رسیدن به آسمایی : 14 . 11 . 2008؛ تاریخ نشر در آسمایی : 15 . 11 . 2008

دموکراسی دون کيشوت

نوشته ی جاناتان ری1

ترجمه ی فروغ کريمی

----------------

رمان نويسان هميشه به نقد نويسی علاقه مندی داشته اند. رمان نويسان منتقد نيروی ادبی را می سازند که می شود بالای آن حساب کرد. هردو فرم نوعی از کثرت گرايی نهادينه شده و شکاکيت را در خود مشترک دارند که آنها را در همبسته گی با دموکراسی قرار می دهند.

---------------------------------------

در حوالی سال ١٦٠٥ سيمای ادبيات در اروپا تغيير کرد. آن زمان هيچ کسی متوجه اين حقيقت نشد، اما زمانی که دون کيشوت برای نجات جهان آفريده شد، شيوه ی جديدی از نوشتن به دنيا آمد. رقيب نيرومندی با توانايی توفانزا در برابر ژانرهای قديمی قصه گويی (حماسه نويسی، افسانه و قصه های شفاهی) به پا ايستاد. خواننده گان به زودی پی بردند که برای لذت بردن از يک داستان خوب، بايد به رمان رجوع کرد.

آن چه رمان را تازه گی و ويژه گی می بخشيد، پديد آمدن صنعت چاپ و رشد و افزايش گروه خواننده گانی بود، که صاحب امکانات پولی بودند و هم وقت کافی برای خواندن در اختيار داشتند. فراتر از آن، اين فرم به شکل بی سابقه يی به خطوط داستانی اجازه ی امتداد، توسعه و تکثير می دهد. در رمان اين خطوط درميدان پهناوری از تصادفات، شگفت آوری ها و احتمالات، با هم بار بار به نقطه ی تقاطع می رسند و سيمای کرکتر هايی را به نمايش می گذارند، که به گفته ی ويليام هزليت، خواننده هويت خود را در آنها باز می يابد. اما اساسی ترين چيزی که رمان خود را با آن از ساير فرم های داستانی تفکيک می بخشد، بخشيدن نقش مرکزی به يک کرکتر اضافی، يعنی راوی داستان است که وظيفه دارد تا قصه را به ما انتقال دهد. تمام انواع قصه ما را دعوت می کند تا شخصيت هايش را، در نظر خود مجسم کنيم، و در گير سرنوشت و کارنامه های آنها شويم؛ اما برای وارد شدن در فضای رمان نياز داريم تا يک قدم پيش تر برويم و کسی را در نظر خود مجسم کنيم که داستان را روايت می کند و يا بعدش هم با اوهمگونی و هم هويتی يابيم.

هنر خواندن يک رمان دربرگيرنده ی برخورد با تجارب، پندار ها و حتا خطر در تنگنا قرار گرفتن است. اين کار ايجاب می کند تا خواننده گان، ديدگاه ها، اسلوب و حتی شخصيت های متفاوت روايت را آزمايش کنند، چند بعدی بودن ذاتی يک تجربه را درک نموده و درعين حال شاهرگی را کشف کنند که خودسرانه از لابه لای هر تعبير احتمالی حادثه می گذرد. رمان ها، در سخن کوتاه، به طور التزامی کثرت گرايانه اند. به اين سبب رمان به نقد شباهت می رساند، که تقريبأ در همان برهه ی زمانی به وجود آمد که رمان زاده شد (مونتاين اين سبک نگارشی را در ١٥٨٠ به کار گرفت و به تعقيبش باکون در سال ١٥٩٧). نقد نويسی بلند پايه تر است، با محتوی آموزشی بيشتر و پر توقع تر- در نقد معادلی برای رمان عامه پسند وجود ندارد- و حتا اگر نقد در سبک معمولی هم نوشته شده باشد، به نظر می رسد که از پيام های نيمه نهفته واشاره هايی پر باشد که تنها خواننده گان با سواد بالاتر آن را درک می کنند. برای تمرين در تأمل، پژوهش و خود شناسی تجربی، نقد مانند رمان است، حتا چيزی فراتر از آن. می شود گفت که رمان آرزوی رسيدن به مقام نقد را دارد و کم نيستند تعداد رمان نويسانی که اشتياق نقد نويسی را نيز در سر پرورانده اند. طور نمونه می توان از اليوت، هنری جيمس، ويرجينيا وولف، فوستر، توماس من، سارتر، دوبوار، کامو و ماری مک کارتی نام برد. تنها اگر به چهار کتاب تازه که اکنون مصروف مطالعه ی آنها هستم، نگاه کنم، به اين درک می رسم که رمان نويسان منتقد، نيروی قابل ملاحظه يی را می سازند که می شود بالای آن حساب کرد.

