رسیدن: 03.12.2012 ؛ نشر : 04.12.2012

نشر مطابق نسخه اصلی  و بدون ویرایش املایی

یعقوب ابراهیمی

کاربرد نادرست اصطلاح "جنگ داخلی"

 

در ادبیات سیاسی و رسانه ای افغانستان

 

پیش درآمد

اصطلاح جنگ داخلی (Civil War) این روز ها به کثرت در ادبیات سیاسی و رسانه ای افغانستان و در تحلیل های بین المللی پیرامون افغانستان مصرف و کاربرد دارد. ادبیات دولتی و رسانه ای و تحلیل های داخلی و بین المللی ازین اصطلاح هنگام بررسی وضعیت بعد از سال ۲۰۱۴ بدون هیچ تشریح و وضاحت مفهومی استفاده کرده اند. در واقع کاربرد مفهوم "جنگ داخلی" در ادبیات مسلط کنونی؛ افراد، نهاد ها و تمام گروه های داخلی و خارجی درگیر در قضیه افغانستان را به دو دسته متضاد تقسیم کرده است: گروهی که باور دارد به دنبال خروج نیروهای بین المللی از افغانستان وقوع "جنگ داخلی" دور از احتمال نیست و گروهی که یک چنین احتمالی را بعید میداند. نوشته حاضر به دیدگاه های مطرح شده از سوی این گروه ها و نهاد ها هیچ کاری ندارد؛ بلکه این نوشته میخواهد روشن سازد که هر دو گروه، بدون هیچ استثنایی، در کاربرد مفهوم "جنگ داخلی" دچار اشتباه، بی دقتی  و غلط فهمی شده اند. ادعای محوری نوشته حاضر این است که افغانستان همین اکنون درگیر "جنگ داخلی" - به آن مفهومی که در ادبیات منازعه و در تحقیقات علمی و تطبیقی کاربرد دارد- میباشد. بنا بر این استفاده اصطلاح "جنگ داخلی" برای تحلیل یک وضعیت مفروض در آینده موضوعیت نداشته و بی معناست.   

1.      تصور غالب

در افغانستان بطور اغلب هم مردم عادی و هم نویسنده ها تصور میکنند که جنگ داخلی عبارت از منازعه ای شبیه جنگ های تنظیمی بین سالهای ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶ است. یعنی باور غالب این است، که افغانستان یک دوره ای از جنگهای داخلی را که فقط چهار سال (۱۹۹۲-۱۹۹۶) طول داشت، پشت سر گذاشته است و اگر احتمالا دوباره جنگ داخلی ای به وقوع بپیوندد، چیزی شبیه همان منازعه چهار ساله  خواهد بود (همه علیه همه). البته آنهایی هم که با احتمال جنگ داخلی در بعد از خروج ناتو مخالفت میکنند، ابعاد معنایی این اصطلاح را در همین حدود قبول کرده اند. یعنی یک نوع اجماع در پذیرش معنای جنگ داخلی مرادف جنگ های گروه های جهادی در اوایل دهه نود میلادی بین دیدگاه های مختلف بوجود آمده است. همینطور باید یاد آور شد که این تصور در حال حاضر خیلی عام شده و بطور کاملا مشابه در ادبیات سیاسی و رسانه ای غرب نیز بسط یافته است. یعنی وقتی مقاله یا تحلیلی را در یک رسانه افغان و یا رسانه ای بین المللی میخوانید، مراد هر دو از "جنگ داخلی" همان تصوری است که در داخل افغانستان مسلط میباشد: جنگی شبیه جنگهای اوایل دهه نود میلادی. اینکه کاربرد این اصطلاح مرادف "جنگ های تنظیمی" بطور یکسان در تحلیل های داخلی و بین المللی چه ابعاد سیاسی یا امنیتی دارد، موضوع این نوشته نمیباشد. نوشته حاضر میخواهد توضیح دهد که، تصور مسلط از "جنگ داخلی" یک تصور کاملا محدود و ناقص بوده و نمیتواند تمام ابعاد آنچه را در ادبیات منازعه "جنگ داخلی" خوانده میشود احتوا کند. بنا، کاربرد این اصطلاح در فقدان یک تعریف روشن (conceptualization) نمیتواند وضعیتی را که با کل مفهوم ارتباط مستقیم دارد تشریح کند. 

