از آن تاریخ چیزی چندان جالبی برایم پیش نیامده باز هم اگر علاقمند باشید نکات برجسته آن را حکایت می کنم. »

طوری که میبینید زنده گی نامهٔ‌قلمی اش بسیار کوتاه و بدون هر گونه خود شیفته گی و بدون هیچ گونه ادعای  بلندپروازانه و خودخواهانه است .

من در ایمیل بعدی  نوشتم :

«...برای من بسیار جالب خواهد بود تا با نمای دهکده ی زادگاه تان  آشنا شوم- باور دارم برای بسیاری از خواننده گان نیز این آشنایی سودمند خواهد بود. به همین سان از پیشنهادات دیگر تان در مورد زنده گی نامه نیز با علاقه مندی قلبی استقبال می نمایم. همچنان اگر به علاوه پرسش هایی که من مطرح خواهم کرد نکات به خصوص دیگری را هم شما به من پاس بدهید تا این گفت و شنود به آیینه تمام نمای زنده گی ، افکار، آرمان ها ، تجربه ها و خط پیموده شده ی زنده گی و منزل مقصود تان برای آینده ی جامعه و کشور  مبدل شود، ‌بیشتر ممنون خواهم شد».

و اما پس از آن در اثر درد دست و  گردن و  شانه کارم به شفاخانه رسید . هم ویلچیرنشینی و هم سالیان متمادی کار روزمره با کامپیوتر ،‌ اثرات  شان را بر وجودم حک کرده بودند. پس از «ترمیمات» ممکنه،‌ وقتی دوباره کم کم کار را آغاز کردم ، یک زمانی دیدم که اسماعیل اکبر نوشتن سلسلهٔ «سرگذشت و چشم دیدها» را شروع کرده است. بخش های نخست را که خواندم دیدم که  باید بگذارم این سلسله به پایان برسد و سپس تصمیم بگیرم که آیا اصلاً نیازی باقی است تا اسماعیل اکبر را به خاطر  «از این زاویه»  زحمت بدهم و یا خیر.

«سرگذشت و چشم دیدها» به سبک خاص و بسیار صمیمانه و صادقانه نوشته شده است. بخش هشتاد و سوم این سلسله  به تاریخ چهاردهم نومبر در برگهٔ اسماعیل اکبر در فیسبوک منتشر شده است. افسوس که زنده گی به اسماعیل اکبر  مجال نداد تا سلسلهٔ خاطرات خود را تا پایان منتشر بسازد.

من چون میدانستم که وضع صحی اسماعیل اکبر چندان خوب نیست ، ‌به همین سبب در کمتر موردی به خود اجازه میدادم سبب زحمت او شوم. آخرین پیامی که از او دریافت کردم در چهارم جنوری بود سال ۲۰۱۵ بود- پیامی پر از صمیمیت و اعتماد. او طرح هایی داشت تا اگر بتوان کارهای موثری انجام داد. و اما در عین زمان از وضع غیر مطمین صحی اش نوشته بود.

اسماعیل اکبر رفت اما «سرگذشت و چشم دیدهایش» را برای نسل جوان و نسل های بعدی به یادگار گذاشت- روانش آسوده و شاد و یادش گرامی باد.

خوب در نظر داشتم تا مانند سایر موارد سلسلهٔ «از این زوایه» ‌پس از تکمیل گفت  شنود با اسماعیل اکبر ، زنده گینامه و نیز آثار منتشرهٔ‌اسماعیل اکبر در آسمایی و سایر سایت های انترنتی را در یک سایت اختصاصی در آسمایی گرد هم بیاورم. چشم به راه بودم تا سلسلهٔ «سرگذشت و چشم دید ها» به پایان برسد  و این صفحهٔ ویژه را منتشر بسازم. افسوس که صفحهٔ ویژه اینک برای یادبود و بزرگذاشت از اسماعیل اکبر  به نشر میرسد. پیکر او به خاک سپرده شد و اما او با آثار و خاطره هایش با ما خواهد بود و با چند اکبر نسل نو ، با فرزندان گرانمایه اش که هر کدام یک اکبر دیگر است- اکبرهایی که با عبرت گرفتن از تجربه های نسل های پیشتر و سطح دانش امروزی می اندیشند ...

بانو شهرزاد اکبر در این مورد مینویسد: «پدرم تاثیر گذارترین استاد من است. خیلی چیزها از او آموخته ام که یک یا چند نوشتهء فیس بوکی حق مطلب را ادا نخواهد کرد. در این روزها، به شیوهٔ دیگر از پدر می آموزم. از خواندن زنده گی نامهٔ خود-نوشتش که به مسایل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی یکی از دورهء های پر بحران تاریخ معاصر افغانستان می پردازد. مثل همه روایت ها، روایت پدر نیز متاثر از دیدگاه فلسفی و سیاسی خودش است و به همین دلیل مسلماٌ روایت همه-پسند نیست. ولی خواندن نوشتهٔ پدر و دیگر هم نسلانش میتواند برای نسل ما خیلی آموزنده باشد. امیدوارم دیگران از نسل پدر نیز چون او بنویسند و پرسش های فراوان ما را بی پاسخ نمانند».
 