ميلان کونديرا در مجموعه ی درخشانش بنام پرده2 می گويد که رمان امتياز ويژه يی دارد، زيرا توانايی شکافتن "پرده ی جادويی را دارد که از افسانه ها بافته شده است" و بين ما و جهان معمولی آويزان است. اين پرده در آنجا آويخته شده تا جزييات بی اهميت زنده گی و صندوق های قديمی ازياد برده شده را با محتوی راز های که راز باقی می مانند، در پس خود پنهان کند و اين را که چگونه زشتی با زيبايی بازی در می آورد و منطق با پوچی همرديف می شود، از نظر بپوشاند. به اساس گفته کونديرا، زمانی که سروانتس خواننده اش را واداشت تا دون کيشوت را در ذهن خود مجسم کند؛ آن لحظه يی که او مرده افتاده بود و خواهر زاده اش به خوردن غذا، صاحب خانه به نوشيدن شراب و سانچو پانزا به خوش نگه داشتن ديگران، ادامه می دادند؛ اين گوشه های فراموش شده و از نظر انداخته شده را با دست های ادبيات نجات داده شدند. با آفريدن يک راوی، که از ورای خودآگاه او، چنين حادثات معمولی و احمقانه تا درجه ی صحنه های تأثير گذار تعالی می يابد، سروانتس يک سبک ادبی را آفريد که توانايی ادای حق "معمولی ترين عاطفه" را نيز داشت؛ و به اين گونه يک نوع جديدی از زيبايی که کونديرا آن را " زيبايی نثری" می نامد، زاده شد. هنری فيلدينگ اين تخنيک را پيشتر برد، او راويی را خلق کرد که می توانست خواننده گانش را با پر حرفی های بی آزار جذب کند. لاورنس سترن اين پيشرفت را مکمل کرد و در رمان تريسترم شاندی3 بی خيالانه اجازه داد تا داستان در جريان بازگويی ويران شود.

اگر سروانتس در پرده يی که ما را از متن زنده گی معمولی جدا می سازد، شکافی به وجود آورد، کافکا اين پرده را کاملأ دريد و پايين انداخت. به قول کونديرا پس از کافکا رمان داخل قلمروی شد که در آنجا واقعيت ديگر هيچگاه به برداشتی که مردم از آن دارد، مطابقت نخواهد کرد؛ پس از اين رمان شاهد دايمی "نسبی بودن حقايق انسانی" خواهد بود. نسبی بودنی که گريز ناپذير است.

به نظر کونديرا هيچ کسی رمان نويس شده نمی تواند، تا اين که از يک شب دراز و شاعرانه ی در خود فرورفتن گذر نکرده باشد. شبی که آدم از آن با يک حالت آگاهی نا مطمين و گيچ، سر برمی آورد. رمان نويسان در خردمندی اخلاقی که بر اساس آن "هيچ کس آن کسی نيست که فکر می کند که هست" استادانند. آن کسی که فکر می کنيم که هستيم، يک اشتباه همه فراگير و طبيعی است "که آدمی را در پرتو نور افگن های مسخره قرار می دهد". و همين خردمندی شکاک به گفته ی ميلان کونديرا اثرات سياسی اش را نيز دارد. کونديرا از "مانويت" که زادگاهش چکوسلواکيا را پس از جنگ دوم جهانی فراگرفته بود، ياد میکند. سياست در آن هنگام تربيون آزادی نبود تا شهريان حيرت زده در آن حصه می گرفتند و به صورت جمعی به جستجوی آزادی و خوشبختی، يا حقيقت و سازگاری می شدند. سياست ميدان جنگی بود که در آن چريکان نظامی برای تحقق دادن ديدگاه های خويش ديدگاه هايی که از سوی آنها در همه موارد محق پنداشته می شدند- در تلاش بودند و هر ديگرانديش را سرکوب می کردند. کونديرا به حزب کمونيست پيوست، آنجا به او گفته شد که هنر بايد در "نبرد تاريخی ميان خوب و بد"، طرف انتخاب کند. کونديرا هيچگاهی به اين اصل کاملأ متقاعد نشد. او در سال ١٩٥٠ به اتهام بلاهت از حزب اخراج گرديد، اما بعدأ دوباره راه داده شد تا در سال ١٩٧٠ برای بار دوم اخراج گردد و آن زمان بود که کونديرا به فرانسه فرار کرد و فعاليت های ادبی را به يک زبان جديد از سر گرفت. کونديرا می گويد: "هنر را نمی توان گروه نوازنده گان يک محله پنداشت که بايد با وظيفه شناسی تمام، مارش کنان به دنبال قافله ی تاريخ در حرکت باشد،". سياست بدون دسترسی به جريان سيال و بخشاينده ی رمان، از پا در می آيد. به نظر کونديرا "رمان به تنهايی خودش قادر به آشکار کردن نيروی بزرگ و جادويی بيهوده گی است."