2.      مفهوم جنگ داخلی

ادبیات منازعه و "دموکراتیزاسیون بعد از جنگ" برای تعریف منازعه ای بنام "جنگ داخلی" (Civil War) عمدتا به تحقیقات دو محقق امریکایی بنامهای "میلوین سمال" و "جی دیوید سنگر" تکیه می کند. استفاده از تعریفی که آنها در سال ۱۹۸۲ در کتاب معروف "توسل به سلاح: جامعه بین الملل و جنگ های داخلی (۱۸۱۶ – ۱۹۸۰)" ارایه کردند، در ادبیات منازعه و دموکراتیزاسیون بعد از جنگ عمومیت دارد.(۱) به باور این دو محقق، جنگ داخلی دارای چهار خصوصیت بنیادین است:

1.      جنگ در داخل قلمرو یک دولت اتفاق می افتد؛

2.      دولت مرکزی یا به عنوان یکی از جناح های منازعه در جنگ شامل بوده و یا هم کاملا در اثر جنگ از هم پاشیده است

3.      توازن قوا بین طرفین درگیر در حدی است که تمام طرفها بطور موثر  قادر به ادامه جنگ برای یک مدت طولانی (بیشتر از یک سال) میباشند؛(۲)

4.      سالانه بیش از یکهزار نفر در اثر جنگ کشته میشود.(۳)

این چهار خصوصیت در کنار این که پدیده ای بنام "جنگ داخلی" را از لحاظ مفهومی مشخص میکند، آن را از جنگ های بین الدولی و همینطور از سایر انواع منازعات داخلی که هر کدام خصوصیات مشخص خودشان را دارند متمایز میسازد. دومین نکته ای که در فهم جنگ داخلی مهم است، انواع این جنگ میباشد. محققین منازعه بطور عمده، انواع جنگ های داخلی را با توجه به خصوصیت و تعداد جناح های درگیر به چهار دسته تقسیم کرده اند:

1.      جنگ یک گروه واحد و سازمان یافته مسلح با یک دولت مرکزی: جنگ داخلی الجزایر ۱۹۵۴-۱۹۶۳ و جنگ داخلی موزمبیق ۱۹۷۵-۱۹۹۲

2.      جنگ بین دو یا سه گروه مسلح با یک دولت مرکزی: جنگ داخلی سومالیا ۱۹۸۶-۱۹۹۱ و بوسنیا ۱۹۹۲-۱۹۹۵

3.      چندین گروه مسلح در کنار هم برای رسیدن به یک هدف مشترک با یک دولت مرکزی و یا با یک گروه مسلح متخاصم می جنگند

4.      چندین گروه مستقل نظامی بطور مداوم با یک دیگر درگیر جنگ بوده و در چنین وضعیتی دولت مرکزی در حد یک جناح درگیر تقلیل یافته و یا کاملا از هم پاشیده است: جنگ داخلی لبنان ۱۹۷۵-۱۹۹۰ و سومالیا از ۱۹۹۱ تا اکنون (۴)

 

3.      جنگ داخلی در افغانستان

با توجه به ابعاد معنایی و انواع جنگ های داخلی، افغانستان یک سال بعد از به قدرت رسیدن حزب دموکراتیک خلق افغانستان یعنی در سال ۱۹۷۹ وارد یک جنگ داخلی مسلحانه بین گروه های مجاهدین و دولت مرکزی شد. من قید سال ۱۹۷۹ را به این خاطر آوردم، که در همین سال گروه های مجاهدین با آرایش نظامی به عنوان جناح های مسلح وارد جنگی شدند که در آن شمار تلفات سالانه از مرز هزار نفر میگذرد. مثلا تنها در بهار همین سال عملیات نظامی دولت در قریه کیرالا در ولایت کنر برای سرکوب شورش ها(۵) و بمباردمان ولایت هرات در ماه مارچ  همین سال هزاران کشته بر جای گذاشت.(۶) به باور من، از همین سال به بعد منازعه در افغانستان تمام خصوصیات و عناصری را که یک "جنگ داخلی" به آن نیاز دارد، به خود گرفت: جنگ در داخل قلمرو یک کشور؛ دولت مرکزی یا از هم پاشیده و یا هم به یک جناح جنگ مبدل شده؛ تمام جناح ها از توانایی موثر برای دوام جنگ برخوردار هستند و شمار کشته شده ها در هر سال از مرز یکهزار نفر می گذرد.