ما در این جا دو بخش نخست و نیز بخش هشتاد و سوم سلسلهٔ «سرگذشت و چشم دید ها» را منتشر میسازیم . بخش های دیگر را به صورت لینک به خدمت علاقه مندان تقدیم مینماییم.  امیدارم در آیندهٔ نزدیک بتوان این اثر را در شکل منسجم آن در شکل کتاب داشت تا خواندنش برای همه گان ساده تر شود.


 

اسماعیل اکبر

سرگذشت و چشم دید ها

سرگذشت وچشم‌دیدها بخش (۱)

این تصویر تقربیاً ۶۰ سال قبل شهر آقچه است که باتأسف تخریب شد و جای آن را، به‌اصطلاح، شهر جدید گرفت که از هیچ نظر قابل مقایسه با آن محل زیبای تاریخی نبود. تا آن‌جا که به یاد دارم، تخریب چارباغ مزار شریف، نیز تخریب شهر کهنهٔ بلخ که در هردو علاوه بر زیبایی‌های معماری، سنگ‌نبشته‌ها وکتیبه‌های تاریخی نیز از میان رفتند که خود، از اقدامات ‌تأسف‌باری بود که به نام نوسازی و تجدید شهرها صورت گرفت‌ و از نظر مادی و معنوی قابل جبران نیست. البته این سلسله شاهکارها‌! در سراسر کشور، از جمله شهر کابل، نیز صورت گرفته است.

شهر آقچه

من حدود بیشتر از پنجاه سال پیش در دهکده‌ای به نام حیدر‌آباد از توابع ولسوالی آقچه که در آن زمان حاکم‌نشین آقچه نامیده می‌شد، به دنیا آمده‌ام. بدیهی است که کسی حوادث زمان تولد خود و چند سال بعد از آن را به خاطر نیاورد. در آن زمان، شهر آقچه، شهری پر‌جنب‌و‌جوش بود. اولین‌باری که به شهر رفتم، ایام جشن استقلال بود. در آن زمان، ‌جز این یکی‌ـ‌دو روز جشن استقلال، کودکان همسن ما در روستاهای دور‌دست، هرگز روی شهر را نمی‌دیدند. تا جایی که به خاطر دارم، مردم با استفاده از اسب و الاغ به شهر می‌آمدند، بعد مرکب خود را در سرایی بیرون از محوطهٔ شهر می‌بستند و خود، داخل بازار می‌شدند. بازار آقچه از هفت یا هشت‌ سرک سرپوشیده‌ و چند سرای تشکیل شده بود. هر‌جاده ‌سرپوشیده را تیم می‌نامیدند. بعد تیم به دو رسته تقسیم می‌شد که در هر‌یک‌، دکان‌های مربوط به یک حرفه قرار داشت: رستهٔ بزازی، رستهٔ بنجاره، رستهٔ زرگری، رستهٔ آهنگری و مسگری، رستهٔ چرمگری و کفش‌فروشی، رستهٔ چای‌فروشی و غیره. قصابی و مندوی، هر‌یک در داخل ‌سرایی جداگانه در ناحیهٔ غربی شهر قرار داشتند و بیرون از ته‌تیم‌ها بودند. اصطلاح ته‌تیم در مورد بازار سرپوشیدهٔ اصلی به کار می‌رفت که فقط در قسمت وسطی شهر به ‌محوطه‌ای سرباز‌ می‌انجامید.

شهر در میدان‌ فراخی به نام شوربازار بنا شده بود که از جانب غرب به کوچه‌ـ‌‌باغ‌های قریه‌ای به نام شیرک متصل بود، در قسمت جنوب‌ـ‌غرب آن، بالا‌حصار قرار داشت و مقر حاکم‌نشین بود، و در شمال‌ـ‌‌شرق، مدرسهٔ دینی به ‌مدرسهٔ شوربازار که گاهی به نام یکی از مدرسان بزرگش، مدرسهٔ داملا غیب‌الله نامیده می‌شد، می‌انجامید. در داخل تیم‌ها، در فواصل معین، فانوس هایی بر‌پا داشته بودند که شبانه روشن می‌شد. در ایام جشن، بعد از مراسم رسمی؛ یعنی قرائت پیام دولتی به وسیلهٔ حاکم، یا سرمعلم، ترانه‌خوانی کودکان دانش‌آموز و بعد انوع مراسم سنتی از قبیل اتن، کشتی‌گیری و غیره در همان وسط یا مرکز سرباز شهر برگزار می‌شد. شبانه در بیرون، در حصهٔ شمالی شهر، آتش‌بازی راه می‌انداختند که شاید جالب‌ترین قسمت جشن بود. در شرق شهر، قلعهٔ مستحکمی بود که در گذشته‌ها از آن به‌ عنوان کاروانسرای استفاده می‌شده و حالا به مرکز جابه‌جایی نیروی ژاندارم سرحدی که یک کندک بود، ‌مبدل شده بود. این کندک، تعدادی شتر هم داشت. حدود پنجاه‌متری آن در جانب شرق، یگانه مکتب سرکاری ولسوالی که از اولین مکاتب کشور بود و عمارت سفید‌کاری داشت، قرار گرفته بود. پیرامون مکتب با درختان احاطه شده بود‌. چیز زیادی از آن اولین دیدارم از آقچه به خاطرم ندارم. فقط یک خاطره که به سبب ترسناک‌بودنش هنوز شهر را به ذهنم می‌آورد، به یادم مانده است.

