رسیدن به آسمایی: 20.05.2009 ؛ نشر در آسمایی: 21.05.2009

کاوه شفق آهنگ

آن را که سزا بود ستودیم و گذشتیم

 

انسانهای خردمند و هدفمند با شنیدن وصف و بد گویی های احساساتی از جانب دیگران کاری ندارند؛ نه از شنیدن تعریف بال می کشند و نه از لاطایلات دشمنانه سرخورده و دلشکسته می گردند و نه از انتقاد می رنجند.
تجلیلی که در سایت کابل ناتهـ از شخصیت و کارهای سیاه سنگ صورت گرفت، گمان می رفت که آیت الله دیگری به وجود خواهد آمد. همچنان سیل بدگویان
و بد زبانانی که همزمان با نشر " و آن گلوله باران بامداد بهار " از پنجره های این و یا آن سایت از زیر چادری به ناسزا گویی های بیرون از کرامت انسانی پرداختند، گمان می رفت که سیاه سنگ را ناجوانمردانه و ناجوانزنانه مجبور به سکوت خواهند کرد که دیگر با نوشتن، حد اقل برای این ملت، وداع خواهد گفت. و اما نه چنین شد نه چنان.

" نا گفته های سیاه سنگ " را در سایت آسمایی با علاقه مندی خواندم. در این گفتگو با انسانی بر می خوریم که زنده گی از مقابل چشمانش هدر نگذشته است. سیاه سنگ به راحتی از ناراحتی های دوره ی طفولیت، فقر فکری پدر، خودکشی مادر و فقر فلاکتبار اقتصادی که سردچار فامیلش می گردد، سخن می گوید. سیاه سنگ با صداقت اعتراف می کند که در آوان طفولیت نه از چهچه ُ پرنده گان و صدای جویباران به وجد می آمد و نه با حضرات مولانا، حافظ، سعدی و بیدل میانه یی داشت و بدین طریق هیچگونه آثار بزرگی در حرکات و سکناتش هویدا نبود. او اندیشه های خود و محیطی را که از آن تاَثیر پذیر بوده است واقعبینانه بررسی می کند و می بینیم که با این بازنگری های صادقانه و طرز برخورد انتقادی با خود، امروز در یک فضای باز و فراخ فکری رسیده است. در این گفتگو افغانِ را میبینیم که از مکتب ریالیسم آموخته و آنرا خوب در خویش حل کرده است. او در زندان به آزادی می رسد، به آزادیی فکری؛ با تجربه ها و آموخته های خود شروع می کند به اندیشیدن، یعنی بریدن از احساسات کاذب و دامن عقل را گرفتن. سیاه سنگ در زندان می آموزد که جهان را نمی توان فقط از چشم مائو دید و بر دگراندیشان چلیپا کشید. وی در زندان می آموزد که گوسفند وار از عقب رهبر رفتن و دیگران را قهرمان ساختن، خام فکری و به خود اعتماد نداشتن است. بیدل قریب سیصد سال قبل به این مسله اشاره کرده است:

جان پـاکم فارغ از تیـمار جسمم کــرده اند
عیسیی بر چرخ بردم خر نمی دانم چه شد

نه این که رگه های اندیشه ُ انتقادی در تاریخ ما وجود نداشته است، ما از پهلوی آن جرقه ها بی خیال گذشته ایم، ما توانایی آن را نداشته ایم که مانند بیدل صادقانه با خود به محکمه ُ عقل برویم و ببینیم که چه تعداد عیسا را بر شانه های خود بر چرخ برده ایم و هنوز میبریم.
جا دارد همینجا از آنعده اعضای احزاب منحل شده یاد کنم که حتا در آزادی به آزادی فکری نرسیده اند و هنوز هم جنایات رهبران خود را اعمال مترقی و جهاد فی سبیل الله می پندارند و بدین طریق به خون میلیونها انسان بیگناه تف می اندازند، هنوز عیسا های بر پشت شان سوار است و هنوز به اندازه ُ فکر سیصد سال قبل بیدل متوجه عمل خود نگردیده اند؛ و اما ماشاالله در مقالات خود با نام بردن از اندیشه ُ انتقادی مکتب فرانکفورت و پدیدار شناسیی هگل و خِرَد کانت و پست مدرنیسم و دریدا و یاسپرس و کی و کیها چنان تیاتر مضحکی به نمایش می گذارند که گویی هیچ عیسایی بر شانه سوار ندارند.
تا ما مانند سیاه سنگ، نخست با خود صادقانه و انتقادی بر خورد نکنیم و خود را درست نشناسیم، واضح است که فقط با نشخوار کردن اندیشه ُ بزرگان، یک خورده معلوماتِ درست یا غلط حاصل خواهیم کرد اما اندیشه تا درک نگردد، نمیتواند ساحه ُ عمل داشته باشد و برای همیش سترون می ماند. " دوصد گفته چون نیم کردار نیست. "