 بنا بر این منازعه ی بین سالهای ۱۹۷۹ تا ۲۰۰۱ در افغانستان را میتوان بطور صریح به عنوان "جنگ داخلی" تعریف و دسته بندی کرد- البته جنگ داخلی ای که بطور مداوم تغییر شکل داده است. به این اساس، با توجه به انواع جنگ های داخلی، به نظر من جنگ داخلی در افغانستان در طول این دوره ۲۲ ساله سه بار تغییر شکل داده است:

1.      جنگ گرو های مجاهدین با دولت حزب دموکراتیک خلق (۱۹۷۹-۱۹۹۲). این دوره شامل دسته سوم جنگ های داخلی (چندین گروه با هم در برابر یک دولت برای رسیدن به هدف مشترک) میشود. در این دوره گروه های مجاهدین برای دستیابی به هدف مشترک (خروج شوروی و سقوط نظام "کمونیستی") در کنار هم با دولت حزب دموکراتیک جنگیدند. آمار تلفات سالانه از این جنگ در دسترس نیست، اما در مجموع آمار های بین المللی نشان دهنده آن است که در این جنگ سیزده ساله یک میلیون افغان کشته و یک و نیم ملیون نفر دیگر معیوب شدند.(۷)

2.      جنگ گروه های مجاهدین از سقوط دولت نجیب الله تا غلبه طالبان بر کابل (۱۹۹۲-۱۹۹۶). این دوره شامل کتگوری چهارم جنگ های داخلی میشود: چندین گروه بطور مداوم در جنگ با همدیگر.

3.      جنگ گروه های مجاهدین با رژیم طالبان (۱۹۹۶-۲۰۰۱). در این دوره گروه های مجاهدین دوباره به اتحاد نسبی و هدف مشترک نسبی (مقاومت و بقا در برابر طالبان) دست یافتند. منازعه دوباره شکل اول را بخود گرفت (چندین گروه در کنار هم علیه یک گروه واحد متخاصم یا یک دولت مرکزی).

در تمام این سه مرحله جنگ در داخل قلمرو افغانستان واقع شده؛ دولت مرکزی یا حیثیت یک جناح جنگ را داشته و یا هم در مراحلی کاملا از هم پاشیده است. گروه های درگیر هرکدام بطور جداگانه از موثریت کامل برای دوام جنگ برخوردار بودند و شمار تلفات انسانی بطور واضح ازمرز یکهزار نفر در هر سال گذشته است.(۸) به این اساس افغانستان بطور مداوم بین سالهای ۱۹۷۹ تا ۲۰۰۱ یعنی حدود ۲۲ سال به تمام معنی درگیر یک جنگ داخلی بود؛ نه صرف در یک دوره کوتاه چهار ساله بین ۱۹۹۲-۱۹۹۶.

 