روز جشن،  بعد از آن‌که مراسم اتن و کشتی‌گیری را تماشا کردیم، با برادرم و یکی از نزدیکان، حوالی چاشت از کناره رستهٔزرگری در حال عبور بودیم که در آن طرف تیم که به گمانم دکان‌های خیاطی، سلمانی و یکی‌ـ‌‌دو هوتل ‌قرار داشت، از دوـ‌سه نفری که روان بودند، یک نفر ناگهانی با روی به زمین افتاد و شروع به دست‌و‌پا‌زدن کرد. چند لحظه‌ای مردم بلاتکلیف و تماشاچی باقی ماندند و بعد برای بالا‌کردن او از زمین دست‌به‌کار شدند و به‌مشکل زیاد بلندش کردند. او هم‌چنان مصروف تقلا و دست‌و‌پا‌زدن بود. پیشانی، رخسار و بینی‌اش زخمی و خونین شده‌ و دهانش کف کرده بود. من بسیار ترسیده بودم. او را دوـ‌سه نفر برداشته داخل هوتل (رستوران‌) یا سماواری ساختند و بعد پراکنده شدند. قرار اظهار همراهان من، مرد مرض میرگی (صرع) داشته است. ما آن شب را نیز در خانهٔ یکی از خویشاوندان‌مان در قریهٔ شیرک ماندیم و به «شب‌بازار» هم رفتیم. شب، علاوه بر روشن‌کردن فانوس‌ها که در میان‌شان لامپ، اریکین یا شمع روشن می‌کردند، در دکان‌ها نیز اریکین‌ها و گیس‌ها را روشن کرده بودند و مردم مصروف گشت‌و‌گذار بودند. شب آتش‌بازی را هم تماشا کردیم که در بیرون شهر صورت گرفت و شاید این اولین و آخِرین دیدار من از شهر قدیمی آقچه بود؛ زیرا دو سه سال بعد (‌۱۳۳۸) بازار را به شهر جدید انتقال دادند و شهر زیبای آقچه که بعدها خرابه‌های آن را شهر کهنه می‌گفتند، متروک و تخریب شد و ‌یکی از آثار زیبا و بدیع باستانی از میان رفت و ‌جز خاک، چیزی از آن باقی نماند.

   قرار یادگارها، شهر آقچه محل تلاقی چندین شهر بزرگ کشور و آسیای مرکزی بوده است. چون در آن سرای‌هایی به نام دروازهٔ بخارا، دروازهٔ بلخ و حتا دروازهٔ قم وجود داشت و مردم خاطره‌هایی از تجارت با مردمان آسیای میانه، قبل از انقلاب اکتبر، به یاد داشتند. روابط با آن‌طرف دریا، که خودشان پار‌ دریا می‌گفتند، بعد از انقلاب قطع شده بود. علاوه بر نام بخارا، نام‌های کرکی، چهارجوی، قرشی، سمرقند، فرغانه، زبانزد ریش‌سفیدان بود و از امتعهٔ تجارتی، تاجران و سیاحان آن جاها یاد می‌کردند و از سفرهایی که خود بدان شهرها کرده بودند، حکایت می‌کردند. در شهر آقچه تعداد زیادی از دکانداران و ‌کاسبان از مهاجران این شهرها و سایر نواحی آسیای میانه مصروف کار بودند و چهره‌های جالبی به قسم مداحان که نوعی آواز‌خوانان دوره‌گرد بودند، و در شهر نیز در ضمن گردش، غزل‌ها و قصاید ترکی و پارسی اغلب حمد و نعت ‌می‌خواندند، بیانگر ارتباط فرهنگی مردم دو طرف دریای آمو بود. واعظی به نام داملا قیامت با استفاده از هر‌فرصتی از مظالم انقلابیون بلشویک داستان‌ها می‌گفت و بسیار مشهور بود. البته من با این چهره‌ها بعداً در شهر جدید آشنا شدم.