جی ام کوتزی به گونه مشابه آميخته به طنز و جديت، به سياست می نگرد. کوتزی از ليبرالان سفيد پوست افريقای جنوبی است و نگرش سياسی او شايد با همين دشواری ها گره خورده باشد، اما ريشه های روشنفکرانه ی اين نگرش را بايد درکار های شگفت آور و تحسين برانگيزش در رمان نويسی، جستجو کرد. آخرين مجموعه ی مقالات کوتزی به تکرار مسأله ی رمان را مورد بحث قرار می دهد و ياد آوری می کند که سروانتس اين فرم را آفريد تا قدرت تخيل را به نمايش گذاشته باشد. قرار گفته ی کوتزی يکی از ويژه گی های رمان اينست که به ما می آموزد که شيوه ی محض و ايده آلی برای تراشيدن پيکر جهان و باز گويی قصه هايش وجود ندارد. اين درسی است که درباره ی سياست نيز صدق میکند، و نقاط ضعف آرمان های سياسیی را بر می شمرد که بر اساس قوم گرايی، هويت و وابسته گی های قبيلوی استواراند.

اما توجه ی کوتزی تنها به رمان نويسان محدود نمی ماند. اودر يک نقد درخشان درباره ی والت وايتمن ايده ی دموکراسی را به کاوش می گيرد، به گونه يی که خودش از آن علنأ پشتيبانی می کند: سياست های دموکراتيک "از جمله ی اختراعات سطحی منطق انسانی نيستند، بلکه بعدی از روح هميشه در تکامل انسانی اند که ريشه در غريزه ی انسانی دارند." آنهايی که از سياست بت می سازند، با خطر خفه ساختن دموکراسی روبرو هستند. طور نمونه نگاه کنيد به والتر بنيامين. کوتزی از گذشت در مورد والتر بنيامين و احترام آميخته به هيبت به او - چيزی که بيشتر به يک رسم مبدل شده است - دريغ می کند. کوتزی ادعا می کند که وقتی والتر بنيامين تصميم گرفت که يک کمونيست خوب شود، اين تصميم از راه ارزيابی خلاق انتخاب های سياسی صورت نگرفت، بلکه به طور ساده " يک عمل گزينش سمت بود، به شيوه اخلاقی و تاريخی و بر ضد بورژوازی و خاستگاه بورژوايی خودش". و اگر چيزی احمقانه و باور نکردنی در باره ی مارکسيزم بنيامين وجود دارد "چيزی تحميلی و وادار کننده، چيزی صرفأ واکنشی" می شود آن را به نحوی از خود شيفته گی ادبی نسبت داد. کوتزی می گويد:" بنيامين در مقام يک نويسنده، هيچ چيز قابل پيشکشی برای تکان دادن مردم ديگر ندارد، او دارای استعداد قصه گفتن نيست،" و فاقد ظرفيت برای هوشمندی محبت آميزيست که در هنر رمان نويسی لازمی شمرده می شود. بنيامين در کوشش لجوجانه برای ترجيح دادن رياليسم سياسی بر تخيل ادبی، آخر کار از هردوی آن بريد.