4.       بعد از ۲۰۰۱

بعد از سقوط رژیم طالبان توسط امریکایی ها، که بطور غیر مستقیم پیروزی یکی از طرفهای درگیر منازعه (اتحاد شمال) را به دنبال داشت، جنگ داخلی برای یک مدتی (تا سال ۲۰۰۶) فروکش کرد. در این دوره پنج ساله که عمدتا زیر نام وضعیت بعد از جنگ (post-conflict circumstances) دسته بندی میشود، منازعه به طور مسلحانه و آنطوریکه طرفهای داخلی منازعه از موثریت کافی برای ادامه جنگ برخوردار باشند و آمار تلفات از مرز هزار نفر در سال بگذرد، تعلیق شده بود. اما سازمان یابی دوباره طالبان و برگشت قدرتمند آنها به میدان های جنگ در سال ۲۰۰۶، بویژه حملات گسترده تابستانی و بهاری آنها در همین سال(۹) که در اثر آن شمار تلفات انسانی از مرز یک هزار نفر گذشت، به دوره کوتاهی که "دوره بعد از جنگ" خوانده می شود، نقطه پایان نهاد. یعنی از این سال به بعد افغانستان دوباره وارد مرحله تازه ای از جنگهای داخلی بین طالبان و شبکه های مرتبط به آنها با دولت مرکزی افغانستان و حامیان خارجی آن شد. اگرچه هنوز هم نویسندگان افغان و حتی اکثر نهاد های علمی غرب، افغانستان را یک "کشور بعد از جنگ" میخوانند، اما ماهیت منازعه از آغاز سال ۲۰۰۶ به این طرف میتواند به سادگی صحت این نگرش را زیر سوال ببرد. زیرا درگیری جاری در افغانستان تمام آن خصوصیاتی را که بر اساس آن میشود منازعه ای را "جنگ داخلی" خواند؛ دارا است: جنگ در داخل قلمرو افغانستان جریان دارد، دولت مرکزی (با حمایت حامیان خارجی اش) به حیث یکی از طرفهای جنگ در منازعه دخیل است، هر یک از طرفهای درگیر از موثریت و توانایی کافی برای ادامه جنگ به مدت بیشتر از یک سال برخوردار هستند، و شمار تلفات ناشی از جنگ در هر سال از مرز یکهزار نفر می گذرد.                                               در ارتباط به آمار تلفات، تنها در سال ۲۰۰۶ شمار تلفات ملکی و نظامی افغان در یک گزارش سازمان دیده بان حقوق بشر ۴۴۰۰ نفر تخمین شده است. (۱۰) شمار تلفات در سال ۲۰۰۶ پایین ترین رقم در شش سال گذشته است که با گذشت هر سال و با افزایش شدت حملات، شمار تلفات ملکی و نظامی افغان رو به افزایش بوده است.(۱۱) با وجود این همه، فقط شمار محدودی از محققین "دموکراتیزاسیون بعد از جنگ" مثلا از جمله سونجه گریم استاد دانشگاه کونستانز آلمان، منازعه جاری در افغانستان را زیر نام "جنگ داخلی با مداخله بین المللی" دسته بندی کرده است؛ (۱۲) اما رویهمرفته در این زمینه صراحت چندانی نه در حلقات علمی و نه هم رسانه های بین المللی وجود ندارد. این عدم صراحت سبب یک نوع اغتشاش در تحلیل اوضاع افغانستان و سردرگمی در ادبیات سیاسی و رسانه این کشور در ارتباط به کاربرد مفهوم "جنگ داخلی" شده است.

نتیجه

به نظر من ابهام و عدم صراحت در تعریف منازعه ی افغانستان سه علت دارد: تغییر شکل مداوم و سیال بودن علت های منازعه، دخیل بودن عنصر منطقوی و در حال حاضر حضور نیرو های خارجی در داخل قلمرو افغانستان. جنگ داخلی علت های بیشماری دارد. این علت ها ثابت نبوده و در شرایط متفاوت یکی به دیگری تعویض میشوند. مثلا علت اصلی جنگ داخلی ۱۹۷۹- ۱۹۹۲ ایدیولوژی بود. در جنگهای ۱۹۹۲- ۱۹۹۶ "هویت" جای "ایدیولوژی" را گرفت. اما این تغییر علت به معنی تغییر ماهیت جنگ داخلی نیست. بنا بر این آنهاییکه فکر میکنند جنگ داخلی ممکن علت ثابتی داشته و با تغییر علت، ماهیت جنگ تغییر میکند، در اشتباه هستند. همین طور دخالت منطقوی سبب سردرگمی برای تشخیص جنگ داخلی از جنگ منطقوی شده است. باید خاطر نشان ساخت که تاریخ جنگهای داخلی نشان میدهد که در اکثر این نوع منازعات عنصر منطقوی دخیل بوده و یکی از طرفهای جنگ را کمک کرده است. اما این دخالت در صورتیکه دولتهای ملی بطور مستقیم با هم درگیر نباشند، جنگ منطقوی و بین الدولی خوانده نمیشود. مثلا در جنگ داخلی سیرالیون، دولت لایبریا به شورشیان ضد دولتی کمک میکرد، که بالاخره در همین امسال چارلیز تیلور رئیس جمهور لایبریا به جرم مداخله و جنایت جنگی در دادگاه لاهه محاکمه و به حبس ابد محکوم شد. همینطور حضور نیرو های خارجی بخصوص امریکایی در افغانستان سبب شده که برخی از نویسندگان و بطور ویژه دست اندرکاران حکومتی و دولتهای دخیل در افغانستان، به منازعه جاری "جنگ علیه تروریسم" یا "جنگ علیه شورشگری" خطاب کنند، که این مسئله نیز بطور گسترده ادبیات سیاسی و رسانه ها را تحت الشعاع قرار داده است. البته رسانه های بین المللی علی الرغم نهاد های علمی عمدتا در کاربرد مفاهیم بطور مستقیم تحت تاثر سیاست روابط بین الملل دولت ها قرار دارند و تا زمانیکه بازیگران سیاسی برای وضعیت های خاص مفهوم سازی نکرده اند، در تعریف اوضاع خنثی میباشند. مثلا تا هنوز هیچ رسانه مهم بین المللی، واژه "جنگ داخلی" را برای منازعه سوریه، که تمام خصوصیات یک جنگ داخلی تما عیار را دارا است، بکار نبرده است.  رویهمرفته اگر منظور از "جنگ داخلی" آن چیزی است که در ادبیات منازعه و مباحث علمی کاربرد دارد، یک چنین چیزی از شش سال بدین سو در افغانستان در حال اتفاق افتادن است و اطلاق آن به یک وضعیت مفروض در آینده موضوعیت ندارد. اما اگر منظور از کاربرد واژه جنگ داخلی چیزی سوای آن تعریفی است که اینجا مطرح شد، نویسنده ها برای ابهام زدایی مفهومی نیاز به وضاحت و تشریح آن دارند. اگر منظور نویسنده ها از جنگ داخلی چیزی شبیه جنگ های تنظیمی دهه نود میلادی است، چنین یک دیدگاهی خیلی محدود بوده و نمیتواند تمام ابعاد معنایی آنچیزی را که در ادبیات منازعه "جنگ داخلی" خواند میشود احتوا کند. خلاصه اینکه، به نظر من منازعه جاری در افغانستان را میشود "جنگ داخلی" خطاب کرد؛ وگرنه باید توضیح داد که این چه نوع منازعه ایست؟ 