   از چهره‌های مشهور و معتبر امارت بخارا نیز کسی به نام عثمان مخدوم در قریهٔ کول‌بقال آقچه سکونت داشت. بزرگان شهر و محلات او را زیاد احترام می‌کردند و در اوقات معین خبرش را می‌گرفتند. من نیز یکبار وقتی که پدرم هنگام رفتن به بازار برای دیدن او به کوچهٔشان تغییر مسیر داد و به خانه‌اش رفت، او را دیدم. مخدوم در کلبهٔ تاریکی نشسته بود، عینک داشت و مصروف نوشتن بود. ریشی تنک و سفید داشت. چهره‌اش گشاده، جذاب و متأمل بود. بسیار شمرده‌شمرده و کم ‌حرف می‌زد. من چیزی از سخنان او به خاطر ندارم. اما پدرم، مامایم و دیگران می‌گفتند که او علت سقوط بخارا را، غفلت و عیاشی امرا، فساد و چاپلوسی ملاها و درباریان و نفاق و پراکندگی و عقب‌ماندگی مردم می‌دانست. او کمتر از بلشویک‌ها و روس‌ها بدگویی می‌کرده است. او خطی بسیار خوش داشت. نمونه‌های خطش در خانهٔ ما نیز موجود بود. بیاضی از شعرای متأخر پارسی‌گوی بخارا، کتابچه‌ای که پر از دستخط‌ها و مهرها بود و قرار معلوم کتاب حساب مالیات بود و قطعه‌هایی از خط نستعلیق و شکسته. حالا نمی‌دانم بر سر‌ آن یادگارها بعد از مرگ پدرم و پراکند‌گی خانواده در اثر انقلاب‌های پی‌در‌پی چه آمده است.

شب، علاوه بر روشن‌کردن فانوس‌ها که در میان‌شان لامپ، اریکین یا شمع روشن می‌کردند، در دکان‌ها نیز اریکین‌ها و گیس‌ها را روشن کرده بودند و مردم مصروف گشت‌و‌گذار بودند. شب آتش‌بازی را هم تماشا کردیم که در بیرون شهر صورت گرفت و شاید این اولین و آخِرین دیدار من از شهر قدیمی آقچه بود؛ زیرا دو سه سال بعد (‌۱۳۳۸) بازار را به شهر جدید انتقال دادند و شهر زیبای آقچه که بعدها خرابه‌های آن را شهر کهنه می‌گفتند، متروک و تخریب شد و ‌یکی از آثار زیبا و بدیع باستانی از میان رفت و ‌جز خاک، چیزی از آن باقی نماند.

   قرار یادگارها، شهر آقچه محل تلاقی چندین شهر بزرگ کشور و آسیای مرکزی بوده است. چون در آن سرای‌هایی به نام دروازهٔ بخارا، دروازهٔ بلخ و حتا دروازهٔ قم وجود داشت و مردم خاطره‌هایی از تجارت با مردمان آسیای میانه، قبل از انقلاب اکتبر، به یاد داشتند. روابط با آن‌طرف دریا، که خودشان پار‌ دریا می‌گفتند، بعد از انقلاب قطع شده بود. علاوه بر نام بخارا، نام‌های کرکی، چهارجوی، قرشی، سمرقند، فرغانه، زبانزد ریش‌سفیدان بود و از امتعهٔ تجارتی، تاجران و سیاحان آن جاها یاد می‌کردند و از سفرهایی که خود بدان شهرها کرده بودند، حکایت می‌کردند. در شهر آقچه تعداد زیادی از دکانداران و ‌کاسبان از مهاجران این شهرها و سایر نواحی آسیای میانه مصروف کار بودند و چهره‌های جالبی به قسم مداحان که نوعی آواز‌خوانان دوره‌گرد بودند، و در شهر نیز در ضمن گردش، غزل‌ها و قصاید ترکی و پارسی اغلب حمد و نعت ‌می‌خواندند، بیانگر ارتباط فرهنگی مردم دو طرف دریای آمو بود. واعظی به نام داملا قیامت با استفاده از هر‌فرصتی از مظالم انقلابیون بلشویک داستان‌ها می‌گفت و بسیار مشهور بود. البته من با این چهره‌ها بعداً در شهر جدید آشنا شدم.

قریهٔ حیدرآباد

 قریه یا دهکدهٔ ما در حدود هفت کیلومتری شرق شهر آقچه قرار دارد. که اهالی قریه آن را قشلاق می‌نامند. دلیل آن این بوده است که تعداد زیادی از خانواده‌ها که مالداری داشتند از  اوایل بهار از آن بیرون رفته و در علفزار‌ها با خیمه و کپه زندگی می‌کرده‌اند. و در نزدیک زمستان به قشلاق باز‌‌می‌گشته‌اند. این شیوهٔ‌ زندگی در ایامی که من کودک بودم (دههٔ  ۳۰شمسی) مروج بود و خانوادهٔ ما نیز از قشلاق بیرون می‌رفت‌. خانواده‌هایی تا کوهپایه‌های سرپل و سانچارک چرا‌گاه و چاه آب داشتند. برخی خانواده‌های زمیندار در بیرون قشلاق در جا‌هایی که مخصوص چرای حیوانات بود، کپه می‌زدند.