سوزان سونتگ شايد درباره ی ارزش سياسی ادبيات، با کوتزی همنوا می بود. سوزان سونتگ در آخرين مجموعه مقالاتش که پس از مرگش نشر شد، گفته است که رمان به هستی اش ادامه می دهد تا ما را همواره به درک تفاوت های بی پايان فراخواند، و به عقيده ی سونتگ همين اساس "سياست دموکراسی" است. او در نقد جان داری که در باره ی ويکتور سرژه نوشت، نامبرده را به خاطر داشتن روح مبارز سياسی از يکسو و جدی گرفتن هنر نوشتن از سوی ديگر، ستايش می کند. به گفته ی خانم سونتگ، سرژه در مقام يک رمان نويس زبر دست و پخته، توانايی آن را داشت که تصورات مختلف و چندگانه يی را در روايت گسترش دهد و به تفضيل به يک "من" فراخ و و پهناور بپردازد که وسيله يی می شود برای "صدا بخشيدن به ديگران". از راه همين دو بعدی بودن روايتی بود که سرژه خودش را از قيد آنچه که او "ساده گی زيبای قديمی" در نبرد ميان کپيتاليسم و سوسياليسم، می ناميد، آزاد کرد.

برای خود سونتگ کار ساده يی نبود تا لذت رخوتناک نوشتن تخيلی را با تمايل شديدش به حرف زدن صريح سياسی، آشتی ببخشد. سونتگ می گفت "خرد ادبی تا اندازه يی در تناقض است با باورمند بودن به عقايد و نظريات و نويسنده نبايد ماشين توليد نظريه باشد." اما سوزان سونتگ تا آخر عمرش يک نظريه پرداز مهارنشدنی باقی ماند و در کتابش در عين زمان4 که حاوی بسيار چيز هايی اند که اگر مرگ به سراغ نويسنده نمی آمد، شايد در مورد آنها تجديد نظر می کرد- بعضی اوقات گرايش دارد به مونولوگ هايی با لحن نامطلوب، جزم انديشانه و پر از کم حوصله گی، مبالغه و خودمحوری. سوزان سونتگ به مشکل می تواند در باره ی نويسنده گان حرف بزند، بدون اين که به ما خاطر نشان بسازد که کی "بزرگ" است و کی "بسيار بزرگ"، گويا ادبيات جهانی يک ورزش رقابتی باشد که سوزان سونتگ خودش در اين ميان نقش داور نهايی را دارد. خشم سونتگ بر اوضاع ايالات متحده ( سوزان فرهنگ امريکا را "فرهنگ بی شرمی" ناميده است، که به نظر او با "پذيرش روز افزون وحشی گری و خشونت" مشخص می شود، جايی که سياست نابود گرديده و روانکاوی جاگزين آن شده است) سبب شده است که او "خويشتن" بهترش را فراموش کند و آن پيام ظريف و خردمندانه ی نهفته در رمان را از ياد ببرد که بر اساس آن هرچه که هم اتفاق بيفتد، "چيزی ديگری هست که هميشه ادامه می يابد."

کونديرا، کوتزی و سونتگ از آن نوع نويسنده گانی اند که اگر سياست سر راه نويسنده بودن شان می ايستاد، شايد از آن دست می کشيدند؛ اما ماريو وارگاس لوسا، برای رسيدن به قدرت سياسی، نويسنده گی را برای زمانی کنار گذاشت. لوسا در شروع سال های ١٩٦٠ به شهرت ادبی دست يازيد و در نويسنده گی نه تنها در زادگاهش پيرو، بلکه در انگلستان، امريکا و اسپانيا نيز مؤفقيت و شهرت کسب نمود. او در سال ١٩٩٠ از ادبيات مرخصی گرفت تا برای کمپاين انتخاباتی پيرو، که در آن خود را کانديد رياست جمهوری نموده بود، آماده گی بگيرد. لوسا بسيار نزديک به پيروزی بود، اما در آن انتخابات بازنده شد. کسانی می گويند که سابقه ی رمان نويسی اش راه او را برای پيروزی سد کرد. به هر حال اگر او برنده می شد، شايد تجربه های ديگری در انتظار پيرو می بود؛ تجربه های راست-مرکزی ليبرالی کثرت گرايانه، به جای دزد سالاری فاجعه آميز دوره ی البرتو فوجيموری که ده سال پيرو را در قيد نگه داشت. لوسا پس از اين شکست، با خاطر آسوده دوباره به نويسنده گی روی آورد. او در کتابش بنام معيار ها5، مجموعه ی جديدی از مقاله های مختلف، در باره ی اهميت سياسی رمان به تفصيل پرداخته است.