عبیدی وقتی می خواهد از سیاه سنگ بشنود که آیا هنوز هم " چپ کلاسیک " برایش جذابیت دارد، سیاه سنگ با اشاره به نفس جریانهای که به خود تهمت چپ بودن میبستند و خودش نیز از اعضای فعال یکی از همین جریان ها بود، نشان می دهد که خود را آگاهانه از زندان سیستم های یک حزبی که ماهیتا ً دیکتاتوری اند، رهانیده است. او با سوالی چنین پاسخ می دهد:

" سازمان، جنبش، جریان یا دستگاهی که با هزار تلاش و ترفند بخواهد هر دگر اندیش را راهی زندان یا کشتارگاه سازد، چگونه می تواند چپ خوانده شود؟ آیا چپگرایان دیروز افغانستان با ادعا های خود پرداخته، به خود تهمت چپ نمیزدند؟ "

آیا واقعا ً همینطور نیست؟
چپ در ذهن ما آزادی و احترام به کرامت انسان را تداعی می کند، چپ در ذهن ما جنبش رهایی بخش را تداعی می کند و اما اندیشه های " چپ " چه از جنس مائویسم و چه در لباس مارکسیسم لنینیسم چه قدر آزادی برای دگر اندیشان و احترام به کرامت انسانی آنها قایل شدند؟ لذا به باور من این ادعا که گویا سیاه سنگ " و آن گلوله باران بامداد بهار " را به خاطر قهرمان سازی محمد داوود خان نوشته است، از حقیقت به دور است. چه گونه امکان دارد، انسانی که سرکوب دگر اندیشان را دیکتاتوری می خواند و مردود می شمرد، از سردار محمد داوود خان به دفاع برخیزد؟ به دفاع از کسی که زندانهایش از دگر اندیشانی مانند غبار، جویا، محمودی و صدها آزادی خواه دیگر لبریز بود و با خود خواهی ها و روش مطلق گرای که داشت، عاقبت خود، فامیل خود و ملتی را به کشتن داد.
سیاه سنگ وقتی گذشته ُ خود را آگاهانه به نقد می کشد، گذشته یی را که برای باور هایش هفت سال زندان ِ را تجربه کرد که امکان کشته شدن در آن بیشتر از زنده ماندن بود، به حقیقت نزدیکتر خواهد بود اگر باور کنیم که با تاریخ کشور خود نیز برخورد انتقادی خواهد داشت. نوشتن در مورد کشتار وحشیانه ُ فامیل داوود خان به معنای دفاع از شخصیت مطلق العنان داوود خان نمی تواند باشد. آخر:
حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد
زمانه را سند و دفتری و دیوانیست
همانطوری که کشتار وحشیانه ُ هفت ثوریان بی چون وچرا قابل تقبیح است، از بین بردن روشنفکران و آزادی خواهان از جانب محمد داوود خان نیز باید تقبیح گردد. چرا باید واقعیت های تاریخ را وارونه جلوه دهیم؟ آیا فکر نمی کنیم که نسل های بعدی بلاخره از یوغ پشتون بازی و تاجیک بازی و بلوچ بازی وغیره رهایی خواهند یافت و تاریخ ما را با اسناد خواهند نوشت!؟ آنوقت برای " موُرخین " قوم پرست ِ جماعت گرا که تاریخ نویسی را با سناریوی فیلمهای مضحک هندی اشتباه گرفته اند، جز روسیاهی چه خواهد ماند؟