می‌دانید که «قشلاق» کلمهٔ ترکی به معنای جای بود‌و‌باش در ایام زمستان است. کلمهٔ «قش» ترکی زمستان معنا می‌دهد و «لاق» پسوند معروفی است که به جای تعبیر می‌شود. مردم این قشلاق خود را عرب‌تبار می‌دانند و در هر‌نسلی، نسب‌نامه‌نویس و تاریخچه‌نویسی داشته‌اند.

 بر اساس نوشته‌های این تاریخ‌‌‌‌نویسان علاوه بر اعرابی که در صدر اسلام برای فتوحات و نشر اسلام به خراسان آمده‌اند، نسل‌های پی‌در‌پی و متوا‌تر به‌طور مهاجر و پناهنده،  مبلغ و تعلیم‌دهنده، به‌صورت جمعی و فردی، به این دیار آمده‌اند و آخرین موج عمومی آن قبایلی از طوایف قریش بود که توسط امیر تیمور مشهور به تیمور لنگ انتقال یافته‌اند. این‌ها از قبیله و وابستگان شخصی به نام میر حیدر بوده که از طرف سلطان بایزید یلدرم، پادشاه عثمانی به‌طور میانجی و به غرض صلح نزد امیر تیمور فرستاده شده‌اند. بعد امیر تیمور این میر حیدر و قبیلهٔ او را به خراسان و ماوراء‌النهر کوچ داده و از نواحی قرشی بخارا تا دشت‌های بلخ به آن‌ها چراگاه و اجازهٔ گشت‌و‌گذار داده است. امیر حیدر از امیر تیمور تقاضا کرده که به‌جز اقارب نزدیکش قبایلی را که متحد و پشتیبان او بوده‌اند نیز، با او یکجا سازد. بزرگان آنان به شکل ندیمان و مشاوران شاهان و امیران یا علما و اراکین و ‌باقی به‌شکل طوایف کوچی و مالدار در دو ساحل آمو در گشت‌و‌گذار بوده و طی دو تا سه صد سال اخیر مسکون شده‌اند. اهالی قریهٔ ما دعوا دارند که از قبیلهٔ شخص میر حیدر‌‌اند و به همین سبب، وقتی که حیات کوچی‌گری را ترک گفته و مسکون شده‌اند، نام قریهٔ‌شان را حیدر‌آباد گذاشته‌اند. چون در توابع آقچه دو قریهٔ حیدر‌آباد وجود دارد و قریه‌ی دیگر نیز به نام خانمی موجود است که با اهالی هر‌دو حیدر‌آباد خویشاوندی نزدیک دار‌د. می‌گویند اساس‌گذار دو قریه، دو برادر و اساس‌گذار قریهٔ سومی، «خانم»‌نام، خواهرشان بوده است. اهالی این سه قریه روابط نزدیک خانواد‌گی و خویشاوندی خود را محفوظ می‌دارند.

 اگر‌چه فاصلهٔ میان حیدر‌آباد پایین و حیدر‌آباد بالا، حدود سی کیلومتر است و میان‌‌شان در طول زمانه‌ها، ‌جادهٔ مستقیم و همواری نیز وجود نداشته است.

قریهٔ خانمی نزدیک حیدر‌آباد بالا‌ست. حالا قریه‌های حیدرآباد بالا و خانمی مربوط به علاقهٔ فیض‌آباد‌اند که در سال‌های اخیر به حیث واحد جداگانه از آقچه جدا شده است. اهالی حیدر‌آباد پایین یا قریهٔ ما تا‌‌ همان زمان کودکی من ساخت قبیله‌ای و دودمانی خود را حفظ کرده بودند و به هفت یا هشت واحد طایفه‌ای تقسیم می‌شدند که مشهور‌ترین آنان خان‌خیل، پیاز‌کار، اصلانی،  قربان جمبانی، مورچگی، گٌند‌گی و شغالی بودند. یک طایفه از سادات نیز جزء نفوس قریه بود که بیشتر از ده خانواده بودند.

اهالی قریه، عموماً، مشغول زراعت بودند. علاوه بر قطعات و حیاط‌های کوچک، زمین‌های زراعتی تابع مالیهٔ‌ قریه، ۱۴ پیکال بود که هر‌پیکال چهار‌صد‌و‌هشتاد جریب زمین را دربر می‌گرفت. پیکال به‌ترتیب به چهار واحد دیگر تقسیم می‌شد که هر‌قسمت را «رسد» می‌گفتند. رسد، واحد زراعتی بود این تقسیم‌بندی حساب کشت‌و‌کار و آبیاری را دقیق و روشن می‌ساخت. نوبت آب قریه با تقسیمات پیکال‌ها و رسد‌ها یک ماه به درازا می‌کشید. رسد، یکصد‌و‌بیست جریب زمین بود. هر‌رسد، ۱۲ ساعت و هر‌پیکال، دو شبانه‌روز آب می‌گرفت. آن‌ها که حیاطه‌های کوچک زمین را صاحب بودند، آب‌شان را با کوزه حساب می‌کردند و می‌گفتند فلانی سه یا چهار کوزه آب دارد. این به آن معنی بود که کوزه‌ای را که سوراخی کوچک در قسمت تحتانی داشت، پر از آب کرده روی یک تخته‌سنگ یا زمین علف‌دار می‌گذاشتند و هر‌گاه آب کوزه تمام می‌شد، می‌گفتند یک کوزه آب و تا تمام‌شدن آب کوزه، آ‌ب را به زمین شخص مستحق رها می‌کردند. آن سال‌ها برف و بارند‌گی زیاد بود، در‌نتیجه، در اکثر فصول سال، جوی‌ها پر از آب بودند؛ اما بعدها با گذشت هر‌سال اقلیم رو به خشکی گذاشت و بنا‌بر‌این، بزرگ‌ترین دعوا و جنجال مردم بر سر آب می‌بود.