دراز ترين نوشته در کتاب معيارها گزارش سفر لوسا از عراق در سال ٢٠٠٣ است. درين گزارش لوسا کوشش می کند، تا رويداد تغيير ديدگاهش را تغيير ديدگاهی که با بی ميلی و اکراه همراه بوده است- از موضع يک مخالف غريزی و غير منطقی با سياست اشغال گرانه ی غرب به موقيعت يک حامی محتاط ونگران اين سياست، قدم به قدم شرح دهد. لوسا به خوبی واقف بود که هزاران عراقی و سربازان اﺋتلافی کشته می شدند، و می دانست که اين کشته ها تا ساليان درازی ادامه خواهند يافت، اما سياست روی مقايسه ها می چرخد ولوسا به اين باور است که تعداد کشته ها در کشور اشغال شده به مراتب کمتر از رژيم سابق است. لوسا در سفرش به جز از يک درگيری با يک امام خشمناک، همه جا با يک حس هيجان زده و پر شعف آزادی روبرو می شود. لوسا می گويد :"همان گونه که رمان نويسان به خوبی می دانند، تخيل واقعيت می آفريند"، و به نظر او در عراق يک بيداری تدريجی از وهم پارانويايی شکل گرفته در فضای ديکتاتوری، آغاز شده بود.

خوش بينی وارگاس لوسا درباره ی عراق شايد بيش از حد افراطی به نظر برسد، اما اين ديد بسته گی دارد به درک باريک بينانه ی يک رمان نويس از مسووليت سياسی. لوسا مثلأ درباره ايساک دينيزن، ستايشگرانه می نويسد. خانم دينيزن گفته بود که کدام علاقمندی برای "مسايل اجتماعی" ندارد، اما به نظر وارگاس لوسا هر صفحه از قصه های گوتيک6 دينيزن، از شور سياسی بيشتر سرشار است، تا هر اثری از "ادبيات الزامی" از مد افتاده، که "ديوانه وار بر گرد توضيحات رياليستيک می چرخد." لوسا توانايی مشابهی را در تعداد زيادی از رمان نويسان قرن بيستم مشاهده می کند؛ از کونراد، من، وولف، اورويل و همينگوی گرفته تا هنری ميلر، کامو، گونتر گراس، نبوکوف و بورجس. به نظر لوسا، جامعه يی که ادبيات تخيلی را ناديده می گيرد، سرنوشت ديگری ندارد جز به زانو در آمدن در برابر غرور حيوانی و حماقت های قوم گرايانه ی عوام زده، و تقليل يافتن تا حد چيزی مانند "يک جماعت فرقه گرا".

نثر وارگاس لوسا گاهی نرم است و به آهسته گی پيش می رود، اما وقتی او درباره ی "ايديولوژی جميعت گرای" قوم گرايی حرف می زند، اين نثر اوج می گيرد و به تندی می گرايد. او می گويد "قوم ها وجود ندارند،" دست کم در تعريفی که ما از قوميت داريم، "تعريفی که بنابران افراد از راه تعلق شان به يک گروه انسانی، به خاطر داشتن ويژه گی های معينی چون نژاد، زبان و مذهب، از گروه ديگر تفکيک می شوند." به نظر وارگاس لوسا، قوم گرايی هميشه "يک دروغ" است، اما تکذيب و رد قوم گرايی بايد بيشتر در ويژه گی های تفکيک دهنده ی ادبيات، و به ويژه در يک رمان خوب جستجو گردد تا در فرياد برای يونيورساليسم بين المللی. وارگاس لوسا به اين عقيده است که رمان تبيین يک آرزوی بنيادی انسان است، "آرزوی بودن کسان زيادی، آنقدر زياد که آرمان های سوزنده يی را که ما را در تصرف دارند، تسکين داده بتوانند" رمان برای حق بنيادی انسانی به پا می خيزد: حق يکسان باقی نماندن، حق تفاوت داشتن با خويشتن خود، چه رسد به اين که از ما توقع شود که مانند ديگران باشيم. تاريخ مبارزه جويانه و سرکش دموکراسی نه با سياست بلکه با ادبيات آغاز گرديده است. آن زمان که سروانتس به سراغ "معضله ی راوی" رفت و پرسشی را مطرح کرد که چه کسی بايد برای روايت داستان به کار انداخته شود، دموکراسی زاده شد. و دون کيشوت بدون شک يک رمان قرن بيست و يکم است.

----------------------- --------------------------------

1-Jonathan Rée, 2- The Curtain (Faber &Faber), 3- Tristram Shandy, 4-At the Same Time,

5-Touchstones (Faber&Faber), 6-Gothic Tales