سیاه سنگ وابسته گی قومی را با جدیت و قاطعیت رد میکند و نمی خواهد خود را وابسته به این یا آن " جماعت " بداند. قاطعیتِ سیاه سنگ در رابطه با وابسته گي قومی واکنشی است در مقابل آنعده از تاریک فکرانی که در لباس روشنفکری ویروس ِ تفرقه و تجزیه را تقویت می بخشند. هر انسان خردمند می داند که نسبت های قومی، زبانی، منطقوی و امثال آن، رویداد های تصادفی اند و نه انتخابی. اینهم واضح است که در جوامع کثیرالقومی عقب افتاده، همیشه خطر برخورد های قومی و زبانی وجود دارد و اما اینکه آدمهای جهاندیده و کتاب خوانده و در کشور های آزاد جا خوش کرده بیشتر و پیشتر از دیگران در این آتش تیل می ریزند، اوج تراژیدی یک جامعه را نشان می دهد. یعنی بی خِرَدی. لذا قاطعیت سیاه سنگ، حساسیت یک انسان آزاد اندیش است که از این کشمکش های بیهوده و ارتجاعی به جان آمده است. قابل تاُمل است که چرا اکثریت " روشنفکر " جامعه ُ ما توانایی آنرا ندارد تا مرز ها و بت ها را در اندیشه ُ خود از میان بردارد؟
خود را در حصارهای مطلقا ً غیر عقلانی زندانی کردن و بر غیرِ خودی خصمانه نگریستن حرکتیست استوار به سوی راسیسم.
تجربه ُ تاریخ نشان داده است که هیچگاهی اکثریتِ مردم، جامعه را از تنگناههای تاریخ برون نبرده است و همچنان به تباهی نکشانده است بلکه همیشه روشنفکران آگاه و متعهد یا " درس خوانده " های بی خِرَد، قافله سالار و نیروی رهبری کننده بوده اند. مثلا ً اقبال لاهوری تعهد در مقابل جوهر انسان دارد:

نهنگی بچه ُ خود را چه خوش گفت
بــه دیــن ما حــرام آمـــد کــرانـــه
به موج آمیـــز و از ساحـل بپرهیز
همــه دریــاســت مــا را آشیــانــه

و اما ما " درس خوانده " های اروپانشین را دیدیم که از کریم خرم و راسیسم به دفاع برخاستند. " درس خوانده " های را دیدیم که طالب را نماینده ُ بر حق یک قوم خواندند و عاقبت حتا از روح رحمان بابا نیز شرم نکردند. از همه بدتر سکوت " روشنفکران " دور و بر شان است.
لذا برخلاف سخیداد هاتف عزیز به این باورم که نامها در جامعه ُ ما جادو دارند. در جامعه یی که خِرَد وجود نداشته باشد، هر چیزی می تواند به افیون مبدل گردد. شخصیت پرستی، قوم پرستی، نژاد پرستی نتیجه ُ جادوی همین نامها اند. ما امروز در جامعه ُ خود آنقدر قهرمان ملی داریم که اروپا در طول تاریخ از اپیکولیس تا هابرماس به آن تعداد فیلسوف ندارد. پارادوکس کمیدی جامعه ُ ما در این است که از یک سو میر غلام محمد غبار، غلام سرور جویا و داکتر محمودی را قهرمانان ملی می خوانیم و از سوی دیگر محمد داوود خان را نیز لقب قهرمان ملی می بخشیم. اگر از سرگذشت آن سه شخصیت مبارز و همسنگران شان آگاه شویم و بدانیم که آنها در زندانهای کی به جرم آزادی خواهی جان دادند، بر آنها از جانب کی قصد ترور صورت گرفت و از جانب کی سالهای سال در تبعید بسر بردند، آنهم فقط به جرم آزادی خواهی، پس فکر نکنم عقل سلیم بتواند قبول کند که غلام سرور جویا و میوندوال که هر دو مانند صد ها انسان بی گناه دیگر در زندان محمد داوود خان جان دادند با داوود خان در یک ردیف قرار داده شوند. اگر نامها جادو نمیداشتند، حد اقل شاگردان مکتب فرانکفورتِ دولت اسلامی افغانستان موقف خود را روشن می کردند که چگونه ممکن است، آدم برای صید بگرید و برای صیاد نیز!؟ شاید وحدت ضدین را در خود حل کردن، برای آنها همین است. خدا می داند.
" نامها نباید جادو داشته باشند " و اما زمانی به این باور می رسیم که به اندیشیدن پرداخته باشیم و عقلانی عمل کنیم. اینکه نامها برای هاتف، سیاه سنگ و امثال اینها جادو ندارند، تعجب آور نیست اما ما بدبختانه یک قشر وسیعی از " درس خوانده گان " داریم که مردم را با دانشگاه و پوهنتون، اکثریت و اقلیت و مذخرفاتِ وقت تلف کنِ دیگر جادو می کنند و به جان هم می اندازند. مگر نه؟

آقای عبیدی در یکی از سوالها از " گفتمانهای اتنوسنتریک " یاد می کنند: " به نظر شما چرا گفتمان ها و صف آرایی های اتنوسنتریک، توانستند در افغانستان چنین تبارزی بیابند؟ "
پاسخ کوتاه سیاه سنگ این است: " . . . برای آنکه ریشه های اتنوسنتریزم از مرداب نادانی سیراب می گردد . . . "

به گواه تاریخ این مساله ریشه ُ عمیق تر دارد. تفرقه میان اقوام را محمد گل مهمند، محمد نعیم خان و محمد داوود خان، برنامه ریزی شده و سیستماتیک بر اساس اندیشه ُ برتری جویی آتش زدند. تغییر نامهای تاریخی مناطق مختلف، نفوس شماری جعلی جهت نشان دادن اکثریت و اقلیت، تغییر و تحمیل زبان درسی در سر تا سر افغانستان، جعل کاری در تاریخ و نامهای تاریخی، ممانعت اقوام مشخص در حربی پوهنتون و . . . مواردی اند که برای اولین بار در تاریخ افغانستان به صورت دقیق و آگاهانه از جانب اشخاص مذکور رسما ً عملی گردیدند. لذا این معضله از نادانی سرچشمه نگرفته است بلکه آنرا در اذهان مردم آگاهانه آتش زدند.
و اما آنچه مربوط به سوال می شود این است که ما افغانها نه در داخل و نه در خارج از افغانستان چیزی در حد " گفتمان اتنوسنتریک " داریم. ما افغانها صاف و ساده جنگ و جدلهای قومی و زبانی بر روی احساسات گروهی داریم که البته این را قسمی که قبلا ً یاد آور شدم، نباید از جانب مردم دانست، بلکه مردابیست که تعداد کثیری از " درس خوانده گان " ما در آن غرق اند. سعادت از این چه بیشتر که گپ ما نیز به " گفتمان " های سازنده و هدفمند برسد. " عجب خیال خوشی کرده ام خدا بکند "
هر چند دهقان زهما و داکتر عباس پویا این مساله را با دید علمی و به شیوه ُ اکادمیک طی چندین نوشتار مطرح کرده اند، اما متاسفانه راه برای یک گفتمان باز نگردید.
چرا؟
زیرا در مقالات تحقیقی، فحش و دشنام و توهین به کرامت انسانها وجود ندارد و از همه بدتر که نویسنده باید زحمت بکشد، قهرمان نسازد، دچار احساسات کاذب نگردد، برای هر ادعا سند ارایه دهد، قوم و قبیله ُ خود را جنس برتر نداند؛ لذا با در نظر داشت این معضلات، جامعه ُ " روشنفکری " ما از نوشته های علمی جدا ً معذرت خواسته است.

من سیاه سنگ را آنچنان نمی شناسم که در رابطه با شخص خودش چیزی بگویم، اما اندیشه ُ سیاه سنگ مانند اندیشه ُ هر انسان دیگری که آگاهانه اعتقاد به دموکراسی داشته باشد، برایم سخت قابل احترام است. همین.