 

مأخذ و منابع

۱.Nicholas Sambanis, “What Is Civil War? Conceptual and Empirical Complexities of an Operational Definition”, The Journal of Conflict Resolution, Vol. 48, No. 6 (Dec., 2004), pp. 814-858

 

۲. See Small, Melvin and J. David Singer. (1982). Resort to Arms: International and Civil War, 1816-1980. Beverly Hills: Sage, page 210

۳. Ibid and also see Margareta Sollenberg and Peter Wallensteen, ‘Major Armed Conflicts’, in Stockholm International Peace Research Institute (SIPRI), SIPRI Yearbook 1998: Armaments, Disarmament and International Security (Oxford: Oxford University Press, 1998), chapter 1.

۴. Jochen Hippler, Democratization after Civil Wars – Key Problems and Experiences, Democratization, Vol.15, No.3, June 2008, pp.550–569

۵. Maley, William, The Afghanistan Wars, 2nd Edition, (palgrave Macmillan, 2009), p. 26

۶. Maley William, 2009, p. 26

۷. Barfield, Thomas, Afghanistan: A Cultural and Political History, (Princeton University Press, 2010), p. 234

۸.In first the phase at least one million casualties. See Barfield, Thomas, ( 2010), p. 234. There is no specific annual report of casualties in second phase, but the death of 25000 only in Kabul only in August 1992 indicates a high level of casualties in this period, See Amnesty International, Afghanistan: International Responsibility for Human Rights Disaster (London: Amnesty International, ASA 11/09/95). In third phase, only on a three days massacre in the city on mazar-e-Sharif in 1998 the Taliba killed some 2000 civilians, see Maley William, 2009, p. 200

۹.See (Can Afghanistan be Saved), PBS-Frontline, Interviews with Richard Armitage, Steve Coll, Peter Tomsen, Barnitt Rubin and Amrullah Salih http://www.pbs.org/wgbh/pages/frontline/taliban/pakistan/afghanistan.html

۱۰.see “More than 1,000 Afghan civilians killed in 2006”, CTV News, Jan 30. 2007, http://www.ctvnews.ca/more-than-1-000-afghan-civilians-killed-in-2006-1.226902#ixzz2DtF4rmBD

۱۱.  Susan G. Chesser, , CRS Report to Congress (September 6, 2012)  “Afghanistan Casualties: Military Forces and Civilians”, Congressional Research Service 7-5700, www.crs.gov R41084

۱۲.Sonja Grimm, External Democratization after War: Success and Failure, Democratization, Vol.15, No.3, June 2008, pp.525–549