تا جایی که ‌به خاطر دارم از حدود سی‌و‌پنج سال بدین‌سو (اعتبار از تاریخ این نوشته یعنی سال ۸۳)، دیگر آن زمستان‌های پر‌برف و یخبندان‌های سخت، باگذشت هر‌سال، رو به خشکی رفت و بهاران پرباران و سیل‌خیز، کمتر‌ و این، باعث از میان رفتن رفاه روستائیان و شدت فقر و فاقه شد. مالداری، شغل دیگر روستائیان ما بود. حدود سی رمه که یکی‌ـ‌دوتای آن تا دو هزار گوسفند و بز داشتند و کوچک‌ترین‌شان تا سه‌صد رأس در مالکیت اهالی قریه قرار داشت. چوپانی شغل صاحب اعتبار و احترامی به حساب می‌آمد. در بهار اکثر خانواده‌های مالدار، برای ییلاق‌نشینی به کوه‌دامنه‌‌های سرپل و سانچارک؛ نواحی مرسوم به کلته‌قدق و کاریز می‌رفتند. یا در دور و پیش قشلاق کپه می‌زدند. کپه، خانه‌های نیین را می‌گفتند که در وقت باران با نمد و شال پوشیده می‌شد.

 

بخش های دیگر  منتشر شدهٔ سرگذشت و چشمدید ها  

*

برگرفته از برگهٔ فیسبوک اسماعیل اکبر

22. November um 07:56

بخش هشتاد و سه

چشم اندازی از اوضاع عمومی و ناگزیری انتخاب سیاسی

در زمستان سال 1360 دیگر تثبیت شده بود که دولت در چند شهر عمده از جمله کابل، هرات، قندهار، مزار شریف، شبرغان، به صورت کلی مسلط است. اگرچه حوادثی اینجا آنجا اتفاق می‌افتاد. از جمله در کابل در رستورانت‌ها و هوتل‌هایی که مخالفین آنجا‌ها را محل ترویج فساد و شرابنوشی تلقی می‌کردند انفجاراتی صورت می‌گرفت و ترور‌های اشخاص تحت عناوین گوناگون شدت داشت. به هر حال دورنما چنان به نظر می‌آمد که شهر‌ها را دولت کنترول نماید و روستا‌ها عرصه تاخت و تاز قومندان‌هایی واقع گردد که قواعد بازی را آموخته بودند. هم با تنظیم‌ها و هم با مراجع امنیتی دولت بازی می‌کردند و در حقیقت امر قومنده را از استخبارات کشور‌های منطقه یعنی ایران و پاکستان می‌گرفتند. زیرا منبع اساسی تمویل‌شان از نظر پول و سلاح آنها بودند و خانواده‌هایشان نیز در آن کشورها اقامت یافته بودند. گروه‌های چپ مخالف دولت نتوانسته بودند با هویت مستقل عرض اندام کنند. ساما در ولایت پروان در همسویی با گروه‌های جهادی حتی شعار ایجاد جمهوری اسلامی را به حیث هدف عمده و استراتیژیک پذیرفته بود. گروه انقلابی یا طرفداران داکتر فیض که به گروه‌های مخالف هم تبدیل شده بودند عده‌ای در کنار حرکت اسلامی مربوط به شیخ آصف محسنی در غرب کشور دسته‌های مسلح خود را به نام اخگر و پیکار حفظ می‌کردند. آن عده از رفقای ما که نتوانسته بودند خود را از جو رقابت‌های محلی بیرون و مستقل نمایند هنوز در ولایت‌های تخار و بدخشان دسته جات مسلح داشتند. اما میان‌شان اختلاف پدید آمده بود. در بدخشان که تضاد گروه با اخوانیان شدت داشت گروه‌های مسلح منسوب به ما با دولت و در برخی موارد با شوروی‌ها نزدیک شده و به همکاری متقابل می‌پرداختند. در تخار که چندان با هویت آشکار چپ شناخته شده نبودند تا حدی ارتباطات خود را با گروه‌های جهادی نگاه می‌داشتند. البته در آن جا نیز با مغشوشیت اوضاع از جوانب مختلف مورد حمله قرار گرفته و تلفات می‌دادند در ماورای کوکچه به خصوص در دشت قلعه و رستاق تا حد زیادی توانسته بودند موضع مستقل خود را حفظ نمایند و دولت و شوروی‌ها مجبور شده بودند با آنها پروتکول آتش بس امضا نمایند. با آن هم در گوشه و کنار دسته‌هایی را غافل‌گیر نموده و با وضعیت‌های بد در قطعات خود نگاه می‌داشتند. مثلاً یک گروه را با ابراهیم فدا غافل‌گیر نموده و دستگیر کرده بودند که انها را در داخل خندقی نگاه می‌داشتند و سگ‌های تعلیم یافته را به نگهبانی‌شان گماشته بودند. ظاهر حاتم به دعوت عده‌ای از بچه‌های رستاق که با معراج‌الدین احسان در اختلاف قرار گرفته بودند. به رستاق و دشت قلعه آمده و قومندانی آنها را به دوش گرفته بود. وکیل محمد حکیم صدیقی فرزند وکیل صدیق معروف با آنها روابطی نه چندان مطمئن را حفظ می‌کرد. چون او به سیاست معمول در افغانستان آشنا‌تر بود و می‌کوشید هم با مجاهدین هم با قوت‌های دولتی و هم با روسها تناسب را نگاه دارد تا مورد ضربه قرار نگیرد. اما رهبری اکثریت دهات در دشت قلعه به دست داکتر فقیر و جوان دیگری به نام معلم رئوف بود که گروه‌های یاد شده دیگر بر ضد او تبلیغات می‌کردند. به ما در مزار گزارش رسید که در کابل گروهی در پی تدارک ایجاد هسته‌های چریکی می‌باشند. من بخاطر دریافت معلومات مطمئن ترجمان را به کابل فرستادم و او اطلاعات دریافت شده را تصدیق کرد و گفت داکتر جمال و اسد‌الله ولوالجی با همکاری عده‌ای دیگر چنین مفکوره‌ای را پیش می‌برند و تعدادی جوانان رستاق که از ظاهر حاتم مشوره و یا بهتر گفته شود قومنده دریافت می‌کنند نیز در این پروژه همکاری دارند و حتی اتهام یکی دو ترور سیاسی به آنها نسبت داده شده است. یک تن آنها همکار مجاهدین و فرد دیگر با سازا متحد بوده است. همه این اطلاعات برای من نگرانی آور بود زیرا تقریباً اکثر آنانی که خود را مسئول می‌دانستند موافقه کرده بودند که از فعالیت‌های مسلحانه کناره گرفته و بر مسائل آموزشی و تدارک سیاسی یک سازمان مستحکم و آگاه بر اوضاع کشور، منطقه و جهان تمرکز کنند زیرا هر گونه فعالیت‌های پراگماتیک اگر هم نتایج خوشآیند داشته باشد بدون یک درک استراتیژیک فریبنده بوده و نتایج آن ناگوار و غیر قابل جبران خواهد بود. اما معلوم بود که عملاً این فکر و فیصله پذیرفته نشده؛ وضعیت من نیز در داخل سازمان مبهم بود زیرا هنگامی که ما در زندان بودیم مسئولین گروه در بیرون تشکیلاتی ایجاد نموده و رهبری موقتی تعیین کرده بودند. اگر چه لازم بود حالا که تعداد زیادی از اعضای سازمان از زندان آزاد شده‌اند در مورد تشکیلات تجدید نظر شود ولی کسی در این زمینه در نظر و عملی اقدامی نکرده بود.

هنوز به بهار 1361 نرسیده بودیم که گزارش‌های ناگواری از وضعیت گروه‌های مسلح، موضعگیری‌های متفاوت و مخالف آنان که عده‌ای دولت و شوروی‌ها و عده‌ای تنظیم‌های جهادی را دشمن عمده تلقی می‌کردند؛ دریافت نمودیم. گروهی که در کابل ابتکار جنگ چریکی شهری را به عهده گرفته بودند در اثر گرفتار شدن یک تن‌شان که تحت تعقیب بوده و فرد دیگری که از جانب امنیت دولتی به طور گماشته در میان‌شان کار می‌کرده گرفتار و زندانی شده بودند. حالا عملاً سازمان خط مشی واحد و سمت حرکت هم آهنگ نداشت و در عمل تشکیلات به انحلال کشیده شده بود. با آن هم استخبارات دولت و گروه‌های به اصطلاح جهادی به طور مداوم در فکر ضربه زدن به افراد منسوب به سازمان بودند به این سبب من خواستم با یک اقدام قاطع سیاسی وضع را یک طرفه بسازم. رابطه سیاسی با گروه‌های مسلح مخالف ممکن نبود چون آنها نه تنها خط مشی سیاسی واحدی را تعقیب نمی‌کردند بلکه حتی در یک محل با هم کنار نمی‌آمدند. پس من تصمیم گرفتم که با رهبری حزب دموکراتیک خلق باب مذاکره را بگشایم. اگر چه میدانستم وضعیت راه‌ها خطرناک است ولی میبایست خطر را قبول کنم. زیرا اکنون منظره کار‌های ما بسیار مغشوش شده بود. در حقیقت ما با معضله جدی ناشی از پراگندگی مواجه بودیم و هر روز بیهوده تلفات میدادیم. بدون آن که تنیجه‌ای برای اجتماع یا خود ما داشته باشد. در بهار 1361 خود را به کابل رساندم و با نور‌الله تالقانی که در این وقت وظیفه معاونیت وزارت امور ملیت‌ها را داشت و رابطه‌اش با رهبری حزب خوب بود تماس گرفته درخواست نمودم که زمینه رابطه و مذاکره مرا با رهبری حزب مساعد سازد. هنوز یک هفته نگذشته تالقانی احوال آورد که نور احمد نور عضو بیروی سیاسی و دارالانشای حزب مؤظف گردیده است تا مذاکره را با ما آغاز نماید. من با موتر تالقانی به کمیته مرکزی حزب رفتم و از طرف نور احمد نور با اعتنا و احترام قابل توجه استقبال شدم. نور اظهار داشت که این اقدام شما در شرایط کنونی یک عمل جسورانه و قابل تقدیر است و رهبری حزب از آن استقبال می‌نماید. من گفتم که این هنوز یک موضوع مورد توافق عمومی نیست چون تأمین ارتباطات بنابر وضع پیچیده امنیتی میان ما دشوار است و در حقیقت امر من در وضع کنونی مسئولیت خاص تشکیلاتی هم ندارم اما به اطمینان این که اکثریت اعضای سازمان به من احترام دارند در این ابتکار پیش قدم شد‌ ام. اما باید شما به ما کمک کنید تا مسئولین رسمی تشکیلات یا نمایندگان‌شان به کابل بیایند و جریان شکل اصولی بگیرد تا پروسه در آینده دچار مشکلات نگردد. نور از من پرسید چه کسانی را و از کجا باید بخواهیم من گفتم فعلاً اعضای رسمی تشکیلات که در هنگام زندانی بودن من تعیین شده‌اند در دشت قلعه ولایت تخار قرار دارند و قرار اطلاع پروتوکول‌های همکاری نیز با قوای دولتی امضا نموده‌اند اما هنوز وضع‌شان مطمئن نیست و گاه گاهی سوء تفاهماتی ایجاد گردیده و برخورد‌های میان آنان با قوای دولتی و قطعات محدود اتحاد شوروی پیش می‌آید. که بیشتر در اثر تنگ نظری‌ها و رقابت‌های محلی برخی اعضای غیر مسئول حزب و امنیت دولتی و البته برخی از رفقای ما است. بدین ترتیب رابطه با دشت قلعه تأمین گردید و ظاهر حاتم با عبدالمطلب معروف به مارشال که به حیث اعضای رهبری سازمان تعیین شده بودند به کابل انتقال یافتند من جریان را برایشان توضح دادم عبدالمطلب آنطوری که حالت روانی شخصیتش بود سخنان نامعلوم و متناقضی گفت که امکان نیتجه‌گیری موافق یا مخالف از آن میسر نبود اما ظاهر حاتم موافقت کامل خود را ابراز داشت. چون او طرفدار آن نظریه‌ای بود که در وضع کنونی دشمن عمده انقلاب اخوانی‌ها هستند و می‌توان با دولت و اتحاد شوروی همکاری کرد. البته خیلی اظهارات خوشبینانه‌ای هم کرد که شوروی‌ها در باره ما معلومات کسب کرده و متقاعد شده‌اند که ما یک سازمان با اعتبار در میان مردم میباشیم و حتی ممکن است نسبت به حرب دموکراتیک خلق ارزش بیشتری به ما قائل باشند. البته من نمی‌توانستم چیزی در باره این ساده اندیشی بگویم. به هر حال گفتم حالا شما مسئول پیشبرد مذاکرات هستید. نظر من این است که تا حد ممکن مذاکرات را طولانی بسازید تا فرصت بیابیم هم خود را تا حد ممکن جمع و جور کنیم و هم با دیگر گروه‌های که وضع مشابه ما دارند رابطه برقرار نماییم. به نظر من این جنگ طولانی خواهد بود و بلاخره بازنده آن شوروی ها‌اند. زیرا امریکا می‌خواهد قصور ویتنام را از شوروی بگیرد. به هر حال ممکن است وضعی پیش بیایید که در اثر تغییر سیاست‌ها امکان یک تشکل سیاسی وسیع مردمی در وسط پدید آید و راه حل صلح آمیز مسائل را ممکن سازد. اما آنها هر دو متفقاً اصرار داشتند که من در جریان مذاکره با آنها اشتراک داشته باشم.

بخش های منتشر شدهٔ سرگذشت و چشمدید ها